جنبشهای اجتماعی
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
هرمی در آتش!
تاملی بر همایش مقاومت و شورشگری: بخشهایی از یک کل
۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ بذرگاه فرمانده رامونا، چیاپاس، مکزیک
بهرام قدیمی
زاپاتیستها یک سال و نیم پیش، در سیامین سالگرد قیام ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی علیه فراموشی و به طبع آن دولت مکزیک، اعلام کردند که هزاران هکتار اراضی بازپس گرفته شده طی قیامْ دیگر نه به آنان تعلق دارد و نه به هیچ مرجع دیگری از قبیل مشاع و غیره. این اراضی را آنان سرزمین هیچکس نامیدند.
زاپاتیستها طی یک سال و نیم گذشته عملاً تمام ساختار اجتماعی اداری و مدنی خود را تغییر دادند. ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی از ۲ تا ۱۷ اوت ۲۰۲۵ میزبان یک همایش سراسری بود. مضمون این همایش شریک شدن در تجربیات عملی جمعها، گروهها و سازمانهای گوناگون در کشورها و مناطق مختلف بود که در آن گروههای مختلف، بهخصوص هواداران جنبش زاپاتیستی از سراسر جهان و پایههای کمکرسانی زاپاتیستی شرکت داشتند (۸۰۰ نفر از بیرون از مناطق آنان و ۲۷۴۸ نفر از پایههای زاپاتیست). همه میتوانستند در این همایش فعالیتهای خود را برای دیگر شرکتکنندگان تعریف کنند. در هیچ موردی، هیچ محدودیتی در نوع ارائه و محتوای سخنان اعمال نشد. از کسانی که همه را به پیوستن به عیسی مسیح دعوت میکردند تا کسانی که به زاپاتیستها به خاطر مصرف گوشت شدیداً انتقاد داشتند، همگی حضور داشتند.
بررسی تجربیات عملی گروههایی که بیانیهی «برای زندگی» را امضا کرده بودند، بیشک در جای خود ارزشمند و چه بسا ضروری استُ، اما در این نوشته موضوع دیگری را مد نظر داریم.
در روز ۳ اوت، نیروهای میلیشای زاپاتیست، هر یک مزین به یک پرچم فلسطین، همبستگی تمامعیار خود را با خلق فلسطین به نمایش گذاشتند و برای آنکه جای هیچ ابهامی باقی نماند، در سخنان کوتاه خود، معاون فرمانده شورشی مویسس فریاد برآورد: «ما همه فلسطینی هستیم!» از فردای آن روز زاپاتیستها در سه نوبت با نمایش یک تئاتر به انتقاد از انحرافها و ضعفهای اعضای شوراهای «دولت خوب» پرداخته، دست آخر با به آتش کشیدن هرم قدرتْ آغاز مرحلهای ناشناخته در تاریخشان را به شکلی نمادین آشکار ساختند.
در تمام این روزها، زاپاتیستها انتقاد میکردند که با وجود تمام پرنسیپهایشان، آنان شاهد رشد فساد مالی، سوءاستفاده از قدرت (چه به شکل نادیدهانگاشتن نظر همبودها و چه در پاسخگویی به آنان) و استفاده از امکانات به نفع افراد مرتبط با خود بودهاند. حتی اگر نسبت این موارد در سطوح گستردهای نبود، با این حال باید جلوی آن گرفته میشد. رائول سیبچی، نویسنده و روزنامهنگار اروگوئهای به مقولهی انتقاد از خود زاپاتیستی میپردازد: «میدانیم که انتقاد از خود از صفوف چپ جهانی، حتی آنها که خود را چپ رادیکال مینامند، رخت بر بسته است… آنچه بیش از همه توجه حضار را جلب میکرد، به تصویر کشیدن اشتباهات شورای دولت خوب بود… این انتقاد از خود به شکلی علنی، در برابر گروههای حامی زاپاتیستها، شرکتکنندگان مکزیکی و بینالمللی، حتی در شبکههای اجتماعی انجام شد.»[1]
اما ما با عمل انتقاد از خود به شکل علنی، از سوی برخی سازمانها در خاورمیانه آشنا هستیم. پس چه چیزی در این همایش و انتقاد از خود بیمحابای زاپاتیستها نظرمان را به خود جلب کرد؟ انتقادات زاپاتیستها را میتوان در دو محور بررسی کرد:
۱. ساختار قدرت، شوراها و آنچیزی که زاپاتیستها هرم مینامند.
۲. کوشش برای تقسیم عادلانهتر ثروت و پیشگیری از بازتولید یک طبقهی مرفه جدید.
روشن کنیم که ما این مطلب را برای درس دادن به رفقای زاپاتیستمان نمینویسیم، هر جنبشی خودش به اندازهی کافی میداند که چگونه در جغرافیای خودشان عمل کند. هدف ما فقط درک بهترِ اتفاقی است که در حال رخ دادن است و درسگرفتن از عمل زاپاتیستها در این دوران. به خصوص اصرار زاپاتیستها به این امر که هر کس باید به تاریخ خودش رجوع کند، ما را وامیدارد به گذشتهی خودمان، که از جمله با انقلاب اکتبر عجین شده، توجه داشته باشیم. این امر حتی برای فهم امروزین تصمیم زاپاتیستها تقریباً اجتنابناپذیر است.
۱. ساختار قدرت، شوراها و آن چیزی که زاپاتیستها هرم مینامند
تا اول ژانویهی ۲۰۲۴ همبودهای زاپاتیست اینگونه سازماندهی میشد:
- شورای متشکل از ساکنین هر روستا
- مجموعهای از این روستاها، بخشداری خودمختار شورشی زاپاتیستی را تشکیل میداد.
- مجموعهای از بخشداریهای خودمختار یک منطقه شورای دولت خوب را تشکیل میداد.
- ساختار هماهنگکنندهی تمام ۱۲شورای دولت خوب، بینالمنطقهای نام داشت.
منتخبین هر سطحی در این ساختار میبایست در ارتباط با تودههای پایه، پروژهها و طرحهای مصوبه را پیش میبردند، ابتکار عمل پیشنهاد کردن بحث پیرامون طرحهای جدید نیز به عهدهی مسئولین شوراها بود. وجود یک ساختار هرمی از پایین به بالا که بنا به تجربهی زاپاتیستها، ساختار قدرت را بازسازی میکرد، اجازه میداد افراد به فساد اقتصادی و اداری مبتلا شوند؛ و دست آخر به ضعف در انتقال نتایج پیشنهادها و تصمیمگیریها، ناکارآمدی در انتقال تجربه و به نابرابری در سطح آگاهی ختم میشد. تشکیل ساختار جدید قرار است جلوی بازتولید هرم قدرت را بگیرد.
ساختار مدنی نوین زاپاتیستها، شاید ظاهراً به ساختار شورایی شباهت داشته باشد، اما ویژگیهای خود را دارد.
– در هر همبود زاپاتیستی یک دولت خودمختار محلی GAL (یعنی شورای روستا) تمام تصمیمهایی را که به روستا مرتبط میشود، مستقلاً اتخاذ میکند.
– نمایندگانی برای تصمیمگیری دربارهی مواردی که به روستاهای مختلف مرتبط میشود تعیین میشوند و مسئولین آن روستاها را (که میتواند در سطح همان بخشداریها باشد) به یک مجمع عمومی فرامیخوانند. جمع دولتهای خودمختار محلی (CGAZ) ارگانی است که مسئولیت فراخواندن این مجامع عمومی را عهدهدار است.
– در سطح یک منطقه، یعنی منطقهای که در گذشته کاراکول (حلزونهای ۱۲ گانه) را تشکیل میداد، تصمیمات نیز در مجمع عمومی هماهنگی دولتهای خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) اتخاذ میشود.
یک ارگان هماهنگی، که هنوز نام مشخصی ندارد، به عنوان ارگان بینالمنطقهای (Inter zona) عمل میکند. وظیفهی ارگان بینالمنطقهای همانا فراخواندن نمایندگان تمامی همبودهای زاپاتیستی به یک مجمع عمومی است. تصمیمات لازم دربارهی هماهنگی تمام مناطق زاپاتیستی در این مجامع اتخاذ خواهد شد.
تفاوت اساسی این ساختار با ساختار قبلی در این است که در گذشته حق تصمیمگیری در حیطهی عمل نمایندگانی بود که شورای دولت خوب را تشکیل میدادند؛ یعنی شورای دولت خوب در امور اجتماعی، از الزامات مدنی تا اجرای عدالت، قدرت تصمیمگیری داشت. ولی در ساختار فعلی، هر سطحی دربارهی مسائل مربوط به خودْ مستقلاً تصمیم میگیرد و بنابراین پاسخگوست. نمایندگانی که در سطوح دیگری به غیر از همبود خود عمل میکنند، درواقع پیکهایی هستند که وظیفهی آنان فراخواندن مجامع عمومیای است که در آن مسئولین همبودها گردهم میآیند و در موارد مختلف به توافق میرسند.
چنین تجربهای را در اروپا در جنبش جلیقهزردها نیز شاهد بودهایم. اگر در هفتههای اول این جنبشْ نمایندگانی که به سطح وسیعتر از حوزهی خود اعزام میشدند، به نوعی حق تصمیمگیری داشتند، بعدها برای اطمینان از مشارکت جمع، این نمایندگان از حق تصمیمگیری برخوردار نبودهاند و میبایستی هر تصمیمی را که جمع میگیرد، به سطوح دیگری منتقل کنند.
میدانیم که زاپاتیستها همواره تأکید کردهاند که اعمالشان را بر اساس نسخهبرداری از متون سیاسی گذشتگان مشخص نمیکنند، بلکه بر اساس تجربیات عملی خودشان گام برمیدارند. در عین حال آنان بارها به دستاوردهای «سفر برای زندگی»، یعنی سفر هیئت زاپاتیستی به اروپا در ۲۰۲۱ و به استفاده از تجربههای گروههای فعال اروپایی در تصمیم به تغییر ساختار تشکیلات مدنیشان اشاره کردهاند. اگرچه آنان دربارهی این موضوعها در اطلاعیههای پی در پی سخن گفتند، اما در همایش اخیر نیز بارها دربارهی این تجربهها و تأثیرشان بر تصمیم به تغییر ساختار حرف زدهاند.
در عین حال آگاهیم که هر فعالیت عملی، به خودی خود تئوریساز است. و برای انتقال هر تجربهای، الزاماً باید آن را به زبانی تعریف کرد که برای کسانی که در جغرافیایی دیگر و در نوع دیگری از واقعیتهای اجتماعی زیست میکنند قابل درک باشد. نه برای آنکه از آن نسخهبرداری کنند، بلکه به آن علت که نکاتی را که مناسب فعالیتشان است، برگزینند. اینجاست که نگاه انتقادی به ما کمک میکند از بدفهمی فاصله بگیریم.
شارل بتلهایم میگفت: «نقطه عزیمت کار ما تهاجم و اشغال چکسلواکی توسط ارتش شوروی بود؛ آنهایی که خود را مارکسیست میدانند نمیتوانند صرفاً به یک محکومیت و تأسف بسنده کنند؛ آنها باید این تهاجم را توضیح دهند؛ تأسف خوردن و آرزو کردن صرفاً به خلقها امکان میدهد که بدبختی خود را تحمل کنند ولی به آنها کمک نمیکند که دلایل آن را فهمیده و برای از میان بردن آن مبارزه کرده تا دوباره به وقوع نپیوندد».[2] ما نمیدانیم آیا زاپاتیستها چنین مقالاتی را مطالعه کردهاند یا نه (خودشان بارها گفتهاند که نه و ما همین را اساس کارمان قرار میدهیم). اما زاپاتیستها دقیقاً دارند همان کاری را انجام میدهند که بتلهایم روی آن تاکید میکند یعنی جستوجوی راهی برای بازتولید نکردن گذشته. سوال آنارکوسندیکالیستهای روسیه را نقل میکنیم: «پیروزی شوراها اگر چنانچه واقع شود، یک بار دیگر سازماندهی قدرتی است که پس از آن میآید. آیا این فیالواقع به معنای پیروزی کار، پیروزی نیروهای متشکل شدهی زحمتکشان و آغاز بازسازی حقیقی سوسیالیستی خواهد بود؟»[3] زاپاتیستها طی سی سال گذشته در موقعیتهای مختلف در این باره سخن گفتهاند. میبایستی برای شناخت آنان، با نگاهی عمیقتر و انتقادیتر به متون آنان رجوع کرد. اما مهمتر از این متون، عملکرد آنان و ساختمان خودمختاری است که از ۱۹۹۴ بنا کردهند.
آنان با آتش زدن نمادین هرم، دقیقاً به علل شکست انقلابهای سدهی گذشته پاسخ میدهند. هرمی که به قول معاون فرمانده شورشی، مویسس، علت بازسازی سرمایهداری و تبعات آن در نیکاراگوئه و کشورهایی است که انقلاب در آن به نتیجهی نخست خود، یعنی به دست گرفتن قدرت سیاسی، رسیده است. کافیست به تاریخ انقلابهای قرن بیستم رجوع کنیم: از انقلاب کبیر اکتبر تا چین و ویتنام و کامبوج و کوبا: همه جا آسمان همین رنگ است، این امر هیچ ربطی به خوب یا بد بودن رهبران انقلاب و یا خیانت این و آن رهبر ندارد. امیلکار کابرال میگفت خردهبورژوازی انقلابی اگر واقعاً بخواهد با مردم همراه شود، باید دست به «خودکشی طبقاتی» بزند.[4] زاپاتیستها دقیقاً با چنین نگاه انتقادی به هرم قدرت نگاه کردهاند و با از میان برداشتن آن، میخواهند جلوی تبدیل شدن نیروهای خودشان را به اهرام بازسازی قدرت در مناطق خودمختار بگیرند.
۲. کوشش برای تقسیم عادلانهی ثروت و پیشگیری از بازتولید یک طبقهی مرفه جدید
کسانی که از ۱۹۹۴ به مناطق خودمختار زاپاتیستی سفر کردهاند، شاهد تفاوت سطح آزادی، بهخصوص آزادی و فعالیت زنان در امور اجتماعی بودهاند. از سوی دیگر همین اختلاف سطح در زمینهی اقتصادی نیز چشمگیر بود. چه اتفاقی افتاده است که زنان پایههای کمکرسانی را به سطوح رهبری این جریان کشانده است؟ چه تصمیمی قرار است تقسیم عادلانهی ثروت را در مناطق زاپاتیستی تضمین کند؟
اگر کسی ادعا کند که برابری مطلق بین زنان و مردان زاپاتیست برقرار است، بیشک اشتباه میکند. اما مگر در تاریخ بشر هرگز تغییرات اجتماعی یک شبه نتیجه دادهاند؟ تفاوت سطح آگاهی و فعالیت زنان چه در مسایل اجتماعی در شوراها و چه در ساختارهای خودمختار دیگر آنقدر روشن است که تنها عامدانه میتوان آن را نادیده انگاشت. در نظر گرفتن این روندْ کارنامهی موفق زاپاتیستها را عیان میکند.
متون بسیاری دربارهی اقتصاد در مناطق زاپاتیستی وجود دارد. چند ده سال پیش زاپاتیستها برای یاری رساندن به اقتصاد روستاییان با ایجاد شرکت های تعاونی گوناگون پاسخ دادند. تعاونیهای صنایع دستی زنان به آنان اجازه میداد همراه با استقلال اقتصادی، به فعالیتهای اجتماعی و سیاسی نیز بپردازند. تعاونیهای گوناگون دیگری هم تاسیس شد. از بقالی تا رستوران، از صنایع دستی تا قهوه که احتمالاً یکی از مهمترین منابع برای پاسخ دادن به نیازهای اقتصادی پایههای کمکرسانی است.
روشن است که این امر را نمیتوان با سیاست اقتصادی نوین در اتحاد شوروی یکی دانست. نه از نظر شکل کار و نه از نظر حجم آن. اما دست آخر محصول این سیاستها یکی است: ایجاد یک قشر از کسانی که بیش از دیگران درآمد دارند. از میان برداشتن هرمْ در عین حال به معنی از میان برداشتن این تفاوت درآمد نیز هست. به زبان دیگر: در انتقادات زاپاتیستها میتوان به روشنی مسیر لغو سیاست یاری رساندن به اقتصاد فردی را دید. اقتصادی که شاید میشد در آن چیزی شبیه به «نپ» را شاهد بود (حتی اگر زاپاتیستها هیچ اطلاعی از این شباهت نداشته باشند).
یک نکتهی قابل تأمل دیگر
زاپاتیستها در سحرگاه اول ژانویهی ۲۰۲۳ اعلام کردند که بخشی از اراضی بازپسگرفتهشده طی قیام ۱۹۹۴را که هنوز تحت تصرف دارند، در اختیار افرادی قرار خواهند داد که خواهان کار روی آن هستند. آنان شروط اولیهای هم برای اینکار مشخص کردند: نمیتوان هیچ نوع مخدر در آن کشت کرد؛ این اراضی تنها در اختیار افراد قرار میگیرد و متعلق به آنان نخواهد بود؛ افراد غیر زاپاتیست، بدون در نظر گرفتن رنگ پوست، زبان، مذهب و تعلق یا عدمتعلق سیاسی به احزاب گوناگون میتوانند بخشی از این پروژه باشند، به شرط آنکه از این اراضی دفاع کنند و آن را در اختیار شرکتهای چندملیتی و غیره قرار ندهند؛ تمام کسانی که در کار جمعی روی این اراضی کار میکنند، صاحب سهمی از محصول هستند که به دست میآورند و فقط خودشان تصمیم میگیرند با آن چه کنند؛ سهم هر فرد با هر فرد دیگری که در این کار مشترک شریک است کاملاً برابر است و ربطی به وابستگی سازمانی و مذهبی و غیره ندارد؛ استفاده از اراضی شامل کسانی که زمینهای خودشان را فروختهاند و رهبران گروههای شبهنطامی نمیشود. زاپاتیستها این اراضی را اراضی هیچکس مینامند. به نظر نگارنده استفادهی اشتراکی از این اراضی (که شامل مزارع خانوادگی ساکنان منطقه نمیشود) نه تنها میتواند گامی علیه مهاجرت بومیان بدون زمین به شهرها و تبدیلشدنشان به نیروی کار ارزان باشد، بلکه همچنین میتواند بدیلی باشد علیه جذبشدن آنان به گروههای جنایی و شبهنظامی. طبیعیست در شرایط کنونی، عملی کردن چنین سیاستی نیازمند فرصت و آزمایش عملی چگونگی پیشبُرد آن است. اما خود این تصمیم نشاندهندهی نگاه زاپاتیستها در خصوص تقسیم ثروت و رابطهی مستقیم انسانهاست. طبیعی است که خود کار جمعیْ در عین حال فضای آموزش و بحث مناسبی بوجود میآورد برای همفکری بین کسانی که در این کار سهیم هستند.
هنوز زمان برای دیدن نتیجهی کار بسیار زود است، اما به روشنی میتوان جسارت زاپاتیستها را در بوتهی آزمایش نهادن چنین ایدهای مشاهده کرد. اما از میان برداشتن واسطهها در ارتباط با ساکنین بومی، تاثیرگذاری متقابل را امکانپذیر میکند. زاپاتیستها حتی به این بخش بسنده نکردهاند، بلکه ارتباطات خود را با نیروهای حامیشان در اروپا و احتمالاً کشورهای دیگر گسترش دادهاند، یعنی اینکه نمیخواهند از طریق واسطهها با حامیانشان در ارتباط باشند، واسطههایی که میتوانند با تفسیرهای خودْ علیه این روند عمل کنند.
رفقای زاپاتیست در همین همایش چند بار اذعان داشتهاند که سرنوشت این جنبش نامعلوم است. آنچه میدانیم این است که کوششهای تاکنونی به بازسازی نظمی ختم شده که قرار بود از میان برداشته شود. تنها با تجربه کردن این گام میتوان به صحت و یا عدم صحت آن پی برد.
مسئولانه و بیدریغ رفقای زاپاتیست را در این مسیر پرچالش همراهی و حمایت کنیم!
برگرفته از:
https://naghd.com/2025/09/01/%d9%87%d9%90%d8%b1%d9%85%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/
[1]. بنگرید به: La autocrítica zapatista, Raúl Zibechi, 11 august 2025
[2]. مبارزهی طبقاتی در شوروی، شارل بتلهایم.
[3]. «آیا این پایان راه است؟» منتشر شده در هفتهنامهی گولوس ترودا، شماره ۱۱-۲۰ اکتبر ۱۹۱۷.
[4]. امیلکار کابرال، سلاح طبقاتی، سخنرانی در کنفرانس سهقارهای، هاوانا ۱۹۶۶، همچنین در:
Die Theorie als Waffe, Schriften zur Befreiung in Afrika, Edition CON
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
اطلاعیههای ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در ارتباط با سیامین سالگرد جنگ علیه فراموشی
۱۹۹۴-۲۰۲۳
به مناسبت سیامین سالگرد قیام بومیان مکزیک، ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی پس از تحلیل شرایط جهانی، مکزیک و چیاپاس در بیانههایی که منتشر کرده خبر تغییر ساختار شوراها و سازمانهای مدنی در جوامع خودمختار خود را به اطلاع عموم میرساند.
این بیانیهها که همگی در پایگاه اینترنتی ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی به زبانهای مختلف در دسترس قرار دارند، از جمله به نکات و تحلیلهای اساسی این تشکل میپردازند و تغییر ساختار بخش نظامی ارتش زاپاتیستی را نیز شامل میشود.
جمع اندیشه و پیکار در راستای معرفی این جنبش، در حد توان خود، میکوشد دیدگاههای آن را معرفی کرده و بحث حول آن را دامن بزند. مجموعهای از این اطلاعیهها را در پروندهای با عنوان: "سری اطلاعیههای ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در ارتباط با سیامین سالگرد جنگ علیه فراموشی" در اختیار افکار عمومی فارسی زبان قرار میدهیم.
انتخاب چهاردهمین اطلاعیه، به دلیل همهجانبه بودن بحثهای مطرح شده در آن، موضع روشن زاپاتیستها در مورد جنبشهای رهايبخش ملی و جنگ غزه است. این اطلاعیهها را میتوانید در پروندهی مربوطه مطالعه کنید.
جمع اندیشه و پیکار
|
|
|
|
|
![]() ![]() |
|
|
![]() ![]() |
![]() ![]() |
|
|
|
|
|
![]() |
بیانیه شماره چهاردهم:
هشدار دوم درباره آنچه قریب الوقوع است: اصل (دیگر) طرد شق ثالث |
![]() |
| بیانیه شماره هفده:
دیگر هرگز... دسامبر 2023 |
بیانیه شماره هجده: | ![]() |
بیانیه شماره بیست و آخر: |
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
در میعادگاه نور و آیینه
گزارش از همایش زاپاتیستی
"بذرگاه: از هرمها، از داستانها، از عشقها و البته، از دلشکستگیها"
بذرگاه،
روز اول، ۲۶ دسامبر ۲۰۲۵
حدود ساعت ۲ بعدازطهر بهCIDECI رفتیم. جز چند نفری که برای ثبتنام آمده بودند و تیم
پشتیبانی، تقریبا تمام افراد دیگر حاضر در بومی بودند. در جای جای محل، افرادی، اکثرا مردها، به چشم میخوردند که دایرهوار دور هم جمع شده بودند. زنان مشغول پهن کردن بساط صنایع دستی و دیگر اقلام فروشی بودند.
روند ثبتنام هم مانند برنامهی جلسات با تمام دفعات دیگر متفاوت بود و امنیتیتر. افراد باید از قبل کدی دریافت میکردند و در محل ثبتنام کد را از آنها میپرسیدند و میبایست کارت شناسایی نشان دهند. پیش از این نه کد لازم بود و نه کارت شناسایی. پس از ثبتنام هم به جای گردنآویز همیشگی، یک دستبند کاغذی (شبیه آنچه گردشگران در مناطق حفاظت شده یا در هتلهای آل اینکلوسیو میپوشند) به مچ ما بستند و اسممان را رویش نوشتند. حالا نمیدانم این اتفاقی بود، یا برای صرفهجویی؛ شاید هم طعنه و کنایهای بود به توریسم سیاسی شرکت کنندگان. با توجه به محتویات سخنرانیهای روز اول، این تعبیر آخری محتملتر است.
