ارزش كم نظير افشاگرى هاى درونى رژيم


... و يكى از اهل خانهء او شهادت داد
(داستان يوسف و زليخا)

امروز به بركت مبارزه اى كه ۳۰ سال است براى طرد باند اراذل حاكم بر ايران جريان دارد و شكاف ترميم ناپذيرى كه به همين دليل در اركان رژيم افتاده، نه يكى از اهل خانه كه هر روزكسان جديدى از مؤسسين و كارگزاران آن عليه او شهادت مى دهند. اگر خمينى در سال ۱۳۴۲ به دنبال اصلاحات ارضى و تهديدى كه روحانيت و متوليان اوقاف و مالكان ارضى عليه مصالح خود احساس مى كردند فرياد مى زد:«رفت اسلام!»، امروز كسانى كشتى رژيم و اسلام شان، كشتى قدرت سياسى، نظامى و طبقاتى شان را در خطر غرق و افتادن به زباله دان تاريخ مى بينند... شهادت اينان و شكوه ها و گلايه هاشان نه صرفاً حاصل مبارزات اخير، بلكه دستاورد تراكم مبارزهء خستگى ناپذيرى ست كه گورستان ها و زندان ها و جهنمى كه براى اكثريت مردم يعنى كارگران و زحمتكشان ساخته اند شاهد آن است.
جنبش مردمى و حق طلب ايران در برابر اين گواهى ها كه از زبان آيت الله منتظرى (تئوريسين و توجيه كنندهء ولايت فقيه) وديگر روحانيون درجهء اول شنيده مى شود، يا از جانب شخصيت هايى مانند مهدى كروبى (رئيس سابق مجلس كه بر «حكم حكومتى» خامنه اى براى مسكوت گذاشتن مسألهء سانسور گردن نهاد)، يا از جانب دست پروردگان رژيم كه ۳۰ سال آن را تر و خشك كردند، برايش سينه زدند و فربه شدند و هنوز از آن منتفع اند پخش مى شود، نمى تواند بى اعتنا باشد. اينان از رنج ها و آرزوهاى دموكراتيك و عادلانهء تودهء مردم بسيار فاصله دارند، اما امروز به دلايلى كه با انگيزه هاى مردم زحمتكش يكى نيست، به دستگاهى كه از آن دفاع مى كرده اند سخت معترض اند و گاه با جسارت و شجاعتى شايان تقدير بر او مى تازند و تاوانش را نيز مى پردازند. در مبارزه براى براندازى رژيم، براى هموار كردن راه به سوى تحقق آزادى ـ برابرى، آنها عملاً با تودهء به جان آمده و به پاخاسته تا محدودهء معينى همسو هستند. موضع گيرى هاى آنان ارج و قرب تاريخى كم نظيرى دارد. جنبش مردمى به اينان توهمى نمى تواند داشته باشد، اما اين موضع گيرى شان را فراموش نمى كند. اعتراض آنها دستاورد مبارزات خونين مردم است. آنان همه در يك سطح نيستند. كسانى مانند عبدالكريم سروش و محسن مخملباف حواسشان متوجه آينده است و در خارج كشور براى آيندهء محتمل كه رژيمى ديگر بر سرِ كار آيد سرمايه گذارى مى كنند «كه گربه عابد شد» اما در داخل كشور زير گلوله و شلاق وآلت قتاله و آلت جنسى آماده براى تجاوز به مرد يا زن، وضع فرق مى كند. بنگريد كه كار رژيم براى دفاع از مصالح و قدرتش دربرابر طوفان خشم توده ها به جايى رسيده كه همهء آلت هاى وحشيانه اش را به كار گرفته است: از تكفير و ارتداد تا دادگاه هاى چند دقيقه اى، تا اعدام ها و خاوران ها و «تواب سازى ها»، تا اخراج ها و گرسنه نگه داشتن كارگران، تا وضعيت كارتون خوابها، تا ترور نويسندگان مخالف سانسور، تا انواع فريبكارى هاى دينى و ميهنى، تا تجاوز جنسى... دفاع آنها از قدرت و منافع بادآوردهء طبقاتى شان آنها را در كنار استعمارگران فرانسوى و تجاوز به جميله ها در زندان هاى الجزاير، و در كنار تجاوزگران آمريكايى در زندان ابوغريب قرار مى دهد. اينكه باند اراذل كارشان به اينجا برسد نشانهء ضعف و آغاز زوال رژيم شان است. نشانهء سحَر مردمى است. اين است كه به خصوص، بايد جنايتكار زخمى شده را رها نكرد، او را در نظر مردم ايران و جهان با استناد خردمندانه و منطق درست انقلابى، هرچه بى آبروتر كرد و نقيض طبقاتى، ايدئولوژيك و رفتارىِ رژيم را پديد آورد.
«اراذل را بيرون بريزيم.» اين شعار مردم قهرمان ويتنام عليه تجاوزگران آمريكايى بود...
۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

مبارزهء انقلابى توده ها: تجارب نوين در آمريكاى لاتين
نگاهى به كتاب «پراكندن قدرت» اثر راىٔول سيبه چى*

تحريريه انديشه و پيكار براى بحث

اينكه پس از سرنگونى قدرت حاكم ، خواهان چه نوع قدرت سياسى هستيم و اين قدرت دولتى چه مختصات و مضمونى دارد و اساساً سمتگيرى و اهداف و چشم اندازهاى جنبش هاى توده اى كدام اند، يكى از مسائل اصلى و گرهىِ جنبش هاى توده اى چپ و راديكال انقلابى ست.

 

مصاحبه با آلن بادیو، فیلسوف فرانسوی
به مناسبت انتشار کتاب «سرکوزی مظهر چیست؟»

De quoi Sarkozy est-il le nom ? d’Alain Badiou, Ed. lignes 2007 از فردريك تادئى ـ ضبط شده از كانال ۳ تلويزيون فرانسه
۲۵ اكتبر ۲۰۰۷ ــ ترجمه ى تراب حق شناس

 

يادداشت مترجم:
انتخابات پارلمان اروپا در فرانسه و ديگر كشورهاى اتحادىۀ اروپا در راه است. حزب دست راستى حاكم در فرانسه و رئيس جمهور، نيكلا سركوزى مانند موعدهاى انتخاباتى پيش، به ترس از ناامنى دامن مى زنند. حوادثى را كه نمونه هاى فراوان در عرض سال دارد ناگهان بزرگ مى كنند، حتا حوادثى را مى آفرينند و در بوق مى دمند تا ترس را بر مردم غالب كنند، تا آنها به هر خفتى تن دردهند و دم برنياورند اما رأى «دموكراتيك و آزاد» بدهند! اين نكته اى ست كهنه و افشا شده كه همه از آن سخن مى گويند اما براى جلب آراء مردم كارايى دارد! ترس بهترين وسيله براى به انقياد درآوردن مردم و خنثى كردن اعتراض ها ست: ترس از جهنم، ترس از خلاف شرع، ترس از ساواك، ترس از كمونيسم (دوران مك كارتيسم و جنگ سرد)، ترس از تروريسم (تجاوز به عراق و...). مى دانيم كه ترس هم مثل «جنگ نعمت است». حتا وقتى به جنايت هايى مانند ۲۸ مرداد، كودتاى اندونزى، دهكدۀ ماى لاى، گوانتانامو و ابوغريب ... اعتراف مى كنند ناشى از «دموكراسى» شان نيست، مى خواهند مانند دارزدن در ملأ عام ماىۀ عبرت باشد و زحمتكشان و ستمديدگان، همانطور كه نيكسون گفته بود بدانند چه در انتظارشان است.
مصاحبه ى زير به جوانبى از ترس در جامعه و تاريخ فرانسه اشاره مى كند ازجمله اينكه «پتَنيسم واقعيت ريشه دارِ فرانسه از ۱۸۱۵ يعنى زمان بازگشتِ سلطنت به بعد است. پتنيسم مظهر كسانى ست كه سرسپردگى را بر ناآرامى هاى داخلى ترجيح مى دهند. پتنيسم واكنش كسانى ست كه از آنچه در درون كشور مى گذرد ترس دارند و براى مقابله با اين ترس، اعمال فشار، اجبار، تبعيض و آزار و شكنجه هاى جديد را تأييد مى كنند. اين است پتَنيسم در عام ترين مفهوم آن. در مورد خود پتَن مشخصاً روشن شده است كه كسانى كه از «جبهۀ خلقى» [ائتلاف احزاب چپ كه در فرانسه در ۱۹۳۶ روى كار آمد] شديداً مى ترسيدند سرانجام، اشغال كشور را توسط آلمان بر ادامۀ مبارزه ترجيح دادند. اما به طور كلى، پتنيسم يعنى سياست ترس».

 

ف. ت.: آلن باديو شما فيلسوفى هستيد كه هم اكنون بيش از هركس ديگرى مورد انتقاد قرار داريد و شايد هم بتوان گفت كه بيش از هركس ديگرى از شما مى ترسند. شايد به دليل نفوذ كلامتان است كه از شما مى ترسند. كسى شما را در تلويزيون نمى بيند. معمولاً تودۀ وسيع مردم نيستند كه طرف صحبت شما قرار مى گيرند، ولى شما بر دانشجويان و روشنفكران نفوذ داريد. شما استاد فلسفه در «مدرسۀ عالى نرمال» Ecole normale supérieure هستيد و در سراسر اروپا و آمريكاى شمالى و جنوبى سمينارهاى فلسفى داريد. شما را غالباً با روبسپير و سان ژوست مقايسه مى كنند و بالاخره شما را متهم مى كنند كه آخرين متفكر انقلابى هستيد...
آ. ب.: ولى من كسى را گردن نزده ام


ف. ت.: هنوز نه، مخالفانتان مى گويند هنوز نه...
آ. ب.: اين مقايسه اى ست كه از بعضى جهات براى يك متفكر امروزين افتخارآميز است. شما مى گوييد كه از من مى ترسند. شايد. چه بهتر. من خودم واقعاً ملتفت نيستم. در حال حاضر به تكميل آثارم مشغولم، روى تحول فكرى خودم كار مى كنم و آنچه را كه گمان مى كنم حقيقت دارد مى گويم. اين كار من است به عنوان يك فيلسوف.


ف. ت.: وقتى شما را با روبسپير و سان ژوست مقايسه مى كنند، خودتان خوب مى دانيد كه به چه معنا ست. مى خواهند بگويند شما شايد قادر باشيد گردن كسانى را بزنيد، شايد هم در نوشته ها تان چنين چيزهايى هست.
آ. ب.: من احساس نمى كنم كه وقتى مردم نوشته هاى مرا بخوانند فوراً برانگيخته شوند كه كسى را گردن بزنند. نوشته هاى من غالباً آثارى ست تا حد زيادى پيچيده، فلسفى، تعقلى و مجرد، بيشتر ادامۀ سنتِ افلاتون، دكارت، هگل. از اينها گذشته، حقيقت همواره تاحدى ترسناك است. شايد بيشتر حقيقت است كه باعث ترس مى شود، نه من.


