مقالات
- توضیحات
- نوشته شده توسط Super User
- دسته: مقالات
مصاحبه با یک رفیق ساکن تهران درباره جنگ و سرکوب در ایران - تیرماه ۱۴۰۵
- توضیحات
- نوشته شده توسط Super User
- دسته: مقالات
-
مصاحبه با یک رفیق ساکن تهران درباره جنگ و سرکوب در ایران -
تیرماه ۱۴۰۵
-
توضیح: در اواسط تیرماه ۱۴۰۵ امکان صحبت با رفیقی از ایران پیش آمد که دو جنگ اخیر را تجربه نموده و در جنبشهای اجتماعی ایران حضوری فعالانه داشته است. آنچه در زیر میخوانید مکالمه ما با این رفیق ساکن تهران درباره جنگ و سرکوب در ایران در دو سال اخیر است.
-
-
سوال: جنگ بین اسرائیل و آمریکا با ایران مدت زیادی است که ادامه دارد. برای ما که بیرون بودیم و همهچیز را از دور میدیدیم، سوالهای زیادی وجود دارد. یکی از مهمترین سوالها این است که تجربهٔ روزمرهٔ این جنگ چطور است. این تجربه از نظر احساسی، جسمی و اجتماعی چه تأثیری روی شما گذاشت؟
-
پاسخ: خب، البته که تأثیر خیلی دردناکی داشت. اولین چیزی که برای من ماند، صدا بود؛ صدایی که با آن از خواب بیدار شدم و وحشت کردم. چون پیش از آن هم تجربهٔ جنگ دوازدهروزه را داشتیم و آن تجربه برای من مشکلاتی ایجاد کرده بود. وقتی با آن صدا از خواب پریدم، در عرض چند ثانیه هزار فکر به ذهنم رسید: چه اتفاقی افتاده؟ کجا را زدهاند؟ کسی که قرار بود برای انجام یک کار اداری از خانه بیرون برود، الان کجاست؟ بقیه کجا هستند؟ بچه در مدرسه است! تا وقتی اینترنت هنوز قطع نشده بود، مدام تلاش میکردیم خبرها را بررسی کنیم و بفهمیم اصلاً چه اتفاقی افتاده و آن صدا مربوط به چه بوده است. بعد که مشخص میشد کجا را زدهاند، فوراً به این فکر میکردیم که چه کسانی ممکن است در آن منطقه یا در مسیر آنجا بوده باشند؛ دوستان، اقوام یا هرکسی که احتمال داشت آن حوالی باشد. بعد هم باید سریع با خانواده، دوستان و آشنایان تماس میگرفتیم تا مطمئن شویم حالشان خوب است.
-
آن وحشت، بهخصوص وحشت ناشی از صداها، در ذهن آدم باقی میماند. بعد از آن هم مدام صدای جنگندهها و پهپادها شنیده میشد. این صداها در ذهن و بدن آدم میمانند؛ طوری که بعداً با شنیدن هر صدایی، حتی صدای عبور یک موتور یا یک ماشین سنگین، فوراً گوشت را تیز میکنی و احساس میکنی شاید خبری شده باشد. باید صبر کنی تا صدا تمام شود و بفهمی چه اتفاقی افتاده، آیا خطر گذشته یا هنوز ادامه دارد. اینها لحظههای بسیار بدی هستند. با اینکه مدت زیادی گذشته و وضعیت جنگی، دستکم در تهران، فعلاً متوقف شده، آن تجربه هنوز برای من مثل روز اول زنده است. با شنیدن این صداها دوباره همان احساس به من برمیگردد؛ اینکه انگار همین الان اتفاقی افتاده است و…
-
سوال: وقتی اینترنت را قطع کردند و هیچ تماسی نمیشد گرفت و از وضعیت داخل یا خارج خبری نبود، تماس تلفنی امکانپذیر بود یا نه و شرایط دقیقاً چطور بود؟ تو خودت این وضعیت را چطور تجربه کردی؟
-
پاسخ: در ابتدا، فکر میکنم فقط برای چند دقیقه اینترنت وصل بود. در همان فرصت توانستم تماس بگیرم. اما کمی بعد تلفنها هم کاملاً قطع شدند؛ نه موبایل کار میکرد، نه تلفن ثابت و نه هیچ وسیلهٔ ارتباطی دیگری. آن لحظهها خیلی سخت بود، چون صدای جنگندهها و انفجارها را میشنیدی، اما اصلاً نمیتوانستی از کسی خبر بگیری. تقریباً همه همین تجربه را داشتند. واقعاً سخت و وحشتناک بود.
-
ما مدام تلفن را دستمان گرفته بودیم و سعی میکردیم تماس بگیریم تا بفهمیم برادرم توانسته بچهاش را از مدرسه بردارد یا نه. بالاخره، نمیدانم چطور، یکی از تماسها برقرار شد و فهمیدیم که تمام خیابانهای تهران قفل شدهاند و تقریباً هیچ حرکتی امکانپذیر نیست. خیلیها در خیابان و ترافیک گیر کرده بودند. همسر برادرم مجبور شد پیاده بهدنبال بچه برود. درست نزدیک مدرسهشان را هم زده بودند؛ بچهها خیلی وحشتزده بودند.
-
واقعاً تجربهٔ بسیار سخت و وحشتناکی بود. بعدتر، وقتی تماسها دوباره برقرار شد، توانستیم از افراد داخل ایران خبر بگیریم، اما ارتباط با خارج همچنان برای مدت زیادی مشکل داشت. دقیق یادم نیست این وضعیت چقدر طول کشید؛ شاید حدود یک ماه.
-
سوال: وقتی تماسها دوباره برقرار شد و اینترنت برگشت و تازه فهمیدی که بیرون از ایران دربارهٔ جنگ چه موضعگیریهایی شده است، چه مواردی از این موضعگیریها بیشتر بر تو تاثیر گذاشت؟
-
پاسخ: چون در آن مدت اینترنت نداشتیم و من هم معمولاً اخبار را از شبکههایی مثل ایکس دنبال میکنم، تقریباً از همهچیز بیخبر بودم. شبکههای ماهوارهای را هم زیاد تماشا نمیکردم و فقط گاهی سر میزدم تا ببینم چه میگویند. بنابراین بعد از بازگشت اینترنت بود که تازه متوجه شدم در داخل و خارج از ایران چه خبر بوده و مردم در توییتها و شبکههای اجتماعی چه واکنشهایی نشان دادهاند.
-
از میان این موضعگیریها، چیزی که بیشتر از همه آزارم داد، تجمعها و تظاهراتی بود که در حمایت از جنگ برگزار میشد. مردم اینجا داشتند کشته میشدند و در همان حال عدهای آنجا جشن میگرفتند. دیدن این صحنهها واقعاً وحشتناک بود. نمیتوانی بدانی هموطنانت دارند میمیرند و بعد خودت را با این تصور گول بزنی که حملات فقط «نقطهزنی» بودهاند. همان روزهای اول، یکی از نخستین جاهایی که هدف قرار گرفت یک مدرسه بود و تعداد زیادی کودک به شکلی وحشتناک پرپر شدند. این اتفاق آنقدر دردناک بود که هنوز هم وقتی در خیابان عکسهای آن بچهها را میبینم، محال است گریهام نگیرد.
-
آن مدرسه فقط یکی از مواردی بود که ما دیدیم و دربارهاش خبر داشتیم. در جاهای دیگر هم همین اتفاق افتاد. هرجا که برای کشتن یک فرد مشخص حمله کردند، اطراف او را هم زدند و مردم عادی هم کشته شدند؛ فقط بهخاطر اینکه یک نفر را بزنند.
-
بعد میبینی عدهای از هموطنانت از این حملات حمایت میکنند و حتی خوشحالاند. این وضعیت برای من بسیار آزاردهنده بود. البته وقتی میدیدم بعضیها مخالفت خود را با جنگ بیان میکنند یا تحلیلهایی علیه آن مینویسند، کمی امیدوار میشدم؛ اما حمایت دیگران از حمله واقعاً قابلتحمل نبود.
-
ممکن است دربارهٔ آمریکا یا اسرائیل بگویی که یک کشور متجاوز یا دشمن است؛ اما وقتی میبینی کسی از میان خود مردم تو از این حمله حمایت میکند، دیگر نمیتوانی آن را هضم کنی. ما اینجا در معرض خطر بودیم. حتی اگر کشته نمیشدیم، همین صداها، ترسها و نگرانیها برایمان بسیار آزاردهنده بود. بعد میدیدی کسی آنجا دست میزند، میرقصد و خوشحالی میکند. واقعاً نمیتوانم چنین چیزی را درک کنم.