۱.سخنرانی کاپیتان مارکوس، مثل همیشه پر از پیچیدگی، استعاره، طنز، کنایه و البته زبان شاعرانه بود. از سال پبش وضع سلامتیاش بهتر است: چهرهاش ورم نداشت و سرحال صحبت میکرد.
اشارههای مختصری کرد به موضوعاتی که در تمام روزها قرار است مورد خطاب قرار گیرد: مسئله تجربهی کمون، مسئله زبان مادری و مسئله روابط اجتماعی چه در درون و چه در بیرون زاپاتیسم (عشق و شکستِ عشقی).
در مورد موضوع اول، تاکید بر لزوم پیوند تجربه عملی و تفکر انتقادی بود و نیز جداساختن بحث ایدئولوژیک (کاری که نظریه پردازان و آکادمیسینهایی میکنند که خبر از دنیای واقعی ندارند) از تفکر انتقادی. کنایههای همیشگی به روشنفکران پای شومینه، به آنها که میخواهند زاپاتیسم را برای زاپاتیستها توضیح بدهند و بهطور خاص به کردها که میگویند زاپاتیستها از آنها کپیبرداری کردهاند. مارکوس تاکید کرد که از بسیاری تجربیات خصوصا تجارب بومیان دیگر جغرافیاها و از مردم بالکان آموختهاند، و برای تمام مقاومتها، خصوصا مقاومت مردم فلسطین ارزش قائلند، اما هر مورد با دیگری متفاوت است و مبارزه اینان نیز شرایط و ویژگیهای خودش را دارد. مارکوس لازم دید خلاصهای ارائه دهد از آنچه در دو سال اخیر حول ایدهی کمون بیان کرده و به اشتراک گذاشتهاند. سپس به تلخی گفت که به نظر میآید "شماها" بلد نیستید درست ببینید و درک کنید.
بههرحال، مارکوس از جایگاه یک روشنفکر صحبت میکند؛ تحلیل او از شرایط اقتصادی و سیاسی جهان، اشارهاش به بحران مفهموم دولت-ملت، نقد او به قدرتمندان شرق و غرب و به روشنفکران خودی حاکی از همین جایگاه است. در بخش نقد اقتصادی سیاسی، مارکوس نظام سرمایهداری را فنری تلقی میکند که تا حد ممکن جمع شده و به زودی منبسط خواهد شد و این انبساط را مساوی با جنگ و نابودی میداند، و کلانپروژهها را بخشی از تجسم این نابودی؛ همچنین با طرح این ایده که در حال حاضر باید مناطق جغرافیایی را که طبق منطق سرمایه تشکیل شدهاند جایگزین مفهوم دولت-ملت کرد، در مقابل "اتحادهای" شکل گرفته حول سرمایه، به همبستگی و مبارزه متحد علیه نظام سرمایهداری اشاره میکند: اژدهایی مخوف که دهها سر دارد (تفکر پدرسالارانه و مردسالاری، خودکامگیهای از هر نوع، نژادپرستی، دگرستیزی، استثمار و غیره) و هرکدام از سرها را که ببری به هر حال به خود اژدها صدمه زدهای. در انتها نتیجه میگیرد که "تنها بر خاکستر ریشههای پیشین است که دنیایی جدید میتواند ریشه بدواند".
در مورد زبان مادری، به تنوع زبانها در مناطق زاپاتیست اشاره کرد و گفت که به یمن همزیستی در کمون، بسیاری از بچهها چهارزبانه هستند، یعنی سه زبان بومی و اسپانیایی را یاد میگیرند. اما به نظر من تاکید مارکوس بر دو موضوع عمیقتر بود؛ اول، تلاش زاپاتیستها برای یافتن زبانی که بتوانند از طریق آن افکار و تجربیاتشان را با ما، غیر زاپاتیستها، در میان بگذارند و دوم، یافتن زبان مشترکی در میان خود زاپاتیستها برای تبیین مشترک کمون. مورد دوم، مسئله یافتن زبان مشترک بین بومیان همبودهای زاپاتیستی، در حقیقت یافتن توافق است راجعبه چهارچوب کمون و کارکرد آن. در این زمینه، معاون فرمانده مویسس بیشتر صحبت کرد.
مورد نخست، نقدی صریح بود به "زبان نفهم بودن" بسیاری غیر زاپاتیستها، یعنی عدم توانایی آنها در درک زاپاتیسم و احترام به آن بهعنوان تجربهای یگانه …
۲.با زبان ساده همیشگی، معاون فرمانده شورشی مویسس پیشینهای ارائه داد از روند دستیابی به ایدهی کمون؛ روندی که به نظر میآید سفرشان به اروپا تاثیر مهمی بر آن داشته است. نه از این نظر که افکار، تجارب و مبارزات اروپاییها برایشان سرمشق بوده باشد، بلکه از این منظر که پی بردهاند اوضاع در این "جهان اول" چقدر خراب است و اگر وضع این دنیای مثلا پیشرفته چنین است، دیگر فاتحه آنهای دیگر حسابی خوانده است؛ پس راه حل، ایجاد تغییر اساسی است، تغییری عملی و نه نظری. در اینجا مویسس به مسئلهای کلیدی اشاره میکند: اولین گام مبارزه برای اروپاییها آگاهی یافتن است نسبت به اینکه زیستن در جهان اول بیش از هرچیز زندگی تحت نظامی است که از نظر سرکوب، کنترل و خودکامگی دارای مقام اول است. فکر میکنم گفتن این حرف میتواند به برخی رفقای اروپایی که در حسرت مبارزه زاپاتیستها هستند، نقطهی شروعی بدهد برای اینکه بتوانند مبارزه و تجربه زیستیشان را بهتر مرتبط کنند و از اکتیویسم، بهنوعی به زندگی توامان با مبارزه روزمره تغییر جهت دهند.
با تاکید بر ضرورت بررسی مشکلات، راه حلها و دستاوردهای گذشتگان، مویسس از درس گرفتن برای حال و آینده انگشت گذاشت، خصوصا در دو مورد: امکان زندگی بدون پول، که احتمالا به نوعی استعارهای است از امکان زیست بیرون از نظام سرمایهداری و مناسبات آن، و اهمیت همبستگی، اتحاد و عمل اشتراکی بهعنوان تنها راه گریز از این مناسبات. با انتقاد مجدد از ساختار هرمی، که با وجود نیت خیر ایجاد یک "دولت خوب"، همانا تکرار ساختار قدرت عمودی و بازتولید مناسبات سرمایهداری است و درعینحال امکان مقاومت در برابر طوفان (نظام سرمایهداری و نابودی مادرزمین) را ایجاد نمیکند، مویسس به امکان سازمانیابی دیگری در چهارچوب ایدهی کمون اشاره کرد. ساختاری که قوانین خود را دارد؛ قوانینی که هنوز در دست بررسی هستند و برای تبیین آنها وقت بسیار و توافق همگانی لازم است، یعنی، همانچه مارکوس زبان مشترک بین بومیان مینامد. آنچه در مورد کمون جدید بود همین تاکید چندبارهی مویسس بر وضع قوانین خودی است: او با انتقادی شدید از دستگاه قضایی و دادگستری، قانونگذاران را به عدم عدالت متهم میکند و بهدرستی میگوید که قوانین را بالادستها برای کنترل فرودستها وضع کردهاند و خودشان از آنها سرپیچی کرده و درعینحال از هرگونه مجازات مصون هستند. در ادامه تاکید میکند که زاپاتیستها باید قوانین خودشان را برای ساختار خودشان داشته باشند. قضیه تبیین چهارچوبی مشخص و واضح است برای سازماندهی و کارکرد عملی کمون که مشغول تکوین آن هستند. درعینحال، به نظر میرسد تا این "قوانین" تبیین نشود، خبری از دعوت همگان به شرکت در کمون نخواهد بود.
همچنین، شالودهی اصلی کمون را رد مالکیت خصوصی میداند؛ با اینکه از دو سال پیش در این رابطه بسیار صحبت کردهاند، جالب است که این دفعه، مالکیت خصوصی تنها در رابطه با زمین مطرح نمیشود، بلکه معنای گسترهتری مییابد و مالکیت خصوصی عقاید، تجارب زیستی و دانش زندگی را نیز در برمیگیرد. هم زمان مویسس از جایگاه یک بومی، از این سخن میگوید که انسان برای زیستن جز به مادرزمین که منشأ مایحتاج او برای زنده ماندن و نیز درمان بیماریهاست به هیچ چیز دیگری احتیاج ندارد، خصوصا به پول. و اینجا احتمالا اشاره به مسئله پولی است که از مالکیت زمین به دست میآید و منشا درگیری و خشونت و درعینحال، آغاز مناسبات سرمایهدارانه (ایجاد مالکین خرد، متوسط و بزرگ) درمیان اقوام بومی و روستاییان بوده.
روز دوم، ۲۷ دسامبر ۲۰۲۵
جلسات سروقت، ساعت ۶ شروع شد. دو سخنران مدعو رائول رومرو و کارلوس آگیره روخاس بودند، که در دانشگاه ملی خودمختار مکزیک در زمینه علوم اجتماعی تدریس و تحقیق میکنند. و پس از آنها مارکوس و مویسس صحبت کردند. موضوع سخنرانیها بر تاریخ متمرکز بود.
۱.رائول رومرو راجعبه استفاده و سوءاستفادهی از تاریخ صحبت کرد؛ از اینکه تاریخ برای قدرتمندان ابزاری است برای توجیه و زمینهسازی برای جایگاه خودشان در قدرت، در راس هرم، و سوءاستفاده از آن به معنی حکایت تحریف شده تاریخ و فراموش کردن و به یادآوردن وقایع به دلخواه؛ و هم زمان نسخهای از تاریخ ارائه میدهند که بر افراد مشخص یا شخصیتهای تاریخی خاص متمرکز است و نه بر مردم. از طرف دیگر، رومرو تاریخ را برای خلقهای مبارز بسیار مهم میداند: بهعنوان حافظه تاریخی جمعی و سرچشمه هویت. او همچنین درباره مفهوم "فرسایش اعتماد" (erosión de confianza) بهعنوان یکی از استراتژیهای تاریخی قدرتمندان صحبت کرد: دخالت در آینده در زمان حال با تحریف گذشته، با این هدف که فرد یا گروهی که بهلحاظ تاریخی اهمیتی انقلابی داشته را تخریب کنند و گذشتهی جدید و البته دروغینی برایشان بسازند تا آیندگان دیگر آنها را بهعنوان عناصر انقلابی بازنشناسند. این درست همان کاری است که جمهوری اسلامی دارد با جنبش چپ ایران انجام میدهد.
۲.کارلوس آگیره نیز به طریق دیگری راجعبه همین موضوعات صحبت کرد و نقطه آغاز تمایز میان دو مفهوم کلمهی "historia" بود: تاریخ و روایت. تاریخ به معنای رویدادهای واقعی و روایت (تاریخی) به معنای تفسیر دلخواه آن رویدادها. اما نکات دیگری در حرفهای او جالب و انگیزاننده بود. آگیره در نقد از نظریات پسااستعماری (postcolonial) و ضداستمعاری (descolonial) که هرگونه تفکری را که ریشه در اروپا دارد به بهانه "استعماری" بودن منسوخ میدانند گفت که تفکر انتقادی وطن ندارد و تفکر سلطه نیز؛ یعنی نمیتوان تفکری را تنها به دلیل خاستگاه ملی یا فرهنگیاش کنار گذاشت یا ستایش کرد. با اشاره به این که دیدگاه ضداستعماری مبارزه طبقاتی را فراموش میکند، افزود که دولتهای به اصطلاح "ترقیخواه" آمریکای لاتین به اشاعهی این دیدگاهها پرداختهاند تا تقصیر همه مشکلات را به گردن یک دشمن خارجی استعماری بیاندازند و برای بورژوازی ملی خود فرصت هرگونه چپاول و سرکوب را فراهم نمایند. در انتها با بازگشت به بحث تاریخ گفت که برای خلقها، حقیقت تاریخی سرچشمه در تجربهی عملی دارد، دانش زادهی عمل است و تاریخ، بهعنوان رویدادهای واقعی، همانا واقعیت تجربه زیستی است.
۳.در ادامه، کاپیتان مارکوس قصهای خواند دربارهی عشق از نظر دختربچهای هشت ساله به نام دنی (که از بیانیهها او را میشناسیم) و به نوعی سمبل نسل آینده زاپاتیستهاست. موضوع داستان، اصرار دنی است به اینکه یکی از رفقای زن را که سی سال است مجرد است قانع کند ابتدا با یک راننده و بعد با یک پزشک ازدواج کند، زیرا بدین ترتیب میتواند از او پزشکی بیاموزد و این دانش به درد همبود خواهد خورد. داستان سرنخی ارائه میدهد از مفهوم عشق برای زاپاتیستها با نگاه به آینده: فرصتی برای ایجاد روابط عاطفی سازنده که هم برای فرد و هم برای جامعه سودمند باشد.
۴.در پایان معاون فرمانده مویسس اعلام کرد که در روزهای آینده راجعبه این صحبت خواهد شد که در چهارچوب کمون چه چیزهایی اشتراکی است و چه چیزهایی خیر. و نیز درباره اینکه بعد از طوفان، وقتی که هرم سرمایهداری نابود شده باشد، قرار است جامعه چگونه اداره شود، او برای این منظور از فعل «gobernar» استفاده کرد؛ در روز اول هم گفته بود که با اینکه زاپاتیستها ساختار هرمی را کنار گذاشتهاند، همچنان از این کلمه استفاده خواهند کرد. پس منظور باید اداره و گرداندن جامعه باشد و نه حکومت کردن به معنای به دست گرفتن قدرت. مویسس بهعلاوه به درگیریای درونی اشاره کرد راجعبه مزایا و معایب مبارزه صلحآمیز و مبارزه همراه با خشونت و گفت که با توجه به خشونت فزاینده از جانب دولت، بحث داغی درباره لزوم دست بردن مجدد به اسلحه درون زاپاتیستها درگرفته است. خود مویسس عقیده دارد که ادامه مبارزه مدنی صلحآمیز بهتر است چرا که همه شمول است و همه امکان دارند در آن شرکت کنند و درعینحال اگر نبرد مسلحانه باشد فرصت اعمال خشونت بیشتر را برای دولت فراهم میکند. بحثی مشابه چند سال پیش (۲۰۱۹) در میان مبارزین صحرای غربی در گرفته بود: نسل جوان، پس از چهل و پنج سال، خسته از معاهدات اجرا نشده و قول و وعدههای توخالی سازمانهای بینالمللی راجعبه حق بازگشت به سرزمین برای مردم صحرا، معتقد به ازسرگرفتن مبارزه مسلحانه بود و در نهایت موفق شد عقیده خود را مسلط کند. متاسفانه، نتیجه شکستی سنگین بود چراکه مراکش، به یمن پشتیبانی فرانسه و اسراییل، بهلحاظ تکنولوژی نظامی بسیار قویتر است. تعداد زیادی کشته شدند و شرایط بههیچوجه عوض نشد.
روز سوم، ۲۸ نوامبر
تمرکز جلسه امروز بر روی حقوق و قوانین بود. سه سخنران مدعو، ادواردو آلمیدا و تامارا سن میگل از گروه نودو (گره حقوقبشر) پوئبلا، و باربارا زامورای حقوقدان بودند و سپس مارکوس و مویسس صحبت کردند. بحث هر سه سخنران مدعو شباهتهای بسیاری با بحث آلتوسر راجعبه قوانین داشت.
۱.ادواردو آلمیدا
ادواردو بازتاب سالها کار در حوزهٔ حقوقبشر در کنار جوامع در حال مبارزه را به اشتراک گذاشت. او تأکید کرد که قصد ارائهٔ نظریه ندارد، بلکه از دلِ عمل و تجربه سخن میگوید؛ تجربههایی که اغلب متناقض و ناتمامند. به گفتهٔ او، سخن گفتن از حقوقبشر دشوار است، زیرا این حقوق از معنای اولیهی خود تهی شده، دستکاری شده و حتی علیه همان مردمانی به کار رفتهاند که زمانی برای بهدست آوردنشان مبارزه کردند.
محور اصلی سخنرانی او پارادوکس حقوقبشر بود: حقوقبشر گاه میتواند ابزاری برای توقف بیعدالتی یا آشکار کردن ظلم باشد، اما همزمان به مشروعیتبخشی و پنهانسازی خشونت نیز کمک میکند. جوامع، خانوادههای ناپدیدشدگان قهری و قربانیان قدرت ممکن است در دادگاهها پیروز شوند یا توجه جهانی را جلب کنند، اما در عمل میبینند که بهرهکشی، سرکوب و تحقیر ادامه مییابد یا حتی شدت میگیرد. در چنین وضعی، عدالت و بیعدالتی به یک زبان سخن میگویند.
ادواردو توضیح داد که حقوقبشر از دل خیزشها و مبارزات جمعی زاده شد، اما بهتدریج درون نظام جذب گردید. امروزه دولتها آشکارا از زبان حقوقبشر برای توجیه سرکوب، نظامیسازی، سلب مالکیت و حتی نسلکشی استفاده میکنند. قدرت با نامگذاری خشونت در قالب حقوق، آموخت چگونه با مصونیت بیشتری عمل کند.
او نمونههای متعددی آورد از اینکه چگونه مفاهیم کلیدی به بهانههایی برای سلطه بدل میشوند: صلح برای انکار آزادی و کرامت به کار میرود؛ توسعه برای توجیه تخریب و آوارگی؛ حقوقِ کار برای بهرهکشی بیشتر استفاده میشود؛ حقوق بومیان به فولکلور تقلیل مییابد درحالیکه خودمختاری و سرزمینشان مورد حمله قرار میگیرد؛ از حقوق زنان سخن گفته میشود اما خود قربانیان مقصر شمرده میشوند؛ و حقوق محیطزیست و آب برای جرمانگاری فقرا استفاده میشود، در حالی که شرکتها زمین و منابع را ویران میکنند.
به گفتهٔ ادواردو، همهی اینها در درون چیزی عمل میکند که او آن را "هرم" نامید: نظمی اجتماعی که در همهجا بازتولید میشود و بر سرمایهداری، استعمار و پدرسالاری بنا شده است؛ نظمی که انسانها را بر اساس طبقه، کاست و جنسیت دستهبندی میکند و تعیین میکند چه کسانی سزاوار زندگی، حقوق و کرامتاند و چه کسانی قابلحذف تلقی میشوند.
در مکزیک، این منطق به شکل "غربالگری اجتماعی" ظاهر میشود: برخی بهعنوان شهروندان کامل به رسمیت شناخته میشوند، برخی دیگر بهعنوان جمعیتهایی که باید کنترل و مدیریت شوند، و برخی کاملاً قابل دورریختناند. در چنین سیستمی، حقوق بهراستی وجود ندارد؛ آنچه هست امتیازهایی است که باید در برابر اطاعت بازپرداخت شوند و تهدیدهایی که برای تحمیل فرمانبرداری به کار میروند.
ادواردو پذیرفت که حقوقبشر گاه میتواند ابزارهای دفاعی باشد: ممکن است سلب مالکیت را به تعویق اندازد، رفقای زندانی را آزاد کند یا بیعدالتی را آشکار سازد. اما او هشدار داد که نباید این را با رهایی اشتباه گرفت. حتی زمانی که حقوقبشر "کار میکند"، مبارزه را درون همان هرم نگه میدارد.
او در پایان گفت که مقاومت واقعی از سازمانیابی جمعی، خودمختاری، دفاع از زندگی، سرزمین و کرامت بدون درخواست اجازه از قدرت میروید. حقوقبشر میتواند بهطور تاکتیکی به کار گرفته شود، اما نباید هرگز به دام تبدیل شود.
۲.تامارا سن میگل
تامارا سن میگل این پرسش را مطرح میکند که آیا زبان "حقوقبشر" هنوز میتواند جهانی را توضیح دهد که با جنگ دائمی، نابودی، و عادیسازی خشونت شکل گرفته است یا نه؟ پرسشی که از این بحث برمیخیزد آن است که آیا ما شاهد فروپاشی چارچوب حقوقبشر هستیم، یا آنچه بهعنوان بحران دیده میشود در واقع برملا شدن ماهیت واقعی حقوقبشر است: زبانی هژمونیک، غربمحور و دولتمحور که هرگز برای مواجهه با جنایتهای قدرت، خشونت استعماری یا سرمایهداری طراحی نشده بود. حقوقبشر تنها در جایی وجود دارد که دولت آن را به رسمیت بشناسد، حال آنکه همین دولت از طریق قانون و نهادهایی که برای حفاظت از قدرت و نه از زندگی طراحی شدهاند، خشونت ساختاری را مرتکب میشود، ممکن میسازد و پنهان میکند.
او استدلال میکند که خشونت در فلسطین، مکزیک و دیگر نقاط جهان مجموعهای از نقضهای پراکنده نیست، بلکه بخشی از یک نظام جهانیِ جنایتهای قدرت است که بهوسیلهی سرمایهداری، دولتها و شرکتها هدایت میشود. فلسطین بهعنوان یک "آزمایشگاه نابودی" توصیف میشود؛ جایی که فناوریهای جنگ و کنترل آزموده و سپس به سراسر جهان صادر میشوند.
سن میگل بر این باور است که نهادهای حقوقی و بشردوستانه عمداً در حال فروپاشیاند: شدیدترین آسیبها- جنایتهای دولتی، سلب مالکیت توسط شرکتها، خشونت پدرسالارانه و نابودی زیستمحیطی- از حوزهٔ قانون کنار گذاشته میشوند، زیرا خود قانون پشتیبان نظمی است که این خشونتها را تولید میکند.
او از منظری الغاگرایانه (abolitionist) این ایده را رد میکند که عدالت میتواند از سوی دولت تأمین شود و دولتها و شرکتها را جرمزاترین کنشگران میداند؛ در حالی که کسانی که مقاومت میکنند، مجرمسازی میشوند.
سن میگل شیوههای خودمختار و جمعی برای نامگذاری آسیب، جلوگیری از عادیسازی خشونت، دفاع از مشترکات و اجرای عدالت مبتنی بر اجتماع را راهحلهایی کوچک برای مقابله با این شرایط میداند و معتقد است پیوندها باید نه تنها بین افراد بلکه بین افراد و محیط زیست نیز شکل گیرند.
سخنرانی با تأکید بر این نکته پایان مییابد که عشق، مهربانی، تخیل و همبستگی فرامرزی، نیروهایی مادیاند که توان درهم شکستن هرم قدرت و مقابله با نظامی سازمانیافته حول ویرانگری را دارند. عشقی که در مادران جستجوگر، عشق به طبیعت، زمین و آب تبلور مییابد.
در پایان صحبتهای تامارا، کاپیتان مارکوس رو به دو سخنران گفت که مبارزه قضایی و حقوقی را نباید کنار گذاشت و باید آن را توأم با مبارزه تشکیلاتی پیش برد.
۳.باربارا زامورا
باربارا سخنانش را با تأکید بر این آغاز کرد که قوانین خنثی نیستند: همهی قوانین ابزار قدرتاند و بنابراین ذاتاً تبعیضآمیز. هرچند قانون اساسی مدعی بهرسمیتشناختن حقوق فردی و جمعی است، این حقوق تنها تا زمانی وجود دارند که قدرت اجازه دهد. وقتی دیگر بهصرفه نباشند، اصلاح یا حذف میشوند.
او توضیح داد که قانون اساسی عالیترین چارچوب حقوقی است و همهی قوانین دیگر از آن مشتق میشوند، اما بارها اصلاح شده است نه برای گسترش حقوق واقعی، بلکه برای تمرکز قدرت و برچیدن حمایتهایی که پیشتر بهرسمیت شناخته شده بودند. حاکمان از قانون اطاعت نمیکنند؛ بلکه آن را مطابق منافع خود تغییر میدهند.