ف. ت.: شما از بازگشتِ خشونت سخن مى گوييد. آيا اين حقيقت است؟ آيا اين بدين معنا است كه شما خواهان خشونت ايد؟
آ. ب.: من از بازگشت خشونت سخن نمى گويم. من مى گويم خشونت پيش چشم ما حى و حاضر است. اين دو يك چيز نيستند. برخلاف آنچه گفته مى شود جامعۀ ما جامعۀ خشونت است. من به طور روزمره با كارگرانى سروكار دارم بدون كارت اقامت، كه در خوابگاه هاى كارگرى سكونت دارند. آنها دائماً در جوى سراپا خشونت كه برايشان ايجاد شده بسر مى برند. جامعۀ ما به هيچ رو جامعه اى مسالمت آميز نيست. اوضاع دنيا از اين هم بدتر است. جنگ هاى بسيار خونين و خشن در قارۀ آفريقا، در عراق، افغانستان و غيره جريان دارد. من فقط تصديق مى كنم كه خشونت پيش چشم ما ست و نمى توان خود را به كوچۀ على چپ زد كه خشونتى وجود ندارد. بنابر اين، چه در سياست و چه در فلسفه، بايد دربارۀ اين خشونت موجود و عاقبت آن فكر كرد.


ف. ت.: از حرف شما اينطور مى شود فهميد كه ستمديدگان دربرابر اين خشونتى كه تحمل مى كنند دست به اعمال خشونتى وسيع تر خواهند زد.
آ. ب.: اين دقيقاً همان چيزى نيست كه من مى خواهم بگويم، اما گمان مى كنم كه به طور كلى، ستمديدگان تنها يك سلاح دارند كه آنهم چيزى جز نظم و انسجام شان نيست. آنها چيزى ندارند، پول ندارند، اسلحه ندارند، قدرتى ندارند. تنها نيرويى كه مى توانند داشته باشند نيروى سازمانيابى شان است و نظم شان. بنا بر اين، من آنان را بيشتر به سازمانيابى، انسجام و اتحاد فرا مى خوانم تا به خشونت.


ف. ت.: در مورد شما كسانى بدگمان اند كه «يهود ستيز» هستيد و شما را ملامت مى كنند كه سمينارى برپا كرده ايد براى بحث دربارۀ واژۀ يهودى.
آ. ب.: نخست اينكه در واقعيتِ امر، اين يك دروغ محض است. من هيچ سمينارى دربارۀ واژۀ يهودى برپا نكرده ام و ديگر اينكه مايلم روى اين نكته بيشتر درنگ كنم كه اتهام يهود ستيزى مطلقاً افتراى غيرقابل تحملى ست. اين كلمه اى نيست كه بتوان ساده بر زبان آورد مثل «متعصب»، «شكاك» و امثال آن. اين حقيقتاً دشنام است و تأكيد مى كنم كه هركس مرا يهود ستيز تلقى كند به من دشنام داده است.


ف. ت.: شما كتابى منتشر كرده ايد با عنوان «سركوزى مظهر چيست؟» اين پرسش نيست كه شما پيش مى كشيد. اين يك كتاب جديد مانند ديگر كتاب ها دربارۀ نيكولا سركوزى نيست. بنابر اين فوراً مى توان به سؤال پاسخ داد كه به نظر شما سركوزى مظهر ترس است، مظهر جنگ است. خب، اما ترس از كى؟ جنگ با كى؟
آ. ب.: خب، من فكر مى كنم كه او مظهر جامعه اى ست كه واقعاً مى ترسد و خواستار آن است كه از او حمايت شود. من احساس مى كنم كه در اين جامعه اين خواست وجود دارد كه يك زعيم حمايت كننده پيدا شود كه توانايى آن را داشته باشد تا عليه كسانى كه عامل ترس تلقى مى شوند خشونت به كار برَد. اين ترس به نظر من از آنجا ناشى مى شود كه فرانسه پس از روزگارى دراز و شكوهمند، امروز قدرتى ست متوسط، با امتيازات و ثروت فراوان، اما قدرتى متوسط در دنيايى كه قدرت هاى نوظهور عظيمى مانند چين يا هند يا قدرت هاى نيرومندترى مانند ايالات متحده بر آن مسلط اند. بنا بر اين، روى هم رفته، آيندۀ فرانسه اطمينان بخش نيست. ما نمى دانيم سرنوشت اين كشور به كجا خواهد انجاميد. فرانسه مى داند كه گذشته اى عظيم داشته، اما شك دارد كه آينده اى عظيم داشته باشد. اين امر احساس ترس بر مى انگيزد، احساس در خود فرورفتن، خواستِ حفاظت شدن، و سركوزى يكى از مظاهر اين پديده است. رأيى كه به سركوزى داده شد به معناى مطالبۀ اين حفاظت است.


ف. ت.: جنگ چطور؟
آ. ب.: اما جنگ، به نظر من هم اكنون جنگ دوگانه اى در جريان است: از يك سو جنگ در خارج از كشور. هر روز هم بيش از پيش روشن مى شود كه سركوزى به معناى پيوستنِ تدريجى فرانسه به جنگ هايى ست كه در دنيا جريان دارد. وارد جنگ شدن در افغانستان، تبعيت از آمريكايى ها در جنگهاى شان به ويژه در عراق، و از سوى ديگر جنگ در داخل كشور، جنگى كه عليه ناتوان ترين مردم تشديد شده است.


ف. ت.: منظورتان چه كسانى ست؟
آ. ب.: منظورم كسانى ست كه برگۀ اقامت قانونى ندارند، پول ندارند، كسانى كه كارشان شاق و برخلاف ميل شان است، كسانى كه از جاهاى ديگر مى آيند زيرا آنجا كه هستند نمى توانند زندگى كنند. از همۀ آنان صورت بردارى مى شود و از آنها مى خواهند مقررات تازه اى را رعايت كنند و آنها را زير يوغ قوانين سركوبگرانه اى قرار مى دهند. قانون CESEDA [قانون ورود و اقامت خارجيان و حق پناهندگى] دربارۀ شرايط اقامت خارجى ها، من ترديد ندارم كه آن را تبهكارانه توصيف كنم. اين قانون تبعيض نژادى ست. قانون آزار و شكنجه است كه بايد خواستار لفو آن شد. سركوزى مظهر همۀ اين چيزها ست. فراموش نكنيم كه پيش از رئيس جمهور شدن، مدتى طولانى رئيس ادارۀ كل پليس بوده است.


ف. ت.: وزير كشور
آ. ب.: بله.


ف. ت.: شما مى گوييد ترس همان پتَنيسم [پيروى از رفتار و سياست تسليم طلبانۀ ژنرال پتَن در جنگ جهانى دوم] است. همواره پتنيسم را بر سر ما مى كوبند. آيا روزى پتنيسم به سر خواهد رسيد يا اينكه هميشه و تا كنون وجود داشته است؟
آ. ب.: پتَنيسم به نظر من، واقعيت ريشه دارِ فرانسه از ۱۸۱۵ يعنى زمان بازگشتِ سلطنت به بعد است. پتنيسم مظهر كسانى ست كه سرسپردگى را بر ناآرامى هاى داخلى ترجيح مى دهند. پتنيسم واكنش كسانى ست از آنچه در درون كشور مى گذرد ترس دارند و براى مقابله با اين ترس، اعمال فشار، اجبار، تبعيض و آزار و شكنجه هاى جديد را تأييد مى كنند. اين است پتَنيسم در عام ترين مفهوم آن. در مورد خود پتَن مشخصاً روشن شده است كه كسانى كه از «جبهۀ خلقى» [ائتلاف احزاب چپ كه در فرانسه در ۱۹۳۶ روى كار آمد] شديداً مى ترسيدند سرانجام، اشغال كشور را توسط آلمان بر ادامۀ مبارزه ترجيح دادند. اما به طور كلى، پتنيسم يعنى سياست ترس. و من فكر مى كنم كه سركوزى نمايندۀ سبك ترِ چنين جريانى ست.


ف. ت.: شما يك تئورى داريد به نام « l’invariant » (تغييرناپذير). وارد جزئيات نخواهيم شد. اين كمى پيچيده است و مى گذاريم به عهدۀ كسانى كه كتاب هاى شما را مى خوانند. با وجود اين، « l’événement » (حادثه) وجود دارد. شما منتظر وقوع حوادث هستيد. حوادثى مهم تر از آنچه رخ مى دهد. در فرانسه مى توان گفت كه از نظر شما آخرين حادثۀ مهم، مه ۱۹۶۸ بوده است.
آ. ب.: به عنوان حادثۀ داخلى، فكر مى كنم آرى.


ف. ت.: شما منتظر حادثۀ آينده هستيد. اين حادثه را چگونه مى توان شناخت، آن حادثه اى كه به نظر شما دارد شكل مى گيرد؟
آ. ب.: من نمى دانم كه آيا حادثه اى بزرگ و به شكلى بلافاصله دارد شكل مى گيرد. قبل از تدارك حوادث آينده بايد به آنچه در گذشته رخ داده وفادار بود، يعنى مثلاً به مه ۱۹۶۸ وفادار بود و بر اين اساس، با تز اساسىِ سركوزى كه ــ همان طور كه مى دانيد ــ مى گويد: «بايد قال قضىۀ مه ۶۸ را براى هميشه كند» به مخالفت برخاست و به درس هاى مه ۶۸ وفادار بود.


ف. ت.: ببخشيد در وسط كلامتان اين نكته را بگويم كه در مه ۶۸ گرايش ليبرال ـ ليبرتر (آنارشيستى) و بيشتر بورژوايى وجود داشت. گمان مى كنم شما با چنين گرايشى توافق نداشته ايد. شما بيشتر از گرايش ماركسيستى ـ لنينيستى ـ مائوئيستى بوديد.
آ. ب.: بله. من از گرايشى بودم كه مى كوشيد بين روشنفكران، دانشجويان و كارگران و البته مردم عادى رابطه اى و اتحادى بيابد. امروز هم فكر مى كنم از چنين اتحادِ ممكنى ست كه حوادث حقيقى مى تواند پديد آيد. از نقطه نظر داخلى، هميشه مسيرهاى تازه اى در خود جامعه وجود دارد. اين تلاقى و ديدارى ست بين كسانى كه به طور عادى يكديگر را نمى بينند. مه ۶۸ در معيارى بزرگ، تلاقى و ديدار بين كسانى بود كه در زندگى اجتماعى عادى با يكديگر ديدار نمى كنند و اين ديدار است كه حادثه مى آفريند. هر حادثه اى ديدارى ست. حادثۀ عاشقانه يك ديدار است. حادثۀ تاريخى نيز نوعى ديدار است. ديدار كسانى كه عادت به ديدار يكديگر ندارند.