-
سوال: آیا در میان اطرافیان، فامیل، دوستان یا آشنایانت کسی بود که طرفدار جنگ باشد؟
-
پاسخ: اوایل چرا، چند نفر بودند. فکر میکنم متأسفانه تحت تأثیر شرایط قرار گرفته بودند. اما کمکم نظرشان تغییر کرد و متوجه شدند که قضیه آنطور که گفته میشد نیست؛ اینکه مثلاً فقط نقطهزنی میکنند و از این حرفها. فکر میکنم مخصوصاً بعد از اینکه بعضی از کارخانههای اساسی را زدند و همینطور پل کرج را هدف قرار دادند، نظرشان بیشتر تغییر کرد. آن پل خیلی بزرگ بود و دقیقاً روز سیزدهبهدر زده شد؛ روزی که مردم آنجا بودند و تعداد زیادی از مردم به خاطر این حمله کشته شدند. آن پل حتی هنوز کامل نشده بود. زیر پلی که در کرج زدند، منطقهای هست که مردم برای پیکنیک میروند و آن روز هم آنجا پر از آدم بود.
-
من دقیقاً دیدم روزی که آن پل را زدند چه اتفاقی افتاد و وضعیت چطور بود. غیر از آن پل، پلهای دیگری را هم زده بودند؛ بعد از این ماجرا از آن مسیر عبور کردم، دیدن وضعیت واقعاً وحشتناک بود. وقتی جایی را دقیقاً روز سیزدهبهدر هدف قرار میدهند، در حالی که میدانند آن روز آنجا پر از آدم است، واقعاً نمیدانم چطور کسی میتواند از چنین کاری طرفداری کند. موقع برگشت، بچهٔ نهساله برادرم گریه میکرد و اصلاً نمیخواست برگردد. میگفت اگر برویم، توی راه، هر جایی را ممکن است بزنند و میمیریم.
-
سوال: خیلی میشنیدیم یا میخواندیم که یکسری پستهای کنترل در خیابانها درست شده بود. راجع به اینها میتوانی چیزی بگویی ؟
-
پاسخ: این هم خودش یکی از چیزهای خیلی نگرانکننده بود. یکسری از نیروهای بسیج آنجا بودند، ولی بعضیها هم آدمهایی بودند که داوطلبانه سر این پستها ایستاده بودند. دلیلش این بود که در جنگ دوازدهروزهٔ قبلی تجربه کرده بودند که واقعاً بعضی پهپادها را با ماشین جابهجا کرده بودند. برای همین، این افراد میایستادند تا صندوق ماشینهایی را که به نظرشان مشکوک میآمد بگردند. فقط برای همین آنجا بودند، نه اینکه بخواهند با مردم کاری داشته باشند.
-
تعداد این پستها هم زیاد بود. چیزی که من میدیدم این بود که متأسفانه بعضی از مردم از داخل ایران، هر جا این پستها را میدیدند، به شبکههایی مثل ایران اینترنشنال گزارش میدادند و نقطهبهنقطه آدرس میدادند؛ خیلی از این پستها را هم به خاطر همین آدرسهایی که داده شده بود زدند.
-
وقتی این پستها را میزدند، بعضی از کسانی که آنجا بودند همین داوطلبهای خیلی کمسنوسال بودند. حتی ممکن بود یک نفر با بچهاش رفته باشد آنجا. اینها لزوماً بسیجی نبودند، یکسری آدم عادی هم بودند. این افراد کشته میشدند و علاوه بر آن، مردم هم آنجا در حال رفتوآمد بودند. یعنی لحظهای که آن نقطه را میزدند، ممکن بود ماشین هر کسی آنجا باشد. هر لحظه با خودمان میگفتیم بچهها الان سر کار هستند؛ حتی اگر جایی که این نیروها هستند را نزنند، ممکن است در مسیر هزار جای دیگر را بزنند.
-
برای من واقعاً عجیب بود که چطور کسانی که این اطلاعات را میدادند، با اینکه میدانستند ماجرا چیست، باز این کار را میکردند. میدانستند کسانی که آنجا ایستادهاند، حتی اگر سپاهی یا بسیجی باشند، اطرافشان پر از مردم عادی است؛ مردمی که مجبورند از آنجا عبور کنند تا به سر کارشان برسند. با این حال، موقعیتها را گزارش میکردند و بعد آن نقاط مورد حمله قرار میگرفت.
-
به خاطر همین مسئله، مدتی مجبور شدند این پستها را جمع کنند، ولی بعد دوباره آنها را برقرار کردند.
-
سوال: برای خودت پیش آمده که به چشم ببینی کسی برود مثلاً خبرچینی کند؟ و از آن طرف، وقتی جمهوری اسلامی میگوید «اینها را گرفتیم چون جاسوساند» یا «اینها را گرفتیم چون اطلاعات لو میدهند»، تا چه حد راست میگویند؟
-
پاسخ: من واقعاً اصلاً نمیتوانم راستیآزمایی کنم. چیزی که خودم دیدم در شبکهٔ ماهوارهای ایران اینترنشنال بود. طرف صدایش را عوض کرده بود، یا شاید خود شبکه صدایش را عوض کرده بود، و میگفت: «الان در فلان نقطه پست است». فقط از این طریق خبردارمیشدیم و اتفاقاً بعد هم میدیدیم همان جاها را میزدند. حالا این موضوع هم که رژیم میگفت «کسی که اطلاعات را لو داده بود گرفتیم» ، مسئلهٔ عجیبی است. من نمیدانم چطور میتوانستند ثابت کنند که این آدم همان کسی بوده که اطلاعات را لو داده.
-
سوال: و به نظرت چه کسانی گزارش میدادند؟
-
پاسخ: من فکر میکنم شاید لزوماً طرفدار جنگ نبودند، ولی به نظر من بیشترشان همان آدمهایی بودند که پای شبکههای ماهوارهای مینشستند و بعد به همان شبکهها گزارش میدادند. مدام هم میشنیدند که پهلوی میگوید من فلان میکنم، من بهمان میکنم، دارم برمیگردم. فکر میکنم اینها از روی سادهلوحی میخواستند کمک کنند که او برگردد. انگار تصورشان این بود که چند روز حمله میشود، اوضاع عوض میشود، او برمیگردد و مینشیند سر جایش و بعد همهچیز خوب و قشنگ میشود.
-
سوال: تا حالا پیش آمده بود با آدمهایی که اینطوری فکر میکردند بحث کنی؟ یا بخواهی توضیحی بدهی یا توضیحی از آنها بشنوی؟
-
پاسخ: راستش، در میان اطرافیان خودم دیده بودم که بعضیها میگفتند پهلوی برمیگردد و این حملات هم فقط نقطهزنی است. من بهشان میگفتم آیا بمباران مدرسه میناب هم نقطهزنی بود؟ این کاخها، موزهها و این همه جای تاریخی که زدند، اینها هم نقطهزنی بود؟ بعد میگفتند مثلاً زیرش فلان چیز بوده. به نظر من اینها بیشتر حرفهایی بود که برای توجیه خودشان میزدند.
-
بعد میدیدم که بعضی از همین آدمها کمکم کوتاه میآیند و دیگر آنطور محکم روی این حرفها نمیایستند. اما با کسانی که خیلی تند و سفت به این قضیه چسبیده بودند، راستش اصلاً وارد بحث نمیشدم. حتی بعضی از کسانی که با آنها ارتباط داشتم و از آشنایان قدیمی بودند، همین طرز فکر را داشتند. من واقعاً نمیتوانستم حتی بروم حرفهایشان را در گروهها بخوانم و ببینم چه میگویند، چون خیلی حالم بد میشد. کلاً سعی کردم از این فضا دور بمانم.
-
سوال: اینها طرفدار سلطنت بودند؟
-
پاسخ: بله، طرفدار سلطنت بودند. حتی در ایران هم بودند و بعضیهایشان واقعاً خوشحال بودند. میگفتند: «خدا کند تمام نشود، خدا کند باز هم بزنند، خدا کند صلح نکنند.» شنیدن این حرفها برای من خیلی دردناک بود. اینها همکلاسیهای من بودند و حالا اینطوری فکر میکردند. اصلاً دوست نداشتم با آنها وارد بحث شوم، چون به محض اینکه مخالفت میکردی، میگفتند تو طرفدار رژیمی. در حالی که اصلاً اینطور نیست. من خودم از این حکومت آسیب دیدهام و هیچوقت طرفدارشان نبودهام، اما دلم هم نمیخواهد کشورم را بزنند، بکوبند و ویران کنند. برای من هر بار که جایی را میزدند، حتی اگر آنجا مثلاً یک مرکز سپاه یا کلانتری بود، باز هم آن خاک، خاک وطن من بود که داشت ویران میشد. این برای من دردناک بود. دوست دارم اینها نباشند، اما نه به این قیمت و نه به این شکل.