باربارا بهویژه بر قوانینی تمرکز کرد که بر زمین و سرزمین اثر میگذارند. او شرح داد که چگونه اصلاحات مادهی بیستوهفتم، بنیانهای حقوق اراضی دهقانی و بومی را که از دل انقلاب پدید آمده بودند، درهم شکست. این اصلاحات پایان توزیع ارضی را اعلام کردند، حمایت از زمینهای مشاع و کمونال را برداشتند و امکان فروش، تصرف یا رهن آنها را فراهم کردند (تا قبل از اول ژانویه ۱۹۹۴ و ورود مکزیک به بازار آزاد امریکای شمالی- نفتا، این اراضی قابل فروش نبودهاند). همزمان، حدود مالکیت خصوصی گسترش یافت و بانکها و شرکتها مجاز به تملک زمین شدند. مالکیت اجتماعی و اشتراکی به مالکیت خصوصی فروکاسته شد و این امر به تمرکز عظیم زمین، سلب مالکیت و تداوم منازعه انجامید. وعدهی "امنیت حقوقی" در روستاها، به گفتهٔ او، دروغین بود و مبارزهی ارضی همچنان ادامه دارد.
سپس به اصلاحات قانون اساسی مرتبط با نظامیسازی پرداخت. آنچه زمانی ممنوع بود- بهکارگیری ارتش در امنیت عمومی- ابتدا بهطور موقت مجاز شد و سپس دائمی گردید. نیروهای مسلح اختیارات تحقیقاتی یافتند و گارد ملی زیر فرماندهی نظامی قرار گرفت. باربارا هشدار داد که این روند خطر سلب مالکیت را تشدید میکند، زندگی اجتماعی را تضعیف میسازد و گارد ملی را به نیرویی ارعابآمیز در زمان تخلیهها و تصرف زمین بدل میکند. حضور نظامی، با وجود شواهد تاریخی از خطراتش، در هشت سال اخیر عمیقاً به فضاهای غیرنظامی گسترش یافته است؛ در حال حاضر ۵۰۰ پایگاه گارد ملی درون روستاها و شهرهای کوچک ایجاد شده است.
باربارا سپس قانون کشاورزی را تحلیل کرد و نشان داد که تبصرهی "منفعت عمومی" بر این قانون، منافع دولتی را بر استفادهی جمعی از زمین اولویت میدهد. بر اساس این قانون، زمین میتواند برای کلانپروژههایی مانند قطارها، بزرگراهها و گردشگری مصادره شود، حتی زمانی که این پروژهها در خدمت منافع خصوصیاند. غرامت اغلب پرداخت نمیشود و دهقانان به نبردهای حقوقی طولانی و نابرابر کشانده میشوند. او تأکید کرد که ایخیداتاریوها (اعضا و ساکنان اراضی مشاع) و کومونِروها (دهقانان و کشاورزانی که روی یک ملک کمونال کار میکنند و در حقیقت یکی از مالکان جمعی آن به حساب میآیند) از حق برگزاری مجامع خود بدون مجوز دولتی محروماند، گویی فاقد توان خودتعیینگری هستند. هرچند خودمختاری بومی روی کاغذ بهرسمیت شناخته شده، قانون کشاورزی آن را در عمل خنثی میکند.
او همچنین به قانون هیدروکربنها و قانون معدن پرداخت. قانون هیدروکربنها اشغال زمین برای پروژههای انرژی را مجاز میکند و این فعالیتها را بر همهی کاربریهای دیگر زمین- حتی بالاتر از حمایتهای قانون اساسی و معاهدات بینالمللی مانند کنوانسیون ۱۶۹ سازمان بینالمللی کار- قرار میدهد. قانون معدن اعطای امتیاز بدون مشورت را مجاز میسازد، سرزمین را ویران میکند، آب را آلوده میسازد، جوامع را آواره میکند و ارزش مواد معدنی را بالاتر از جان انسان مینشاند.
باربارا توضیح داد که "آمپارو" (چیزی شبیه به درخواست تجدیدنظر)، که بهطور تاریخی ابزار کلیدی دفاع از حقوق قانون اساسی بوده، تضعیف شده است. اصلاحات بر قانون "آمپارو" اعمال آن بر پروندههای مربوط به اراضی را حذف کرده، مهلتهای سختگیرانهای برای طرح دعاوی زمینی وضع کرده و صدور تعلیقهای موقت را محدود به تصمیم قاضی ساخته است. در نتیجه، کلانپروژهها حتی در صورت نقض حقوق دهقانان و بومیان میتوانند پیش بروند و این امر با ادعاهای مبهم "منفعت اجتماعی" توجیه میشود.
او در ادامه به حقوق عرفی پرداخت و تأکید کرد که نظامهای عدالت بومی واقعاً از سوی دادگاهها بهرسمیت شناخته نمیشوند. در عوض، یک الگوی حقوقی خصوصی و هژمونیک بر آنها تحمیل میشود که واقعیتهای بومی را نادیده میگیرد و تبعیض تولید میکند. برابری واقعی در برابر قانون، بهگفتهٔ او، مستلزم بهرسمیتشناختن نظامهای گوناگون عدالت است، نه تحمیل یکنواختی.
در تأملات پایانی، باربارا پیشنهاد کرد که اگر قرار است قوانین تازه معنا داشته باشند، به قانون اساسی تازهای نیاز است که خودِ مردم آن را بسازند؛ چیزی که روزگاری در گفتوگوهای سنآندرس روزنههایی از آن دیده شد. او پا را فراتر گذاشت و دعوت کرد بیندیشیم که آیا میتوان زندگیای را بدون قانونها، دادگاهها، قضات و اطاعت تحمیلی تصور کرد یا نه. او نتیجه گرفت که افراط در قانونگرایی به افراط در خشونت میانجامد. قانون از زندگی محافظت نمیکند؛ اغلب آن را نابود میسازد. وظیفهٔ مبارزین پیشِرو، رویارویی جمعی با توفانهای حقوقی، برچیدن ساختارهای قدرت، و تصور زندگی فراتر از قفس قانون و منطق مرگ سرمایهداری است.
۴.مارکوس
کاپیتان سخنانش را با پاسخی به بخشی از صحبتهای دیروز کارلوس آگیره شروع کرد که گفته بود زاپاتیستها بعضیها را به خاطر شیوهی توهین آمیزشان دیگر به مناطق خود راه نمیدهند. اشاره کرد که "بعضی"ها بر اساس ترسها و وسواسهای شخصی حرف میزنند و توضیح داد که این نظر افراد است، نه جمع زاپاتیستها. به گفتهی او، مسیر زاپاتیستی تقریباً هرگز به روی کسی بسته نبوده است؛ از جمله فیلسوفان و اندیشمندانی که بسیاری از آنان را با احترام و محبت نام برد. گفت که تفاوتها، اختلافنظرها و حتی گسستها امری طبیعی و ضروریاند. آنچه زاپاتیستها به دنبالش هستند، نه اجماع، بلکه تفاوتِ مبتنی بر استدلال است؛ آنها نه به دنبال پیرو، بلکه به دنبال رفیق هستند. او توضیح داد که گوشدادن به معنای موافقت، همدستی یا داوری نیست. زاپاتیستها فضای خود را به روی کلمات، ایدهها و بیانهای هنری میگشایند، زیرا اینها شیوههایی هستند که جهان از طریق آنها خود را بازنمایی میکند. ارزش یک اندیشه نه در نشستها و سمینارها، بلکه در عمل سنجیده میشود. این فضا بذرگاه است، نه مدرسهای برای کادرسازی یا مکانی برای انضباطدهی. حتی ایدههایی که پوچ، متناقض یا سادهلوحانه به نظر میرسند نیز شنیده میشوند. با مهمانان با احترام برخورد میشود، زیرا در جریان مبارزه آموختهاند که کسی را به خانهی خود دعوت نمیکنند تا او را پاک یا محو کنند.
مارکوس تأکید کرد که دعوتها هرگز برای گردآوردن هواداران یا کسانی که یکسان میاندیشند نبوده است و حتی اساساً دربارهی خودِ زاپاتیستها هم نبوده. این دعوتها خطاب به شنوندگان بوده: کسانی که نظام سرمایهداری را مسئله میدانند و به شیوههای متفاوت، در زمانها و مکانهای خود، در برابر هیولای مرگ و ویرانی با آن مقابله میکنند. تفاوتها، به گفتهٔ او، مانند اختلافات خانوادگیاند که هر سال در گردهمآییهای سال نو تکرار میشوند و با امیدی سرسختانه ادامه مییابند؛ امید به روزی که بتوان بدون توهین سخن گفت و بدون احساسِ مورد حمله واقع شدن گوش داد. تفاوت، غنیمان میکند و مشکلی نیست که باید ریشهکناش کرد.
مارکوس یادآور شد که سرزمین زاپاتیستی به ندرت به روی دیگران بسته شده است، اما هرگاه بسته شده، دلیل محکمی داشته است؛ برای مثال به طرد چند خبرنگار آژانسهای دولتی در سال ۲۰۱۲ اشاره کرد که دروغ و افترا را به جای حقیقت برگزیدند، آن هم پس از قتل رفیق گالیانو. خشم آنها در این مورد از خیانت میآمد، زیرا گالیانو همان افراد را پذیرفته بود، به آنان غذا داده، در سفر یاریشان کرده و از آنان محافظت کرده بود.
مارکوس ادامه که داد که با وجود همهی این چیزها، زاپاتیستها باقی ماندهاند، زیرا خود را نمیفروشند، تسلیم نمیشوند و از مبارزه دست نمیکشند. آنچه آنان را سر پا نگه میدارد چیزی است کهنتر از دولتها و نظریهها، چیزی ریشهدار در مقاومت و شورش بومی.
سپس تاکید کرد که داستانها ابزار آموزشی یا استعارههای ساده نیستند: داستانها بهصورت داستان روایت میشوند، زیرا توضیحات مستقیم میتوانند خوب فهمیده نشوند. در اشاره به قصهی دیروز، او از دِنی گفت و از زنانی که در سکوت راههای گریز از خشونت کلامی روزمره، فرسودگی، تسلیم و افقهای بسته را تصور میکنند.
مارکوس سپس داستان چومپیراس و لوسِسیتا را تعریف کرد. داستانی راجعبه عشق بین دو رفیق زاپاتیست که وجه جدیدی از مفهوم عشق برای زاپاتیستها را بیان میکند: "کمپارتیسیون" یا به اشتراک گذاری؛ عشق شبیه اشتراک است، فضایی که در آن نه کسی میبرد و نه میبازد؛ جایی که تجربهها، ایدهها و دانش در دسترس همگانند. بدینگونه است که در انتهای داستان، چومپیراس خجالتی برای ابراز عشق به لوسِسیتا میگوید: "بیا یکدیگر را با هم سهیم شویم".
۵.مویسس
معاون فرمانده مویسس با رجوع به تجربهی زاپاتیستی توضیح میدهد که مبارزه جمعی، خودمختاری و "کمون" نه از دل نظریه، بلکه از راه عمل ساخته میشوند. او سخنانش را با تأکید بر "کمپارتیسیون" - یعنی به اشتراکگذاری تجربهها- بهعنوان روشی برای یادگیری، اصلاح خطاها و تقویت سازمانیابی جمعی آغاز میکند. این اشتراک نه رقابت است و نه داوری اخلاقی؛ بلکه راهیست برای تبادل راهحلهای عینیِ مسائل واقعی میان جوامع، بهگونهای که ایدهها بهصورت افقی گردش کنند و در عمل بهبود یابند.
در مرکز سخن او، ردِ مالکیت خصوصی و فردگرایی تحمیلیِ سرمایهداری قرار دارد. برای مردمان بومی، زمین "مالکیت" نیست؛ با آن زندگی میکنند. زمین پایهی مادیِ تخیل، زندگی و مبارزه است. زاپاتیستها از پیش میدانستند که ردِ منطق مالکیت و نولیبرالیسم نفرت، حمله و تلاش برای تفرقهافکنی را برمیانگیزد. آنان این را بخشی از مبارزه پذیرفتند و متعهد شدند شیوهی اندیشیدن، تصمیمگیری و سازماندهی خود را دگرگون کنند.
مویسس توضیح میدهد که همهٔ تصمیمهای مهم باید از مجامع عمومی بگذرد. کسانی که نقش هماهنگی دارند، آزاد نیستند بهجای دیگران تصمیم بگیرند؛ باید با جوامع خود مشورت کنند و با توافقهای جمعی بازگردند. معنای اقتدار خدمتکردن است، نه فرماندادن. این اصل هر روز از طریق "کمون" آزموده میشود، بهویژه در کار جمعیِ زمین، سلامت و آموزش؛ جایی که پیوسته مشکلاتی پیش میآید و باید بهصورت جمعی حل شود.
او چند نمونهی دقیق میآورد که نشان میدهد مسائلی که پیشتر توسط چند رهبر حل میشد، اکنون بهدست صدها نفر و از راه مجامع و مسئولیت مشترک حل میگردد.
در یک مورد، دو مسئول زاپاتیست بهدلیل شرکت در یک مجمع منطقهای بزرگ، یک روز از کار جمعی غیبت میکنند. در میان برخی برادرانِ غیرزاپاتیست زمزمههایی شکل میگیرد که "کمون به درد نمیخورد" و زاپاتیستها از دسترنج ما سوءاستفاده میکنند. مسئله همانجا، در مزرعه، حل میشود: یک رفیق زاپاتیست بهطور علنی دلیل غیبت را توضیح میدهد و تعهد میدهد رفقای زاپاتیست حاضرند روزهای کارِ از دسترفته را جبران کنند؛ اعتماد بازمیگردد و کار ادامه مییابد.
در نمونهای دیگر، چهار برادر غیرزاپاتیست در کار مشترک حاضر نمیشوند و این موجب شکایت رفقای زاپاتیست میشود. پیشنهادی برای جریمهی مالی مطرح میگردد، اما مجمع جمعی استدلال میکند که پول نابرابری را حل نمیکند و از سوءاستفاده جلوگیری نمیکند. در عوض، رفقای زاپاتیست پیشنهاد میکنند که برادران غیرزاپاتیست کارِ آن دیگران را جبران کنند؛ اما چون یکی بهدلیل مستی و دیگری بهدلیل تنبلی نیامده بودند برادران نمیپذیرند و در نهایت قرار بر این میشود که در روزهای آینده خود آنها کمکاریشان را جبران کنند. بدینسان منطق سرمایهداری رد و پاسخگویی جمعی تأیید میشود.
مویسس همچنین از شکاف داخلی در جامعهی زاپاتیستی میگوید که حدود نیمی از اعضا از کار جمعی حمایت میکنند و نیمی دیگر آن را رد میکنند. بهجای تحمیل انضباط، موافقان پیشنهاد میدهند زمینها بهروشنی علامتگذاری شود و در صورت لزوم اختلافها به نهادهای جمعی بالاتر برده شود. بدون اجبار، استدلال سیاسی گروه مخالف را قانع میکند؛ آنان در نهایت، پس از تأمل، نخستین کسانی هستند که در روز بعدِ کار جمعی حاضر میشوند.
نمونهٔ چهارم نشان میدهد که اشتراک چگونه فراتر از زمین، راهحلهای عملی میآفریند. وقتی رادیوی محلی بسیار پرهزینه و نگهداریاش دشوار میشود، مجامع به یاد ایدههایی از دیدارهای دیگر میافتند و تصمیم میگیرند از بلندگوهای ساده برای پخش پیامها استفاده کنند. این راهحل کمهزینه و با مدیریت جمعی، از دل تجربهی مشترک بیرون میآید، نه از کارشناسان یا برنامهریزی متمرکز.
مویسس با این نمونهها نشان میدهد که عملی کردن کمون به مردم میآموزد چگونه با فردگرایی مقابله کنند، بیاعتمادی را حل کنند، از کینهتوزی جلوگیری نمایند و زندگی جمعی را از راه گفتوگو و پاسخگویی فوری- نه تنبیه- پایدار نگه دارند.
"کمون" همچنین نیرویی برای حفاظت از زندگی است. جوامع از آن برای پذیرش خانوادههایی که بهدست جرایم سازمانیافته آواره شدهاند استفاده میکنند و به آنان زمینِ کارِ جمعی و جایی برای زندگی میدهند. مویسس توضیح میدهد که چگونه دهها خانواده- صدها نفر- از راه زمین مشترک پشتیبانی میشوند؛ و حتی چگونه یک مالکِ سابقِ زمین که بهسبب سیل آواره شده، اجازه مییابد بدون مالکیت، بر زمین مشترک زندگی کند. در این موارد، کمون بهطور انتزاعی با خشونت مخالفت نمیکند؛ بهطور مادی جانها را نجات میدهد.
از دل این عمل زیسته، نیاز به بازسازماندهی ساختار سازماندهی زاپاتیستی پدید آمد تا از بازتولیدِ قدرت هرمی جلوگیری شود. مویسس توضیح میدهد که ساختارهای پیشین زمانی شکست خوردند که نمایندگان بهجای انتقال ارادهی مردم، نظرهای شخصی خود را وارد کردند و حتی درون خودمختاری نیز سلسلهمراتب را بازآفریدند. راهحل حذفِ دولت زاپاتیستی نبود، بلکه تبدیل آن به هماهنگیِ مبتنی بر تصمیمگیری جمعی بود.
ساختار جدید با "دولت خودمختار محلی (GAL) " آغاز میشود که زندگی روزمره جوامع را هماهنگ میکند اما بهتنهایی تصمیم سیاسی نمیگیرد؛ تصمیمها باید به مجمع بازگردند . GALها در سطح منطقهای گرد هم میآیند و "جمعهای دولتهای خودمختار زاپاتیستی (CGAZ) " را میسازند؛ پیکرههایی بزرگ و جمعی، نه گروههای کوچک رهبری. در سطح منطقه/کاراکول، این جمعها در "مجمع جمعهای دولتهای خودمختار زاپاتیستی (ACGAZ) " دیدار میکنند.
دو نهاد تازه از تمرکز دوبارهی قدرت جلوگیری میکند. "کمیسیون دائمیِ خلقهای خودمختار زاپاتیست"
(comisión permanente de pueblos autónomas zapatistas) ارتباطات را تسهیل میکند، پیشنهادها را آماده میسازد و مجامع را فرا میخواند، بیآنکه اختیار تصمیمگیری داشته باشد. "مجمع عالیِ دولت کمون"
(Asamblea Máxima del Gobierno Común) بالاترین نهاد تصمیمگیری است که از هزاران نماینده از همهی مناطق و کاراکولها تشکیل شده است. هرچند تصمیمها ممکن است هفتهها زمان ببرد، قدرت بهجای بالا رفتن، به صورت افقی گسترش مییابد و تضمین میکند که اقتدار جمعی باقی بماند.
با این بازسازماندهی، دولت به یک فرایند بدل میشود نه یک جایگاه؛ نقشها چرخشی است و هیچ نهادی نمیتواند مستقل از پایه فرمان براند. همانگونه که مویسس تأکید میکند، این ساختار از ایدئولوژی یا کتابها نیامده است، بلکه از بحث، خطا، اصلاح و تجربه زیسته برآمده است.
سخنرانی با این تأکید پایان مییابد که این تازه آغاز راه است. "کمون" :همهچیز را جاروب میکند" (این چیزی است شبیه روبیدن طویلهی آوگیاس. آوگیاس اصطبلی بزرگ با سه هزار گاو داشت که سی سال تمیز نشده بود، تا اینکه هرکول بهعنوان پنجمین شاهکار خود درطی یک روز با منحرف کردن آب دو رودخانه آن را شستوشو داد و تمیز کرد. اصطلاح طویله اوژیاس برای اشاره به مراکز و ادارات دولتی در بعضی کشورها که پر از فساد هستند نیز بهکار میرود) و مسئولیت سیاسی را مستقیماً بر دوش خودِ مردم میگذارد. از راه مجامع، کار مشترک و یادگیری پیوسته، زاپاتیستها اصلِ "مردم حکومت میکنند" را واقعی میسازند، نه نمادین، بلکه در عملِ هر روزه.
روز چهارم، ۲۹ دسامبر ۲۰۲۵
دو سخنران مدعو امروز کارلوس تورنل و آرتورو آنگیانو بودند؛ اولی راجعبه محیط زیست و دومی راجعبه هرم سیاسی صحبت کرد. گرچه صحبتهایشان چیز جدیدی نداشت، به نظر میآمد روی صحبت به بومیان است و این اطلاعات برای آنها اهمیت دارد؛ و مارکوس بهطور مستقیم گفت که از سخنرانان خواسته در بارهی این مسائل و اینگونه صحبت کنند تا رفقای خودشان بیشتر این موضوعات را درک کنند. پس از آنها کاپیتان مارکوس و معاون فرمانده مویسس صحبت کردند.
۱. کارلوس تورنل
آنچه در رابطه با طبیعت و محیط زیست اتفاق افتاده را به شکل یک صحنهی جرم بررسی کرد که در آن، مجرم نظام سرمایهداری است، و جرم کلیت صدماتی است که به کره زمین، محیط زیست و طبیعت زده شده است. او در ابتدا با ارائهی آمار و ارقام از این صدمات وارده صحبت کرد و در هر مورد علت خرابیها را به یکی از فعالیتهای منتج از نظام سرمایهداری مربوط نمود. سپس از زبان وکیل مدافع فرضی کاپیتالیسم به ارائهی استدلالاتی پرداخت که نظام سرمایهداری در توجیه فعالیتهای تخریبیاش رو میکند؛ استدلالهایی که "انرژیهای پاک" و "پیشرفت" و "نفع عمومی" در مرکز آن قرار دارند و همگی دروغی بیش نیستند برای حفظ هرم قدرت سرمایهداری و منافع افرادی که در راس آن قرار دارند. او کلیت این استدلالها را به "زدن رنگ سبز به هرم" تشبیه کرد و در ادامه توضیح داد که این رنگ سبز (در اشاره به توجیهات اکولوژیستی فعالیتهای تخریبی سرمایهداری در زمینه محیط زیست) در حقیقت طیف خاصی دارد: رنگ سبز زیتونی، همان رنگی که در یونیفرمهای نظامی استفاده میشود؛ چراکه اکثر این فعالیتها در عین حال به نفع صنایع نظامی است. کارلوس بهعلاوه اشاره کرد به اینکه میگویند اکنون عصر بشر است (antropoceno) پس بشر مسئول تخریب محیط زیست است درست نیست؛ همهی انسانها بهطور مشابه در این رابطه مسئول نیستند: ما همه در یک کشتی ننشستهایم، در قایقهای مختلفیم اما در معرض طوفانهای مشابه؛ پس تاثیرپذیری ما از این تخریب هم درجات مختلفی دارد و مثل همیشه فرودستان، دهقانان و بومیان بیشتر از همه رنج میبرند. تورنل معتقد بود که تصمیماتی که افراد در جهت کنترل تخریب میگیرند (نخوردن گوشت، نخریدن ماشین یا تلفن هوشمند و غیره) بیهوده و درعینحال تبلور فردگرایی آنهاست. او پیشنهاد میکند که هر یک از ما باید کاپیتالیستی را که درونمان زندگی میکند بکشیم تا بتوانیم تغییر اساسی ایجاد کنیم؛ تغییری که از کنش جمعی میگذرد برای سازماندهی علیه مجرمان اصلی و هم زمان دستیابی به انرژی به شکل خودگردان و با احترام نسبت به محیط زیست.
۲.آرتورو آنگیانو
صحبتهای آرتورو مانند کلاس درسی بود راجعبه تاریخ سیاسی مکزیک در صد سال اخیر و هدف بررسی پیشنههای سیاسی حزب مورنا بود، حزبی که توسط آندرس مانوئل لوپز اوبرادور، رییس جمهور پیشین مکزیک، تشکیل شده و کلودیا شینبام، رییس جمهور کنونی نیز از همان حزب است. آنگیانو در توضیح حزب مورنا که خود را چپ معرفی میکند، آن را از نوع "راست نوین" خواند و توضیح داد که مخلوطی از تفکر نولیبرال و ترقیخواهانه (desarrollista) را اشاعه میدهد؛ او مورنا را حزبی عاری از فعالان حزبی خواند؛ حزبی متشکل از افراد حقوقبگیر که درعینحال قدرت بسیج دارد.