ف. ت.: منظور چه كسانى هستند الآن؟
آ. ب.: فكر مى كنم بخشى از جوانان، روشنفكران، حقوق بگيران جزء فرانسوى و بعد، بخش ديگرى از آنان كه قبل از هركس ديگرى مورد شكنجه و آزارند، يعنى آنان كه از خارج مرزها مى آيند و بالاخره كسانى كه هيچ نوع اشتغالى ندارند.


ف. ت.: آيا از نظر شما، اينها هستند پا برهنه هاى (sans-culottes) انقلاب آينده؟ مهاجران، به ويژه غير قانونى ها، آنان كه كارت اقامت ندارند و پناهندگان؟
آ. ب.: من نمى دانم كه انقلاب آينده جماعت پابرهنه خواهد داشت يا نه. هيچ چيز عيناً تكرار نمى شود، اما به هرحال، منظورم كسانى ست كه هيچ ندارند و براى همه چيز شدن از همه تواناترند كه همه چيز شوند. سرود انترناسيونال چنين نغمه سر مى دهد: «ما هيچ نيستيم، [بياييد] همه چيز شويم!». فكر مى كنم كه حادثه، همانا هيچ بودن و همه چيز شدن است، اين است حادثه. كسانى كه هيچ بودند، وجود نداشتند، پديدار نمى شدند ناگهان مى بينيم كه وجود دارند و جايگاه اصلى را احراز كرده اند.


ف. ت.: شما از سرود انترناسيونال ياد مى كنيد و كتابتان با اين پيشگويى به پايان مى رسد كه آينده از نظر شما كمونيسم است. خب، كمونيسم از نظر شما، كمونيسم لنين است يا كمونيسم مائو؟ آيا اينها يكى هستند؟
آ. ب.: نه، از نظر من كمونيسمى ست به معنايى عام و تغييرناپذير. درواقع، كمونيسم براى من، كه به همان معناى نخستينى ست كه ماركس به آن داده، جامعه اى ست رها از قاعدۀ سود. جامعه اى كه در آن، آنچه جست و جو مى كنند، آنچه انجام مى دهند، آنچه مى خواهند يكسره بر اساس منافع فردى يا منافع گروهى تنظيم نشده است. اين است كمونيسم. كمونيسم همچنين جامعه اى ست كه هركسى داراى جنبه هاى متعدد است. يعنى تقسيم كار بين كسانى كه روشنفكرند، ثروتمندند و غيره از يك سو و آنان كه فرودست اند از سوى ديگر وجود ندارد. اين جامعه اى ست كه هركس تا حدى هر كارى مى كند. كمونيسم نام يا مظهر چنين چيزى ست. از اين نقطه نظر شايد از دير زمان كمونيسم وجود داشته است. فكر مى كنم كه حتى در شورش بردگان عليه روميان، در شورش اسپارتاكوس، عنصرى از كمونيسم وجود داشته است. حتى خواست و مطالبه اى وجود داشته كه هركسى در آن به حساب آيد، كه هركسى در چهره اى برابر وجود خارجى داشته باشد. اين يك ايده است، لازم نيست برنامه داشته باشد، اما بدون اين ايده، فكر نمى كنم كه زندگى سياسى هيچ فايده اى داشته باشد. زيرا در غير اين صورت، چيزى جز چانه زدن بين منافع اين دسته و آن دسته نيست.


ف. ت.: شما به انتخابات و آراء عمومى اعتقاد نداريد؟
آ. ب.: انتخابات و آراء عمومى مثل هرچيز ديگرى ست. آن را نه بر پاىۀ شكل آن، بلكه برپاىۀ محتوايش بايد سنجيد. بگذاريد يادآورى كنم كه با همۀ اين احوال، آن مجلسى كه پتن را در ۱۹۴۰ بر سرِ كار آورد كاملاً طبق قاعده بود و همين طور مجلسى كه هيتلر را در آلمان جمهورى وايمار به قدرت رساند. انتخابات و آراء عمومى مى تواند نتايجى كاملاً جالب توجه داشته باشد، همانطور كه عواقبى فاجعه بار. اين است كه من با امر مشخص برخورد مى كنم.


ف. ت.: كمونيسم هم همين طور است، يك ايده است.
آ. ب.: البته.


ف. ت.: آن را به طور مشخص بنا بر حجم اجساد كشتگان، شمار زندانيان و گولاگ ها سنجيده اند...
آ. ب.: اما كمونيسم ـ لنينيسم فرمول خاصى دارد كه نمى توان آن را در آنچه مى گفتم خلاصه كرد. اين كمونيسم فرمولى براى دولت پيشنهاد كرد كه حزب واحد بر دولت مسلط باشد. اين ابزارى بود براى پيروزى قيام در ۱۹۱۷، اما امروز ما ديگر در ۱۹۱۷ نيستيم. ما مسألۀ پيروزى فورى قيام نداريم. ما از اين چهرۀ كمونيسم رها شده ايم ومى توانيم به چيزى كه آن را كمونيسم ژنريك ناميده ام برگرديم، يعنى كمونيسم به عنوان ايدۀ تنظيم كنندۀ عمل.


ف. ت.: اما اين كمونيسم وجود انسان نوينى را اقتضا مى كند. اين را هم مى دانيم كه كمونيست ها به انسان طراز نوين انديشيده اند و به هرحال، چنين است كه نسل كشى خمرهاى سرخ را توضيح مى دهند. آيا فكر مى كنيد اين كمونيسم كه شما رؤيايش را در سر مى پرورانيد مستلزم انسان نوين است؟
آ. ب.: نه. به هيچ رو. من فكر مى كنم به انسان ها همان طور كه هستند بايد برخورد كرد. با توانايى هايى كه دارند. دو بينش نسبت به قدرت و ظرفيتى كه انسان دارد دربرابر يكديگر قرار مى گيرند. در واقع، در سرمايه دارى مدرن شده اين اعتقاد وجود دارد كه انسان عمدتاً توانايى آن را دارد كه منافع خويش را دنبال كند. اما كمونيسم در گوهر خود اين ايده است كه انسان توانايى چيز ديگر نيز دارد. او مى تواند بدون چشمداشت باشد، مى تواند به سازمانى اجتماعى بپردازد كه اهداف ديگرى داشته باشد ، غير از ادامه يافتنِ قدرتش. فكر مى كنم با انسانى كه قادر به چنين چيزى باشد بايد كار كرد نه با سرِ هم كردنِ افسانه اىِ انسان طراز نوين.