-
سوال: فکر میکنی چند درصد از آدمها در ایران شبیه این آشنایانت فکر میکنند؟
-
پاسخ: راستش دقیقاً نمیدانم. با اینکه در این شبکهها خیلی تبلیغ میشود، باز هم فکر نمیکنم تعدادشان خیلی زیاد باشد. مثلاً همین آدمهایی که میگویند بیاییم بیرون و پرچم جمهوری اسلامی به دست بگیریم، تعدادشان خیلی بیشتر از چیزی بود که من فکر میکردم. البته خود این موضوع برای من آزاردهنده است. با این حال، فکر نمیکنم همهٔ کسانی که با این پرچم میآیند، لزوماً به خاطر حمایت از جمهوری اسلامی باشند.
-
بعضیها واقعاً فکر میکنند که دارند از وطنشان دفاع میکنند و میخواهند نشان بدهند که ما هستیم و دوست نداریم چنین اتفاقی برای کشورمان بیفتد. فکر میکنم بخشی از ماجرا این باشد. بعضیها هم طرفدار رژیم هستند و احتمالاً ازشان پول هم میگیرند؛ آنها حسابشان جداست. ولی حس میکنم یکسری از آدمها اینطور نیستند و فقط میخواهند بگویند ما هستیم.
-
یکی از حرکتهایی که من خیلی دوست داشتم این بود که عدهای جلوی یک نیروگاه برق یا پلها ایستادند و زنجیرهٔ انسانی تشکیل دادند. به نظر من خیلی حرکت قشنگی بود. ترامپ گفته بود که این کار غیرقانونی است، در حالی که من اصلاً نمیفهمم چرا باید غیرقانونی باشد. به نظر من کاری که غیرقانونی است این است که نیروگاه را تهدید کنی یا بروی یک پل را بزنی.
-
سوال: با توجه به تبلیغاتی که سلطنتطلبها کردند و میگفتند جنگ خوب است و اوضاع درست میشود، فکر میکنی هنوز در ایران کسانی هستند که طرفدار پهلوی باشند؟
-
پاسخ: بعضیها واقعاً خیلی روی این قضیه متعصباند و اصلاً حاضر نیستند حقایق را ببینند. یعنی حتی با وجود اینکه خود متجاوزین گفتند قرار بوده احمدینژاد را بیاورند رأس ساختار، باز هم اینها هنوز متعصباند. ولی خیلیها هم الان متوجه شدهاند که تبلیغات درست نبوده. با این حال، نمیدانم، شاید به خاطر ناامیدی از اینها به آن قضیه رو آوردهاند.
-
سوال: در شبکههای اجتماعی سلطنتطلبها جوری وانمود میکنند که انگار همهٔ مردم در خیابان دارند «شازده، شازده» میکنند. واقعاً اینطوری است؟
-
پاسخ: نه، البته که اینطوری نیست. یک مسئلهٔ مهمتر این است که درصد خیلی بالایی از این اکانتهایی که دربارهشان صحبت میکنی اصلاً فیک هستند؛ یعنی پشتشان آدم واقعی نیست و تبلیغاتیاند. من فکر میکنم او دارد تبلیغ میکند. چون پول دارد، برای خودش تبلیغ میکند، ولی در واقعیت اینطوری نیست.
-
والبته خب مردم هم نمیتوانند بیایند چنین چیزی بگویند، چون میترسند. ولی با این حجم مردمی که در خیابان میبینم که طرفدار جمهوری اسلامی هستند، دیگر نمیدانم چه کسی میماند که طرفدار پهلوی باشد. خیلی از مردم هم واقعاً نه طرفدار این طرفاند و نه طرفدار آن طرف.
-
سوال: با توجه به اینکه جنگ دوازدهروزه را هم تجربه کردی، فکر میکنی آن جنگ با این جنگ متفاوت بود؟
-
پاسخ: در جنگ دوازده روزه این حجم از بمباران وجود نداشت، کسانی که هدف قرار گرفته بودند، آنقدر مهرههای ردهبالا و اصلی نبودند. مثلاً ساختمانی را زده بودند که خانوادههای ارتشیها در آن بودند. البته تعدادی از فرماندهها را هم زده بودند، اما نه در این حد که رهبر و چندین نفر از مقامات اصلی و ردهبالا از بین بروند. برای همین، آن اتفاقها آنقدر زمینهای ایجاد نمیکرد که چنین برداشتی از حملات شکل بگیرد.
-
سوال: فکر میکنی بعد از جنگ، طرفدارهای جمهوری اسلامی بیشتر شدهاند؟
-
پاسخ: من فکر نمیکنم طرفدارهایش بیشتر شده باشند. اینها تبلیغ کردند که «به خاطر ایران میآییم بیرون» یعنی بیشتر روی «ایران» مانور میدهند تا روی رژیم و حکومت. شاید به خاطر این باشد. وگرنه چطور میتوانند اینطور طرفدار جمع کنند، با توجه به اینکه خودشان اینهمه کشتار میکنند و اینقدر ظلم میکنند؟ نمیشود. مگر مردم یادشان میرود؟ از دیماه تا اسفندماه مگر چقدر فاصله است؟
-
سوال: ما در خارج از کشور خیلی میشنیدیم که شبها در میدانهای مختلف یکسری از طرفداران رژیم میآیند، تبلیغات میکنند. تو خودت چنین چیزی دیدی؟ فکر میکنی وضعیت چطور است؟
-
پاسخ: بله من خودم دیدم. یک شب برای خرید مجبور شدم از خانه بیرون بروم و دیدم که خیلی شلوغ بود و همه پرچم به دست داشتند. بعضیهایشان کاملاً معلوم بود که با همین جریان هستند، اما بعضیها اصلاً از ظاهر و تیپشان اینطور به نظر نمیرسید. نمیدانم آنها هم واقعاً طرفدار همینها بودند یا آدمهای عادیای بودند که فقط میخواستند بگویند «ما هستیم». ولی فکر میکنم به هر حال اکثریتشان با همین جریان بودند.
-
بعد که این وضعیت طولانی شد، کمکم برای جوانها حالت دیگری پیدا کرد؛ یک جورهایی شبیه عاشورا و تاسوعای خودمان که از حالت صرفاً عزاداری خارج شده و برای بعضی جوانها تبدیل به یک جور فستیوال شده است؛ جایی که دخترها و پسرها میآیند کنار هم و انگار مهمانی است. الان هم اگر این تجمعها هنوز ادامه داشته باشد و بروی ببینی، ممکن است فکر کنی یک جشن است و مردم آمدهاند خوش بگذرانند. قضیه تا حدی اینطوری شده.
-
سوال: فقط همین حالت جشن و تجمع بود یا شکل دیگری هم داشت؟
-
پاسخ: نه، شکل دیگری هم داشت. چون بخشی از اینها خیلی تندرو هستند. خیلیهایشان متعلق به جریان سعید جلیلی هستند و اساساً با صلح و این توافقها مخالفاند. حتی به قالیباف و عراقچی هم فحش میدهند و شعار «مرگ بر قالیباف» و «مرگ بر عراقچی» میدهند. کلاً دوست دارند جنگ ادامه داشته باشد و میگویند باید انتقام خون خامنهای را بگیریم. و فکر میکنم تعدادشان هم کم نیست، هرچند نمیدانم دقیقاً چند درصد هستند. حتی وقتی توافق یا تفاهمنامه امضا شد، شنیدم که در حوالی میدان انقلاب، کفن پوشیدند و آمدند بیرون و علیه عراقچی و قالیباف شعار دادند. ظاهراً این تجمع به درگیری هم کشید و نیروی انتظامی دخالت کرد. حتی شنیدم که در آن درگیری کسانی هم کشته شدهاند.
-
همان شب احمدرضا رادان اعلام کرد که با اینها برخورد میشود و نباید چنین کاری بکنند. یعنی کسی که معمولاً جلوی مردم عادیِ معترض میایستد، این بار مجبور شد جلوی اینها بایستد و بهشان اخطار بدهد. ولی این رفتارها هنوز ادامه دارد و کار این گروه تمام نشده است.