آنگیانو، اوبرادور را یک "شخصیت" داستانی معرفی کرد که در ابتدا رفتار سردمدارانه داشته، سپس بهعنوان یک مبلغ بدل شده و در نهایت، پس از تقلب در انتخابات، به یک قربانی. پس از برنده شدن در انتخابات سال ٢٠١٨، اوبرادور خود را تبلور مردم در قدرت میداند و رای آنها را چک سفیدی تلقی میکند که به او اجازه میدهد هرچه میخواهد انجام دهد و تمامی صداهای مخالف را به اسم "دشمن مردم" خفه کند. او بدون اینکه برنامه مشخصی برای مبارزه با فساد داشته باشد، فساد ریشهای در مکزیک را علت وجودی تمام مشکلات در مکزیک معرفی میکند. درعینحال دست به بازیهای مذهبی با افکار عمومی میزند و بدین ترتیب سابقه دولتهای لاییک در مکزیک را خدشهدار میکند. آنگیانو مورنا را حزب شخصی اوبرادور مینامد، حزبی بدون ایدئولوژی و به راست کشیده شده که یک جمهوری خیالی را ایجاد و تمام قدرت و اختیارات سه قوا را در شخص اوبرادور و نزدیکان او متمرکز میکند: پس در بهترین حالت یک دموکراسی است از نوع اولیگارشیک. در پایان، او به این نکته اشاره کرد که اوبرادور با نظامی کردن شدید کشور به بهانه مبارزه با فساد، نه تنها نظامیان را در پروژههای بزرگ اقتصادی دخیل نموده، بلکه پروژهی نظامی منسجمی برای سرکوب مخالفین را به پیش میبرد؛ پروژهای که برقراری امنیت مثلا در مبارزه با کارتلها و جرائم سازمانیافته در برنامهی کاریش نیست.
۳.مارکوس
کاپیتان به مناسبت سالروز تولد گالیانو (معلم خلقی و از پایههای کمکرسانی زاپاتیست) که در سال ۲۰۱۴ کشته شد، داستانی خواند که دوباره به مفهموم عشق میپرداخت. این بار به عشقی که به دنبال تساوی است و نه به دنبال برنده شدن. عشقی عریان از همهی صورتکها و در کمال صداقت. با اشاره به داستان دیروزش بهعلاوه، به اهمیتِ ساختن موقعیتها برای عشق اشاره کرد، یعنی در انتظار موقعیت مناسب ننشستن و ایجاد آن موقعیت به دست خود؛ یعنی ایجاد شرایط برای اینکه چیزی که میخواهیم امکان بیابد حتی وقتی همه میگویند غیرممکن است. سپس در همین راستا از امکان عملی کردن کمون صحبت کرد، با وجود ناباوری خیلیها.
سپس در مقدمه چینی برای سخنان معاون فرمانده مویسس گفت که ما زاپاتیستها به شما با امیدی واقعگرایانه نگاه میکنیم: امید به اینکه هریک به شیوه خودش مبارزه خواهد کرد. سپس از حمایت بینالمللی به مثابه یکی از پایههای نگهدارندهی جنبش زاپاتیستی اسم برد اما نتیجه گرفت که اگر جنبش را یک میز در نظر بگیریم، همهی پایهها مهم هستند، اما یک پایهی نامرئی پنجم هم وجود دارد که حتی اگر آن چهارتای دیگر نباشند، از افتادن میز جلوگیری میکند و آن پایه تاریخ و هویت مشترک اقوام بومی زاپاتیست است.
او درادامه گفت باید نسبت به عشقها و ترسهایی که با پول اطعام میشود بیاهمیت بود و تاریخ خود را ساخت، در عین حالی که باید گذشته را مطالعه و نه قضاوت نمود، تا بتوان از آن آموخت. برای پاسخ به این سوال که آیا میتوان شیوهی جدیدی از روابط بین موجودات زنده را متصور شد یا نه، دو پیشنهاد ارائه داد: صادر کردن روحیه شورش و مقاومت و از بین بردن آنچه منطق سرمایه میخواهد صادر کند.
مارکوس در انتها گفت که زاپاتیسم دیگر مد نیست چون زندگی دیگر لایک و فالوور چندانی ندارد؛ در این راستا نسل جدید را نسلی نادان و گیج خواند که برای اینکه به زندگی خود معنا دهند و احساس تعلق بکنند تنها راه حل را چسبیدن به یکی از انواع هرمها میدانند.
۴.مویسس
معاون فرمانده شورشی مویسس در ابتدا مثالهایی ارائه داد از اینکه زاپاتیستها تغییرات آب و هوایی را در زندگی روزمره خود بهوضوح تجربه میکنند و تاثیر بسیاری بر زندگیشان بهعنوان دهقان داشته است.
سپس گفت که بسیاری افراد از آنها پرسیدهاند که چگونه میتوانند از جنبش زاپاتیستی برای سازماندهیهای خودشان الهام بگیرند. مویسس در پاسخ گفت: "شما مدام از سازماندهی حرف میزنید، اما اصلا سازماندهی یعنی چه؟ مثل این است که من مدام بگویم میخواهم چیزی بخورم، اما این میکروفون را که نمیتوانم بخورم! باید اول ببینم چه چیزی را میتوانم بخورم و چگونه به دست بیاورمش. در مورد سازماندهی هم همینطور است. باید دید چه چیز را و چگونه میتوان سازماندهی کرد" سپس افزود که کاپیتالیسم در همهشان و همه جنبههای زندگی رخنه کرده است: در مدارس، کارخانهها، محلات و غیره. پس اول باید کارکرد آن در هر مورد را بررسی کرد و سپس به سازماندهی پرداخت و تمام این فضاها را از نظام سرمایهداری پس گرفت تا دوباره متعلق به خودمان باشند.
مویسس در ادامه از پدرش که فوت کرده صحبت کرد و گفت نمیدانم که بهشت یا جهنمی که میگویند او به آنجا رفته وجود دارد یا نه، چون کسی را نمیشناسم که آنجا را دیده باشد و بتواند مرا ببرد که ببینم. اما آنچه در واقع میبینم و میدانم این است که دنیایی که اکنون در آن زندگی میکنیم، دنیایی که نظام سرمایهداری برایمان ساخته، جهنم است؛ و بهشتی وجود ندارد، مگر اینکه خودمان آن را در واقع بسازیم. مویسس مجددا دربارهی ایدهی گستردهتر کمون صحبت کرد و گفت فقط شامل کار بر روی زمین نمیشود بلکه به معنای به اشتراکگذاشتن همه تواناییها و دانستهها نیز هست، یعنی کنارگذاشتن فردگرایی در تمام موارد. در انتها خطاب به آنها که به دنبال پیاده کردن کمون در جغرافیای خود هستند گفت که میتوانند بررسی کنند چه چیزهایی را میتوانند با هم به اشتراک بگذارند.
روز پنجم، ۳۰ دسامبر ۲۰۲۶
امروز، روز آخر جلسهها بود. سخنرانان لوییس دتاویرا، کارگردان تئاتر، و رائول سیبچی، روزنامهنگار بودند. سپس معاون فرمانده مویسس و کاپیتان مارکوس صحبت کردند.
١.لوییس دِتاویرا
سخنران اول به دلایل سلامتی حاضر نشده بود و کاپیتان متن او را روخوانی کرد. متن راجعبه رابطهی هنر و زندگی بود؛ دتاویرا بر این باور است که در ابتدا تمام هنرها رابطهای تنگاتنگ با تجربه زیستی بشری داشته و بخش جدانشدنی از زندگی، افکار و احساسات انسانها بوده است. اما اکنون در جوامع صنعتی، هنرها نیز بدل به صنعتی شدهاند که در چهارچوب نظام سرمایهداری مفاهیم را تولید میکند و بخشی از بازار جهانی است. دتاویرا بهطور خاص هنرهای نمایشی در جوامع مدرن را نقد و از تجربیات کوچک هنر مستقل که در تلاش برای بازسازی رابطهی تنگاتنگ بین هنر و زندگی هستند یاد میکند. در پایان و در اشاره به انواع هنرها که در جوامع زاپاتیستی در حال شکلگیری است، خاطرنشان میکند که هنر دنیای پس از طوفان باید هنری از این دست باشد.
بهطور کلی در رابطه با صحبت دتاویرا، به نظر رسید که از این دفعه هنرها علاوه بر جنبه عملی و تجربی (کنسرتها، نمایشها و غیره) که از چند سال پیش شروع شده است، حضوری تئوریک نیز داشتند، هرچند خیلی کوچک. به نوعی موضوعاتی که در اعلامیههای دو سال پیش درباره "روز پس از طوفان" درباره هنر و هنرمند مطرح شدند، امسال به میزهای گفتوگو نیز راه یافتهاند تا فقط به مثابه یک سرگرمی برای مهمانان در نظر گرفته نشوند.
۲.رائول سیبچی
رائول صحبتهایش را خطاب به مارکوس و مویسس آغاز کرد تا در مدح برنامههای هنری ماه اوت امسال و در ستایش شجاعت زاپاتیستها در نقد عریان و مستقیم و عمومی از خود سخن بگوید. به علاوه از شنیدههای روزهای گذشتهاش صحبت کرد و گفت بسیار برایش جالب است بداند اینکه زاپاتیستها میگویند نوک هرم قدرت را نیز درهم مچاله کردهاند دقیقا چگونه اتفاق افتاده است؛ سوال سیبچی راجعبه امکان این بود که در ساختار نظامی ارتش زاپاتیستی نیز سلسلهمراتب هرمی کنار گذاشته شده باشد. قابل ذکر است که نه مویسس و نه مارکوس در این جلسه به این سوال او پاسخی ندادند.
در ادامه سیبچی از سابقه فعالیتهای سیاسی خود در اروگوئه و اسپانیا صحبت کرد تا به نقد شیوهی مبارزاتی چپ در آن سالها (دهه شصت و هفتاد میلادی) بپردازد، خصوصا در رابطه با ساختار هرمی سازمانها و تشکیلات موجود (موضوعی که تحت عنوان "هرمهای پایین" بررسی کرد) و دربارهی رابطهی بالا به پایین با کارگران و زحمتکشان بهعنوان افرادی آگاه که باید مبارزه و چگونگی سازماندهی را برای کارگران توضیح دهند. بعد به دو مورد از جنبشهای آمریکای لاتین (السالوادور و گواتمالا) اشاره کرد تا توضیح دهد تشکیلات هرمی انقلابی چگونه پس از پیروزی یا به قدرت رسیدن همان ساختار هرمی پیشین را که علیه آن قیام کرده بودند با شدت بیشتر بازتولید میکند و علت این شدت، اعتباری است که در طول مبارزه به لطف حمایت مردمی به دست آوردهاند و دستشان را برای افراط بازمیگذارد؛ بدین ترتیب، قدرت از هرم نظامی تشکیلات مسلحانه به هرم قدرت سیاسی انتقال مییابد. سیبچی اعتقاد دارد یکی از علل اساسی این رویکرد این است که جنبشها تسخیر قدرت سیاسی را هدف اصلی خود قرار میدادند تا سپس به مردم "شکل و فرم" مورد نظر خودشان را بدهند. او افزود که در مورد جنبش زاپاتیستی، این بومیان بودند که به ارتش زاپاتیستی شکل و فرم بخشیدند و نه برعکس.
او در همین راستا به نقد دولتهای چپ و "ترقیخواه" چند دهه اخیر در آمریکای لاتین پرداخت و آنها را مسئول خاموشی جنبشهای واقعی انقلابی و سرکار آمدن دولتهای راست افرادی بهدلیل سوءاستفاده از اعتماد مردم دانست. به علاوه دو جنبش بومی کنونی را نیز مورد نقد قرار داد: کنفدراسیون ملتهای بومی اکوادور (CONAIE)، که ایجاد یک دولت چند ملیتی را هدف اصلی خود قرار داده است، و جنبش کارگران روستایی بدون زمین (MST) در برزیل که مصرانه میخواهد ایدئولوژی خود را از بالا به کارگران روستایی تحمیل کند، ایدئولوژیای آنقدر کوتهبین که از جمهوری اسلامی دفاع میکند، مبارزه کردها را بیارزش میداند و معتقد است ونزوئلای مادورو انقلابی است.
در ادامه، به پنج مورد از مقاومتهای خودگردانی اشاره کرد (علاوه بر زاپاتیستها) که در حال حاضر در آمریکای لاتین وجود دارند، علیه هرمها مبارزه میکنند و خود هنوز ساختار هرمی ندارند:
۱) جنبش بومیهای اوامپی (Huampica) و آواخون (Awajún) در جنگلهای آمازون در پرو که در کنار دیگر اقوام بومی آن منطقه پانزده اوتونومی ساختهاند؛ سیبچی یکی از شانسهای آنها را برای موفقیت دورافتاده بودن منطقهشان میداند، جایی که دست چپهای اروپامحور به آنها نمیرسد؛ بههرحال آنچه مبارزاتشان را تهدید میکند، حضور فزایندهی NGO هاست.
۲) جنبش اقوام بومی گاریفونا (garífuna) در هندوراس که اصل و نسبشان به سیاهان آفریقایی میرسد، متشکل از ۴۸ همبود هستند و جوامعشان ساختاری زنسالارانه دارد. آنها برای دفاع از فرهنگ و سرزمینهایشان خود را در قالب تشکیلات خواهرانه/برادرانهی سیاهان هندوراس (OFRANEH) سازماندهی نمودهاند و نظام آموزشی خودمختار خویش را نیز دارند.
۳) بومیان گوارانی مبیا (Guaraní Mbya) در برزیل که یک هیات رهبری متشکل از زنان دارند.
۴) مجموعهای از اقوام بومی در منطقه آمازون برزیل که نیروهای دفاعی خودمختاری را برای دفاع از جنگلها و سرزمینهایشان تشکیل دادهاند
۵) شبکه تعاونیهای ونزوئلا که با نام مرکز تعاونی خدمات اجتماعی لارا (CECOSESOLA) شناخته میشود و یکی از درخشانترین دستاوردهایش ساختن یک مرکز درمانی بسیار بزرگ و با مدیریت کاملا خودگردان است.
سیبچی در ادامه تاکید کرد که وقتی نوک یک هرم ایستاده باشی، از آنجا فقط میتوانی هرمهای دیگر را ببینی و نه خلقها را؛ اما همین خلقها مدام مشغول بحث و تجربه کردن شیوههایی برای یافتن جایگزینی برای اهرام هستند. رائول سخنانش را با این هشدار پایان داد که ساختار هرمی مدام همه جنبشها و تشکیلات را، حتی اگر چپ، خوش نیت و مردمی باشند تهدید میکند.
معاون فرمانده شورشی مویسس این بخش آخر را که با نشان دادن نقشه و عکسهای مختلف همراه بود، با دقت و توجه بسیار گوش داد و بعد به شوخی به سیبچی گفت چرا در منطقه نمیماند تا بیشتر در این باره صحبت کنند.
۳.مویسس
معاون فرمانده مویسس سخنانش را با توضیح تجربهی کمون آغاز کرد، تجربهای بر پایهی دیدهها، شنیدهها و سپس تخیل و تصور گزینهها و جایگزینها و برای اینکه ببینیم آیا واقعا در ساختار سازماندهی زاپاتیستی از دو سال پیش تا کنون تغییری رخ داده یا نه باید از جوانها پرسید. او افزود که در ساختار قبلی، فقط شورشیان، میلیسانوها و پایههای خلقی وجود داشت اما در ساختار کنونی بهعلاوه هنرمندان، مروجین بهداشت و آموزش و غیره وجود دارند. یعنی در ساختار کمون، تنوع بسیاری از افرادی هستند با قابلیتهای متفاوت که در جاهای مختلف خودشان به انجام فعالیتهای مختلف مورد علاقه و نظرشان در جهت نیازهای کمون مشغولند و همگی باید در مقابل کمون پاسخگو باشند. او حتی مثالی آورد از افراد مسنی که توان همکاری با کمون را ندارند اما لزوم آن را حس میکنند و پیشنهاد دادهاند که افرادی را از بیرون برای انجام کاری که مورد نظرشان است بیاورند و دستمزدی به ایشان بپردازند. مویسس تاکید کرد که "از طریق کمون یاد میگیریم
زندگی و از خود دفاع کنیم. "
با تاکید بر لزوم به اشتراک گذاردن تجارب و افکار، تکرار کرد که در مجمع عالی دولت کمون هزاران نفر به تبادل عقاید و تجارب میپردازند و نیز افراد از تمام همبودهای زاپاتیستی راجعبه تمام مشکلات به وجود آمده در سطوح همبودی، محلی یا منطقهای و راهحلهایی که یافتهاند به یکدیگر گزارش میدهند؛ جلسات ممکن است هفتهها طول بکشد اما باید صبر داشت تا به راهحلها و تصمیمات مشترک رسید.
در ادامه مثالهایی از این مشکلات و راهحلهای مطرح شده در مجمع عالی ارائه داد. از جمله دربارهی این صحبت کرد که یکی از قوانین کمون این است که افرادی که در گذشته زمینی داشته و آن را فروختهاند، اجازه ندارند بر زمین اشتراکی کار کنند زیرا زمین، مادر ماست و آنها مادر خود را فروختهاند؛ اما فرزندان آنها که در این تصمیم نقشی نداشتهاند میتوانند بر زمین اشتراکی کار کنند. البته این مشکل نیز پیش آمده که این فرزندان بخشی از محصولاتی را که از زمینهای کمون برداشت کردهاند به پدر خود میدهند. اما زاپاتیستها معتقدند این تصمیم و ارادهی افراد است درباره محصولاتشان، پس نباید دخالتی در آن کرد.
بهعلاوه گفت در حال حاضر وقتی زمینی را بهطور اشتراکی در اختیار کسی قرار میدهند، میگویند زمین را به او "قرض میدهند" و لازم است در این زمینه تجدیدنظر کنند، چرا که قرض دادن خود به صورت تلویحی ایدهی تملک را دربردارد، زیرا تا چیزی مال تو نباشد نمیتوانی به کسی قرضش بدهی.
همچنین از ایدهی ایجاد یک صندوق اشتراکی صحبت کرد که در مجامع عمومی مطرح شده بوده و پس از مشورت به این نتیجه رسیدهاند که بهتر است هر GAL صندوق خودش را داشته باشد تا چنانچه پول گم یا دزدیده شد، در سطح گستردهتر افراد را تحتالشعاع قرار ندهد.
از طرف دیگر به شیوهی انتخاب افراد برای شرکت در کارهای مختلف کمون صحبت کرد و گفت پیش از این، بسته به نیازهای هر روستا، مسئولیتها تقسیم میشد، یعنی افراد دارای اوتوریته در روستا، افراد را برای کارهای مختلف انتخاب میکردند؛ گرچه از آنها میپرسیدند آیا میپذیرند یا نه، باز بهنوعی اجباری در کار بود چون در رودربایستی قرار میگرفتتد و غیره. اکنون تصمیم گرفتهاند کارهای لازم در هر روستا مطرح شود و خود افراد برای انجام آنها داوطلب شوند. نیز یاد گرفتهاند که به داوطلبان توضیح دهند مفهوم وظیفهای که میپذیرند چیست و چه نوع و چه مدت کار میبرد و از آنها بخواهند متعهد شوند که در نیمه راه کار را رها نمیکنند.
یکی از سوالاتی که به ذهن میرسید، چگونگی انتخاب افراد برای شرکت در مجمع عالی دولت کمون بود، چرا که مویسس چندبار گفت که آنها که در این مجمع شرکت میکنند اوتوریته هستند و این به نظر با همان ساختار هرمی پیشین خوانایی داشت؛ سوال دیگر این بود که وظیفه و کارکرد این مجمع عمومی و کومیسیون دائمی که برای نخستین بار به آنها اشاره کردهاند دقیقا چیست؟ بعد از جلسه، فرصت طرح سوالات پیش آمد و مویسس توضیح داد که این مجمع عمومی بزرگترین همایش مشورتی زاپاتیستی است که هرگاه لازم باشد برگزار میشود (از ابتدای طرح کمون تا به حال، یک بار) و چون امکان این وجود ندارد که همگی افراد همبودها در آن شرکت داشته باشند، هیاتهایی برای حضور در این مجمع انتخاب میشوند که بهصورت گردشی هر سه سال اعضایشان تغییر میکند. کومیسیون دائم هم وظیفهاش پیگیری تصمیمات اتخاذ شده در این مجمع عمومی و تضمین اجرای آنهاست. اینکه اعضای این کومیسیون چه کسانی هستند و چطور انتخاب میشوند را هنوز نمیدانیم. از طرف دیگر روشن شد که اینترزوتا (مجمع بین منطقهای) اساسا متشکل از اعضای ارتش زاپاتیستی است.
۴.مارکوس
کاپیتان در ابتدای صحبتش به کودکان اشاره کرد؛ به دختربچهای که پاتریسیا نام داشت و در اثر بیماری و تبی که خانوادهاش قادر به درمانش نبودند در بازوان او جان داد؛ همین اتفاق و ارادهی اینکه دوباره تکرار نشود یکی از جرقههای قیام زاپاتیستها بود. سپس از بچههایی که در سالهای نخست پس از قیام بزرگ میشدند سخن گفت، آنهایی که بازیهایشان تقلید جنگ بود چرا که تمرینهای نظامی مادران و پدرانشان را میدیدند. و در آخر؛ بچههای اکنون، مثل آنها که از "تکاوران چسفیل" هستند، بچههایی سرزنده و آگاه و درعینحال شیطان و نافرمان که معنی خودگردانی را میفهمند و همراه با بزرگترها به دنبال راهحلی برای مشکلات هستند. مثل ورونیکا که سعی داشت آن رفیق زن را به یک راننده یا پزشک شوهر بدهد تا موجبات رهایی او را فراهم سازد.
کاپیتان به علاوه راجعبه زنان زاپاتیست صحبت کرد که زمانی بزرگترین آرزویشان این بود که، به قول ورونیکا، "شوفرشناس" شوند، یعنی بتوانند رانندگی کنند؛ زیرا این تنها کاری بود که به آنها اجازه میداد از روستای خود خارج شوند و دنیا را بشناسند، حتی اگر این دنیا محدود به مرزهای محله یا منطقه باشد. زنانی که درگیر مشکلات فراوانی برای داشتن بهداشت در زمان عادت ماهانهشان بودند یا نمیدانستند در مقابل مردها چگونه از خود مراقبت کنند. زنانی که اکنون با وجود همه مشکلاتی که هست، دست کم حق انتخاب بیشتری دارند: حق اینکه انتخاب کنند با چه کسی میخواهند ازدواج کنند و حتی در انتخابشان اشتباه کنند؛ حق اینکه فکر کنند میخواهند چهکاره بشوند حتی اگر این ندانستن خواب را از ایشان برباید. اکنون مشکلات زنان به زندگی مربوط است و نه به مرگ، آنچنان که در گذشته بود.
در انتها، کاپیتان داستان آخر را خواند "عشق و دلشکستگی عشقی به روایت مارکوس"، قصهای که در قلب آن اولین عشق نوجوانی مرحوم معاون فرمانده مارکوس ۱۷ ساله قرار دارد به یکی از همکلاسیهایش که دختری است که به او برای جبران تجدیدی ریاضی درس میداد؛ مارکوس میگوید وقتی عاشق او شد، دلش میخواست نه ماه و خورشید و ستارگان، بلکه دنیا را به او هدیه بدهد؛ اما متوجه شد دنیایی که در آن زندگی میکند پر از درد و رنج و خشونت و مرگومیر است؛ پس به این نتیجه رسید که اول باید دنیای دیگری بسازد، دنیایی سزاوار که مملو از عشق و زندگی و زیبایی باشد. آنگاه فهمید که برای ساختن این دنیا، باید دختری را که دوست میدارد رها کند و به مبارزه بپیوندد. آری، دردناکترین شکست عشقیاش لازمهی عمیقترین عشق زندگیاش بود.