منبع:
http://socio13.wordpress.com/2007/11/08/interview-dalain-badiou-sur-fr3/

جنبش توده اى امروز از آنچه سى سال پيش «پيكار توده ها» (۱) مى ناميديم و آرزو مى كرديم (و بسيارى آن را آنقدر چپروانه مى پنداشتند كه از شعارش مى ترسيدند و ابراز نفرت مى كردند!) بسيار ريشه اى تر است. اصلاً چيز ديگرى ست. شايد نه ظاهرش، اما ناگفته ها و نوشته هاى بين سطرها چنين است. اين جنبش تجسم «نه خدا، نه شاه، نه قهرمان» است كه در سرود انترناسيونال مى خوانيم، جنبشى ست كه با توجه به آنچه دست كم طى ۳۰ سال گذشته با گوشت و پوست و مغز استخوان و بن دندان آموخته، حالا حالاها بعيد است بخوابد چون ارباب ندارد، دبير كل ندارد، ليدر خودگمارده ندارد كه دستور توقف دهد كه «زمانى براى شورش است و زمانى هم براى آرامش و سازش!». يادتان هست همه منتظر بودند «آقا» چه مى گويد، يا حزبشان اجازهء مداخله مى دهد يا نه؟ يا گروهشان يا فلان شخصيت چه دستور مى دهد؟ اين جنبش دكان همهء «باد كرده ها» را تخته مى كند. در يك گفتگوى دوستانه صحبت از اين بود كه نشريات مردمى جنبش كنونى را چه كسانى مى گردانند؟ براى مثال، خيابان، بذر، ندا، نداى سرخ، زنانى ديگر، بسوى انقلاب و ... مال كيست، و به قول معروف كى پشتشه؟ حرف هايى كه از اينجا و آنجا شنيده شده بود و از اصل، جدا از حدس و تخمين و خالى از برخى «رقابتها» نبوده مطرح شد. به گمان من اين مبارزهء مردمى، اين انفجار كه دست كم ۳۰ سال است تدارك ديده شده و چون فولاد سرگذشت حرارتى صد سال گذشتهء خود را حفظ كرده است، مدرسه اى ست كه حتا اگر كسانى هم كه مى شناسيم در آنها قلم بزنند، موقعى كه در آن نفس مى كشند و مى نويسند، تا حد زيادى ديگر خودشان نيستند، ديگر نه آن اند كه مثلاً مى شناختيم. هواى پاك مبارزهء مردمى بوى افيون و بنگ محافظه كارى و رفرميسم و تنگ نظرى هاى گروهى را عقب مى راند. بايد خود نوشته ها و جو اين نشريات را در نظر گرفت. امضاها، اگر هم مستعار نباشد اصلاً مهم نيست. ياد عبارت «به گفتار بنگريد نه گوينده» مى افتم. به گمانم چنين قاعده اى را بايد درنظر گرفت، بى آنكه بخواهم فراموش كنم كه نويسنده بالاخره از موضع و خاستگاه فكرى و طبقاتى معينى حركت مى كند؛ در اينجا مهم اين است كه تحت تأثير فضاى توفندهء جنبش توده اى قرار دارد.
سر باز كردنِ دمل چركين دست كم ۳۰ ساله اى كه به غده اى مهلك تبديل شده بود حتا اگر در شكل اصلاح طلبى و «رأى مرا پس بده» آغاز گرديده، اصلاً مهم نيست. اين دمل از انتخابات سر باز كرد. اين خرد جمعى ست كه چنين درخششى كرد. اين نه صرفاً نظر و كار رأى دهندگان است، نه كار تحريم كنندگان. من خشم كسانى را ديده ام كه پس از يك عالم كلنجار رفتن با خود و باورهاى ديرينشان رفته بودند رأى داده بودند و حالا مى ديدند كه چه كلاه گشادى بر سرشان رفته و اين تحقير مضاعف را بر نمى تافتند. خواست هاى اعماق جامعه (كه براى بسيارى آنقدرها هم عيان نيست) از زير آوار تحقيرها و محروميت ها و بيكارى و گرانى و تبليغ جهل و خرافات و اعلام ليست «اعدام شدگان امروز عصر» از تلويزيون... از «انجز انجز...» سر بلند كرد و براى كوبيدن سرِ مار به حركت درآمد. مار با امكاناتى كه دارد باز هم به سوراخ قانون و نظم و چماق الهى خزيد اما دمش را مردم گرفته اند. برخى تلاش مى كنند به گرفتن يا كندن دم مار بسنده كنند و مار را در واقع نجات دهند. اما جنبش روز به روز مار را بيشتر از سوراخ بيرون مى كشد و اگر پيگيرانه ادامه يابد چه بسا بتواند سرِ مار را در آينده بكوبد.
اما مهم اين است كه تا همينجا و هرچه زمان مى گذرد درهاى مبارزهء اجتماعى به روى مردم چارطاق باز شده است. «راه حل» هاى كهنه يكى پس از ديگرى «بيراهه» بودن خود را نشان مى دهند. چه كسى امروز از بازگشت سلطنت چيزى مى شنود؟ مجاهدين كه خود را سه دهه است «آلترناتيو دموكراتيك» به قول خودشان «رژيم ضدبشرى خمينى» مى دانستند و «ارتش آزاديبخش» داشتند و دل خوش بودند به اينكه برخى قدرتهاى خارجى آنان را به گونه اى در آب نمك خوابانده اند (۲)، به نظر ميرسد كه از مدتى پيش دريافتند كه از راهى كه در پيش گرفته بودند به جايى نمى رسند و ديگر بيش از اين آب سرِ بالا نميرود (!) و مريم رجوى قبل از انتخابات به زهرا رهنورد پيغام داد كه اگر چنين و چنان كنيد از شما پشتيبانى مى كنم. آيا كسى عكسى از مصدق (كه نماد فراموش نشدنى دوره اى از مبارزات مردمى در گذشته بوده) در تظاهرات جنبش اخير ديده است؟ آيا كسى عكس بنيانگذاران كمونيسم را كه به غلط چون شمايل پنج تن آل عبا در مى آوردند كسى در تظاهرات ديده است؟ پس از مدت كوتاهى ديگر عكس كانديداها هم نيست، تنها عكس شهداى اين جنبش است از ندا و سهراب و ده ها تن ديگر. آيا از چسناله هاى شرم آور نامه نگارى به آقاى بوش و امثالش و عمال گوش به فرمانشان چيزى مى شنويد؟ اگر گاه شاهد باند بازى و خاموش و خفه كردن ديگران هستيم در بين خارجه نشين ها ست؛ در بين كسانى كه پس از ۳۰ سال مداحى «دگرانديشى»، امروز فردى دگرانديش را كه براى جنبش سبز سينه نزند دستور مى دهند خفه شود. حال آنكه جنبش در ايران، دموكراسى توده اى و پلوراليسم را مى آزمايد و مى آموزد. آيا كسى هست كه از اين گروه و آن گروه شناخته شده، آن رهبر و ليدر «مكش مرگ ما» سخن بگويد؟ همه بايد در جنبش توده اى و خلوص اكثريت عظيم جامعه يعنى آنان كه چيزى براى از دست دادن ندارند و امروز بپا خاسته اند ثبت نام كنند و بياموزند. خوشا به حال كسى كه اين را بفهمد و در عين درك و فهم راههايى كه در شرايط تاريخى معين پيموده شده به آنها احترام بگذارد ولى براى دريافتى نو از تىٔورى، از پراتيك، از سازمانيابى، براى نفس كشيدن در هوايى تازه ونوشيدن از چشمهء آب زلال و حيات بخش مبارزهء توده اى، بتواند كهنه شده ها را پشت سر بگذارد.
اين جنبش مردمى انتفاضه اى ست عظيم كه حاكميت ۳۰ سالهء جمهورى اسلامى را دچار شكافى غير قابل ترميم كرده و روحانيت را كه برخى با دركى ايستا آن را حتا «كاست» نام داده بودند متزلزل و دوپاره كرده است. بايد با تمام قوا تلاش كرد، اين جنبش را تقويت نمود و از آلودگى آن جلوگيرى كرد. جنبش توده اى تاجى ست كه سالها مقاومتِ خاموش يا پرفرياد آن را بر سر مى نهد. جنبش توده اى ست كه ايده مبارزه با تبعيض نژادى و كنگرهء ملى آفريقا را نجات داد و ماندلا را از زندان بيرون كشيد. انتفاضه است كه آرمان عادلانهء فلسطين را از تبعيد نجات داد و مبارزه را به داخل كشاند.
بارى، جنبش توده اى اگر نه همه، خيلى ها را از خواب بيدار مى كند. با جنبش توده اى برخى نهادها و افكار و هويت ها علت وجودى خود را از دست مى دهند. انتظار وقوع معجزه اى نيست. فقط بايد اين را ديد و به آن معترف يا به گفتهء فردوسى، خستو شد:
به هستيش بايد كه خستو شوى ز گفتار بيكار يكسو شوى
همه شركت مى كنند. از برآيند همهء نيروها هويتى پديد مى آيد كه جديد است و بيش از جمع جبرى نيروهاى شركت كننده. همهء آنان كه در فلك يا حوزهء طبقهء كارگر مى گنجند و قطعاً در اكثريت اند با شركت فعال و مسؤولانه شان مى توانند در آن برآيند تأثير بگذارند. سازمانيابى هم امرى ست مسلم و ناگزير كه چگونگى آن را نيازهاى جنبش تعيين خواهد كرد.
اين يادداشت كوتاه را با اين چند سطر كه در پايان مصاحبه با آرش ۱۰۳ گفته ام به پايان مى برم:
بارى، وظيفهء چپ، فقط چپ بودن است. دنباله روى از نيروهاى استثمارگر جامعه نيست. نيروى راست در جامعه مگر چلاق است كه به «كمك» چپ نياز داشته باشد كه توده هاى بپا خاسته، اين تجسم راستين چپ بروند به كمك سبز و زرد و ...؟ جنبش راديكال مردمى نبايد به بيراههء دنباله روى از امواجى بيفتد كه بورژوازى هار و سيرى ناپذير در جامعه راه مى اندازد. كسانى كه خود را از چپ تلقى مى كنند و گمان مى كنند در همراهى با راست براى خود منفذى جهت تنفس دست و پا مى كنند در جهل مركب بسر مى برند و جز شكست نصيبى نخواهند برد. اين عبارت انجيل به عنوان يك حكمت و تجربهء تاريخى انسانى درخور يادآورى ست كه «انسان را چه حاصل كه دنيايى را ببرد و خود را ببازد» (لوقا، ۹، ۲۶).
۵ اوت ۲۰۰۹

ب. ت.: مى گوييد اين برداشت مبالغه آميز و خوشباورانه است؟ مى گوييد ضعف هاى درونى جبههء مردمى بيش از آن ريشه دار است كه بتوان به آن چنين اميدهايى بست؟ مى گوييد صف بندى هاى گذشته، همان رسوم تشكيلاتى چوپان ـ گله يى دوباره سر بر خواهند آورد؟ شايد چنين باشد، اما اين نبايد ما را از ديدن واقعيت، يا دست كم اين وجه از واقعيت، و توان اين جنبش در نقد عملى ذهنيت هاى منجمد مانع گردد. روى همهء اينها بايد فكر كرد، كار كرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ اشاره است به شعار سازمان پيكار در راه آزادى طبقهء كارگر: «عليه حزب جمهورى اسلامى، عليه ليبرالها، زنده باد پيكار توده ها».
۲ـ http://www.peykarandeesh.org/safAzad/pdf/Mojahedin-HaAraz.pdf

 



تراب حق شناس ۲۶ نوامبر ۲۰۰۸
پاسخ به سؤالات آرش شمارۀ ۱۰۲

سئوالات:

۱- چرا مردم ايران به اين گستردگى عليه رژيم شاه شوريدند و انقلابِ بهمن ۱۳۵۷ رخ داد؟ شرايط داخلى و خارجى آن دوران، چگونه بود؟
۲- انقلاب اسلامى بر محور كدام طبقات اجتماعى به پيروزى رسيد/ و نقش خمينى تا چه حد تعيين كننده بود/ و آيا انقلاب «غيراسلامى» ممكن بود؟
۳- روشنفكران و نيروهاى سياسى مختلف به انقلاب اسلامى چگونه برخورد كردند/ خطاهاى آن‌ها چه بود/ و چرا جمهورى اسلامى، به فاصله كوتاهى پس از انقلاب، موفق به سركوبِ نيروهاى آن‌ها شد؟
۴- رژيم جمهورى اسلامى كه غرقه در نارضايى توده‌اى و بحران هاى داخلى و خارجى است چطور بر سر پا مانده و حكومت خود را تا به امروز ادامه داده است ؟
۵ - خلاصى مردم ايران از اين رژيم و اين كه يكبار ديگر مثل انقلاب ۵۷ از چاله به چاه نيافتند مستلزم چيست؟

پاسخ به سؤال اول:

واكنش مردم ايران با همۀ تنوع طبقاتى، قومى و فكرى آنها به اوضاع حاكم به درستى گسترده بود. گسترده تر از هركدام از انقلاب هاى تاريخ معاصر بشرى. علت اين گستردگى و شمول، گستردگى ستم در اشكال متنوع آن بود كه دست كم يك قرن سابقه داشت و مردم نسبت به آن حضور ذهن داشتند. نبايد ناگفته گذاشت كه آن ستم همه جانبه، به ناگزير، با بيان ساده و عوامانۀ فرهنگ مذهبى همراه شد و به گستردگى مبارزه با رژيم كمك كرد، اما آثار منفى و ويرانگرى نيز از خود برجا گذاشت كه هنوز ادامه دارد. انباشت ستم همه جانبۀ ديرين به چنين انفجارى انجاميد و هيچ چيز نمى توانست مانع از اين انفجار شود. مردم بيش از اين نمى توانستند بر سرنيزه بنشينند و حاكمان نيز بيش از اين نمى توانستند بر سرنيزه تكيه دهند. انقلاب همه جا غافلگير كننده است.