-
سوال وقتی در شهرراه میروی خرابیها را میبینی؟ معلوم است که جنگ بوده؟ آیا دارند بازسازی میکنند، یا گذاشتهاند به حال خودش؟

-
پاسخ: راستش بستگی دارد که در کدام شهر یا منطقه داری میگردی و کجا را بیشتر زدهاند. بعضی ساختمانها کاملاً ویران شدهاند و قشنگ میبینی که فقط یک اسکلت ازشان مانده. بعضی جاها نه. مثلاً موزهها و کاخها را که زدهاند، خب داخل یک مجموعه است و شما نمیتوانی درون آن را ببینی. فقط از بیرون متوجه میشوی که جاهایی را زدهاند. ساختوساز ویرانیها هم هنوز شروع نشده. مثلاً حتی خانههای مردم که شیشههایشان شکسته، در بعضی بخشها من دیدم که با اینکه آتشبس هم بود، هنوز شیشهها شکسته بود؛ یعنی خود مردم هم هنوز عوضشان نکرده بودند. تازه داشتند خرابیهای قبلی جنگ دوازدهروزه را میساختند که جنگ جدید شروع شد. من فکر میکنم که اگر مردم دست به تعمیر نمیزنند به خاطر این است که به پایان جنگ اعتماد ندارند، فکر میکنند ادامه پیدا میکند و دوباره این شیشهها میریزد، دوباره این اتفاقها میافتد. بعضی هم خانه را رها کردهاند و رفتهاند یک جای دیگر، مثلاً پیش آشناهایشان زندگی میکنند.
-
سوال: یکی از اولین اتفاقهایی که افتاد، مرگ خامنهای و بعد جایگزین شدنش با پسرش بود. تو این اتفاق را چطور تجربه کردی؟
-
پاسخ: راستش این یکی از دردناکترین تجربههای من بود. چون هر بار از خانه بیرون میرفتم و عکسهای مجتبی خامنهای را اینطرف و آنطرف میدیدم، واقعاً بهشدت ناامید میشدم و حالم خیلی بد میشد. با خودم میگفتم خدایا، این همه اتفاق وحشتناک افتاده، بعد کسی که فکر میکردیم سنش بالاست و خیلی زنده نمیماند و ما یاد گرفتهایم چطور جلویش مبارزه کنیم، برود و کسی بیاید که از خودش بدتر است و تازه جوان هم هست. واقعاً از خودم میپرسم حالا چطور میشود جلوی این آدم ایستاد؟ چطور میشود با او مبارزه کرد؟ آیا این همه هزینه دادهایم، تا کسی که فکر میکردیم شاید بتوان بهنوعی کنارش زد، برود و بعد کسی بیاید که حس کنی دیگر نمیتوانی کاری جلویش انجام بدهی، چون قویتر است و نیروی بیشتری دارد؟ از طرف دیگر، پدرش به هر حال یکسری از کارهایش را مخفی انجام میداد، اما این یکی انگار همهچیزش علنی است؛ حتی خیلی از فسادهایی که دارد. برای همین من فکر میکنم خیلی بدتر از پدرش باشد.
-
سوال: اگر صلح برقرار شود و دیگر جنگی در کار نباشد، فکر میکنی آن مسیر طولانی مبارزهای که طی این چهلوچند سال شکل گرفته دوباره ادامه پیدا میکند؟ چون گفتی مردم خامنهای را میشناختند و میدانستند چطور با او مبارزه کنند، اما جنگ انگار این مسیر را وسط راه قطع کرده. اگر دوباره شرایط اجتماعی عادیتر شود، فکر میکنی مردم به خیابان برمیگردند؟ به نظرت این روند چقدر طول میکشد؟
-
پاسخ: راستش تصور من این است که مخصوصاً اعتراضات اخیر بیشتر از هرچیز به خاطر فشار اقتصادی شدیدی بود که روی مردم وجود دارد. فکر میکنم اگر بتوانند شرایط اقتصادی را بهتر کنند، شاید در کوتاهمدت دوباره تجمع گستردهای شکل نگیرد. چون وقتی وضعیت اقتصادی کسی کمی بهتر شود و یک مقدار آرامش پیدا کند، شاید فوراً به مسائل دیگر نپردازد. بعد از آن، مسائلی مثل زندانیان سیاسی، آزادیها و اینکه مردم چقدر امکان بیان نظرشان را دارند، بستگی به این پیدا میکند که چه کسی در رأس کار باشد و شرایط سیاسی چطور پیش برود. حتی شاید اگر واقعاً پسر خامنهای هم زنده باشد و سر کار بیاید، آنقدر سیاست داشته باشد که برای ماندن خودش یکسری تغییرها ایجاد کند. این احتمال هم هست، چون اینها بلدند چطور خودشان را حفظ کنند.
-
اما فکر میکنم اگر ساختار این حکومت همین باشد که الان هست، یعنی اگر بخواهند همینطور به این سرکوبها و اعدامها ادامه بدهند، حتماً این اتفاق میافتد. یکی از کارهای خیلی کثیفی که دارند انجام میدهند این است که در تمام روزهای جنگ، با وجود وضعیت افتضاحی که مردم داشتند، در همان اخبار داخلی میدیدیم که هر روز یک اسم میآورند، عکس میگذارند که فلانی اعدام شد؛ یکی به خاطر اینکه مربوط به جنبش دیماه بوده، یکی به خاطر اینکه، میگفتند جاسوس بوده یا غیره. عکسهایشان را که میدیدی، یکسری آدمهای خیلی جوان بودند.
-
سوال: در باره روزهای قیام دیماه چه میتوانی بگویی؟ تجربهٔ آن روزها برای تو چطور بود؟
-
پاسخ: اوایل معلوم بود که مردم خودخواسته به خیابان آمدهاند. دلیل اصلی اعتراضها بیشتر همان مسائل اقتصادی و فشار شدیدی بود که روی مردم وجود داشت، بهخصوص روی قشر ضعیف که خیلی بیشتر آسیب دیده بودند و تعدادشان هم زیاد شده بود. واقعاً عذابآور بود که این آدمها را اینطور میکشتند. با این حال اعتراضها ادامه داشت تا اینکه متأسفانه ماجرای پهلوی پیش آمد و همهچیز را بههم زد. بعد حکومت توانست بگوید که شما عوامل اینها هستید، در حالی که واقعاً اینطور نبود و از اول هم این آدمها به خاطر پهلوی نیامده بودند.
-
اگر پهلوی واقعاً آنقدر جرئت داشت و حداقل کمی مسئولانهتر رفتار میکرد، میتوانست بگوید حالا که میدانم مردم شبها بیرون هستند، فراخوانش را برای ساعت دیگری بگذارد؛ مثلاً بهجای شب، ساعت پنج عصر. اما این کار را نکرد، چون میدانست خودش آنقدر طرفدار ندارد. فراخوان را دقیقاً همان زمانی گذاشت که مردم از قبل بیرون بودند و این بهانه را به حکومت داد که بگوید اینها عوامل او هستند و به این شکل مردم را سرکوب کند؛ مخصوصاً این همه بچه را بکشد. وقتی اینترنت دوباره وصل شد کمکم فهمیدم چه اتفاقهایی افتاده. توییتهای زیادی میدیدم از پدر و مادرهایی که با بچهشان بیرون بودهاند؛ مثلاً یک نوجوان یا یک بچهٔ مدرسهای همراهشان بوده و میگفتند ما سه نفر با هم بودیم و بچهٔ ما را زدند. واقعاً وحشتناک است.
-
یک مسئلهٔ دیگری هم که بعداً برای من خیلی آزاردهنده بود این بود که وقتی جنگ شروع شد، بعضی از طرفداران جنگ میگفتند خود حکومت آنهمه جوان و بچه را کشته، حالا مثلاً گیریم طرف مقابل هم یک مدرسه را زده. من میگفتم این مقایسه اصلاً قابل قبول نیست. هیچ توجیهی ندارد که بگویی چون این یکی چنین کاری کرده، پس آن یکی هم میتواند همان کار را بکند. اینکه یکی اینقدر کشته و دیگری آنقدر، چه ربطی دارد؟ هر دو وحشتناکاند. نباید گفت چرا اصلاً باید بچههای ما اینطور کشته شوند؟ حالا هر طرفی که این کار را کرده باشد، مگر چیزی از غم و درد ما کم میشود؟
-
به خاطر قطعی اینترنت، ما تازه وقتی همهچیز گذشته بود فهمیدیم چه اتفاقهایی افتاده. من هم بیشتر از طریق شبکهها متوجه شدم که چه شده و ابعاد ماجرا چقدر بوده. تازه همان چیزی هم که فهمیدیم احتمالاً همهٔ واقعیت نیست، چون همه نمیآیند اعلام کنند چه اتفاقی برایشان افتاده. هنوز هم جنازههایی هستند که شناسایی نشدهاند.