حلزون اوونتیک
روز ششم، ۳۱ دسامبر ۲۰۲۵
حدود ساعت ۱۲ ظهر به اوونتیک رسیدیم. مه غلیظی که تمام روز و تمام شب همراهیمان کرد همه جا را فرا گرفته بود و به سختی میشد چیزی دید. رفیق زنی ما را به محل خواب رهنمون شد. وسایل را جابجا کردیم، گشتی در حلزون زدیم و بعد، در جستجوی گرما وارد غذاخوری کمون شدیم، جایی که دستپخت آشنا، لبخند رفیقانه و مهماننوازی سرآشپز مانوئل در انتظارمان بود. کمی بعد، اعلام کردند که نمایش به زودی آغاز میشود؛ نزدیک صحنه، جایی برای نشستن پیدا کردیم تا شاید بتوانیم چیزی ببینیم. نمایش در شش پرده تدارک دیده شده و پرده غلیظ مه، بازیگران و بساط صحنه را در فضایی مرموز فرو برده بود.
پرده اول و دوم به بحث کمون قبل و بعد از سفر زاپاتیستها به اروپا میپرداخت و به چیزهای الهامبخشی که در اروپا دیده بودند: حضور بیپروا و همهجانبه نظام سرمایهداری در همه سطوح و تجربه "زمین هیچکس» در قبرس که آن را بسیار نزدیک به ایدهی خودشان از کمون یافته بودند. پردههای بعدی همه در نقد ساختار قبلی خودگردانی زاپاتیستها بود با تمرکز خاص بر معایب شورای دولت خوب. پردهی سوم مشکلات روند سلسلهمراتبی انتقال اطلاعات، تصمیمها و مشکلات از پایین به بالا و از بالا به پایین بود؛ روندی که در آن همبودها برای هر کاری به مراجع بالاتر وابسته بودند و اطلاعات همیشه ناقص میرسید و انجام هر کاری زمان بسیاری میبرد. سه پرده آخر به وجود فساد، دزدی و شرب الکل در ارتباط با برخی اعضای شورای دولت خوب پرداخت. گرچه کاملا مشهود است که این نقدها اکنون که ساختار جدید جایگزین قبلی شده فضای ابراز شدن یافتهاند، عمق و جزئیات نقد و نیز صداقت آن بسیار نظر را جلب میکرد. مثل همیشه در طراحی لباس و دیالوگها هم رگهای از طنز وجود داشت و هم سادگی در اجرای ایدهها.
بعد از نمایش، موسیقی و رقص به راه بود تا اینکه حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب، برنامهای که برای جشن آخر سال تدارک دیده بودند آغاز شد. ابتدا خوشآمدگویی توسط یک رفیق (عضو کمیته مخفی؟) و سپس سخنرانی مویسس که حدودا چهل دقیقهای طول کشید.
معاون فرمانده شورشی مویسس در صحبتهایش بر روی مفهوم گستردهتر کمون تاکید کرد، مفهومی که نه تنها کار اشتراکی بر زمینهای اشتراکی را در بر میگیرد، بلکه به معنای اشتراک دانستهها و عقاید نیز هست. مورد کلیدی دوم در سخنرانی مویسس اصرار او بر ماهیت صلحآمیز مبارزه زاپاتیستی بود. او گفت که در سال ۱۹۹۴، خیزش مسلحانه بود چون هیچ راه دیگری وجود نداشت، اما اکنون خواست و ارادهی زاپاتیستها ادامهی مبارزه صلحآمیز است؛ اما اگر خشونتهای دولتی که بر آنها اعمال شده شدت بیشتر و ادامه پیدا کند، چارهای جز دفاع از خود نخواهند داشت. مویسس افزود که مبارزه زاپاتیستها فقط برای خودشان نیست، بلکه برای همه مردم مکزیک و جهان است، چراکه همگی دشمنی مشترک دارند، پس زاپاتیسم میتواند برای همهی آنها که در دفاع از زندگی مبارزه میکنند، "نوری باشد و آینهای" او همبستگان جنبش و رفقای انترناسیونالیست را به سازماندهی خود دعوت و اعلام کرد که در سال آینده هم در نظر دارند دو همایش برگزار کنند و از همگان دعوت کرد در آنها شرکت کنند.
حدود ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه، رفیق دیگری چندین شعار داد و جمع پاسخ گفت. در بین هر شعار موسیقی پخش شد و آتشبازی بود. در نهایت ده دقیقهای پیش از ساعت ۱۲ شب، گروه موسیقی مانند سالهای گذشته ترانهی "مانیانیتاس" را نواخت تا به سال ۲۰۲۶ خوشآمد بگوییم. سپس جشن آغاز شد که تا ساعت ۳ صبح ادامه داشت.
بهطور کلی همه برنامههای امسال به نوعی حول دو اتفاق اصلی سال ۲۰۲۵ چیده شده بود: برگزاری نخستین همایش مجمع عالی دولت کمون و حملات خشونتبار دولت به زمینهای کمون. با وجود همه مشکلات احتمالا امنیتی و تفاوتهای اینبار با دفعات پیش، روحیهی خوبی بر رفقای زاپاتیست حاکم بود و از جو سال ۲۰۲۴ که به نوعی از احساس تنهایی رفقا خبر میداد، امسال دیگر خبری نبود. احتمالا برگزاری مجمع عالی مذکور بسیار امیدبخش بوده است.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
قسمت بیستم و آخر: مرام اشتراکی و عدم مالکیت
"پسرم چشمانت را خوب باز کن و به دنبال پرندهی سِتَبرنُک برو. او اشتباه نمیکند.
سرنوشت او هم مانند تقدیر ماست: راه میگشاید تا دیگران گم نشوند".
کانک. ارمیلو آبرو گومز
در برخی مناسبتهای گذشته، چند سال پیش، خلقهای زاپاتیست که مبارزه خود را از دیدگاه «زنانی که هستیم» توضیح میدادند، خاطرنشان کردند که آنچه این تغییر را ممکن کرد، نه صرفاً اراده ایشان، تمایل یا مطالعاتشان، بلکه مبنایی مادی نیز بود: استقلال اقتصادی زنان زاپاتیست. و منظورشان داشتن شغل و حقوق یا دریافت صدقه مالیای نبود که دولتهای برخاسته از همه طیفهای سیاسی با آن رای و عضویت میخرند. آنها به کار جمعی بهعنوان خاکی حاصلخیز برای این تغییر اشاره کردند. یعنی کار سازماندهی شدهای که هدف آن نه رفاه فردی، بلکه رفاه جمعی بود. منظورشان تنها دور هم جمعشدن برای صنایع دستی، کسبوکار، پرورش دام، یا کاشتوبرداشت ذرت، قهوه و سبزیجات نبود؛ بلکه شاید، بیش از هرچیز، به فضاهای خودشان بدون حضور مردان اشاره میکردند. تصور کنید در این زمانها و مکانها بین خودشان از چه صحبت میکردند و میکنند: دردهایشان، خشمشان، ایدههایشان، پیشنهادهایشان و رویاهایشان.
من به جزئیات بیشتر در مورد آن نمی پردازم. رفقای زن صدا، تاریخ و سرنوشت خود را دارند. من فقط به آن اشاره میکنم زیرا میخواهیم معلوم کنیم که این مرحله جدیدی که جوامع زاپاتیست تصمیم گرفتهاند بسازند بر کدام پایه مادی استوار است؛ یعنی همانچه بیرونیها ابتکار جدید زاپاتیستها نامیدهاند.
من مفتخرم به این نکته اشاره کنم که نه تنها کل طرح از نطفهاش محصول مجمع رهبری سازمانی زاپاتیستی بود، که همگی خون بومی و ریشه مایا دارند، بلکه به علاوه، کار من محدود به ارائه اطلاعات بود تا زنان و مردانی که روسای من هستند با اطلاعاتی که خودشان داشتند مقایسهاش کنند و بعد به دنبال انتقادات وارده و شکستهای احتمالی آینده و استدلالهای مربوطه بگردند (یعنی همان فرضیهای که در متن قبلی به آن اشاره کردم). دست آخرهنگامی که آنها بحث خود را به پایان رساندند و ایده اصلی را مشخص کردند تا درباره آن با همه روستاها مشورت کنند، من همانقدر متعجب شدم که احتمالا شمایی که اکنون میخواهید آن را بشناسید شگفتزده خواهید
در بخش دیگری از مصاحبه با معاون فرمانده شورشی مویسس که در زیر میآوریم، او برای ما توضیح میدهد که آنها چگونه به این ایدهی «مرام اشتراکی» رسیدند. شاید برخی از شما بتوانید ابعاد عمیقاً شورشی و عصیانگرانهی این چیزی را که به خاطر آن هستی خود را به خطر میاندازیم، درک کنید.
کاپیتان
-*******-
عدم مالکیت
خب، بهطور خلاصه پیشنهاد ما این است: تبیین زمینهای بازپسگرفته شده به صورت اشتراکی. یعنی بدون مالکیت. نه خصوصی، نه مشاع، نه شراکتی، نه فدرال، نه ایالتی، نه تجاری و نه هیچچیز دیگر. عدم مالکیت زمین یعنی همان که میگویند: «زمین بدون سند و مدرک». پس در این شیوه تعریف از اراضی، اگر کسی بپرسد این زمین مال کیست یا مالک آن چه کسی است، جواب داده میشود: «هیچکس» یعنی متعلق است به «کمون».
اگر بپرسند که آیا این زمین زاپاتیستها یا طرفداران احزاب و یا متعلق به کس دیگری است، خب، جواب این است که نه، هیچکدام. یا اینکه متعلق به همه است. هیچ مامور یا نمایندهای وجود ندارد که بتوان او را خرید، کُشت یا ناپدید کرد. تنها خلقهایی وجود دارند که روی این زمینها کار و از آنها مراقبت میکنند؛ و البته از آنها دفاع میکنند.
یک بخش مهم این است که برای تحقق این امر، باید بین ساکنان توافقی وجود داشته باشد، صرفنظر از اینکه آنها طرفدار احزاب هستند یا زاپاتیست. به عبارت دیگر، آنها باید با یکدیگر صحبت کنند، نه با دولتهای بد. اجازه گرفتن از دولتهای بد تنها باعث ایجاد تفرقه و حتی مرگ در میان خود دهقانان شده است.
پس با احترام به اراضیای که ملک شخصی یا-خانوادگی است و آنهایی که برای کار دسته جمعی است، این عدم مالکیت به زمینهای بازپسگرفتهشده طی این سالهای مبارزه اعمال میشود. و پیشنهاد میشود که مردم بدون توجه به اینکه از چه حزبی هستند، چه مذهب، چه رنگ، چه اندازه و چه جنسیتی دارند، به صورت نوبتی با هم کار کنند.
قوانین ساده است: باید توافقی بین ساکنان یک منطقه وجود داشته باشد: مواد مخدر کشت نکنند، زمین را نفروشند، اجازه ورود هیچ شرکت و صنعتی را ندهند. شبه نظامیان هم بیرون از این حلقهاند. محصول آن زمینها متعلق به کسانی است که در مدت زمان مورد توافق روی آن کار میکنند. نه مالیات وجود دارد و نه پرداخت عشر. هر تاسیساتی که ساخته میشود برای گروه بعدی باقی میماند. هرکس فقط محصول کار خود را با خود میبرد. اما بعداً در مورد همه اینها بیشتر صحبت خواهیم کرد.
بهطور خلاصه، این همان چیزی است که به تمام روستاهای زاپاتیستی ارائه و درباره آن با ایشان مشورت شد. و معلوم شد که اکثریت قریب به اتفاق موافق بودند و همچنین در برخی از مناطق زاپاتیستی، این شیوه سالها بود که پیاده میشد.
و کاری که ما انجام دادیم این بود که راهی برای عبور از طوفان و رسیدن سالم به طرف دیگر پیشنهاد دهیم؛ و نه تنها برای زاپاتیستها، بلکه برای تمام مردم بومی تا همگی این مسیر را به سلامت طی کنیم. و البته در این راستا پیشنهادات بیشتری هم در راه است: در زمینه بهداشت، آموزش، عدالت، حکومت، و در مورد زندگی. میتوان گفت که ما برای مقابله با طوفان این را لازم میبینیم.
اندیشدن به مسیر و گامها
حالا این ایده چطور به ذهن ما خطور کرد؟ خب برایتان تعریف میکنم. چند موضوع را مد نظر داشتیم؛ بنابراین این ایده به یکباره مطرح نشد. افکار مختلفی جمع شد و این ایده را ابتدا پاره پاره و سپس به مثابه یک کل مشاهده کردیم.
یکی از این موضوعات، طوفان بود: هر آن چیزی که به عدم رضایت طبیعت اشاره دارد؛ و شیوه اعتراض طبیعت هربار شدیدتر و وحشتناکترمیشود. ما به آن میگوییم تخریب، اما خیلی وقتها اتفاقی که میافتد این است که طبیعت جایی را که از آن اوست بازپس میگیرد. یا این که به تهاجمات سیستم حمله میکند: برای مثال سدها؛ یا مکانهای توریستی که ساخت آنها به معنای مرگ سواحل است، و یا پروژههای بزرگی که به زمین آسیب میزند. پس طبیعت واکنش نشان میدهد. گاهی اوقات سریع پاسخ میدهد، گاهی اوقات کمی طول میکشد. و انسان، خب، انگار نظام انسان را دچار بهت کرده است. عکسالعمل نشان نمیدهد. با اینکه میبیند بدبختی در راه است و علیرغم هشدارها و تَنَبُهها، طوری ادامه میدهد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است و خب، نتیجهاش هم معلوم است. بعد میگویند که فلان بلا غافلگیرکننده بود. اما معلوم میشود که چندین سال است که دارند هشدار میدهند که طبیعت تاوان نابودی و آسیبهای خود را خواهد گرفت. علم اینها را تحلیل و اثبات میکند، نه ما. و ما بهعنوان مردم زمین آن را میبینیم. همه چیز بیفایده است.
بلایا ناگهان در خانه شما ظاهر نمیشوند، نه. ابتدا نزدیک میآیند، سروصدا ایجاد میکنند تا بدانید که دارند میآیند. در خانهتان را میزنند. همه چیز را میشکنند نه تنها خانه شما، خویشان شما، زندگی شما، بلکه قلب شما را نیز. دیگر آرامش ندارید.
موضوع دیگر آن چیزیست که به آن ازهمگسیختگی اجتماعی میگویند، یعنی اینکه بافت اجتماعی بهدلیل خشونت میگسلد. به عبارت دیگر، و به قول خود ما، هر جامعهای از مردم با قواعد یا هنجارها یا توافقات خاصی مرتبط است. گاهی قوانین مکتوب وضع میشود و گاهی چیزی نوشته نمیشود، اما مردم خودشان میدانند. در بسیاری از جوامع به آن «عمل توافق» میگویند، یعنی قرار کلامی. «این را میتوان انجام داد، این را نمیتوان انجام داد، این باید انجام شود» و غیره. مثلاً اینکه هرکس کار کند، پیشرفت میکند. هرکس کار نکند، مفلوک میماند. یا اینکه مثلاً مردی یک زن را مجبور به کاری کند که نمیخواهد، این عمل اشتباه است. اینکه زور گفتن به ضعیفان اشتباه است. اینکه کشتن، دزدی، تجاوز جنسی اشتباه است. اما اگر اینها برعکس باشد چه اتفاقی میافتد؟ اگر به بدی پاداش داده شود و نیکی مورد آزار و عقوبت قرار گیرد؟ مثلاً وقتی یک کشاورز بومی میبیند تخریب یک جنگل اشتباه است، نگهبان آن میشود. بنابراین از جنگل در برابر کسانی که برای کسب سود آن را تخریب میکنند محافظت میکند. دفاع کردن چیز خوبی است، زیرا آن برادر یا خواهر ما مراقب زندگی است. این یک مسئله انسانی است، نه مذهبی. اما اتفاق میافتد که این محافظ، تحت تعقیب قرار میگیرد، زندانی میشود و گاهی به قتل میرسد. و اگر بپرسید جرم او چیست، چرا او را کشتند، میشنوید که جرم او دفاع از زندگی بود، مانند برادر سامیر فلورس سوبرانس؛ پس معلوم است که سیستم بیمار است، دیگر چارهای ندارد، و باید راهحل را در جای دیگری جستجو کرد.
برای درک این بیماری، این پوسیدگی بشریت چه چیزی لازم است؟ نیازی به دین، علم و ایدئولوژی نیست. فقط کافی است نگاه کنیم، گوش دهیم و احساس کنیم.
و بعد میبینیم که فرمانروایان، سرمایهداران، اهمیتی نمیدهند که فردا چه میشود. آنها میخواهند امروز پول به جیب بزنند. هرچه بیشتر و زودتر، بهتر. برایشان مهم هم نیست که به آنها بگویید: «هی، این کاری که انجام میدهی موجب نابودی میشود، و ویرانی گسترش مییابد، رشد میکند، غیرقابل کنترل میشود و به خودت بازمیگردد. مثل تف سربالا یا شاشیدن در خلاف جهت باد میماند. به خودت برمیگردد». و آن وقت در دلت میگویی که چقدر خوب میشود اگر بدبختی این آدم بیشرم را باخودش ببرد. اما بعد معلوم میشود که قبل از او، افراد زیاد دیگری را که حتی نمیدانند چرا، با خودش میبرد. مثلاً بچهها را. یک کودک در مورد ادیان، ایدئولوژیها، احزاب سیاسی یا هر چیز دیگری چه میداند. اما سیستم بچهها را هم مسئول میکند و آنها نیز باید تاوان بپردازند. به نام کودکان تخریب میکنند، آدم میکشند و دروغ میگویند؛ و مرگ و هلاکت برایشان به ارث میگذارند.
بنابراین، بهنظر نمیرسد که وضع بهبود یابد. میدانیم که بدتر خواهد شد. و اینکه هرطور شده باید از طوفان عبور کنیم و به طرف دیگر برسیم. باید زنده بمانیم.
موضوع دیگر چیزیست که در خلال "سفر برای زندگی" دیدیم. در آن مکانهایی که قرار است پیشرفتهتر باشند، یا به قول خودشان توسعهیافتهترند. ما دیدیم که این همه صحبت از «تمدن غرب»، «پیشرفت» و چیزهایی از این قبیل دروغ است. دیدیم که آنجا هر آنچه برای جنگ و جنایت لازم است وجود دارد. پس درواقع دو چیز را دیدیم: یکی اینکه اگر کاری نکنیم طوفان به کجا خواهد رفت؛ و دیگر اینکه شورشهای سازمان یافتهی دیگر در آن جغرافیا چه میسازند. به عبارت دیگر، آن افراد به همان چیزی نگاه میکنند که ما. یعنی طوفان.
به لطف این خلقهای برادر ما توانستیم دید خود را گستردهتر کنیم. یعنی نه تنها به دورتر نگاه کنیم، بلکه چیزهای بیشتری هم ببینیم. یعنی دنیاهای بیشتری را.
بنابراین ما، بهعنوان خلقهای بومی، از خود میپرسیم که داریم چه کار میکنیم، و اگر نابودی حتمی است آیا درد دیگران برای ما اهمیت دارد یا نه. اما درعینحال برادرانی را میبینیم که طوری رفتار میکنند که انگار برایشان مهم نیست چه اتفاقی برای دیگران میافتد، که فقط مراقب خودشان هستند؛ و البته بعد نوبت خود آنهاست. آنها معتقدند که اگر خودشان را در خود محبوس کنند نجات مییابند. اما زهی خیال باطل.
مسیر حافظه
بنابراین فکر کردیم تا به یاد آوریم که قبلا چگونه بود. در مورد آن با پیشینیان خود صحبت کردیم. از آنها پرسیدیم که آیا قبلا هم اینطور بود؟ از آنها خواستیم به ما بگویند که آیا همیشه تاریکی، مرگ و ویرانی وجود داشته است؟ این تصور از جهان از کجا آمده است؟ چطور همه چیز خراب شد؟ ما فکر میکنیم که اگر بدانیم نور، اندیشهی نیک، شناخت درست خوب و بد چه زمانی و چگونه از بین رفت، شاید بتوانیم آن را پیدا کنیم و با کمک آن مبارزه کنیم تا همه چیز دوباره و آنطور که باید کامل شود، با احترام گذاشتن به زندگی.
پس دیدیم که چطور اتفاق افتاده بود و متوجه شدیم که همه چیز با مالکیت خصوصی آغاز شده است. و این که اسمش را عوض کنیم و بگوییم مالکیت مشاع یا مالکیت خرد یا ملک فدرال چیزی را عوض نمیکند. زیرا در همه موارد این دولت بد است که اوراق و اسناد را صادر میکند. به عبارت دیگر، این دولت بد است که میگوید چیزی وجود دارد و با ترفندی، دیگر وجود ندارد. همانطور که با اصلاحات سالیناس دگورتاری [رئیس جمهور اسبق مکزیک] اتفاق افتاد و با ضربات وارده به اموال اشتراکی، که فقط در صورتی وجود داشت که ثبت شده باشد؛ و با همان قوانین آن را بی ارزش میکنند تا زمانی که کاملا از بین برود. و اموال اشتراکی فرضاً ثبت شده نیز باعث تفرقه و تقابل میشود. زیرا آن اراضی قانوناً متعلق به عدهای است، اما در تقابل با برخی دیگر. در اسناد ملکی نوشته نشده است "این زمین مال شماست"، آنچه که این اسناد میگویند این است: "این زمین مال فلان شخص نیست، به او حمله کنید".
و آن وقت دهقانانی را داریم که به هر دری میزنند تا به آنها کاغذی بدهند که بگوید زمینی که مدتهاست روی آن کار میکنند و مال آنهاست، مال آنهاست. و دهقانانی که با دهقانان دیگر درگیر میشوند، اما نه بر سر یک تکه زمین، نه، بر سر یک تکه کاغذ که میگوید مالک آن زمین کیست. و هر کس اسناد و اوراق بیشتری داشته باشد، حمایت مالی بیشتر، یعنی فریب بیشتری نصیبش میشود. چون معلوم میشود که اگر سند داشته باشی برنامههای اجتماعی شامل تو میشود، اما از تو میخواهند که مثلاً از فلان نامزد انتخاباتی حمایت کنی چون او قرار است سند و پول به تو بدهد. اما بعد همان دولت، شما را فریب میدهد زیرا با آن سند زمین را به یک شرکت میفروشد. بعد شرکت میآید و به شما میگوید که باید از آنجا بروید چون آن زمین مال شما نیست و حالا صاحب شرکت لعنتی صاحب این اوراق است. و مجبوری با پای خودت یا به زور بروی. و آنجا ارتش، پلیس و شبه نظامیها هم حضور دارند تا شما را متقاعد کنند که باید محل را ترک کنید.
کافی است شرکت بگوید فلان زمین را میخواهد تا دولت حکم خلع ید از آن زمینها را صادر کند و به شرکت بگوید میتواند برای «مدتی» کارش را در آنجا انجام بدهد. این همان کاری است که با کلان پروژهها میکنند.
و همه اینها به خاطر یک تکه کاغذ لعنتی. حتی اگر قدمت سند به دوران استعماری اسپانیا بازگردد هم برای قدرتمندان معتبر نیست. این فریبی بیش نیست تا اعتماد کنی و آرام باشی، تا زمانی که سیستم متوجه شود که در زیر فقر شما، نفت، طلا، اورانیوم یا نقره وجود دارد. یا اینکه چشمه آب پاکی هست و حالا معلوم میشود که آب از قبیل کالاهایی است که خرید و فروش میشود.
کالایی مثل پدر و مادرتان، پدربزرگ و مادربزرگتان، جد و جدهتان. کالایی مثل شما و فرزندانتان، نوهها و نتیجههایتان… نسل اندر نسل.
پس این کاغذ مانند برچسب روی کالاهای در بازار است؛ بهای زمین، قیمت کار شما، بهای اولاد شماست. و شما بی آنکه خودتان متوجه باشید در صف صندوق هستید تا نوبتتان برسد. و معلوم میشود که نه تنها باید پول پرداخت کنید، بلکه وقتی فروشگاه را ترک کنید، متوجه خواهید شد که آنها اجناس را هم از شما گرفتهاند، و حتی آن تکه کاغذی را که شما و اجدادتان برای آن سخت جنگیدید دیگر ندارید. و شاید سندی را برای فرزندانتان به ارث بگذارید، شاید هم نه. اوراق دولتی بهای جان شماست، شما باید این قیمت را با جان خود بپردازید. بنابراین شما یک کالای قانونی هستید. این تنها تفاوت موجود با بردهداری است.