۳۰ سال پس از انفجار عظيم اجتماعى و سياسى ايران، يا انقلابى كه در سال ۱۳۵۷ رخ داد، هنوز بررسى همه جانبه اى از علل آن انجام نشده است و آراء گوناگونى غالباً يكجانبه و محدودنگرانه، آرائى غيرتاريخى و سرشار از حب و بغض هاى گذرا دربارۀ آن رايج است. انفجار سال ۵۷ امرى ناگزير بود و مجموعۀ صدها شرايط داخلى و خارجى، نارضايتى ها را به نقطۀ جوش و انفجار رساند. اين مجموعه است كه بايد ديد. همين گستردگى كه در سؤال بدان اشاره شده مى تواند ما را به علل انفجار و غيرقابل تحمل بودن اوضاع رهنمون شود. تحليل هاى ساده انگارانه كه آن را منحصراً يا اساساً ناشى از يك يا چندتا از عوامل زير مى دانند مانند سياست حقوق بشر كارتر، فتنۀ خمينى، مدرنيسم شاه و تضاد سنت و مدرنيته، برآمد بنيادگرايى اسلامى و آخونديسم، فاشيسم مذهبى، جنبش لومپن ها كه ناشى از هجوم روستائيان به شهرها بود، كودتاى ۲۸ مرداد و بازتاب آن، نقش جنبش روشنفكرى و شبهاى شعر گوته، جنبش زحمتكشان خارج از محدوده، بحران اقتصادى، تضاد بين رشد آزاد سرمايه و سرمايه انحصارى، تضاد بين دنياى كار و سرمايه، جنبش مسلحانۀ چريكى سالهاى ۵۰، جنبش كارگرى و اعتصابات آن با ضربه اى قاطع كه بر رژيم شاه وارد آورد، مداخلات آمريكا و اروپا آنطور كه در كنفرانس گوادلوپ ديده شد و مصلحت استراتژيك دنياى غرب در محاصرۀ شوروى و روى كار آمدن رژيمى مذهبى در همسايگى شوروى، و... (در اينجا از اشاره به آنچه رسانه هاى تبليغاتى رژيم را در اين باره انباشته و معجزات و كرامات در مى گذريم.) بارى، اين ها هيچيك در بهترين حالت، جز پاره اى از حقيقت را منعكس نمى كنند و مى دانيم كه بخشى از حقيقت را گفتن چيزى جز دروغ نيست. يك قرن پيش، وقتى انقلاب مشروطيت عملاً ناكام ماند، همين نوع برداشت هاى يكجانبه دربارۀ آن رواج يافت كه «اين هم كار انگليسها بود». دربارۀ جنبش بزرگ ملى شدن صنايع نفت هم همين برخورد رخ داد و هنوز در گوشه و كنار تفسيرهايى انحرافى و غير تاريخى ديده مى شود كه «ملى شدن نفت به ضرر ايران بود و در نتيجه، غلط».

بارى، حوادث انقلابى تاريخى زادۀ صدها عامل آشكار و پنهان است. نبايد فراموش كرد كه آنچه رخ مى دهد برآيند همۀ عوامل است. در جامعۀ طبقاتى، تضاد منافع بين طبقات است كه در جلوه هاى گوناگون آن باعث انقلاب مى شود. منافع مادى و ملموس همگان، مناسبات اجتماعى، انديشه ها، آگاهى ها، سازمانيابى، تكنولوژى، حافظۀ تاريخى و فرهنگى و دينى، سن جمعيت فعال، و عوامل فراوان ديگر و نيز تأثيراتى كه محيط داخلى از محيط جهانى مى گيرد، همه تأثير دارند. بارى اين انقلاب گسترده كه اقصى نقاط كشور، درون خانواده ها و حتى فرزندان خانواده هاى مرفه را دربر گرفت ريشه در علل بسيار گوناگون داشت. اما اينكه آن انفجار منجر به روى كار آمدن رژيم سرمايه دارى وحشى با روبناى دينى گرديد ناشى از تصادف و «نابهنگامى» نيست. اين رژيم برآيند مناسباتى ست كه بر جامعۀ ما و جامعۀ جهانى حكمفرما بود. اگر اينطور به قضيه نگاه كنيم دربرابر آنچه رخ داده حيران نخواهيم شد كه چرا خمينى بر سرِ كار آمد و اين سؤال پيش نخواهد آمد كه چرا انديشه هاى لائيك نتوانستند موج مذهبى را كنار بزنند يا دربرابر آن مقاومتى مؤثر كنند و ساده انگارى هايى از اين قبيل. به نظر مى رسد كه عقب ماندگى هاى تاريخى ما و ديكتاتورى و سركوب و سلطۀ طبقاتى مانع از شكوفايى جامعه شده بود. از اين آب خُرد جز ماهى خُرد نمى توانست برخيزد.

تأكيد و اصرار من بر ضرورت همه جانبه ديدن و عمل كردن ناشى از اين تجربه است كه براى مثال، درگذشته همه چيز بر رفتن شاه متمركز بود، ديديم كه رفت و مشكلات باقى ست. امروز همه چيز را در خلاصى از به اصطلاح رژيم اسلامى و آخوند خلاصه مى كنند كه باز محدودنگرانه است. اما متنوع ديدن علل انقلاب به معنى آن نيست كه همۀ علل به يك اندازه تأثير داشته اند و عامل تعيين كننده اى دركار نبوده است. شك نيست كه اگر عوامل به اصطلاح زيربنايى با عوامل ظاهراً حاشيه اى كه كمتر مورد توجه قرار مى گيرد همراه نمى شد انفجار رخ نمى داد. اگر مبارزۀ طبقاتى و انقلابى بر عامل مهم تضاد دنياى كار و سرمايه (يعنى تضاد اكثريت زحمتكش با اقليت بهره كش، يعنى تضاد بين اكثريتى كه دموكراسى واقعى و صلح برايش حياتى ست و اقليتى كه هرجا منافعش ايجاب كرد به سركوب و تجاوز و پامال كردن اصول دموكراتيك مى پردازد) استوار باشد و به تئورى و عمل لازم مسلح باشد شرايط و فرصت هايى را كه خارج از محدودۀ اختيارات آن رخ مى دهد مى تواند در راستاى اهداف خود به خدمت گيرد، چنان كه نيروى طرف مقابل يعنى نيروى استثمارگر نيز همين كار را مى كند.

پاسخ سؤال ۲

انقلابى كه از اعماق جامعه برخاسته بود و عمدتاً براى طبقات محروم قبل از هركس ديگر، امرى حياتى بود، به پيروزى نرسيد. شكست خورد و تنها به سقوط سلطنت انجاميد. اين انقلاب كه به دليل سركوب آزادى ها در دورۀ شاه، هيچ آمادگى ذهنى براى آن وجود نداشت، يعنى نه در تئورى و نه در سازمانيابى گامى مؤثر به جلو برنداشته بود چنان خلع سلاح بود كه نيروهاى ارتجاعى روحانيت و بازار يعنى بورژوازى سنتى مسلح به عقايد مذهبى كه به لحاظ تاريخى قدرت بسيج خود را حفظ كرده بودند و از امكانات طبقاتى و ايدئولوژيك كافى برخوردار بودند توانستند خلأ سياسى را پر كنند و آن انقلاب بى سر و بى برنامه را از آنِ خود كنند و كلىۀ نيروهايى را كه مى توانستند مانعى در سر راهشان ايجاد كنند قلع و قمع كردند. بايد توجه كنيم كه اين فرآيند در دو مرحلۀ متمايز از يكديگر رخ داد. در دورۀ اول، يعنى در دورۀ واژگونى رژيم شاه نقش توده ها و خواست هاى انقلابى و دموكراتيك آنان بيشتر بود. هدف نخستِ همگان سقوط رژيم شاه بود، هرچند خمينى شعار «همه با هم» يعنى «همه با من» را به تظاهر كنندگان حقنه كرد و كوشش مى شد به بهانۀ جلوگيرى از تفرقه، صداى نيروهاى چپ و دموكرات را خفه كنند. در حالى كه در دورۀ دوم، يعنى استقرار رژيم، جريان مذهبى به رهبرى خمينى به تدريج و به نحوى حساب شده از ليبرال هاى مذهبى و ملى (نهضت آزادى، بنى صدر، مدنى و فروهر) «براى زين كردن اسب» و از حزب توده براى فروخواباندن شور انقلابى استفاده كرد و هنگامى كه مخالفان يكى پس از ديگرى تضعيف شدند توانست با استفاده از «نعمت» جنگ با عراق و گسترش سركوب زنان و سانسور مطبوعات، مخالفان طبقاتى خود را (كه كارگران و زحمتكشان و نيروهاى سياسى جانبدار آنان بودند) وحشيانه قلع و قمع كند. با گذشت زمان، پردۀ توهمات مردم نسبت به رژيم جديد كنار مى رفت. نيروهاى اجتماعى قطب بندى مى شدند. راديكاليسم چه در بين نيروهاى چپ و چه مجاهدين رو به افزايش بود. بورژوازى از همين راديكاليسم وحشت داشت و سركوب نيروهاى راديكال را در دستور گذاشت. اقشار مختلف بورژوازى در اين سركوب همداستان بودند. تيمسار مدنى (از جبهۀ ملى) كه تجربۀ سركوب جنبش را در خوزستان داشت در انتخابات رياست جمهورى رأى فراوان آورد. در تاريخ ايران، در جريان تحولاتى كه به تضعيف حكومت مركزى انجاميده و مردم اندكى امكان نفس كشيدن يافته اند، گرايش به راديكاليسم افزايش مى يابد. جامعه پس از شهريور ۱۳۲۰ چنان راديكاليزه شد كه جنبش ملى نفت را پديد آورد. در اوايل سالهاى ۱۳۴۰ نيز شل شدن سلطۀ شاه با روى كار آمدن على امينى باز جامعه راديكاليزه شد. كشتار ۱۵ خرداد رخ داد، نطفۀ سازمان هاى چريكى متعدد، از جمله فدايى و مجاهد بسته شد. پس از قيام ۱۳۵۷ هم همين طور. روشن است كه سركوب هاى خونين دهۀ ۱۳۶۰ در كجا ريشه داشت و رژيم از حمايت كل بورژوازى كه به وحشت افتاده بود برخوردار بود.