-
سوال: بعد از این سرکوب، وقتی در شهر راه میرفتی، فضا چطور بود؟
-
پاسخ: خیلی غمانگیز و سنگین بود. ما میگفتیم انگار خاک مرده روی شهر پاشیدهاند. واقعاً نمیتوانم توصیف کنم چقدر بد بود. یک غم خیلی سنگین روی همهچیز افتاده بود. آدمها هم خیلی ناراحت بودند. صورتها غمگین بود و همه یک حالت افسرده و بیحوصله داشتند، درست مثل خود ما. من خودم ندیدم، ولی از خیلی جاها شنیدم که هنوز آثار خون در خیابانها بوده یا مردم شمع روشن میکردند. این صحنهها هم وجود داشته است.
-
سوال: یکی از مسائل حاد این ماه ها تورم و گرانی بوده است. ابعاد تورم در ایران دقیقاً چگونه است؟
-
پاسخ: مثلاً حقوق یک کارگر پایین است، حدود نوزده و نیم میلیون تومان، ولی پنیر کیلویی یک میلیون تومان شده. بعد شما تصور کنید همین پنیر هر هفته گرانتر میشود. نان هم همینطور است؛ مثلاً ممکن است قیمت نان از این هفته تا هفتهٔ بعد حتی دو برابر شود. همهچیز همینطور است. یعنی هر چیزی که برای خریدش میروید، دفعهٔ بعد دیگر با همان قیمت قبلی نمیتوانید آن را بخرید. حتی اگر فقط چهار یا پنج روز گذشته باشد، تقریباً هر روز قیمتها بالا میروند.
-
کسی که کار میکند، باید اجارهٔ خانه هم بدهد و مبلغ زیادی هم برای رهن پرداخت کند. البته میزان اجاره و رهن بستگی به محله و شهر دارد و از شهری به شهر دیگر متفاوت است. مثلاً در مرکز تهران، اجاره حدود دوازده تا سی میلیون تومان و رهن حدود چهارصد تا نهصد میلیون تومان است. در جنوب تهران هم اجاره حدود هفت تا پانزده میلیون تومان و رهن حدود دویست تا پانصد میلیون تومان است. البته گاهی رهن کمتر و اجاره بیشتر میشود. بعضیها هم ممکن است رهن کامل بگیرند؛ یعنی مبلغ رهن بالاتری میگیرند و دیگر اجارهٔ ماهانه دریافت نمیکنند. بعضیها هم ممکن است فقط اجارهٔ ماهانه بگیرند و رهن نگیرند، ولی در آن صورت مبلغ اجارهٔ ماهانه خیلی بیشتر میشود. به نظر من، برای مستأجر سخت است، چون باید هر ماه مبلغ زیادی پرداخت کند و در آخر هم پولی به عنوان رهن ندارد که پس بگیرد. یعنی هر ماه آن مبلغ را میدهد و وقتی پرداخت شد، دیگر تمام شده است.
-
سوال: آیا این گرانی روی زندگی روزمره تأثیر قابل رویت دارد؟
-
پاسخ: قطعاً. دربارهٔ پوشاک، من فکر میکنم مخصوصاً از زمانی که جنگ شده، مردم واقعاً دیگرسراغ خرید کفش و لباس نمیروند. چون پول را معمولاً برای خورد و خوراکشان یا هزینههای بچهها میگذارند؛ به خصوص کسانی که بچهٔ مدرسهای دارند. با این حال سفرهها واقعاً کوچک شدهاند.
-
مردم عادی خیلی چیزها را به خاطر گرانی حذف کردهاند. مثلاً، گوشت که خیلی گران شده. حبوبات را در نظر بگیر که غذای خیلی معمولی بود و همه بهراحتی میتوانستند مصرف کنند. مثلاً لوبیا چیتی، کیلویی حدود هفتصد و پنجاه هزار تومان؛ حالا کمی کمتر یا کمی بیشتر.خب طرف میگوید گوشت و مرغ که نمیتوانم بخورم، حبوبات هم که نمیتوانم بخورم، برنج هم هست کیلویی یک میلیون و نیم. مدام همهچیز کمتر میشود؛ یعنی طرف مجبور است کم کند، مجبور است حذف کند.
-
میوه و اینها هم همینطور. یعنی این قضیه فقط مربوط به گوشت و مرغ و لبنیات نیست؛ در همهچیز میبینی. میگویم حتی پنیری که مثلاً کیلویی یک میلیون تومان شده؛ دیگر سادهترین غذای مردم هم اینقدر گران شده.
-
سوال: در این وضعیت، کسانی که درآمد کمتری دارند، مثلاً یک کارگر، که حتی حقوقش را هم نمیدهند، فکر میکنی چطور زندگی میکنند؟
-
پاسخ: راستش من واقعاً نمیدانم. چون از طرفی، غیر از اینکه حقوق نمیدهند، هر ماه دائم به خاطرجنگ یا هر مسئله و شرایط دیگری که پیش میآید، این شغلها را تعطیل میکنند. یا مثلاً اینترنت را قطع میکنند و یک عالمه شغل از دست میرود. همین اتفاقی که در این شلوغیها یا در همین جنگ پیش آمد. یعنی عملاً هیچکس نمیتواند درآمدی داشته باشد.
-
حالا خودشان آمدند اینترنت به مردم فروختند که آن هم یک جور دزدی بود. خیلیها نگرفتند و خیلیهایی هم که مجبور بودند بگیرند، برایشان بیفایده بود. چون مثلاً طرف یک پیج دارد و آنلاین چیزی میفروشد. خب، میرود آن خط را میگیرد و پیجش را بهروزرسانی میکند، ولی مشتری ندارد که آن را ببیند یا چیزی بخرد. عملاً بیفایده است. یعنی خیلی از مشاغل اینطوری از دست رفتند و ضرر اقتصادی خیلی بالایی وارد شد. البته قطع اینترنت در خود رژیم مخالفانی هم داشت که نتوانستند کاری انجام دهند، چون آنهایی که موافق بودند اجازه ندادند.
-
و دربارهٔ اینکه میگویید این آدمها چطور میتوانند زندگی کنند: من این را زیاد دیدهام که خانوادهها خودشان کمک میکنند. مثلاً یک نفر یا چند نفر داوطلب میشوند که به کسانی که میدانند واقعاً نیاز دارند کمک کنند؛ به آدمهایی که میشناسند. یا کسی که مورد اعتماد است، مبلغی را از فامیل، دوست و آشنا جمع میکند و به آن فرد میرساند. معمولاً هم خوراک میخرند و یا پول را مستقیم دستشان نمیدهند. یا مثلاً پوشاک و چیزهایی مثل کیف و کفش جمع میکنند و بین مردم پخش میکنند. من دیدهام یکی از آشناهای ما حتی این کمکها را به جنوب کشور یا سیستان و بلوچستان میرساند و بین مردم پخش میکند.
-
سوال: جمهوری اسلامی خیلی تبلیغ کرده است که «ما برندهٔ جنگ شدیم». ولی مردم چه فکر میکنند؟ فکر میکنی واقعاً این تبلیغات دربارهٔ اینکه چه کسی برندهٔ جنگ بوده اثر کرده؟ کلاً مردم دربارهٔ نتیجهٔ جنگ چه حسی دارند و چه فکر میکنند؟
-
پاسخ: من فکر میکنم آدمهای خودشان باور دارند که جمهوری اسلامی برنده شده و در منطقه هم واقعاً بعضیها فکر میکنند برنده شدهاند. اما من برنده شدنی نمیبینم وقتی که رهبرشان را کشتهاند، یا شاید پنج شش لایه از سران سپاهشان را کشتند؛ مدرسه میناب را آنطور به آتش کشیدند، اینهمه خرابی به وجود آمد. من نمیدانم کجای این میتواند پیروزی باشد. اینهمه گرانی و اینکه اصلاً یکسری کالاها نیستند، داروها نیستند. مثلاً شما یک استامینوفن میخواهی، گیر نمیآوری. باید کلی داروخانه بروی تا مثلاً به شما استامینوفن بدهند. این پیروزی نیست، به نظر من. حتی برای آمریکا و اسرائیل هم پیروزی نبوده. چون تبلیغاتی که قبل از جنگ میکردند، مثلاً اینکه «ما میزنیم اینطوری میشود، آنطوری میشود»، هیچکدام اتفاق نیفتاد. نمیدانم، رژیمچنج بشود، فلان بشود؛ هیچکدام اتفاق نیفتاد.در واقع فقط ویرانی و بدبختی بود؛ هم برای ما، هم برای کشورهای دیگر.