بعد بزرگترها به شما میگویند که مشکلات، تفرقه، مشاجره و دعوا با رواج اوراق مالکیت پیش آمد. نه اینکه قبلاً مشکلی وجود نداشت، چرا داشت اما با توافق حل میشد.
و مشکل این است که میتوان کاغذهای زیادی نوشت که زمین را چندین بار تقسیم کنند، اما زمین مانند کاغذها رشد نمیکند. یک هکتار همچنان یک هکتار میماند، حتی اگر تعداد کاغذها زیاد باشد.
آنوقت همان چیزی اتفاق میافتد که اکنون با آنچه دولت «تحول چهارم» مینامندش و برنامه «کاشت بذر زندگی» آن در حال روی دادن است: در اراضی مشاع، از یک طرف ذیحقان را داریم- یعنی صاحبان اراضیای که اوراق فوقالذکر گواهی کشاورزی را دارند؛ و از طرف دیگر متقاضیانی که اگرچه در همبود شرکت میکنند، کاغذی ندارند، زیرا زمین قبلا تقسیم شده است. متقاضیان قرار است کسانی باشند که درخواست یک قطعه زمین میکنند، اما درواقع یک تکه کاغذ میخواهند که گواهی دهد آنها کشاورزانی هستند که روی این زمینها کار میکنند. پس اینطور نیست که دولت بیاید و به آنها بگوید که فلان زمین مال آنهاست. خیر. او به آنها میگوید که اگر ثابت کنند مالک ۲ هکتار زمین هستند، از آنها حمایت مالی میشود. اما این دو هکتار از کجا آمده است؟ خوب، از ذیحقان.
به عبارت دیگر، زمینی که طبق سند، مِلک یک شخص است باید برای متقاضیان تکهتکه شود. باید خرد شود تا از یک کاغذ چندین سند به وجود بیاید. توزیع ارضی در کار نیست، مسئله تکهتکه شدن اموال است. و اگر فرد ذیحق نخواهد یا نتواند این را بپذیرد چه اتفاقی میافتد؟ پسران او حمایت مالی میخواهند، اما به کاغذ نیاز دارند. پس با پدر دعوا میکنند. دختران چه؟ به آنها اصلا توجهی نمیشود، زنان در تکهتکه کردن اسناد به حساب نمیآیند. و پسران تا پای جان با پدران میجنگند؛ و پسرها برنده میشوند. زمین به همان شکلی که بود باقی میماند و در همان جایی که بود میماند، و پسران با آن تکه کاغذ، پول خود را دریافت میکنند. با این پرداخت، آنها بدهی بالا میآورند، چیزی میخرند، یا پولهایشان را جمع میکنند تا بتوانند برای مهاجرت به ایالات متحده به یک قاچاقچی پول بدهند. از آنجایی که پولشان کافی نیست، کاغذ را به شخص دیگری میفروشند. آنها برای کار به خارج از کشور میروند و آن وقت درآمدشان فقط صرف پرداخت بدهیشان به کسانی میشود که به آنها وام دادهاند. بله، آنها برای اقوام خود حواله ارسال میکنند، اما خانوادههای آنها از آن برای پرداخت بدهی استفاده میکنند. بعد از مدتی آن پسر برمیگردد یا برش میگردانند. البته اگر او را نکشند یا نربایند. اما او دیگر زمینی ندارد، زیرا کاغذ را فروخته و اکنون آن زمین متعلق به صاحب کاغذ است. بنابراین او پدرش را برای سندی که دیگر ندارد به قتل رسانده است. پس حالا باید پول جور کند تا آن کاغذ را دوباره بخرد.
جمعیت افزایش مییابد، اما زمین رشد نمیکند. کاغذهای بیشتری وجود دارد، اما مساحت زمین همان است. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ الان این ذیحقان و متقاضیان هستند که همدیگر را میکشند، اما بعداً متقاضیان بین خودشان یکدیگر را خواهند کشت. فرزندان آنها قرار است بین خودشان دعوا کنند، همانطور که خود ایشان با پدر و مادرشان دعوا کردند.
بهعنوان مثال: شما یک ذیحق هستید صاحب ۲۰ هکتار زمین و مثلاً ۴ فرزند که نسل اول هستند. شما زمین را، یا بهتر است بگویم کاغذ را، تقسیم میکنید و برای هر کدام از فرزندان یک کاغذ ۵ هکتاری وجود دارد. بعد آن ۴ فرزند هر کدام صاحب چهار بچه دیگر میشوند( نسل دوم) و ۵ هکتارشان را تقسیم میکنند و به هر کدام از بچهها کمی بیشتر از یک هکتار میرسد. بعد آن ۴ نوه هر کدام ۴ فرزند خواهند داشت (نسل سوم) و کاغذ را تقسیم میکنند و سهم هر کدام حدود یک چهارم هکتار میشود. بعد آن نوهها هر کدام صاحب ۴ فرزند میشوند (نسل چهارم) و کاغذ را تقسیم میکنند و به هر کدام یک دهم هکتار تعلق میگیرد. و دیگر ادامه نمیدهم زیرا تنها در ۴۰ سال آینده در نسل دوم قرار است یکدیگر را بکشند. این همان کاری است که دولتهای بد انجام میدهند: بذر مرگ میکارند.
قدیمْراه جدید
آنچه «پایه مادی» مینامند در تاریخ مبارزات ما چگونه بوده است؟
خب مسئله اول تغذیه بود. با بازپسگرفتن زمینهایی که در دست اربابان بود، رژیم غذایی بهبود یافت. گرسنگی دیگر مهمان خانههای ما نبود. سپس، به لطف خودمختاری و حمایت افرادی که به آنها «آدمهای خوب» میگوییم، مسئله سلامتی مورد توجه قرار گرفت. در اینجا حمایت خواهران و برادرانِ پزشک بسیار مهم بوده و هست، ما آنها را اینگونه مینامیم زیرا آنها مانند خواهران و برادران ما هستند که نه تنها در بیماریهای سخت به ما کمک میکنند بلکه همچنین و بالاتر از همه با دانش بهداشت و سلامت، افراد را آماده میکنند. بعد مسئله آموزش بود؛ و سپس کار روی زمین. پس از آن هم حکومت و اداره خود مردم زاپاتیست. و سپس حکومت و همزیستی مسالمتآمیز با کسانی که زاپاتیست نیستند.
پایه مادی این امر، یعنی شکل تولید، همزیستی کار فردی ـ خانوادگی با کار جمعی است. کار جمعی این امکان را برای رفقا فراهم کرد که برخیزند و در خودمختاری شرکت کنند.
میتوان گفت که ۱۰ سال اول خودمختاری، یعنی از قیام تا تولد شوراهای دولت خوب در سال ۲۰۰۳، در حال یادگیری بودیم. ۱۰ سال بعد، تا سال ۲۰۱۳، تمرکز بر یادگیری اهمیت انتقال میراث به نسلهای بعدی بود. و از سال ۲۰۱۳ تا به امروز بررسی، انتقاد و خودانتقادی اشتباهات در عملکرد، مدیریت و اخلاق مدنظر بوده است.
در ادامه هم اکنون مرحله یادگیری و انطباق را در پیش خواهیم داشت. به عبارت دیگر، ما خطاها و مشکلات زیادی خواهیم داشت، زیرا هیچ کتابچه راهنما یا کتابی وجود ندارد که به شما بگوید چگونه این کار را انجام دهید. ما سقوطهای زیادی خواهیم داشت، بله، اما بارها و بارها بر خواهیم خاست تا به راه رفتن ادامه دهیم. آخر ما زاپاتیست هستیم.
مبنای مادی یا تولیدی این مرحله، ترکیبی از کار فردی ـ خانوادگی و کار جمعی است و این چیز جدیدی خواهد بود که به آن «کار اشتراکی» یا «عدم مالکیت» میگوییم.
کار فردی ـ خانوادگی مبتنی بر اموال کوچک و شخصی است. یک نفر و خانوادهاش روی یک قطعه زمین، در یک فروشگاه کوچک، با تلفن همراه، یا در پرورش دامهایشان کار میکنند. سود یا منفعت حاصله متعلق به آن خانواده است.
کار جمعی براساس توافق بین رفقای زن و مرد برای انجام کار در زمینهای جمعی است (که پیش از جنگ علیه فراموشی هم وجود داشت و پس از آن گسترش یافت). کارها براساس وقت، ظرفیت و آمادگی افراد توزیع میشود. سود یا منفعت آن برای جمع است. معمولاً از این درآمد برای مهمانیها، بسیجنیرو، تهیه تجهیزات بهداشتی، آموزش مروجین بهداشت و آموزش و برای مخارج جابجایی و خورد و خوراک مقامات و کمیسیونهای خودمختار استفاده میشود.
کار اشتراکی، اکنون، در رابطه با مالکیت زمین آغاز میشود. بخشی از زمینهای بازپسگرفتهشده به «کار اشتراکی» اختصاص داده شده است. یعنی قطعهبندی نشده و متعلق به هیچکس نیست، نه مالکین کوچک، نه متوسط و نه بزرگ. آن زمین مال کسی نیست، مالکی ندارد. و با توافق با همبودهای مجاور، آن زمین را به یکدیگر «قرض میدهند» تا روی آن کار کنند. نه میتوان آن را فروخت و نه خرید. نمیتوان از آن برای تولید، انتقال یا مصرف مواد مخدر استفاده کرد. کار در «شیفتهایی» انجام میشود که بین GALها و برادران غیرزاپاتیست توافق شده است. منفعت یا درآمد حاصل از این کار برای کسانی است که کار میکنند، اما زمینها ملک کسی نیست، غیرِملکی است که بهطور مشترک استفاده میشود. فرقی نمیکند که زاپاتیست، طرفدار احزاب، کاتولیک، مسیحی، پروتستان، آتئیست، یهودی، مسلمان، سیاه، سفید، تیره، زرد، قرمز، زن، مرد و دگرباش باشید. میتوانید بسته به روستا، ناحیه یا منطقهتان، با توافق GAL،CGAL و ACGALها که بر اجرای قوانین استفاده اشتراکی نظارت میکنند، بر روی زمین به صورت اشتراکی کار کنید. هر کاری که در خدمت خیر عمومی باشد و با منافع عمومی در تضاد نباشد.
به اشتراکگذاری اراضی در سراسر جهان: «سفر برای زندگی»
چند هکتار از این غیرملک به کشورهای خواهرمان در سایر جغرافیاهای جهان پیشنهاد میشود. ما از آنها دعوت میکنیم که بیایند و با دست و دانش خودشان روی این زمینها کار کنند. اگر آنها ندانند که چگونه روی زمین کار کنند چه اتفاقی میافتد؟ خب، رفقای زاپاتیست زمانهای زمین و مراقبت از آن را به آنها یاد میدهند. ما معتقدیم که دانش کار کردن روی زمین، یعنی اینکه بدانیم چگونه به آن احترام بگذاریم مهم است. فکر نمیکنم یاد گرفتن کار روی زمین به کسی صدمهای بزند؛ همانطور که در آزمایشگاهها و مراکز تحقیقاتی درس میخوانند و یاد میگیرند، میتوانند کار روی زمین را هم مطالعه کنند و بیاموزند. و چنانچه این خلقهای برادر علم و روش خود را برای کار روی زمین داشته باشند چه بهتر: میتوانند دانش و شیوه کارشان را برای ما بیاورند تا بدین ترتیب ما نیز از آنها بیاموزیم. این نوعی به اشتراک گذاشتن است، اما نه فقط در حرف، بلکه در عمل.
نیازی نداریم که کسی مفهوم استثمار را برای ما توضیح دهد، زیرا آن را برای قرنها تجربه کردهایم. لازم هم نیست که بیایند و به ما بگویند که برای رسیدن به آزادی باید بمیریم. ما این را میدانیم و صدها سال است که هر روز آن را تمرین کردهایم. از آنچه استقبال میکنیم دانش و عملی است که به درد زندگی بخورد.
ببینید هیئتی که به اروپا رفت چیزهای زیادی یاد گرفت، اما مهمترین چیزی که ما یاد گرفتیم این است که افراد، جمعها، گروهها و سازمانهای زیادی هستند که به دنبال راهی برای مبارزه برای زندگی هستند. آنها رنگ دیگری دارند، زبان دیگری دارند، رسم دیگری دارند، فرهنگ دیگری دارند، راه دیگری دارند. اما مانند ما قلبی دارند که برای مبارزه میتپد.
آنها به دنبال این نیستند که برتری خود را اثبات کنند یا در دولتهای بد سمت و جایگاهی به دست آورند. آنها به دنبال شفا بخشیدن به دنیا هستند. و بله، آنها بسیار متفاوت از یکدیگر هستند. اما برابرند یا بهتر است بگوییم همه ما برابریم. زیرا ما واقعاً میخواهیم چیز دیگری بسازیم و آن چیز آزادی است. یا یعنی زندگی.
و ما جوامع زاپاتیست میگوییم که همه این افراد خانواده ما هستند. مهم نیست که خیلی دور باشند. و در این خانواده خواهر بزرگتر، برادر بزرگتر، خواهر کوچک و برادر کوچکتر وجود دارد. و هیچکس بهتر از دیگری نیست. یک خانواده است و بس. و ما بهعنوان یک خانواده در صورت امکان از یکدیگر حمایت میکنیم و آنچه را که میدانیم به یکدیگر میآموزیم.
و همه این زنان، مردان و دگرباشان افرادی از پایین هستند. چرا؟ زیرا کسانی که در راس قرار دارند، مرگ را اشاعه میدهند، چرا که به سودشان است. آنهایی که در راس قرار دارند میخواهند همه چیز تغییر کند، اما به نفع آنها، اگرچه مدام بدتر شود. به همین دلیل است که این پایینیها هستند که میخواهند مبارزه کنند و مدتهاست برای زندگی میجنگند. اگر نظام، نظام مرگ است، پس مبارزه برای زندگی، مبارزه با نظام است.
بعدش چه پیش میاد؟ خب، هر کس ایده خود، تفکر خود، برنامه خود را راجعبه اینکه چه چیز بهتر است میسازد. و هر فردی شاید فکری متفاوت و روشی متفاوت داشته باشد. و باید به آن احترام گذاشت. زیرا در کار سازمان یافته است که همه میبینند چه چیزی کار میکند و چه چیزی نه. به عبارت دیگر، هیچ دستورالعمل یا خودآموزی وجود ندارد، زیرا چیزی که برای یکی به درد میخورد ممکن است برای دیگری جواب ندهد. معنای «کمونِ» جهانی، به اشتراک گذاشتن تاریخچهها، دانشها و مبارزات است.
به عبارت دیگر، سفر برای زندگی ادامه دارد. سفر برای مبارزه.
از کوهستان های جنوب شرقی مکزیک
معاون فرمانده شورشی مویسس
مکزیک، دسامبر ۲۰۲۳
بعد از ۵۰۰، ۴۰، ۳۰، ۲۰، ۱۰، ۳، یک سال، چند ماه، چند هفته، چند روز، همین چند وقت پیش.
-بعدالتحریر:
در پایان مصاحبه و پس از بررسی اینکه آیا معنای کامل توضیحاتش مفهموم است یا خیر، معاون فرمانده شورشی مویسس که ۱۰ سال پیش در سال ۲۰۱۳ فرماندهی و سخنگویی زاپاتیستها را به عهده گرفت، چندمین سیگار را روشن کرد. من هم پیپم را روشن کردم. ایستادیم و به لنگه در کومه نگاه کردیم. پگاه جای خود را به سپیده میداد و اولین نور روز صداهایی را در کوهستانهای جنوب شرقی مکزیک بیدار میکرد. دیگر چیزی نگفتیم، اما شاید هر دو فکر میکردیم: «شب دراز است و قلندر بیدار».
-بعدالتحریری که تحت سوگند اعلام میکند:
در هیچ لحظه یا مرحله از مشورتی که منجر به تصمیمگیری خلقهای زاپاتیست شد، از مارکس، انگلس، لنین، تروتسکی، استالین، مائو، باکونین، چه گوارا، فیدل کاسترو، کروپوتکین، فلورس ماگون، انجیل، قرآن، میلتون فریدمن، میلی، ترقیگرایی (اگر مرجع کتابشناختی غیر از چرندیات خودش داشته باشد)، الهیات آزادیبخش، لومباردو، روولتاس، فروید، لاکان، فوکو، دلوز، و هر آنچه در سمت چپ مد یا روش روز است، یا هر منبعی از چپ، راست یا از مراکز ناموجود، هیچ نقل قولی نشد، هیچ پاورقی و ارجاعی هرچند دور هم به آنها داده نشد. و نه تنها این، بلکه میدانم که هیچ یک از آثار پایهگذاران ایسمهایی را که به رویاها و شکستهای چپ دامن میزند، نخواندهاند. من به نوبه خود به کسانی که این سطور را میخوانند توصیه ناخواستهای میکنم: همه مختارند که خودشان را مسخره کنند، اما توصیه میکنم قبل از شروع به گفتن مزخرفاتی مانند "آزمایشگاه لاکاندونا"، "آزمایش زاپاتیستی" و یا دستهبندی این افکار به هر شکلی، کمی در مورد آن فکر کنید. زیرا، حالا که حرف از مضحک بودن شد، باید بگویم بعضیها تقریباً ۳۰ سال است که با سعی در "توضیح" زاپاتیسم دارند خودشان را حسابی مسخره میکنند. شاید الان یادتان رفته باشد اما اینجا علاوه بر عزت و ِگل، چیزی که زیاد است یاد و حافظه است. چاره چیست.
گواهی میدهم
کاپیتان
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
سه بعدالتحریر
پنجم. اندر حکایت گربهها و اهرام
بیایید به تصور جهانهای موازی ادامه دهیم.
ممکن است همین وضعیت برای هرمهای اجتماعی هم رخ دهد. در یکی از جهانها، قسمت بالای هرم توسط افرادی با پوست روشن اشغال شده و در قسمت پایین، افراد دارای پوست تیره قرار دارند. در جهان موازی دیگر، شرایط برعکس است: در قسمت بالا افراد با پوست تیره قرار دارند و در پایین افرادِ پوست روشن.
میتوانید گزینههای دیگری را نیز به دلخواه خود امتحان کنید: بالا مردان، پایین زنان؛ کاشلانها بالا [در زبان مایا به غیربومیان یا بومیانی که نژادشان با سفیدها مخلوط شده و اکثرا از پول و قدرت بسیاری برخوردارند گفته میشود. م ]، بومیان پایین؛ دگرجنسگرایان بالا، افراد LGBTQI+ پایین؛ بالا ثروتمندان، پایین فقرا؛ مالکین بالا، ندارها پایین و بالعکس. به این ترتیب میتوانید گزینههای مختلف تئوریک و پیشنهادهای سیاسی را بررسی کنید.
حال، اگر کسی از یکی از این جهانها به جهان موازی دیگری (که بالعکس و تناقضآمیز است) نگاه کند، نتیجه میگیرد که در آن دنیا هرم معکوس شده است. در آن جهان دیگر، بومیان در بالا قرار دارند و کاشلانها در پایین؛ زنان بر مردان حکومت میکنند؛ "لوبیاخورها" [کنایه نژادپرستانه به مهاجران آمریکای لاتین در ایالات متحده آمریکا. م] بر انگلیسی زبانهای آمریکایی تبعیض روا میدارند؛ لاتینوها اروپاییها را فتح و تحت سلطه قرار میدهند؛ افراد متعلق به گروه LGBTQI+، هتروسکسوالها را مورد تمسخر و حمله قرار داده و حتی آنها را به قتل میرسانند؛ کارگران، کارفرمایان را استثمار میکنند؛ سیاستمداران به وعدههایشان عمل میکنند (باشه، قبول، ممکنه چنین دنیایی وجود نداشته باشد)؛ مجرمان محکوم میشوند و بیگناهان آزاد هستند و غیره.
برای بسیاری از نظریهها یا "علوم اجتماعی"، هرم دنیای آنها "طبیعی" و "انسانی" است. "طبیعی است کسانی ثروت داشته باشند و کسانی نداشته باشند"؛ "طبیعی است آنها که میدانند فرمان دهند و نادانها اطاعت کنند"؛ "طبیعی است ارتشی که تجهیزات بهتر دارد، ارتش ضعیفتر را شکست دهد"؛ "طبیعی است افراد زیبا فرمان برانند و زشتها اطاعت کنند"؛ "طبیعی است مرد بر زن تسلط داشته باشد"؛ "طبیعی است هتروها به دگرباشان خشونت روا دارند"؛ "طبیعی است کاشلانها دیگر نژادها را تبعیض کنند". البته میتوانید مثالهایی بیاورید که این "طبیعی بودن" را نقض میکند، اما من در اینجا سادهسازی میکنم.
حول این "طبیعی بودن"، نهتنها یک نظام سیاسی شکل میگیرد، بلکه مجموعهای از "شواهد" در تمام اجتماع پدیدار میشود: در خانواده، مدرسه، کار، ثروت، فقر، جرم، نابهنجاری، زبان، آداب و رسوم، ارتباط با دیگری و طبیعت… و فعالیت سیاسی.
به این ترتیب چیزی شبیه "الگوریتم" اجتماعی شکل میگیرد: مجموعهای از باورها و معیارها برای خوب و بد، زیبا و زشت، مردانه و زنانه، و بسیار چیزهای دیگر. "شواهدی" که توسط رسانهها و تعاملات اجتماعی در شبکهها و فضاهای مطالعه، کار، حملونقل، سیاست، فعالیت، استراحت و سرگرمی تقویت میشود.
خلاصه، الگوریتمی برای زندگی، مرگ… و ناپدید شدن. زیرا سیستم، وضعیت وجودی جدیدی برای انسانها خلق کرده است: زنده، مرده، و ناپدیدشده قهری (نه زنده و نه مرده). به همین راحتی، بدون نیاز به شرودینگر و گربهاش [اشاره به نظریه ارائه شده توسط شرودینگر در فیزیک کوانتوم است که در آن احتمال مرده و زنده بودن یک گربه فرضی در آن واحد مطرح میشود. م]
*******
هرم معکوس اساس پیشنهادهای جبهههای پیشگام، تحولات، تکاملها و انقلابهاست. در هرم، افراد بالایی کماند اما ثروت زیادی دارند، در حالیکه پایینیها فقیرند. پیشنهاد این است: هرم را "برعکس کنیم": کسانی که ثروت ندارند و در پایین هستند، به نوک هرم بیایند و ثروتمندان را به پایین برانند.
در نگاه اول، این "معکوس کردن" عالی به نظر میرسد. کسانی که همیشه پایین بودهاند، فرصت رسیدن به بالا را پیدا میکنند و کسانی که بالا هستند، باید شرایط پایین را تحمل کنند.
مشکل این است که چون پایینیها زیادند، تصمیمگیری دشوار میشود، پس نمایندگی لازم است و بههمیندلیل یک جبهه پیشگام یا حزب سیاسی شکل میگیرد. در عمل ممکن است هرم "معکوس نشود" بلکه تنها با نامی جدید بازتولید شود: بوروکراسیهایی که به احزاب سیاسی خوب، بد یا بدتر تبدیل شدهاند.
علاوهبراین، قدرتهای "جایگزین" (سرمایه بزرگ و جرایم سازمانیافته) موقعیت خود را حفظ میکنند و توافقها و روابط خود را با بخش "جدید" بالایی هرم تجدید میکنند.
تمام جبهههای پیشگام سیاسی پیشنهاد مشترکی دارند: چون بالاییها ثروت دارند و پایینیها ندارند، پس باید هرم را معکوس کنیم.