بايد به روشنى گفت كه سركوب كارگران و زحمتكشان و به بند كشيدن آنان در چارچوب خانۀ كارگر و انجمن هاى اسلامى و به خون كشيدن نيروهاى كمونيست و دموكرات لائيك كه «ضد قدرت» مهمى محسوب مى شدند همه با موافقت صريح يا ضمنى اقشار مختلف بورژوازى (از جمله روشنفكران ليبرالش!) صورت گرفت. حالا خيلى ها مايل اند فراموش كنند كه در ابتداى قدرت گيرى رژيم، نيروهايى كه با حاكميت طبقاتى و ايدئولوژيك اين رژيم مخالفت مى كردند و با جسارتى حيرت انگيز در كوچه و خيابان به نفع طبقۀ كارگر و خواست هاى سوسياليستى و دموكراتيك و عليه حاكميت مذهب و ولايت فقيه فعاليت داشتند چقدر در اقليت بودند و از سوى بسيارى از مخالفين امروزى رژيم (كه خود را طلبكار مى دانند) به چپروى و ماجراجويى متهم مى شدند و از طرف برخى از جناح هاى به اصطلاح اپوزيسيون با آنها مبارزه مى شد و وقتى هم كه دستگير يا اعدام مى گشتند كسى صدايش در نمى آمد! اينها را نبايد ناگفته گذاشت. برآمد طبقۀ اجتماعى حاكم و هژمونى ايدئولوژيش و رهبرى خمينى همه در همان شرايطى ريشه داشت كه انفجار را باعث شد. اين به اصطلاح «پيروزى انقلاب اسلامى و رهبرى خمينى» از همان بيمارى و فساد اجتماعى كه از پيش وجود داشت مايه مى گرفت. مجموعۀ موازنۀ قوا و برآيند نيروها جز اين نمى توانست نتيجه اى پديد آورد. تلاش هايى كه از يك قرن پيش صورت گرفته بود تا تحول اجتماعى به سوى آزادى، عدالت اجتماعى، لائيسيته راه ببرد، همه به دست طبقات اجتماعى حاكم و ايدئولوژى و ديكتاتورى شان به شدت سركوب شده بود. براى مثال، بى محتوا كردن انقلاب مشروطه و كشتار آزاديخواهان در باغشاه، روى كار آمدن رضا شاه و كورتاژ فرزندى كه اميد مى رفت از حركت روشن نگرى و روشنگرى قبل از مشروطه زاده شود، استقرار ديكتاتورى سياه رضا شاه، قانون ضد اشتراكى ۱۳۱۰، نابود كردن بذرهايى كه اقدامات سوسيال دموكراتها و كمونيستها، كسانى مانند دهخدا و دكتر تقى ارانى پراكنده بودند، رواج انديشه هاى شووينيستى و فاشيستى از يك طرف و تبليغات و فعاليت هاى نوع فدائيان اسلام از طرف ديگر، سركوب و ممنوعيت سنديكاها و تشكل هاى كارگرى و دهقانى، آشنايى ناقص و انحرافى روشنفكران با ماركسيسم كه همان هم به سخت ترين شكلى سركوب مى شد، سركوب جنبش ملى نفت، كودتاى سياه ۲۸ مرداد و در پى آن استقرار ايدئولوژى خدا ـ شاه ـ ميهن، و بعد حاكميت ساواك، زندان و قتل هر دسته از مخالفان حكومتى و سانسور افكار و انديشه هاى مترقى، تحقير مردم و پرستش خاندان سلطنت و بالاخره سركوب هر نوع اپوزيسيون زير عنوان مبارزه با كمونيسم و پر و بال دادن به خرافات و انديشه هاى مذهبى همراه با اعدام مبارزان چريك در سال هاى ۴۰ و ۵۰... تا برسد به حزب واحد رستاخيز و سلطۀ همه جانبۀ دربار بر هر حركتى كوچك يا بزرگ كه بخواهد در كشور صورت بگيرد و ادعاهاى احمقانۀ انقلاب سفيد و دروازۀ تمدن بزرگ...

بارى، چه كسى مى تواند انتظار داشته باشد كه از اين همه مفاسد و ستم هاى همه جانبه واكنشى مناسب تر پديد آيد؟ كاردانى ها، انديشه هاى مترقى و كوشش هاى بى دريغ و صادقانۀ فردى و گروهى به سوى «استقلال و آزادى» نه تنها كم نبود، بلكه فراوان بود، قهرمانانه بود؛ اما دربرابر موج تاريخى عقب ماندگى ها نمى توانست تأثيرى داشته باشد.

نيروى اجتماعى مترقى و دموكرات و سوسيايست به رغم آنكه در چارچوب آرزوها، اكثريت قاطع جمعيت كشور را دربر مى گرفت، اما در نتيجۀ يك قرن سركوب و عقب نگه داشته شدن، زخمى و تار و مار شده، آش و لاش و حيران و از نظر تئورى و تجربۀ متشكلِ مبارزاتى خلع سلاح بود و دربرابر غول جهل و استثمار كه مسلح به فريبكارى هاى مذهبى براى حفظ منافع كل بورژوازى ايران و امپرياليسم جهانى در منطقه به ميدان آمده بود، نمى توانست واكنشى نيرومندتر و درست تر داشته باشد. مقاومت قهرمانانۀ زحمتكشان شهر و ده در كوتاه مدت، در يك نبرد، شكست خورد، اما ۳۰ سال است كه اين مقاومت جانانه در كلىۀ عرصه هاى اجتماعى ادامه دارد و اميد مى رود كه در انقلاب ناگزير آينده دستاوردها و تجارب سال هاى شكست را به آبديدگى و سلاحى كارآمد بدل كند.

اين رژيم فرزند خلف رژيم هاى طبقاتى و ارتجاعى گذشته است. در رابطه با اصطلاح «انقلاب اسلامى يا غير اسلامى» كه به كار برده ايد بايد عرض كنم كه خود اين نامگذارى هم يكى از جلوه هاى همان فساد طبقاتى و ايدئولوژيك حاكم بر جامعۀ ما ست و گرنه «اسلام» به عنوان دين و احكام آن، امرى تاريخى يعنى متعلق به شرايط زمانى و مكانى ۱۴۰۰ سال قبل است كه هر نظرى دربارۀ منشأ آن داشته باشيم، مثل هر مذهب ديگر، مسلم است كه براى حل مسائل جهان كنونى كارائى نمى تواند داشته باشد و پاى آن را به ميان كشيدن جز نيرنگى براى قبولاندن و ادامۀ سلطۀ طبقاتى استثمارگران نبوده و نيست.

پاسخ به سؤال ۳

روشنفكران و نيروهاى سياسى مختلف يكدست نبودند، بلكه به طبقات گوناگون و متضاد تعلق داشتند و پروردۀ همان نظام طبقاتى گذشته بودند. تازه آن دسته كه ترقى خواه بودند به رغم آگاهى ها و تلاش ها و برنامه هايى كه داشتند به لحاظ كمّى نيروى چندانى به حساب نمى آمدند و نمى توانستند بر مسير امور تأثيرى بگذارند. مى توانستند مقاومت كنند و تا حد زيادى كردند و نمونه اش اينهمه كشته و زندانى و آواره و خفقان گرفته يا پشيمان است كه فضاى ايران را خونين، غمزده، نوميدانه يا با بى اعتنائى به سياست آلوده كرده است.

نخستين پرسشى كه دراين باره مطرح شده اين است كه خطاى آنها چه بود. راستى چرا وقتى از اين نيروهاى مخالف كه غالباً در كنار اكثريت جمعيت ايران يعنى كارگران و زحمتكشان ايستادند سخن به ميان مى آيد بايد به «خطا» هاى آنان اشاره شود؟ مگر علت بقاى رژيم خطاهاى آنها ست؟ چرا از تلاش هاى صادقانه و دشوار آنان براى فهم مسائل، يافتن راه حل هاى ريشه اى و انقلابى، مقاومت جانكاه دربرابر قهر و اتهام و بايكوت كه گاه حتى از طرف خانواده ها عليه آنان اعمال مى شد، از آمادگى شان براى مبارزه تا زندان و مرگ حرفى زده نمى شود؟ در مورد اشتباهاتى هم كه رخ داده بايد گفت آنها هم جزئى از مردم اند. آنها هم به تدريج فهميدند و موضع گرفتند. گاهى اشتباه هم كردند و بودند برخى از آنان كه «صبح دروغين» را راستين پنداشتند ولى توجه كنيم كه اگر هم مى فهميدند با توجه به اوضاعى كه بر آنان گذشته بود، چندان وزنه اى در كل جمعيت كشور نداشتند كه بتوانند مانع از وقوع فاجعه شوند.

جمهورى اسلامى زادۀ حركتى طبقاتى، ارتجاعى با نيروى تاريخى مذهب و فريبكارى هاى عميق آن بود و البته مى توانست از پسِ جوانه هايى كه در اقشار پراكندۀ اجتماعى روئيده و هنوز ريشه نگرفته بود برآيد. رژيم هاى يك قرن اخير در ايران، زمينه را براى حركت مردمى و تشكل هاى توده اى از نوع سنديكاها و انجمن ها و انتقال آزاد اطلاعات و بحث و تأمل خشكانده بودند. ساقۀ حركت هاى مردمى و مترقى و انديشه هاى غير دينى و لائيك و به خصوص رفتار و منش دموكراتيك بسيار نحيف و شكننده بود. فقر معنوى هم مانند فقر مادى ريشه اى تاريخى داشت و هريك ديگرى را تشديد مى كرد. در يك كلام، رژيم پهلوى و قدرت هاى خارجى همپيمانش از سالها پيش، راه را براى رژيم سركوبگر طبقاتى و مذهبى كنونى هموار كرده بودند كه او هم ادامه داده است. برآمد اين رژيم ابداً «نابهنگامى» نبود. ايران همچنان بهشت سرمايه داران است و جهنم كارگران و زحمتكشان. ماىۀ تأسف است كه بسيارى از مخالفان رژيم درك هاى ساده و محدود را بر تعمق ترجيح مى دهند و براى هر بادكنكى كه برايشان هوا كنند هورا مى كشند و چهار روز بعد فراموش مى كنند انگار نه انگار كه... آنها در زمينۀ سياست داخلى به ترتيب براى رفسنجانى و سازندگيش، براى خاتمى و اصلاحاتش، براى «رفراندوم» و قانونى و غيرخشونت آميز بودنش، براى گنجى و عوض شدن و «هزينه» كردنش، و سرانجام براى خوش آمد به جنگ احتمالى بوش با ايران و حقه بازى هاى ديگر هورا كشيدند، دل بستند. در زمينۀ خارجى هم همراه با سقوط شوروى، برخى از همانها كه رگ گردنشان با نام شوروى و در دفاع از سياستهايش سفت مى شد به فحاشى كور به آن پرداختند و طرفدار دموكراسى ارمغان آمريكا شدند و حاضر نشدند نه ابوغريب ها را ببينند و نه گوانتاناموها را.

پاسخ به سؤال ۴

اينكه نوشته ايد رژيم «غرقه در نارضايى توده اى و بحران هاى داخلى و خارجى» ست درست است، اما ايران در اين باره استثنا نيست. بسيارى از رژيم ها در چنين موقعيتى قرار دارند، اما اين وضع به تنهايى رژيمى را واژگون نمى كند و مستلزم جمع شدن شرايط مختلف است. عوامل بقاى رژيم هرچه باشد، مهم تر از همه فقدان نيروى متشكل كارگرى، توده اى و انقلابى ست. وجود چنين نيرويى مى تواند در صورتى كه شرايط فراوان و غير قابل پيش بينى فراهم آيد آنها را به نفع انقلاب به كار گيرد. به نظر مى رسد اين نيرو كه الزاماً در چپِ قدرت طبقاتىِ حاكم، يعنى در صف مقابل قرار مى گيرد بايد دست از بى اعتنايى به جنبش مستقل طبقۀ كارگر بردارد. طبقۀ كارگر در گستره و طيف وسيع خود، بايد خويشتن را به عنوان جنبشى مستقل بسازد و به رسميت بشناسد تا مانند گذشته به سياهى لشكر طبقات ديگر تبديل نشود. شكست انقلاب در ايران و تحت الشعاع قرار گرفتن جنبش كارگرى باعث شده است كه اين جنبش به رغم مشاركت مهمش در براندازى رژيم شاه، وضعى به مراتب بدتر از پيش داشته باشد. قدرت اين طبقه كه وقتى سرانجام قد راست كرد شاه را به زير كشيد، بايد از چنان هشيارى و سازمانيابى و استقلالى برخوردار باشد كه مُهر خود را بر تحول ناگزير آينده بكوبد و بتواند آن را به سود اكثريت عظيم جامعه كه انقلاب ضد سرمايه دارى به نفع شان است در دموكراتيك ترين شكل ابتكارى خود بپرورد.