-
ولی خودشان خیلی میگویند «ما پیروزیم، ما ابرقدرتیم». یکسری کشورهای دیگر هم واقعاً فکر میکنند چون حالا حملهای کردهاند به اطراف و پایگاههای آمریکا یا مثلاً به خود اسرائیل ــ که قبلاً چنین حملهای از کشورهای منطقه نشده بود ــ واقعاً شاخ غول را شکستهاند و ابرقدرت شدهاند. ولی برای آدمهای عادی، این جنگ پیروزی نیست.
-
سوال: میتوانی راجع به نظامی شدن شهر حرف بزنی؟ در این مدت آیا حضور نظامیان بیشتر شده؟
-
پاسخ: نیروهای نظامی حاضرهستند، بیشتر از حالت عادی، ولی نه به اندازهٔ زمانی که جنبش یا اعتراض مردمی باشد، چون آن زمان خیلی زیادند. برای سرکوب مردم بیشترند تا برای مقابله با دشمن.
-
سوال: در این مدتی که از آتشبس گذشته، چیزی شنیدهای دربارهٔ اینکه جنبشی شروع شده باشد و در بخشهایی مثل کارگری، دانشجویی یا بازنشستهها پا گرفته باشد؟
-
پاسخ: من فقط خبرهایی که به دستم رسیده مربوط به همین جنبشها، یعنی اعتراضهای معمولاً کارگری یا بازنشستهها بوده؛ ولی دربارهٔ دانشجوها نه، چون دانشگاهها را تعطیل کردند. وقتی بچهها نتوانند با هم باشند، یا مدارس تعطیل باشند، نمیتوانند جنبشی شکل بدهند. حتی من شنیدم قرار است سال جدید هم آنلاین باشد؛ هم دانشگاهها و هم مدارس. میگویند به خاطر جنگ است، ولی وقتی اینطوری بچهها را از هم جدا میکنند و نمیگذارند با هم ارتباط بگیرند، طبیعتاً نمیتوانند حرکتی شکل بدهند.
-
سوال: شنیدهایم که دستاوردهای جنبش «زن، زندگی، آزادی» در خیابان دیده میشود. دربارهٔ این هم میتوانی توضیحی بدهی؟
-
پاسخ: به نظر من «زن، زندگی، آزادی» یکی از موفقترین جنبشها بود، چون حداقل یکی از دستاوردهایش این بود که زنان توانستند حجابی را که این همه سال به زور به آنها تحمیل شده بود کنار بگذارند. این مسئله خیلی مهم است، چون حجاب برای خود حکومت اهمیت زیادی داشت، حتی اگر برای خیلی از ما مسئلهٔ اصلی نبود.
-
من خودم هیچوقت مسئلهٔ اصلیام این نبود که روسری باشد یا نباشد. البته دوست داشتم این اجبار وجود نداشته باشد، اما دغدغهٔ من فقط این نبود. مسائل خیلی مهمتری مثل این همه زندانی سیاسی و این همه کشتار همیشه برایم اهمیت داشته است. با این حال، همین که مردم توانستند چیزی را که حکومت اینقدر سفت و سخت به آن چسبیده بود و به خاطرش این همه مردم را آزار داده بود کنار بزنند، به نظر من دستاورد خیلی بزرگی است.
-
اوایل دخترها روسری و شالشان را برمیداشتند و مدتی هم خیلی کاری به آنها نداشتند. بعد دوباره شروع کردند به سرکوب و برخورد. اما بعدتر، با تغییر شرایط و انتخابات، دیگر نتوانستند آن برخوردها و گشتها را به همان شکل قبلی ادامه بدهند. البته آن جریانهای تندرو هنوز هم مخالفت میکنند و مدام میگویند نباید وضعیت اینطور باشد. اما حالا میبینیم که موضوع فقط روسری نیست؛ مردم لباسهای راحتتر هم میپوشند. دیدن این تغییر برای من خیلی زیبا و خوشحالکننده است، چون آدم حس میکند در این زمینه بالاخره یک جور پیروزی اتفاق افتاده و همین حس خوبی میدهد.
-
سوال: برخی کسانی که بیرون از ایران هستند سعی میکنند تا جایی که میتوانند کاری انجام بدهند. به نظر تو به کسانی که چنین دغدغهای دارند چه میشود گفت؟
-
پاسخ: راستش، آن موقع که این اتفاقها میافتاد و من نمیتوانستم با دوستان یا فامیلهایی که خارج از کشور بودند ارتباط داشته باشم، مدام با خودم میگفتم ای کاش آنها اعتراض یا اعتصابی راه بیندازند؛ مثلاً مقابل کنسولگری آمریکا یا اسرائیل تجمع کنند و نشان بدهند که با جنگ موافق نیستند و مخالف آن هستند. شاید از این طریق بتوانند مردم کشورهای دیگر را هم برای متوقف کردن این وضعیت تحت تأثیر قرار بدهند.
-
همیشه فکر میکردم ای کاش یک جنبش در خارج از کشور علیه جنگ شکل بگیرد. چون ما داخل ایران عملاً کاری نمیتوانستیم بکنیم، ولی فکر میکردم کسانی که خارج هستند شاید بتوانند کاری انجام بدهند. همانطور که سلطنتطلبها بیرون میآیند و خوشحالی میکنند، کسانی هم که مخالف جنگاند میتوانند جمع شوند، اعتراض کنند و تلاشی بکنند تا شاید روی کسانی که تصمیمگیرنده هستند تأثیر بگذارند. من همیشه دوست داشتم چنین اتفاقهایی بیفتد، ولی نمیدانستم واقعاً برگزار شده یا نه، یا اصلاً توانسته تأثیری بگذارد یا نه. وقتی اینترنت قطع است، آدم تقریباً از همهچیز بیخبر میماند. وقتی هم اینترنت وصل میشود و خبرها میرسد، معمولاً اخبار سلطنتطلبها خیلی پررنگتر و قویتر دیده میشود.
-
ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتی.
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: مقالات
نماینده سابق شوراهای کارگری هفتتپه بهرام قدیمی-۷ فوریه ۲۰۲۶
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: مقالات
مصاحبه با اسمائیل بخشی
(نمایندهی سابق شوراهای کارگری هفتتپه که چند بار دستگیر و دست آخر اخراج شد)
بهرام قدیمی-۷ فوریه ۲۰۲۶
سوال: هفتتپه جزو معدود مراکزی است که در ایران از دههها پیش همچنان مبارزاتش را ادامه داده است. به خاطر تمام این گذشته، سوالها را از وضعیت تولید در سالهای اخیر شروع میکنیم. از زمانی که هفتتپه خصوصی شد، چه تغییراتی در وضعیت کارخانه، کارگران و کلاً تولید پیشآمد؟
از زمستان سال ۱۳۹۴ تا سال ۱۴۰۰ یعنی به مدت تقریبا ۶ سال شرکت افتاد دست بخش خصوصی. رکورد تولید در سال ۱۹۹۳، ۵۴ هزار تن شکر بود، یعنی هفتتپه بین ۵۴ تا ۶۰ هزار تن شکر سفید تولید کرده بود. شرکت را خیلی عجولانه دادند به بخش خصوصی و در تابستان سال ۱۳۹۴ آن را برای فروش وارد بورس کردند اما بعد در شهریور اعلام کردند که ما شرکت را از بورس خارج کردهایم و دیگر جزو شرکتهایی که قرار شده به فروش برسند و به بخش خصوصی واگذار بشوند نیست، چون کارگرها به این مسئله معترض بودند.
در برج ده و یازده سال ۱۳۹۴ دیدیم آدمهای جدید آمدند و شرکت را بدون این که ما بفهمیم دادند به بخش خصوصی.
از سال ۹۴ که تولید شرکت ۶۰ هزار تن شکر بود، سالانه کم شد و کمتر شد تا رسید به ۱۰ هزار تن، یعنی بخش خصوصی را آورده بودند که کارخانه را احیا بکند، صنعت را شکوفا بکند، کارآفرینی بکند! عرضم به حضور شما، این در بحث تولید که کاملا شکست خوردند. یعنی هیچکسی نمیتواند یک رزومهای بدهد و بگوید ما در این سالها نسبت به بخش دولتی بهتر بودیم. از نظر دیسیپلین اداری اگر هفتتپه دیسیپلینی نداشت حداقل یک دیسیپلین اداری خیلی منظم و سازماندهی اداری منظمی داشت که آن را از بین برده بودند و خود آنها هم هیچ جایگزینی برایش نداشتند.