برای چنین "معکوسشدن"ی — که در واقع جابهجایی اربابان است — لازم است هولوگرام "دولت ملی" ایجاد شود. اگر عدالت، امنیت، صداقت و توانایی موجود نباشد، به جایش یک تیم ملی ورزشی داریم که پیچیده در پرچم رسمی خود را به پرتگاه واقعیت میاندازد. اما تماشاگران دیگر کف نمیزنند یا سوت نمیکشند؛ حالا به جای آن میم اینترنتی میسازند.[تصویر یا ویدیویی همرا ه با یک پیام متنی کوتاه که بیشتر در شبکههای اجتماعی منتشر میشود و اغلب لحنی طنزآلود دارد. م]
در این تلاشها برای "دموکراتیزه کردن" وقاحت و ناتوانی، با پیشنهادهای سیاسی به ایجاد دشمنان مجازی روی میآورند: پوست تیره علیه پوست روشن، لیبرال علیه محافظهکار، میاندسته علیه بالا و پایین، پیرامون علیه مرکز، بومی علیه نژاد مختلط، زن علیه مرد، دگرباش علیه هترو، جوان علیه بزرگسال، بزرگسال علیه پیر، لاتینو علیه آنگلو، کشوری علیه کشور دیگر، اهالی هر نقطهای از جهان علیه امریکاییها — و بالعکس.
*******
زاپاتیسم برای سیستم، توانایی تخریب کافی قائل است، آنقدر که یک سیاره یعنی یک جهان را با جایگزینی یک سازمان اجتماعی با سازمان دیگر از بین ببرد. درواقع، سرمایهداری از یک انقلاب زاده شده است. این انقلابها نیستند که سیستم را نگران میکنند، بلکه تضمین این امر که انقلابها نیز همان منطق هرم را حفظ کنند: کسانی فرمان دهند و کسانی اطاعت کنند.
در مرحله کنونی، سیستم در حال اجرای یک تحول است. اما این به معنای نابودی آن نیست. بلکه یک بازچینش است، یعنی تطبیق با شرایط تازهای که به "نظام جهانی" معروف است.
اینکه سرمایهداری تازه دارد به این درک میرسد که تخریبی که اعمال کرده غیرقابل بازگشت است، موضوع ما نیست... اما در برابر آن، راههای گوناگونی را آزموده و امتحان میکند. یکی از آنها، بازگشت به گذشته است.
منظورمان فقط فرآیند انباشت اولیه نیست که به لطف آن سیستم از طریق غارت و جنگ شکل میگیرد (چیزی که نظریهپردازان و تاریخدانان اغلب آن را فراموش میکنند)، بلکه نوعی پرش ناممکن به عقب برای بازسازی "دولتِ خیّر" یا "دولت رفاه" است، دولتی که همچنان سرکوبگر و واپسگراست اما در ظاهر رنگوبوی عدالت اجتماعی دارد، با بهتر است بگوییم برنامههای اجتماعی، تا بار بخش پایه هرم را سبکتر کنند. اما واقعیت لعنتی این است که همان سرکوبگر قدیمی است که دیر یا زود دیوارهای هرم را میشکند. بنابراین "تجدد حیات" [اشاره به شعار حزب مورنا و دو دولت آن. م ] به یک بازیافت درجه چهارم تبدیل میشود.
راه دیگر، تلاش برای بزرگتر کردن یا "چاقکردن" طبقهی متوسط است که میان بالای هرم و پایه جای دارد. این میانهایها با تلاش برای بالا رفتن و ترس از انفجار پایه هرم زندگی میکنند. برای کنترل، ایجاد وقفه یا سرکوب شورشها، یا برای ارتقاء سطح اجتماعی از طریق ترفیع و کسب امتیاز، به حزب پیشگام پناه میبرند. افراطیهای گذشته، امروز کارگزاران "واقعگرا" هستند. طبقه متوسط معدن فرمانروایان است.
بههمیندلیل است ترسِ سخنگویان آنها از شیشههای شکسته، اعتصابات، راهبندانها، اعتراضات، هکرها، تظاهرات، اقدامات خشن و آن چیزهای زشتی که "کثیف"ها و "بد"های تاریخ انجام میدهند؛ چیزهایی که در کتابهای آموزش عمومی نیستند. پس قابلیتی که برای "تحت تاثیر قرار گرفتن" در برابر جنگهای دوردست دارند چه؟ خب، شاید دلیلش این است که فکر میکنند این فقط در هرمهای دیگر اتفاق میافتد.
اما بر خلاف شواهد رسانهای، نقدها و تحلیلهای ژئوپلیتیکی عمیق، مدتهاست سرمایه بزرگ دیگر ملی نیست. یعنی دیگر مرتبط به هیچ جغرافیای خاصی نیست. بلکه با موقعیتش در اقتصاد جهان مربوط است. سرمایه بزرگ، فرمانروای هرم، سؤال نمیکند که باید در خاورمیانه، اروپای شرقی یا در میان پرچمها، نشانها و سرودها و تیمهای ملی چه کاری انجام دهد. بلکه میپرسد باید در سراسر سیاره چه کند و چگونه.
سرمایه بزرگ هنوز هم در مورد اینکه چه کند تردید دارد، اما برنامهریزهایش پیشبینی میکنند آنچه که در راه است اجتنابناپذیر است و باید حداکثر غارت صورت گیرد. برای این هدف سازمانهای بینالمللی، قوانین... و ملل اهمیتی ندارند.
گروههای راستگرا، از جمله پروگرسیسم، برای جلب نظر سرمایه بزرگ رقابت میکنند. مانند دو برادر که برای اینکه ارباب دست نوازش به سرشان بکشد با هم میجنگند. یکی از کمونیسم قریبالوقوع هشدار میدهد؛ دیگری از بازگشت فاشیسم. هردو قول میدهند که پایه هرم را تحت کنترل نگه دارند — با خشونت یا بدون خشونت.
یکی فخرفروشی میکند و دیگری ژست این را میگیرد که "این میراث گذشتهای است که دیگر بازنمیگردد" اما هر دو با حالت انزجار صدقههایی را به سوی پایه هرم میافکنند. صدقههایی که به جرایم سازمانیافته منتقل میشود تا توسط آن از مقامات مسئول کنترل و مدیریت برنامههای اجتماعی که به دنبال رأی هستند، اخاذی کنند.
*******
در این میان واژهای که خلاصهی بسیاری از چیزهایی است که میبایست موجب شرمساری وجدان بخش بالایی هرم میبود، همچنان همت خود برای آزاد زیستن را به یادمان میآورد: فلسطین. امروز فلسطین اهداف واقعی هرم را تبیین کرده و به مثابه آن جعبه مرگباری است که به تمام مردم جهان وعده داده شده است.
واژههایی وجود دارند که علیرغم سکونشان زلزله ایجاد میکنند، طوفان به پا میکنند و سهمگینترین گردبادها را برمیانگیزند. تنها در نیمهشب شنیده میشوند، زمانیکه در خوابآلودگی، همهچیز دردناک است. آنگاه میآیند و نجوایشان پوست حافظه را میدراند. زخمی هنوز خونآلود، تنها چیزی است که باقی میماند. "غزه" یکی از آن واژههاست: واژهای که خشم میآورد، شورش ایجاد میکند، و پردهها را میدرد.
از کوهستانهای جنوبشرقی مکزیک
کاپیتان، ژوئیه ۲۰۲۵
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
قسمت هجدهم: خشم
آیا ارثی است؟ اکتسابی است؟ میتوان پرورشش داد؟ آیا گم میشود؟ متحول میشود؟ مسری است؟ از طریق کدام کانال پخش میشود؟ چگونه به پدیدهای جمعی بدل میشود؟ آیا خلاقانه است؟
در چه مرحلهای شرافتمندانه میشود؟ چه زمانی شروع به فاصله گرفتن از کینه و انتقام میکند؟ آیا به عدالت نزدیک میشود؟
چگونه مبدل به ریشه تاریخی خلقهایی میشود که از نظر موقعیت جغرافیایی، زبان، فرهنگ، تاریخ و زمان با یکدیگر متفاوت هستند؟
آیا خشم پلی میان درد و عصیان است؟
در چه لحظهای اندوه، ناامیدی و درماندگی به خشم تبدیل میشود؟
اگر زنان و مردانی که مورد ناپدیدسازی قهری واقع شدهاند، به جای آن که وارث کسانی باشند که به دنبال آنها میگردند، خشم را برایشان به میراث گذاشته باشند چه؟ اگر پدر و مادر خود را به دنیا آورده باشند چه؟
اگر جستجوگران به دنبال تسلی، ترحم، همدردی و صدقه گوشی شنوا نباشند چه؟ اگر آنها هم در جستجوی خشم ما باشند چه؟
اگر همه خشمها ریشه یکسانی داشته باشند و آن زنان جستجوگر و ما خلقها یکدیگر را در این ریشه بیابیم چه؟
آیا به یکدیگر سلام می کنیم؟ آیا توان این را خواهیم داشت که به یکدیگر لبخند بزنیم، یکدیگر را در آغوش بگیریم، و آنچه با یکدیگر در میان میگذاریم نه تنها درد، بلکه مشخصات فرد مسئول نیز باشد؟ یعنی چهرهی او (هر چند چهرههای متفاوتی داشته باشد)، خندهی طعنهآمیزش، نگاه تمسخرآمیزش، بیشرمی او، یقین او به مصونیتش از مجازات، آن پرچم پول [که میافرازد]؟
و اگر در کتاب ناتمام تاریخ، روزی کسی نوری ببیند و بدون هیاهو و شعار بگوید «این نور از خشم زاده شده» چه؟
و اگر آنچه که ما را با وجود همه تفاوتها متحد میکند همین خشم باشد چه؟ چه کسی در تقابل با ما قرار خواهد گرفت؟ چه کسی ما را به همان شکست گذشته، اکنون، امروز محکوم خواهد کرد؟ چه کسی ما را با فردایی مثل دیروز تهدید خواهد کرد؟
چه کسی از دست خواهد داد و چه کسی خواهد یافت؟
جوانان زاپاتیست در حال تمرین نمایشی برای جشن سیامین سالگرد آغاز جنگ علیه فراموشی.
تصاویر مرحمتی رفقای رسانه، کپیلفت دسامبر ۲۰۲۳. موسیقی:La Rage از Keni Arkana.
کاپیتان
مکزیک، دسامبر ۲۰۲۳
۴۰، ۳۰، ۲۰، ۱۰، ۱ سال بعد
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
قسمت چهاردهم و هشدار دوم درباره آنچه قریبالوقوع است:
اصل (دیگر) طرد شق ثالث
نوامبر ۲۰۲۳
جلسه یک سال پیش بود. یک صبح زود در ماه نوامبر. سرد بود. معاون فرمانده شورشی مویسس به مقر کاپیتان رسید (بله، اشتباه نمیکنید، در آن زمان معاون فرمانده گالئانو دیگر مرده بود، اما مرگ او علنی نشده بود). جلسه با زنان و مردان رئیس دیرتمام شده بود و معاون فرمانده مویسس وقت گذاشت تا از من بپرسد در تحلیلی که باید روز بعد در مجمع ارائه میشد تا چه اندازه پیش رفتهام. ماه با تنبلی به سمت تربیع اول خود در حرکت بود و جمعیت جهان داشت به ۸ میلیارد نفر میرسید. در دفترچه من سه یادداشت به چشم میخورد:
کارلوس اسلیم، ثروتمندترین مرد مکزیک، خطاب به گروهی از دانشجویان: «اکنون آنچه من میبینم، مکزیکی سرزنده با رشد پایدار برای همه شماست، با فرصتهای فراوان برای ایجاد شغل و فعالیتهای اقتصادی» (۱۰ نوامبر ۲۰۲۲). (نکته: شاید جرایم سازمان یافته را بهعنوان یک فعالیت اقتصادی که باعث اشتغالزایی میشود تلقی میکند؛ آن هم با کالاهای صادراتی).
« (…)تعداد افرادی که درحالحاضر در مکزیک مفقودالاثر گزارش شدهاند، از سال ۱۹۶۴ تا کنون، به ۱۰۷۲۰۱ نفر میرسد. یعنی ۷هزار نفر بیشتر از اردیبهشتماه گذشته، وقتی از آستانه ۱۰۰هزار نفر فراتر رفت. (۷ نوامبر ۲۰۲۲)». (يادآوری: به دنبال جستجوگران بگرد).
بر اساس رپرتاژ گزارشگر ویژه در مورد وضعیت حقوقبشر در سرزمین فلسطین اشغالی، از سال ۱۹۶۷ سازمان ملل تعداد اسرای فلسطینی را حدود ۵۰۰۰ نفر، از جمله ۱۶۰ کودک اعلام کرده است. نتانیاهو برای بار سوم ریاست دولت را برعهده گرفت (نوامبر ۲۰۲۲). (نکته: کسی که باد میکارد طوفان درو میکند).
-*****-
یک شکاف بهعنوان پروژه
اولین بار نبود که در مورد این موضوع بحث میکردیم. باری، در چند ماه گذشته موضوع ثابت همین بود: تشخیصی که میتوانست به شورا کمک کند تا درباره اینکه «قدم بعدی چیست» تصمیم بگیرد. ماهها بود که در مورد این موضوع بحث کرده بودند، اما ایده- پیشنهاد معاون فرمانده مویسس سامان و تبیین نمییافت. هنوز تنها یک جور شهود بود.
سخن آغاز کردم: «اینطور نیست که همه درها بسته باشد؛ چون اصلا دری وجود ندارد. همه درهایی که «واقعی» به نظر میرسد، به جایی جز به نقطه شروع منتهی نمیشود. هر مسیری که بخواهید امتحان کنید تنها سفری خواهد بود از خلال هزارتویی که در بهترین حالت شما را به ابتدای مسیر میبرد. و در بدترین حالت، به سوی ناپدید شدن قهری.
معاون فرمانده مویسس در حالی که چندمین سیگارش را روشن میکرد پرسید:
-خب فکر کنم حق با توست، تنها راهی که باقی میماند، باز کردن یک شکاف است. دیگر نباید به دنبال دری در جای دیگری گشت. باید یک در ساخت. زمان میبرد، بله. و هزینه زیادی خواهد داشت. اما آری، امکانپذیر است. گرچه نه هر دری. آنچه بعضیها در سر میپرورانند هرگز! هیچ کس!
اشاره کردم: «خود من حتی فکر نمیکردم روزی چنین چیزی را بشنوم».
معاون فرمانده مویسس مدتی متفکر ماند و به کف کومه نگاه کرد که پر از ته سیگار، بقایای تنباکوی پیپ، کبریت سوخته، گل خیس و چند شاخه شکسته بود.
بعد بلند شد و به سمت در رفت و فقط گفت: «خب، چاره چیست، باید ببینیم… شب دراز است و قلندر بیدار».
-*****-
شکست به عنوان هدف
برای درک معنای آن گفتوگوی کوتاه، باید بخشی از کارم بهعنوان کاپیتان را توضیح دهم. کاری که از مرحوم معاون فرمانده گالئانو به ارث بردم، که به نوبه خود آن را از مرحوم معاون فرمانده مارکوس دریافت کرده بود.
یک کار بیپاداش، ظلمانی و دردناک: پیشبینی شکست زاپاتیستها.
وقتی به یک ابتکار فکر میکنیم، من به دنبال هر چیزی هستم که میتواند باعث شکست آن شود، یا حداقل، تاثیر آن را کاهش دهد. به دنبال مخالف متناقض آن هستم. میشود مرا چیزی شبیه، مارکوس «تناقضزاده» نامید. بنابراین من برترین و تنها نمایندهی «جناح بدبین» زاپاتیسم هستم.
هدف، حمله با انواع مخالفتها به تمام ابتکارات از لحظه شروع آنهاست. فرض ما بر این است که این باعث میشود تا این پیشنهاد، چه سازمانی-داخلی، چه ابتکار خارجی و چه ترکیبی از این دو باشد، پالایش و تحکیم شود.
به بیانی صریح: زاپاتیسم خود را برای شکست آماده میکند. یعنی بدترین سناریو را تصور میکند. با در نظر داشتن چنین چشماندازی، برنامهها ترسیم میشود و پیشنهادات به تفصیل میرسد.
برای تصور این «شکستهای آینده»، از علومی که در اختیار داریم استفاده میشود. باید در همه جا جستجو کرد (و وقتی میگویم «همه جا» منظورم همه جا است، از جمله شبکههای اجتماعی و مزارع رباتسازی آنها، اخبار جعلی و ترفندهایی که برای بهدستآوردن «فالوور» زده میشود)، بیشترین حجم دادهها و اطلاعات را به دست آورد، آنها را مقایسه کرد و به این ترتیب تشخیص داد که طوفان در بدترین حالتش چگونه است و نتیجه آن چیست.
آنها باید سعی کنند بفهمند که مسئله نه ایجاد یک قطعیت، بلکه پروراندن یک فرضیه وحشتناک است. به قول آن مرحوم: «فرض کنید همه چیز بهدرک واصل شود». برخلاف تصور، این فاجعه شامل ناپدید شدن ما نمیشود، بلکه چیزی بدتر از آن را آبستن است: انقراض نوع بشر، دستکم آنطور که ما امروز تصورش میکنیم.
فاجعه تصور میشود و ما شروع به جستجوی دادههایی میکنیم که آن را تأیید میکند. دادههای واقعی، نه پیشگوییهای نوستراداموس یا وقایع آخرالزمانی کتاب مقدس و امثالهم. یعنی دادههای علمی. سپس به انتشارات علمی، دادههای مالی، گرایشها، سوابق حقایق و بسیاری دیگر از نشریات مراجعه میشود.
از این آینده فرضی، عقربههای ساعت بهصورت معکوس شروع به حرکت میکند.
-*****-
اصل طرد شق ثالث
با پیشرو داشتن تصویر فروپاشی و درک اجتنابناپذیر بودن آن، اصل طرد شق ثالث اعمال میشود.
نه، منظور آن اصل شناختهشده نیست. این اختراع معاون فرمانده مرحوم مارکوس است. آن وقتها که او ستوان بود، میگفت که در صورت عدم موفقیت در کاری، اول راه حلی جستجو میشد. دومین قدم، تصحیح اشتباه بود؛ و سومی، چون سومی وجود نداشت، به حالت «چارهای نیست» باقی میماند. او بعدا آن قاعده را اصلاح کرد تا به آن چیزی رسید که اکنون برای شما توضیح میدهم: هرگاه فرضیهای را بر اساس دادههای واقعی و تحلیل علمی استوار کردیم، باید به دنبال دو عنصر بود که با ماهیت فرضیه فوقالذکر مغایرت داشته باشند. اگر این دو عنصر پیدا شد، دیگر به دنبال سومی نمیگردیم: یا باید در فرضیه تجدید نظر کرد و یا آن را با سختگیرترین قاضی روبهرو نمود: واقعیت.
لازم به توضیح است که وقتی زاپاتیستها از«واقعیت» صحبت میکنند، کنش خود را نیز در آن واقعیت گنجاندهاند. چیزی که شما آن را «عمل» مینامید.
اکنون همین قانون را اعمال میکنم. اگر حداقل ۲ عنصر پیدا کنم که با فرضیه من در تضاد باشد، جستجو را رها میکنم، آن فرضیه را کنار میگذارم و به دنبال فرضیه دیگری میگردم.
فرضیه پیچیده
فرضیه من این است: هیچ راهحلی وجود ندارد.
یادداشت:
همزیستی متعادل بین انسان و طبیعت اکنون غیرممکن است. در تقابل این دو با یکدیگر، آن که بیشترین زمان را در اختیار داشته باشد پیروز میشود: طبیعت. سرمایه رابطه انسان با طبیعت را به تقابل و جنگ و غارت و ویرانگری تبدیل کرده است. هدف این جنگ، نابودی حریف، یعنی طبیعت است (که شامل انسانها نیز میشود). با معیار «منسوخیت برنامهریزی شده؟» (یا «انقضای موعود»)، «انسان» بهعنوان کالا در هر جنگ منقضی میشود.
منطق سرمایه، سود بیشتر با حداکثر سرعت است. این باعث میشود که این سیستم به یک ماشین زبالهساز غولپیکر تبدیل شود که از جمله انسان را نیز دور میریزد. در طوفان، روابط اجتماعی مختل میشود و سرمایههای غیرمولد میلیونها نفر را به بیکاری و از آنجا به «اشتغالِ جایگزین» در جنایت و مهاجرت سوق میدهند. تخریب سرزمینها، خالی شدن آنها از سکنه را در بر دارد. «پدیده» مهاجرت مقدمه فاجعه نیست، تأیید آن است. اثر مهاجرت ایجاد «ملتهایی در درون ملتها» است، کاروانهای بزرگ مهاجری که با دیوارهای سیمانی، پلیسی، نظامی، جنایی، بوروکراتیک، نژادی و اقتصادی برخورد میکنند.
وقتی از مهاجرت صحبت می کنیم، مهاجرتهای دیگری را که پیش از واقعه کنونی رخ داده فراموش میکنیم: مهاجرت جمعیت بومی در درون قلمروهای خود، قلمرویی که اکنون به کالا تبدیل شده است. آیا مردم فلسطین تبدیل به مهاجرانی نشدهاند که باید از سرزمینهایشان اخراج شوند؟ آیا همین اتفاق در مورد مردم بومی جهان نمیافتد؟
برای مثال، در مکزیک، جوامع بومی «دشمنان غریبی» هستند که به خود جرأت میدهند به خاک مزرعه سیستم که بین رودخانههای براوو و سوشیاته قرار دارد، «بی حرمتی» کند. برای مبارزه با این «دشمن» هزاران سرباز و پلیس، پروژه های بزرگ، خرید وجدان، سرکوب، ناپدیدسازی قهری، قتل و یک کارخانه واقعی تولید افرادِ گناهکار وجود دارد (ر.ک. به https://frayba.org.mx/). قتل برادر سامیر فلورس سوبرانس و دهها نفر دیگر از محافظان طبیعت، مبین پروژه فعلی دولت است.
«ترس از دیگری» به درجات پارانویای آشکار رسیده است. مسئولیت کمبود، فقر، بدبختی و جنایت با سیستم است، اما اکنون تقصیر به گردن مهاجری گذاشته میشود که باید تا نابودی با او مبارزه کرد.
در «سیاست» گزینهها و پیشنهادهایی ارائه میشود که یکی از دیگری نادرستتر است؛ فرقههای جدید، ناسیونالیسمهای جدید، قدیمی یا بازیافتی، دین نوین شبکههای اجتماعی و پیامبران جدید آن: «اینفلوئنسرها»… و جنگ، همیشه جنگ.
بحران سیاست، بحران، یافتن جایگزینی برای هرجومرج است. توالی دیوانهوار دولتهای راست، راست افراطی، میانهگراهای ناموجود، و آنها که متکبرانه خود را «چپ» مینامند، تنها بازتابی از یک بازار متغیر است: وقتی مدلهای جدیدی از تلفنهای همراه وجود دارد، چرا گزینههای سیاسی «جدید» نداشته باشیم؟
دولت-ملتها به هیأت مامورین گمرک سرمایه درمیآیند. هیچ دولتی وجود ندارد، همگی یک گشت مرزبانی واحد هستند با رنگها و پرچمهای مختلف. مناقشه بین «دولت فربه» و «دولت گرسنه» تنها به مثابه پنهان کردن ناموفق ماهیت اصلی آنها است: سرکوب.
سرمایه در شمایل یک بهانهی نظری-ایدئولوژیک جایگزین نئولیبرالیسم میشود و پیامد منطقی آن نئومالتوسیانیسم است. یعنی جنگی برای نابودی جمعیتهای بزرگ که هدف آن رسیدن به سعادت در جامعه مدرن است. جنگ حاصل کارکرد غلط دستگاه نیست، بلکه به منزلهی «تعمیر و نگهداری منظم» آن است تا کاربری و عمر طولانیاش را تضمین کند: کاهش شدید تقاضا برای جبران محدودیتهای عرضه.
مسئله تنها نئوداروینیسم اجتماعی (افراد قوی و ثروتمند، قویتر و ثروتمندتر میشوند و افراد ضعیف و فقیر، ضعیفتر و فقیرتر) یا «اصلاح نژادی» که یکی از حقایق ایدئولوژیک جنگ نازیها برای نابودی یهودیان بود، نیست. این یک کمپین جهانی برای از بین بردن اکثریت جمعیت در جهان است: محرومان؛ یعنی محروم کردن آنها از زندگی نیز. اگر منابع کره زمین کافی نیست و سیاره جایگزینی وجود ندارد (یا هنوز پیدا نشده است، اگرچه دارند روی آن کار میکنند)، پس باید به شدت جمعیت را کاهش داد. مسئله بر سر کوچک کردن سیاره از طریق کاهش جمعیت و سازماندهی مجدد است، نه تنها در برخی مناطق، بلکه در کل جهان: نکبتی برای تمام سیاره.