پاسخ به سؤال ۵

نمى دانم چه كسى مى تواند ادعا داشته باشد كه بگويد مردم بايد چنين كنند يا نكنند. به نظرم دورۀ اين گونه خودبينى ها بسر آمده است. كسانى كه در عرف عمومى به عنوان روشنفكر يا مبارزان سياسى چپ شناخته مى شوند جزئى از اكثريت تحت ستم و تحت استثمار جامعه ايران و جامعۀ جهانى اند. نقش آنها يارى رساندن به جنبش توده اى و مشاركت در آن با هرگونه امكانات به ويژه تئوريك، تجربى و آگاهى هايى ست كه دارند. آنها هم بخشى هستند از ميليونها عنصرى كه در اين مبارزۀ طبقاتى و تاريخى شركت دارند. كارى كه بايد كرد به نظر مى رسد گسست از نوع سابق نگرش به مبارزۀ توده ها ست. بايد بى هيچ ادعاى احمقانۀ رهبرى و غيره، با فروتنى كامل در مبارزۀ خطيرى شركت داشت كه كارگران و زحمتكشان هر روز و هر ساعت در آن شركت دارند و جانشان را مايه مى گذارند. پرسيده شده است كه مثلاً به اصطلاح روشنفكران و مبارزان سياسى بايد چه كنند تا «دوباره به چاه نيفتيم».

بايد عرض كنم كه قدم اول گسست از ذهنيت رايج «چوپان و گله اى»، ذهنيت «ولايت فقيهى»، ذهنيت «حزب ما» و «گروه ما» است كه به آن مبتلا هستيم. كارگران و توده هاى ستمديده مبارزۀ تاريخى شان را جلو مى برند. ما اگر در مبارزۀ طبقاتى جارى، خود را در صف آنان مى دانيم بايد بى ادعا و بدون چشمداشت، آماده باشيم در بزرگترين ماجراجويى بشريت كه همانا فراتر رفتن از نظام سرمايه دارى و كارمزدى ست صبورانه و گام به گام با توده هاى كار كه خود جزئى از آنيم همراهى كنيم و در جهت آفريدن آن آيندۀ هنوز ناشناخته اى كه سوسياليسم و كمونيسم ناميده شده دوشادوش آنان مبارزه كنيم. در آن آينده هيچ يك از دستاوردهاى تمدن بشرى از علم و هنر و ادبيات و خلاقيت هاى گوناگون و تجربه هاى رهايى فردى، اجتماعى و غيره ناديده گرفته نمى شود. آينده اى كه آرزويش داريم بر شالودۀ دستاوردهاى عظيم گذشته كه هركدام نقش تاريخى خود را داشته اند و ديگر قابل تكرار نيستند بنا مى شود.
(منتشر شده در آرش ۱۰۲، ژانويه ۲۰۰۹)
دستگيرى فعالان كارگرى را محكوم مى كنيم

روز دوم دى‌ماه ۸۷ بيژن اميرى كارگر خودروسازى و از فعالان كارگرى پس از يك درگيرى با حراست كارخانه ايران خودرو توسط پليس امنيت دستگير شد. همان شب محسن حكيمى نويسنده و فعال كارگرى كه براى كمك و دلجويى از خانواده‌ى اميرى به منزل او رفته بود، توسط عده اى افراد لباس شخصى كه براى تفتيش و تجسس به خانه اميرى ريخته بودند، دستگير و به زندان اوين منتقل شد. اين دستگيرى خودسرانه و غيرقانونى در شرايطى انجام گرفته كه نه اتهامى عليه او اقامه شده و نه از قبل حكم قضايى براى دستگيرى او صادر شده است.

ويرايش دوم همراه با چند مطلب جديد

در اين ستون مطالب زير آمده است: در سوگ ژرژ لابيكا از تراب حق شناس/ نكاتى از زندگى نامۀ او از اومانيته/ ما همرزمى بزرگ را از دست داديم از انجمن اوروپالستين/ درسى كه لابيكا از استقامت ماركسيستى به ما آموخت از آندره توزل/ انديشۀ ماركس سوگوار است از لوسيان سِو/ ميراث انقلاب ها از دومينيكو لوسوردو/ فرهمندى و جذِبۀ پيشگامان از ژاك بيده/ حقيقتِ آن روشنفكر رزمنده از استاتيس كوولاكيس/ مانيفست و سرنوشت آن از ژرژ لابيكا. جديد

 پرسش‌هاى اكتبر
آيا انقلاب روسيه كودتا بوده؟ و آيا از ابتدا محكوم بوده است و زودرس؟

سخنرانى دانيل بن‌سعيد
ترجمه: تراب حق‌شناس


در «سامان نو» شماره‌ى ۴ كه به مناسبت نودمين سالگرد انقلاب روسيه منتشر شد، كوشش ورزيده شد كه از زواياى گوناگون به تجربه‌ى انقلاب روسيه پرداخته شود. در ادامه‌ى اين مبحث، دست به انتشار نوشتارى از دانيل بن‌سعيد زده‌ايم. وى اين نوشتار را يازده سال پيش و در اوج مباحث پيرامون فروپاشى شوروى و در هشتادمين سالگرد انقلاب اكتبر نوشته است. بى‌شك نقد، پژوهش و بازنگرى تجربه‌ى انقلاب اكتبر از مهم‌ترين وظايف جنبش سوسياليستى است. بدين سان، و از آنجا كه دانيل بن‌سعيد در اين نوشتار، نكات تازه و مهمى را درباره‌ى انقلاب اكتبر مطرح كرده است، به انتشار «پرسش‌هاى اكتبر» كه تبديل به يك سند مهم تاريخى شده است، روى آورده‌ايم.


۱

رژيم سرمايه و جهل و خرافات مذهبى در چند هفتۀ گذشته آنچه را كه از سالها پيش در نظر داشت باز پيش كشيده است: تخريب مزارآباد خاوران.
چرا؟ چون مى بيند كسانى كه آنها را به اعدام، يعنى به نيستى، محكوم كرده بود، از طريق نماد خاوران نيز به حيات و بسيج و مبارزۀ خود ادامه مى دهند. گمان رژيم بر اين است كه خاوران آخرين بقاياى جريان هاى اجتماعى و سياسى راديكالى ست كه كل نظام سرمايه دارى و تعصب مذهبى را نه فقط زير سؤال مى بردند بلكه آنها را نقض و نفى و انكار مى كردند و بنابر اين بايد از حافظۀ تاريخى جامعۀ ما زدوده شوند.
ياد مخالفان و خاطرۀ زنده و فعال «شكست خوردگانِ» براى هررژيمى كه خود را بر اكثريت جامعه تحميل كرده باشد منشأ خطر است. براى تثبيت يك حاكميت ظالمانه نه تنها مخالفان را اعدام يعنى به «ديار نيستى» مى فرستند، بلكه وقتى به تعبير ويكتورهوگو «پيكرها برخاك، و ايده ها برپا است» مواظب هستند مبادا بذر آن ايده ها كه همه جا پراكنده شده از زير خاك دوباره جوانه بزند و قدرت سياسى آنان را تهديد كند.
كتاب ها، فيلم ها، ترانه ها، شهادت دادن ها و مقالاتى كه در سى سال گذشته از جنايات و خلافكارى هاى رژيم سلطنتى و جمهورى اسلامى نوشته و تهيه شده اهميت شان در همين است. خوشبختانه كم نيست خاطراتى كه به نگارش درآمده و به تاريخ سپرده شده است و چه بجا ست كه اين تلاش لازم پى گرفته شود. همين جا ياد كنيم از «خوب گوش كنيد راستكى ست» نوشتۀ پروانۀ على زاده و «حقيقت ساده» م. رها، «يادداشت هاى زندان» محسن فاضل، «نبردى نابرابر» نيما پرورش، «يادهاى زندان» فريبا ثابت، «يادنگاره هاى زندان» سودابۀ اردوان، «گريز ناگزير» كار جمعى ناصر مهاجر و همكاران، و كتاب ها و مقالات متعدد ... و همچنين فيلم هايى مانند «درختى كه به ياد مى آورد» كار مسعود رئوف، «براى يك لحظه آزادى» كار آرش رياحى، چند مستند كار جمشيد گلمكانى و بسيارى ديگر كه جاى برشمردن آنها نيست.
در اعتراض به تخريب خاوران، خانواده ها و دوستان شهدا طى سى سال گذشته، رفتن به «سرِ خاك» را با قبول خطرات و به رغم سياست سركوبگرانۀ رژيم ادامه داده اند. چنان كه مخالفين رژيم در خارج از كشور نيز هركس به اندازۀ توانايى اش تلاش كرده و فرياد زده و در بسيج عليه اين اقدام رژيم به هر وسيلۀ ممكن فعال بوده است. هيچ فرياد و امضا و حضورى قابل چشم پوشى نيست. اين فعاليت ها همه لازم است و نبايد آنها را دست كم گرفت، حتى اگر مثل بسيارى از موارد ديگر مانع اقدامات رژيم نگردد. مبارزه براى آزادى و برابرى و دفاع از دستاوردهاى جنبش هاى حق طلبانه به هيچ رو شكل واحدى ندارد. بر دشمن از همۀ راهها بايد تاخت، دربرابرش ايستاد و او را از دستبرد به حقوق اجتماعى و فردى ستمديدگان باز داشت.