یک مشت آدم ناپخته، ولی فقط پولدار آمده بودند و یک صنعت بزرگ را گرفته بودند و حتی توان مدیریت نداشتند که اینجا را اداره بکنند. یعنی در بخش اداری و مدیریتی بسیار ضعیف بودند. در سال ۹۶ هم یک اختلاف شدید بین خودشان افتاد، چون دو تا شریک بودند، مهرداد رستمی و امید اسدبیگی. چه بگویم؟ حالا من فقط میخواهم به جنبه کارگری بپردازم. اینها آمدند هر امتیازی که کارگرها داشتند همه را نابود کردند: دو هزار کارگر پیمانی، کارگرانی که استخدام شده بودند و قرار بود طبق روال گذشته با تمام حقوق و مزایا، بر اساس قانون و عرف هفتتپه استخدام و بعد رسمی بشوند و شامل طبقهبندی مشاغل بشوند و غیره اما آنها تمام این سلسله مراتب حقوقی را نابود کردند. کارگرپیمانی را با قرارداد ساختگی یک ماهه میگرفتند که ما خیلی علیه آن جنگیدیم. تمام قراردادها را خراب کردند. دو هزار کارگر با قرارداد یک ماهه، حقوقها را یک بار در این شش سال بدون اعتصاب پرداخت نکردند، یعنی چه کار میکردند؟ حقوق را در حسابهای بانکی خود نگه میداشتند تا آستانهی صبر کارگران بعد از یک ماه، دو ماه، سه ماه لبریز بشود که سه روز، چهار روز اعتصاب میکردند تا حقوق را پرداخت میکردند. این شده بود یک داستانی، اصلا این شده بود یک روال برای پرداخت حقوقها. عرض کردم که از نظر مدیریتی هم که سیستم فاجعه بود. بعد که اعتصابات شروع شد دیدیم بزرگترین اختلاس تا آن موقع را، یعنی قبل از اختلاس در «چای دبش» را اینها هم انجام داده بودند و یک چیز عجیب این که از طرف تمام مدیران دولتی، مجلس، قوای قضایی و نهادهای امنیتی میکوشیدند کارگرها متوجه این اختلاس و فساد مالی نشوند که ما خودمان متوجه شدیم یعنی در نهایت میخواهم بگویم به عنوان کارگر، اوضاع ما بسیار خراب شده بود. هفتتپه برای استخدام نیرو یک عرفی داشت و بر اساس آن نیرو استخدام میکرد، چیزی به عنوان پیمانکار نداشت که مثلا آقای پیمانکار تو برای من نیرو بیاور. اینها پیمانکار را کردند تو پاچه هفتتپه.
تولید که عرض کردم، در سال ۹۳ که حدودا بین ۵۴ تا ۶۰ هزار تن بود، رسید به زیر ۱۰ هزار تن و خاصیتش چی بود در نهایت؟ هیچ، یک و نیم میلیارد دلار هم اختلاس کرده بودند. خُب، این بخش خصوصی کدام جنبهاش سودی داشت که آن همه حاشیه درست کردند؟! ما را زندان کردند، اخراج کردند و آن همه پروندهسازی، هیچ عایدی برای هیچکس نداشت بهجز خودشان؛ نه برای دولت، نه برای جامعه، نه برای تولید، نه برای کارگرها و نه برای هیچکس دیگر، فقط به نفع خودشان اختلاس کردند، همین.
سوال: آیا میشود بهلحاظ امنیت شغلی نسبت کارگران را به هم بگویید یعنی نسبت کارگران تمام وقت و آنها که بدون قرارداد یا قرارداد موقت هستند؟"
کسی که قرارداد موقت یک ماهه دارد یا قرارداد سه ماهه دارد، یعنی فقط سه ماه امنیت شغلی دارد. آمده بودند در هفتتپه قرارداد یک ماهه بسته بودند، یعنی کارگران یک ماه امنیت شغلی داشتند. یا ما کارگرانی داشتیم که کاملا رسمی بودند، یعنی رسمی دولتی شده بودند اینها را هیچکس نمیتواند تکان بدهد، هرگز اخراج نمیشوند و امنیت شغلیشان بسیار بالاست. بعد میرسد به کارگران قرارداد دولتی یعنی از رسمی دولتی میشود قرارداد دولتی. قراردادهای اینها یک سال به یک سال است. اینها یه پله میان پایینتر؛ باز یک امنیت شغلی مستحکمی دارند، درست است قراردادشان یک ساله است ولی چند سال که کار کردند، با اینکه شاید حتی رسما، رسمیشان نکرده باشند ولی شبیه رسمیها میشوند. از این سطح به پایین که دیگر میشود قرارداد کارگران موقت بهصورت سه ماهه و یک ماهه. این کارگر فقط سه ماه یا یک ماه امنیت شغلی دارد و اصلا بهشدت حال و هوای متزلزلی در درونش دارد. توجه دارید! ما به این قراردادهاست که میگوییم ابزار سرکوب کارگر. خود قرارداد را تبدیل میکنند به ابزار سرکوب کارگر. تازه در هفتتپه، بخش خصوصی به خیلی از بچهها فقط به صورت شفاهی گفته بود یه ماهه یا... اصلا قراردادی با کسی نبسته بود. طرف میگوید من آنجا کار میکنم، اسمم هم در آنجا هست، قراردادی با من نبستهاند؛ یعنی ببین قرارداد موقت سه ماهه، یک ماهه و شش ماهه رسما دلیلی جز کنترلگری و سرکوب کارگرها ندارد. هیچ توجیه دیگری برای آن نیست. آن هم در شرکتهای صنعتی که دوازده ماه در سال نیازمند کار همین کارگر است. یک سطح فاجعه دیگری هم وجود دارد: کارگران فصلی، وضع آن بیچارهها خیلی فاجعه است. مثلا در بخش خصوصی، یکی دو هزار کارگر میروند برای فصل برداشت. در بخش دولتی به اینها وعده استخدام نمیدادند اما در بخش خصوصی چه کار کرده بودند، به این فصلیها وعده استخدام میدادند که کارشان را قشنگ انجام بدهند و میگفتند از هر کدامتان راضی باشیم استخدام میشوید. اینها هم برای این قول استخدام از دل و جان کار میکردند. کار که تمام میشد، دیگر مدیر را نمیدیدند، به همین راحتی اخراج میشدند. این فریب، کارگران را خیلی اذیت میکرد. حالا ما چه کار کردیم؟ یکی از سختترین کارهایمان این بود؛ این تفکیک قراردادها یکی به دلیل سرکوب و کنترلگری است و دلیل دومش عدم اتحاد کارگران، یعنی خودِ سرکوب میشود دلیلی برای جلوگیری از متحد شدن کارگران. من خودم بهعنوان نماینده کارگری واقعا با این مواجه شدم، ساده نبود که نیروهای رسمی، قراردادی، نیروهای پیمانکار، قراردادیهای موقت و نیروهای فصلی را با هم متحد کنیم، یعنی یکی از چالشهای ما متحد کردن اینها بود. به آنها قول دادیم که آقا بیایید پای کار بیاستید، ما قول میدیم مبارزه کنیم تا قرارداد پیمانی را از بین ببریم و شما مثلا هزار و هفتصد هشتصد نفر تا دو هزار نفر هم قراردادی بشوید. این کار را کردیم، مثل بخش خصوصی نبودیم، قول میدیم شما که بیایید، شما هم تو اعتصاب شرکت کنید و وقتی خود ما که مثلا قرارداد رسمی بودیم به خواستههامان رسیدیم آنها را بیخیال شویم. نه اصلا اینجوری نبود یعنی میخواهم بگویم تفاوت در قراردادها دلیلش برای کنترلگری و سرکوب و دلیل دومش برای جلوگیری از متحد شدن کارگران است و هیچ دلیل دیگری ندارد.
سوال: آیا کارگران هفتتپه همه محلی هستند؟ آنها از چه قومیتهایی هستند؟
کارگران هفتتپه محلی نیستند. من در سال ۹۶ در مصاحبهای با روزنامه اعتماد گفته بودم که هفتتپه ماکت کوچکی از کل جامعه ایران است یعنی به نسبتهای اکثریت، اقلیت، کم یا زیاد، از تمام قومیتها در هفتتپه داریم. الان محلیها بیشتر شدهاند. عرب، بختیاری، لر، کرد و به تعداد خیلی کمتری ترک داریم. فارس هم کم داریم ولی خب گفتم بیشتر بومی منطقه یعنی عرب و لر هستند. از اقوام دیگر هم ما در هفتتپه داریم، عین خود جامعهی متکثر ایران.