اگر خانه را دیگر نمیتوان گسترش داد و یا امکان افزودن طبقات بیشتر وجود ندارد، اگر ساکنان زیرزمین میخواهند به طبقه همکف بیایند، به انبار دستبرد بزنند و لعنتیها دست از تولید مثل هم برنمیدارند، اگر «بهشتهای زیستمحیطی» یا «خودپایدار» (که در واقع فقط «اتاقهای وحشت» سرمایه هستند) کافی نیست، اگر کسانی که در طبقه اول هستند اتاقهای طبقه دوم را میخواهند و غیره… بهطور خلاصه، اگر «تمدن مدرن» و هسته اصلی آن (مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، توزیع و مصرف) در خطر است، خب، پس باید مستاجران را بیرون کرد –و از کسانی که در زیرزمین هستند شروع کرد– تا «تعادل» برقرار شود.
اگر این کره دارد از منابع و سرزمین تهی میگردد، نوعی «رژیم غذایی» برای کاهش چاقی سیاره دنبال میشود. جستوجوی سیارهای دیگر با مشکلات پیشبینینشدهای همراه بوده است. یک مسابقه فضایی قابل پیشبینی است، اما موفقیت آن هنوز امری بسیار ناشناخته است. در عوض، جنگها «اثربخشی» خود را نشان دادهاند.
تسخیر سرزمینها، رشد تصاعدی «مازادها»، «حذفشدگان» یا «بیمصرفها« را به همراه داشت. جنگ بر سر تقسیم دارایی ادامه دارد. جنگها درعینحال دو مزیت دارند: تولید جنگافزار و شرکتهای تابعه آن را احیا میکنند و آنچه اضافه است را به شیوهای سریع و برگشتناپذیر از بین میبرند.
ناسیونالیسمها نه تنها دوباره ظهور خواهند کرد یا نفس تازهای به آنها دمیده خواهند شد (و آمدوشد پیشنهادهای سیاسی راست افراطی از همینرو در جریان است)، بلکه پایه معنوی لازم برای جنگ هستند. «آنکه مسئول کاستیهای توست، همان کسی است که در کنارت است. بههمیندلیل است که تیم شما میبازد». این است منطق «میلهها»، «باتومها» و «چماقداران» –ملی، نژادی، مذهبی، سیاسی، عقیدتی، جنسیتی– که مشوق جنگهای متوسط، بزرگ و کوچکی هستند که با وجود تفاوت در ابعادشان همگی هدف پاکسازی را دنبال میکنند.
بنابراین: سرمایهداری منقضی نمیشود، بلکه فقط دگرگون میشود.
دولت-ملتها مدتهاست از ایفای نقش خود بهعنوان یک سرزمین-حکومت-جمعیتی با ویژگیهای مشترک (زبان، پول، نظام حقوقی، فرهنگ و غیره) دست برداشته اند. دولتهای ملی اکنون مواضع نظامی یک ارتش واحد هستند: ارتش کارتل سرمایه. در این سیستم جرایم جهانی، دولتها «رئیسهای محلی» هستند که کنترل یک سرزمین را حفظ میکنند. دعواهای سیاسی، انتخاباتی یا غیرانتخاباتی، بر سر این است که چه کسی به مقام ریاست ارتقا مییابد. «باجگیری» از طریق مالیات برای تامین بودجه کارزارهای انتخاباتی و روند انتخابات انجام میشود. جرایم سازمان نیافته بدین ترتیب بازتولید خود را تأمین مالی میکنند، اگرچه ناتوانی آنها در تضمین امنیت و عدالت برای آدمهایشان بهطور فزایندهای مشهود است. در سیاست مدرن، سران کارتلهای ملی با انتخابات تعیین میشوند.
از این مجموعه تضادها جامعه جدیدی پدید نمیآید. فاجعه، پایان نظام سرمایهداری را به همراه ندارد، بلکه شکل دیگری از خصلت غارتگرانه آن است. آیندهی سرمایه همان گذشته و حال مردسالارانهاش است: استثمار، سرکوب، سلب مالکیت و تحقیر. سیستم برای حل هر بحرانی، همیشه جنگی دم دست دارد. بنابراین نمیتوانیم برای فروپاشی جایگزینی فراتراز بقای خودمان بهعنوان جوامع بومی ترسیم کنیم یا بسازیم.
اکثریت مردم فاجعه ممکن را نمیبینند یا باور نمیکنند. سرمایه توانسته است سمبلکاری و انکارگرایی را به کدهای فرهنگی اساسی فرودستان القا کند.
بهجز برخی جوامع بومی، مردم در حال مقاومت و برخی جمعها و گروهها، نمیتوان جایگزینی ساخت که فراتر از حداقلهای محلی باشد.
رواج مفهوم دولت-ملت در مخیله فرودستان به منزلهی مانعی است که مبارزات را جدا، منزوی و پراکنده نگه میدارد. مرزهایی که آنها را از هم جدا میکند فقط جغرافیایی نیست.
-*****-
تضادها
یادداشت:
سری اول تناقضات:
مبارزه برادران منطقه چولوتکا علیه شرکت بونافونت، در پوئبلا، مکزیک (۲۰۲۱ـ۲۰۲۲). وقتی ساکنان منطقه دیدند چشمههایشان در حال خشک شدن است، سرشان را برگرداندند و به مسئولش نگاه کردند: شرکت بونافونت، متعلق به دانونه. آنها خودشان را سازماندهی کرده و کارخانهای را که بطریهای آب را تولید میکرد اشغال کردند. چشمهها جانی تازه یافت و آب و حیات به سرزمینهایشان بازگشت. طبیعت به این ترتیب به اقدام مدافعان خود پاسخ داد و گفته دهقانان را تأیید کرد: آن شرکت داشت آب را میدرید. نیروی سرکوبی که آنها را بیرون کرد، پس از مدتی نتوانست واقعیت را پنهان کند: مردم از زندگی دفاع کردند و شرکت و دولت از مرگ. مادر زمین به سوال اینگونه پاسخ داد: بله، چاره وجود دارد، من به کسانی که از وجود من دفاع میکنند زندگی میبخشم؛ اگر به یکدیگر احترام بگذاریم و اهمیت دهیم، میتوانیم با هم زندگی کنیم.
پاندمی (۲۰۲۰). حیوانات موقعیت خود را در برخی از مناطق شهری متروکه بازیافتند، اگرچه این امر موقت بود. آب، هوا، گیاهان و جانوران مهلتی یافتند و خود را بازسازی کردند، اگرچه در مدت کوتاهی دوباره تحت سلطه درآمدند. بدین صورت آنها نشان دادند که مهاجم کیست.
سفر برای زندگی (۲۰۲۱). در شرق، یعنی در اروپا، نمونههایی از مقاومت در برابر ویرانی، بهویژه ایجاد رابطهای دیگر با مادر زمین وجود دارد. گزارشها، داستانها و حکایتهای مربوطه آنقدر زیاد است که در این یادداشتها نمیگنجد، اما همگی دال بر این است که واقعیت آنجا فقط بیگانههراسی و حماقت و تکبر دولتها نیست. امیدواریم بتوانیم تلاشهای مشابهی را در سایر مناطق جغرافیایی پیدا کنیم.
بنابراین: همزیستی متوازن با طبیعت امکانپذیر است. باید نمونههای بیشتری از این دست وجود داشته باشد. توجه: باید به دنبال دادههای بیشتر بود، گزارشهای هیئت «نابهنگام» پس از بازگشت از سفر برای زندگی ـ فصل اروپا را دوباره مرور کرد، یعنی آنچه را که دیدند و آموختند، و اقدامات CNI و سایر سازمانها و جنبشهای خواهران و برادران بومی ما در جهان را دنبال کرد؛ و به گزینههای جایگزین در مناطق شهری توجه خاص نمود.
نتیجهگیری جزئی: تضادهای شناسایی شده یکی از ارکان فرضیه پیچیده ما را دستخوش بحران میکند، اما ماهیت آن را هنوز نه. «سرمایهداری بهاصطلاح سبز» بهخوبی میتواند این مقاومتها را جذب یا جایگزین کند.
سری دوم تناقضات:
وجود و تداوم ششمین بیانیه از جنگل لاکاندون، و مردم، جمعها، گروهها، تیمها، سازمانها و جنبشهایی که در اعلامیه برای زندگی تجسم یافتند و بسیاری افراد دیگر در خیلی جاهای دیگر. کسانی هستند که مقاومت و عصیان میکنند و سعی دارند خودشان را پیدا کنند. اما باید جستجو کرد. و این همان چیزی است که جستجوگران به ما میآموزند: جستجو یک مبارزه ضروری، فوری و حیاتی است. گرچه همه چیز علیه ایشان است، آنها حتی کوچکترین روزنه امید را رها نمیکنند.
نتیجهگیری جزئی: احتمال همزمانی مقاومت و شورش، حتی اگر احتمالی خفیف، حداقل، و یا به طرز مضحکی غیرمحتمل باشد، ماشین را به لغزش وامیدارد. که البته به معنای تخریب آن نیست. نه هنوز. نقش جادوگران سرخ تعیینکننده خواهد بود.
بله، درصد احتمال پیروزی زندگی بر مرگ مضحک است. پس گزینههایی وجود دارد: تسلیم شدن، بیشرمی و مذهبِ هرچه پیشآید خوش آید (یا «چو فردا شود فکر فردا کنیم» بهعنوان فلسفه زندگی).
و با این حال، کسانی هستند که از دیوارها، مرزها، مقررات… و قانون احتمالات سرپیچی میکنند.
سری سوم تناقضات: لازم نیست. اصل طرد شق ثالث اعمال میشود.
نتیجهگیری کلی: بنابراین باید فرضیه دیگری مطرح شود.
-*****-
آها! آیا فکر میکردید ابتکار یا قدمی که زاپاتیستها اعلام کردند، ناپدید شدن MAREZ و JBGها، وارونه شدن هرم و تولد GAL ها بود؟
خب متاسفم که آرامشتان را برهم میزنم…اینطور نیست. به قبل از بهاصطلاح «قسمت اول» و بحث در مورد انگیزههای گرگها و چوپانها برگردید. خب برگشتید؟ حالا این چند خط را آنجا بیافزایید:
«با اذن و لطف مافوقهایمان، مناظر شگفتانگیز و وحشتناکی را که چشمانم در این سرزمینها دیده است برایتان وصف میکنم. در سیامین سال مقاومت و با اولین روشنایی روز، چشمانم تصاویری را دید و صداهایی را شنید که تا به حال ندیده و نشنیده بود و با این حال همیشه کلمات مرا نیز زیر نظر داشت. قلب دیکته میکند و دست مینویسد: سپیدهدم بود و آن بالاها بود، جیرجیرکها و ستارهها برای زمین مبارزه میکردند…».
کاپیتان
این نوشته در آن زمان ظاهر نشد زیرا شما نه از مرگ معاون فرمانده گالئانو اطلاع داشتید و نه از سایر مرگهای ضروری. اما ما زاپاتیستها اینگونه هستیم: همیشه بیش از آنچه میگوییم سکوت میکنیم. انگار مصمم باشیم پازلی را طراحی کنیم که همیشه ناتمام است و یک قطعه کم دارد، همیشه با این سوال نابهنگام: خود شما چطور؟
از کوهستانهای جنوب شرقی مکزیک
کاپیتان
۱، ۲، ۱۰، ۲۰، ۳۰، ۴۰ سال بعد.
بعدالتحریر- پس گفتی چقدر مانده؟ خب دیگر… شب دراز است و قلندر بیدار.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
قسمت شانزدهم:
برتولد برشت، کومبیا و عدم وجود
دختران و پسران جوان زاپاتیست در حال تمرین کردن یک رقص- تئاتر کومبیاوار برای جشن سی سالگی آغاز جنگ علیه فراموشیاند. بله، ما هم نمیفهمیم چطور ممکن است، آخر میگویند که همه جوانان زاپاتیست به شمال (ایالات متحده آمریکا. مترجم) رفتهاند و دیگر نه جوانی باقی مانده و نه کلاً زاپاتیستی: حالا پیدا کنید پرتقال فروش را. ها؟ تئاتر کومبیاوار دیگر چه صیغهای است؟ خب به قول دُن دوریتو (د.د. برای موارد حقوقی): «کومبیا ادامهی سیاست به طریقی دیگر است».
تصاویر مرحمتی رفقای رسانه، کپیلفت دسامبر ۲۰۲۳. موسیقی: قسمتهایی از کومبیاهای صداسازان زاپاتیست. بیایید وسط بروبچهها! یه قدم جلو، یه قدم عقب. قر کمر. بچرخ. حالا یهوری. بچرخ. حالا دوباره. یوهوووو!
زنگ نزنی آقا جان، زنگ نزنی! پولکا؟ یا یک کورریدوی خاکی؟ واسهی دلخوشی مردمشناسها میگم. کلاه و چکمههای گاوچرانیم کو؟ نگفتم؟ یه کاسهای زیر نیم کاسه است.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: جنبش زاپاتیستی
قسمت یازدهم: ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی
مکزیک - اکتبر ۲۰۲۳
حدود پانزده سال پیش، دربارهی کابوسی هشدار دادیم: در یک «بذرگاه» و از طریق صدای مرحوم معاون فرمانده مارکوس بود که سخن راندیم، و اینچنین گفتیم:
اندر حکایت كِشت و دِرو
ژانویه ۲۰۰۹
شاید آنچه مىخواهم بگویم ربطى به موضوع اصلى این میزگرد نداشته باشد، شاید هم داشته باشد.
دو روز پیش، در همان زمانى كه ما از خشونت سخن میگفتیم، كوندولیزا رایسِ توصیفناپذیر، كارگزار دولت آمریكاى شمالى، اعلام كرد: آنچه در غزه میگذرد، تقصیر فلسطینیهاست به علت طبیعت خشونتطلبشان.
گرچه هر یک از رودهاى زیرزمینیاى كه جهان را درمینوردند جغرافیای خویش را دارد، ولى همگیشان همنوا میخوانند. و ترانهای که هماکنون میشنویم، نوای جنگ و درد است.
نه خیلى دور از اینجا، در محلى به نام غزه، در فلسطین، در خاورمیانه، در همین نزدیكیها، ارتشى تا دندان مسلح، ارتش دولت اسرائیل، دارد در مرگ و ویرانگرى پیشروى میكند.
گامهایى كه این ارتش تا كنون برداشته، گامهاى یك جنگ نظامى كلاسیك به قصد تسخیر است: ابتدا یك بمباران شدید و سنگین براى ویران كردن مراكز «حساس» نظامى (جزوات آموزش نظامى در این موارد چنین اصطلاحاتى را به كار میبرند) و براى «تضعیف» دژهاى مقاومت؛ بعد كنترل آهنین اطلاعات: هرآنچه توسط «دنیاى خارج»، یعنى خارج از صحنهی نمایش عملیات شنیده و دیده مىشود، باید با معیارهاى نظامى منطبق باشد؛ بعد توپخانه علیه پیاده نظام دشمن آتش میگشاید تا از پیشروى نیروها به سوى مواضع جدید حفاظت كند؛ بعد محاصره و حكومت نظامى براى تضعیف نیروهاى كمكى دشمن؛ سپس یورش براى تصرف مواضع تخریب شدهی دشمن، و در نهایت «پاكسازىِ هستههاى مقاومت» احتمالى.
جزوهی آموزش جنگ مدرن با برخى تغییرات و اضافات، همچنان گامبهگام توسط نیروهاى اشغالگر به كار گرفته میشود.
ما از این چیزها زیاد سر در نمیآوریم و مسلماً در مورد بهاصطلاح «بحران خاورمیانه» کارشناسانی وجود دارند، اما از این گوشهی دنیا ما هم چیزى براى گفتن داریم:
بر اساس عكسهاى آژانسهاى خبرى، نقاط «حساس» ویران شده توسط هواپیماهاى دولت اسرائیل، خانههاى مسكونی، کومهها و ساختمانهاى غیرنظامىاند. ما در میان ویرانهها نه پناگاهى دیدیم، نه پادگان، نه فرودگاه نظامى یا تسلیحات توپخانهای. بنابراین ــ نادانیمان را ببخشید ــ ما فكر مىكنیم كه یا توپچیهای هواپیماها نشانهگیرىشان بد است و یا در غزه چنین نقاط نظامى «حساس»ی وجود ندارد.
ما افتخار شناختن فلسطین را نداشتهایم، ولى فرض میكنیم كه در این خانهها، کومهها و ساختمانها مردم زندگى میكنند، مردان، زنان، كودكان و سالمندان، و نه سربازان.
دژِ مقاومتى هم ندیدیم، تنها ویرانه دیدیم.
اما آنچه دیدیم، كوششی بود تابهحال بىثمر براى برقرارى محاصرهی خبرى و نیز دولتهاى مختلف كه شك دارند آیا خود را به بىخبرى بزنند یا اشغال را تشویق كنند؛ و سازمان مللی که مدتهاست به هیچ دردی نمیخورد و تنها بولتنهاى مطبوعاتى بیبخار صادر مىكند.
ولى صبر كنید. حالا به سرمان زد كه شاید براى دولت اسرائیل این مردان، زنان، كودكان و سالمندان، سربازان دشمناند و بههمینسبب کومهها، خانهها، و ساختمانهایى كه در آن سكونت دارند پادگانهایى هستند كه باید ویران كرد.
بنابراین لابد آتش جنگی كه سحرگاه امروز بر سر غزه فرو ریخت براى تضمین پیشرفت پیاده نظام ارتش اسرائیل و حفاظت از آن در مقابل این مردان، زنان، كودكان و سالمندان بوده است.
و منظور از نیروهاى كمكى دشمن كه اسرائیل قصد دارد از طریق محاصره غزه و برقراری حكومت نظامىِ در آن تضعیفشان كند نیز همانا ساكنین فلسطینى آن است. و هدف این یورش نابودى همین ساكنین است. و هر مرد، زن، كودك و یا سالمندى كه بتواند از این یورشِ بیشک خونبار بگریزد و مخفی شود، بعداً «شكار میشود» تا پاكسازى كامل گردد و فرمانده نظامى عملیات بتواند به مافوق خود گزارش كند که «مأموریت انجام شد».
بازهم نادانى ما را ببخشید، شاید آنچه میگوییم، برای بعضیها نامربوط یا بیارزش جلوه کند. و شاید ما به جاى آن كه بهعنوان بومى و جنگجو جنایتى را كه دارد انجام میشود رد یا محكوم كنیم، باید در مورد «صهیونیسم» و یا «سامی ستیزی» بحث كنیم و موضع بگیریم، و یا درباره این كه اول بمبهاى حماس فرو ریختند.
شاید اندیشهی ما بسیار سادهانگارانه و فاقد جزئیات و سایهروشنهاى همواره مهمی باشد که برای یک تحلیل لازم است، اما از نظر زنان و مردان زاپاتیست، یک ارتش حرفهاى در غزه دارد یك جمعیت بىدفاع را به قتل میرساند.
در میان آنان که در چپ و در پایین قرار دارند چه كسى مىتواند همچنان سكوت كند؟
آیا چیزى گفتن به کاری میآید؟ آیا فریاد ما جلوى بمبى را میگیرد؟ آیا كلاممان زندگى كودک فلسطینى را نجات میدهد؟
ما فكر مىكنیم كه آرى، به کاری میآید: شاید نه جلوى بمبى را بگیریم، و نه كلاممان به سپرى بدل شود تا جلوى گلولهی كالیبر ۵/۵۶ میلیمترى یا ۹ میلیمترى را بگیرد، كه حروف “IMI”، «صنایع نظامى اسرائیل» بر ته آن حك شده و مىرود تا به سینهٔ دختربچه و یا پسربچهاى بنشیند، ولى شاید كلام ما بتواند با كلامهاى دیگرى در مكزیک و جهان وحدت كند، و شاید ابتدا به پچپچ بدل شود، بعد به صدایى و بعد به فریادى كه در غزه به گوش برسد.
شما را نمیدانم، ولى ما زاپاتیستهاى ارتش زاپاتیستى آزادیبخش ملى آگاهیم كه در بحبوحهی ترس از ویرانى و مرگ، شنیدن چند كلمهی آرامشبخش چه اهمیتى دارد.
نمیدانم چگونه برایتان توضیح دهم، اما واقعیت این است كه كلامى كه از دور مىآید، شاید نتواند جلوى یک بمب را بگیرد، ولى مانند این است كه اطاق تاریک مرگ ترک بخورد و نور باریكى به درون جارى شود.
باقی قضایا همانطور كه باید بشود، میشود. دولت اسرائیل اعلام خواهد كرد كه ضربهی سختى به تروریسم وارد آورده است، از مردم خودش وسعت قتلعام را پنهان خواهد كرد، به تولید كنندگان اسلحه هوای تازهی اقتصادى دمیده میشود تا بتوانند با بحران مقابله كنند و «افكار عمومی جهان»، این موجودِ به سهولت تغییرپذیر و همیشه در خدمت، سرش را برخواهد گرداند تا به سوى دیگرى بنگرد.
ولى این تنها اتفاقى نیست كه خواهد افتاد: درعینحال، خلق فلسطین نیز مقاومت خواهد کرد، زنده خواهد ماند، مبارزهاش را ادامه خواهد داد و در میان انسانهاى اعماق براى مبارزهاش همدردی خواهد یافت.
و شاید، پسر بچهاى و یا دختر بچهاى از غزه زنده بماند. شاید رشد كند و همراه با او شجاعت، غضب و خشم او. شاید سربازى شود، یا میلیشیایى در یكى از گروههایى كه در فلسطین مبارزه میكنند. شاید در مقابل اسرائیل به نبرد بپردازد. شاید سلاحی را شلیک كند. شاید با بستن كمربندى از دینامیت دست به حملهی انتحاری بزند.
و آن گاه، آن بالاها، در مورد طبیعت خشونتگراى فلسطینیان خواهند نوشت و بیانیههایى در محكومیت این خشونت صادر خواهند كرد و بازهم در مورد صهیونیسم یا سامی ستیزی بحث در خواهد گرفت.
و آنگاه هیچ كس نخواهد گفت: هر كسى آن دِرَوَد عاقبت كار كه كِشت.
از سوى مردان، زنان، كودكان و بزرگسالان ارتش زاپاتیستى آزادیبخش ملى
معاون فرمانده شورشى ماركوس
مكزیك، ۴ ژانویه ۲۰۰۹
-*-
کسانی که آن زمان، ۱۵ سال پیش، کم سن و سال بودند و هنوز زندهاند، خب...
بعضیها در قبال کِشت آن چیزی که امروز درو میشود مسئول بودهاند و برخی مصون از مجازات، همچنان کشت میکنند.
کسانی که تا چند ماه پیش اشغال اوکراین توسط روسیهی پوتین را توجیه و از آن دفاع میکردند و از «حق آن در دفاع از خود در مقابل تهدید بالقوه» حرف میزدند، حالا باید آسمان و ریسمان ببافند (یا به فراموشی امید ببندند) تا در مقابل اسرائیل این منطق را رد کنند. و بلعکس.
امروز در فلسطین و اسرائیل – و در تمام جهان – کودکان و جوانانی هستند که چیزی را که تروریستها آموزش میدهند، یاد میگیرند: یعنی این که هیچ حد و مرزی وجود ندارد، نه قائدهای در کار است، نه قانونی و نه شرمی. نه مسئولیتی.
نه حماس نه نتانیاهو. بلکه خلق اسرائیل پابرجا خواهد ماند. خلق فلسطین پابرجا خواهد ماند. فقط باید به خودشان فرصت بدهند و برای آن تلاش کنند.
درعینحال، هر جنگی پیشدرآمد جنگ بعدی خواهد بود، با شدت بیشتر، مخربتر و غیر انسانیتر.
از کوهستانهای جنوب شرقی مکزیک
معاون فرمانده شورشی، مؤیسس
مکزیک، اکتبر ۲۰۲۳