۲

اما نكتۀ مهم اين است كه نبايد پنداشت كه گويا اين رژيم استثنا است. ناديده گرفتنِ مخالف و تلاش براى انكار موجوديت و محو هر خاطره اى از او در تاريخ بشر سابقه اى طولانى دارد و حتى به پيش از تاريخ هم مى رسد. براى مثال:
اقوامى كه از شبه قارۀ هند به فلات ايران رسيدند و آنجا را به عنوان مسكن خويش اشغال كردند، اهالى پيشين فلات ايران را تار و مار كردند و براى آنكه هيچ اثرى از آنان، جز نامى بد و نفرت انگيز، نماند، آنها را ديو ناميدند. ديو سفيد اهالى شمال ايران كنونى و ديو سياه اهالى جنوب آن بودند (رك. به درس هاى دكتر محمد جعفر محجوب از شاهنامه، كاست اول، روى ب.)
اروپايى ها هم كه پس از «كشف» آمريكا بدانجا رفتند بوميان را پس از انكار انسان بودن شان نابود كردند و بعدها آنان را در فيلم هاى وسترن به عنوان وحشى و مزاحم و شرور نشان دادند؛ دستگاه ايدئولوژيك دولتى را براى توجيه جنايات و جا انداختن دولتشان ــ كه بعدها دموكراتيكش ناميدند ــ به كار گرفتند و تا همين امروز آن را به كار مى گيرند. بوميان آمريكا و كانادا(Amèrindiens) و سوئد(Sami) و استراليا(Aborigènes) و غيره امروز چه وضعى دارند؟
در عرصۀ مشخص تر سياسى و اجتماعى هم همين طور است. از قربانيان انكيزيسيون و كشتار زنان هوشمند به عنوان ساحره كه تاريخش وحشت انگيز است و قربانيان جنگ هاى صليبى چه كسى خبر دارد؟ آيا محكومان و قربانيان دادگاه هاى اشعرى ها و معتزله در تاريخ و ذهن مورخان دنياى مسلمان جايى دارند؟ دستگاه خلافت امويان و عباسيان مخالفان خود را كه شيعيان بودند چنان تارومار كردند كه يك نمونه اش داستان كربلا است كه امروز با «عتبات مقدسه» اش و سينه زنى و قمه زنى بنا به مصلحت حكومت ها يادشان زنده نگه داشته مى شود. آنها تا چند قرن به كلى فراموش شده بودند و قبرشان را به آب بسته بودند. اما بعدها بنا به مصالح سياسى و حكومتى، يعنى از دورۀ ديلميان يادشان را با روضه خوانى ها زنده كردند و برايشان قبر و اصل و نسب و هزار افسانه ساختند چون براى حكومت طبقات غالب لازم بود. آيا يهوديان و كوليان و كمونيست ها در رژيم نازى، مخالفان در نظام استالين، بهائيان در دورۀ مشروطه و نيز پس از روى كار آمدن رژيم كنونى، و نيز مخالفانى كه در دورۀ هر دو پهلوى تارومار و نابود شدند همين سرنوشت را نداشته اند؟ آيا امروز كسى مى داند بر سرِ ستمديدگان ويتنامى، عراقى، افغانى و فلسطينى و... چه آمده و مى آيد؟ آيا عموماً روايت فاتحان را تكرار نمى كنند؟ و آيا همين ها تاريخ نخواهد شد؟ از كشتار مزدكيان و سپس قرمطيان گرفته تا برسيم به يك ميليون كشته از حزب كمونيست در اندونزى توسط كودتاى آمريكايى ـ اروپايى ژنرال سوهارتو كسى آمارى دارد؟
در همه جا، اين جابجايى حاكمان و مصالح سياسى ست كه يادها را از زير آوار بيرون مى كشد، آنها را با حقيقت و افسانه بازسازى مى كند و باز براى پرداختِ حكومتى ديگر به كار مى گيرد. اگر كسى نمى داند كه قربانيان جنايات صدام حسين چه كسانى و چه چيزهايى هستند، قربانيان تجاوز بوش پدر و پسر هم كسى به درستى نمى داند و اگر بداند دربرابرمصالح اقتصادى و سياسى سرماىۀ جهانى كه آمريكا سركردگى اش را دارد به چيزى محسوب نمى شود و حتى يك سطر را در تاريخ منطقۀ ما به خود اختصاص نمى دهد. آيا از كشتار كارگران و زحمتكشان آفريقا و آمريكاى جنوبى كه از صدها سال پيش تا همين امروز به دست ديكتاتورهاى نظامى و غير نظامىِ مورد حمايت و دست نشاندۀ آمريكاى شمالى انجام مى شود آمارى وجود دارد؟ مغلوبان وقتى هم زنده باشند حقى ندارند تا چه رسد به مرده شان. آيا در زمان شاه نام مخالفين (از مصدقى و توده اى و سازمان هاى فدايى و مجاهد و قوميت هاى حق طلب...) در رسانه هاى رسمى چيزى جز به نفرت و خرابكارى و افترا برده مى شد؟


بارى، نماد خاوران و ياد كسانى كه با انديشه ها و آرزوهاى راديكال و شعار مرگ بر سرمايه دارى و زنده باد كمونيسم، فريادشان به ضرب گلوله در گلو خفه شد براى اين رژيم زيانبار است. جمهورى اسلامى از روزى كه بر سرِ كار آمد هركسى غير از خمينى و همدستانش را بر باطل و كشته شدنى و تهمت زدنى و لجن مال كردنى تلقى كرد. كتاب هاى متعددى كه با تيراژهاى بالا عليه مخالفين و گذشته و آينده شان چاپ مى شود و مجانى در مساجد و محافل وابسته به رژيم پخش مى گردد همه همين هدف را دنبال مى كنند... بارى، نابود كردن مخالف و از بين بردن حتى اسم و رسم و نقش او تا برسد به قبرش اصلاً تازگى ندارد. اين رژيم كه تعبير ددمنش دربارۀ او رسا نيست پا جاى پاى اسلاف خويش مى گذارد تا باز هم به سود طبقات استثمارگر، حاكميت خويش را بر اكثريت جامعه كه همانا كارگران و زحمتكشان هستند تحميل كند. كارگران و زحمتكشانى كه مى خواهند براى ادامۀ حيات خود و احقاق حقوق انسانى شان نظامى عادلانه برپا دارند.
يكى از حوادث مهم فرانسه در قرن نوزدهم كمون پاريس است كه لرزه بر اندام بورژوازى فرانسه و اروپا انداخت و به بركت اوست كه نظام جمهورى در فرانسه تثبيت شد. كمون بر آرمان آزادى، برابرى، برادرى برپا شد و نخستين حكومت كارگرى لقب گرفت و مصوباتش طى ۷۰ روز كه برپا بود منشأ بسيارى از دستاوردهاى اكثريت مردم يعنى دموكراسى شد كه هنوز هم زحمتكشان فرانسه با چنگ و دندان مى كوشند آنها را حفظ كنند و از تهى شدن آنها از محتوا جلوگيرى كنند. اما اگر نامى از كمون هست، اگر ديوارى كه آخرين كمونارها را پاى آن به گلوله بستند هنوز مورد تجليل و بازديد علاقه مندان است نه خواستِ بورژوازى فرانسه و «دموكراسى و پلوراليسم اش»، بلكه به اعتبار نيرويى ست كه در جامعۀ فرانسه وجود دارد و كوشيده و توانسته است آن ياد را و آن آرمان ها را زنده نگه دارد. وگرنه در كتاب هاى درسى مدارس فرانسه تجليلى و حتى تحليل درستى از كمون نيست، بلكه اغتشاشى معرفى مى شود كه فرو خوابانده شد. در دهۀ ۱۹۵۰ حتى آثار اقتصادى ماركس در دانشگاه هاى فرانسه تدريس نمى شد.

۳

مزار آباد خاوران نمادى ست يادآور كمونيسم، راديكاليسم، دست بردن به ريشه ها، طرد خرافات مذهبى، حكومت لائيك و جمهورى مردمى. نماد آرزوهاى تحقق نيافتۀ چندين نسل است كه شجاعانه دربرابر موجى ارتجاعى كه به لحاظ طبقاتى و تاريخى قوى تر از او بود برخاست. تخريب خاوران تخريب خاك و آجرى ست كه نماد آن ايده ها هستند. اما آن ايده ها نه فقط از سوى جمهورى اسلامى، بلكه به دست توابان واقعى، يعنى توابان خارج از زندان نيز تخريب شده و مى شود. بيش از ۲۵ سال است كه برخى در همين خارج از كشور كه بدون ترس از رژيم مى توان نظرى را بيان كرد، اگر گاهى خواسته اند به ياد آن كشته ها سخن بگويند آنان را مثل خودشان پشيمان و منفعل و وارفته فرض كرده اند. در برخى مقالات و كتاب ها كه پيرامون آن سركوب ها نوشته شده از آن كشتگان تنها به عنوان «آزاديخواه» نام مى برند كه آبكى بودن اين آزاديخواهى بسته به مزاج كسى ست كه آن را مى نويسد. آرى زمانه است. كسانى هستند كه در دورۀ جوانى شان و طبق آب و هواى آن زمان، خود را كمونيست مى دانستند، از تغيير مناسبات طبقاتى و برقرارى جامعه اى آزاد و برابر سخن مى گفتند. امروز نظر پيشين خود را احمقانه ارزيابى مى كنند. در اين تغيير موضع ايرادى نيست. خودشان مسؤول نظر و عمل خويش اند. ولى اينكه نظر خود را عطف به ماسبق كرده، كشته ها را با خودشان تواب مى كنند غير قابل تحمل است. چطور قدر كسانى را كه در حكم اعدام شان نوشته شده: «به خاطر الحاد و دفاع از كمونيسم و عضويت در سازمان... بايد اعدام شود» مى توان به خيال «آزادى» گدايى شده از آمريكا تقليل داد؟! آيا تهى كردن مبارزۀ شهدا از محتوايش چيزى از تخريب خاوران كم دارد؟ آيا حتى بدتر نيست؟
دربرابر جنايت رژيم بايد مقاومت كرد. بسيج همه جانبه و مردمى برپا كرد. بايد نيرو داشت تا صدايمان را بشنوند. در عرصۀ سياسى تنها نيرو ست كه به حساب مى آيد. رحم و اخلاق را نبايد از دشمن طبقاتى انتظار داشت. اگر در فرانسه ياد كمون و نمادهاى مقاومت ضد فاشيستى زنده است، اگر دستاوردهاى دموكراتيك هنوز تا حدى حضور دارد ناشى از نيرويى مردمى و اجتماعى ست كه فعالانه از آنها دفاع مى كند.
با حفظ ايده هاى راديكال و ضد سرمايه دارى و حمايت از آرمان هاى شهدا و نقد و تكامل ايده هاست كه ياد آنان به بهترين وجه زنده مى ماند و با بهبود زندگى و شادى زحمتكشان همراه مى شود و نمادها، ستون هاى يادبود و مزارها برپا و الهام بخش باقى مى مانند. تا مردم مبارز وجود دارند خاوران ويران نخواهد شد و نماد جنايتى باقى خواهد ماند كه رژيم جمهورى اسلامى براى دفاع از مصالح بورژوازى ايران و با تأييد ضمنى و سكوت وقيحانۀ او مرتكب شد. مبارزه براى آزادى ـ برابرى ادامه خواهد يافت و رژيم از به توبره كشيدن خاك خاوران و از تلاش براى پنهان كردن يادها طرفى برنخواهد بست.
طبيعى ست كه ما تلاش رژيم را در تخريب خاوران كه از عمق كينه اش به انقلاب توده ها، به آزادى ستمديدگان بر مى خيزد محكوم مى كنيم و با خانواده هاى داغدارى كه كسى نمى تواند ادعا كند، چنان كه بايد و شايد، رنجشان را درك كرده است همصدا هستيم و ابراز همبستگى مى كنيم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تعبيرى ست كه از يك شعر محمود درويش:

بر اين سرزمين چيزى هست كه شايستۀ زيستن است
ترديد ارديبهشت/ عطر نان در بامداد/ آراء زنى دربارۀ مردان/ نوشته هاى اِسخيلوس/ آغاز عشق/ گياهى بر سنگ/ مادرانى برپا ايستاده بر ريسمان آواى نى/ و خوف مهاجمان از يادها. (...)
http://aliradboy.blogspot.com/2009/01/blog-post.html

زیر مجموعه ها