سوال: وضعیت شغلی و مالی کارگران را قبل از جنگ دوازده روزه اسرائیل و آمریکا با ایران و بعد از آن و حالا بعد از سرکوب خیزش اخیر چطور توصیف میکنید؟ آیا در امرارمعاش کارگران چیزی تغییر کرده است؟
از نظر شغلی اوضاع کارگران بسیار فاجعهبار شده بهخصوص کارگران فصلی، کارگران پیمانی و کارگرانی که قرارداد موقت سه ماهه و شش ماهه داشتند. چرا؟ چون در این خرابی اقتصاد، بسیاری از بنگاههای اقتصادی، کارخانهها و شرکتها تعطیل و کارگران بیکار شدهاند و دولت هیچگونه اشتغالزایی نتوانست انجام بدهد و اوضاع شغلی همینجور خراب و خرابتر میشود. اصلا در سطح کارگری ما کارگران داغانیم. حتی دیگر رسیده به آن سرمایهدار، همه دارند دانه - دانه ورشکست میشوند.
ببینید هیچ جنگی اوضاع را خوب نمیکند، هر جنگی اتفاق بیفتد آسیب آن را فقط کارگران و فرودستان آن جامعه میبینند. همینجوری هم، در جامعه ایران اوضاع مالی و شغلی کارگران داغان بود، دیگر با این تحریمهای شدید، سرکوب ظالمانهی خود حاکمیت، سوء مدیریت شدید حاکمیت، جنگهایی که الان کشور را تهدید میکند، همه اینها موقعیتهای شغلی، درآمدزایی و کسبوکارها را به خطر انداخته و هزاران شغل و کسبوکار را نابود کرده است. روزبهروز به جمعیت بیکاران ایران اضافه میشود و اصلا اوضاع خوبی نیست. جمهوری اسلامی هم دیگر این نهایتش است، این نهایت کمالش است و بیشتر از این نمیتواند، این حدش است بیشتر از این نمیتواند، دیگر این تهاش است. مثلا بیاید وعده بدهد، قول بدهد که این کار را میکند؟ نه، نه، این تهاش است که بخواهد اوضاع را بهتر بکند، اقتصاد را شکوفا بکند. این دیگر نهایت جمهوری اسلامی است. اگر کسی امید بسته است که مثلا نظام حاکم بخواهد چیزی را عوض بکند یا تکان بدهد، همچین چیزی نیست. یا مثلا گروه دیگری امید بستهاند به کشورهای امپریالیستی مثل استعمارگر آمریکا و انگلیس و اسرائیل که اینها بیایند ما را نجات بدهند. آنها گروهی هستند که نمیخواهم کلمه نادان را به کار ببرم، گروهی هستند که یا عامدانه دارند به مردم رویافروشی میکنند یا اسیر رویافروشان شدهاند. خارج از این نیست.
سوال: در مقابل آنچه سرمایهدار و دولت انجام میدهد، کارگران چه ارگانی برای بحث و تصمیم گیری، برای سازماندهی و عکسالعمل دارند؟
هیچ ارگانی ندارند. ما هرچه تلاش کردیم که در هفتتپه یک شورای قدرتمند تشکیل بدهیم، حتی از دل هفتتپه بتوانیم خیلی چیزها را برای تمام کارگران ایران فریاد بزنیم یا مثلا صدای آنها را نمایندگی بکنیم. همین را هم داغان کردند. سندیکاهایی مثل سندیکای هفتتپه، سندیکای واحد [شرکت واحد اتوبوسرانی] بود که آنها را تا توانستند سرکوب کردند، ضعیف کردند و نیروهایشان را زندانی کردند. ما نهاد و ارگانی نداریم که بخواهد سازماندهی بکند یا مثلا در آن ما به بحث و گفتگو بشینیم. یا بخواهد صدای متحد و مستقل تمام کارگران ایران باشد و آن را نمایندگی بکند. نداریم، زیرا اجازه ندادند. میدانید چرا؟ چون بیشترین جمعیت ایران را کارگران تشکیل میدهند. ما اگر چنین چیزی داشتیم، خیلی راحت بدون خونریزی به خیلی از خواستههامان میرسیدیم .من در نهایت خواهم گفت آیا میشود بدون جنگ، آیا میشود بدون خونریزی، آیا میشود بدون خشونت، آدمها به مطالباتشان برسند؟ بله! بله! ما میگوییم میتوانیم. ما یک ابزار داریم که از انرژی هستهای نیرویش قویتر است. چه ابزاری؟ نیروی کارمان، اعتصاب میکنیم، نیروی کار را از کارفرماهای دولتی و خصوصی سرمایهداران میگیریم. چه کار میخواهند بکنند؟ فرض کنید، فرض کنید که پنجاه میلیون مزدبگیر، من کلمه مزدبگیر را به کار میبرم، مثلا معلمان، کارکنان، کارمندان و کارگران، سندیکاها و شوراهای مستقل خودمان را داشتیم و با هم متحد میشدیم و دست به اعتصاب میزدیم، نمیآمدیم تو خیابان که بخواهند بکشندمان. اعتصاب؛ کار تعطیل؛ چه کار میخواستند بکنند؟ بدون خشونت واقعا زمینگیرشان میکردیم. ولی الان ما چنین تشکلی در ایران نداریم. ممکن است یکی بگوید که خانه کارگر را داریم. خانه کارگر که مطلقا نماینده کارگران ایران نیست. آن یک نهاد دولتی است، یک نهاد امنیتی است، اصلا کاملا ضد کارگر است، اسم کسی را که نماینده کارگران هفتتپه است نمیآورد. جرأت ندارد. اصلا مسئول سرکوب ما است، توجه دارید؟ حرف ما همین بود، اصلا چرا ما داد میزدیم که ما باید شوراهای مستقل خودمان را داشته باشیم؟ باور کنید ما اگر تشکلاتمان را داشتیم اثبات میکردم که با گرفتن فقط نیروی کار (ما بر ابزار تولید مالکیتی نداریم، بر تنها چیزی که مالکیت داریم نیروی کارمان است) توجه دارید؟ ما نیروی کار را بگیریم و از آنجایی که از نود میلیون ایرانی هفتاد درصدش، هشتاد درصدش، مزد بگیر است یعنی کارگراند، کارکنان هستند از کارگران بگیر تا معلمان و خیلیهای دیگر که مزد میگیرند. ما در چنین شرایطی که این همه جمهوری اسلامی ما را تحت فشار قرار داده و ظلم میکند و یا بهلحاظ اقتصادی فشار آورده، فرض کنید کار را تعطیل کنیم؛ صنایع بزرگ پتروشیمی، شرکتهای نفت، صنایع نیشکر، صنایع فولاد و کارگران تمام شهرداریهای ایران، ترابریها... مثلا فقط یک هفته همه با هم کار را تعطیل کنند؛ باور کنید به هر خواستهای میرسیم. اما نه، ما سازمانی نداریم آن که شما منظورتان است.
سوال: اجازه بدهید کمی برگردیم به عقب: لطفا توضیح بدهید که کارگران هفتتپه، چطور و با چه مطالباتی مبارزاتشان را شروع کردهاند؟
من نمیدانم چقدر میخواهیم برگردیم به عقب. ولی مطالبات بر سر پرداخت نشدن حقوقها شروع شد، در دهه هشتاد که منجر به تاسیس سندیکا شد. یعنی در دهه هشتاد که اگر یادتان باشد، واردات بیرویه شکر منجر به نابودی طرح نیشکر هفتتپه و کارون شد با این که این دو شرکت در اوج تولید خودشان بودند، مافیای شکر شکل گرفت، مافیایی که شکر وارد میکرد. آنجا حقوقها عقب افتاد و بعد بحث واگذاری در آن موقع صورت گرفت که جلویش را گرفتند تا رسید به دهه نود که دیگر هفتتپه واگذار شد و باز اعتراضات ما به خاطر معوقات حقوقمان شکل گرفت.
سوال: مبارزات کارگران هفتتپه اشکال مختلفی به خودش گرفته: از مبارزات فیالبداهه تا تشکیل سندیکا و شورا. میتوانید در مورد علل انتخاب این اشکال مبارزاتی برایمان توضیح بدهید؟
خیلی سوال خوبی است، هفتتپه دو دوره پرتنش، پرهیاهو و پرافتخار کارگری داشته. یکی در دهه هشتاد، یعنی نسل قبل از ما بود. یکی هم در دهه نود. در هر دو دوره کارگران در وسط اعتصاب به این نتیجه رسیدند که ما نیاز به تشکل مستقل داریم. در دهه هشتاد به تأسیس مجدد سندیکا ختم شد. چون هفتتپه از سال پنجاه و دو هم سندیکا داشت ولی سندیکای دولتی بود. سال پنجاه و نه که تمام سندیکاها و شوراها در ایران قلعوقمع شدند، بسته شدند تا سال هشتاد و هفت که در دل اعتصابات، کارگران به این نتیجه رسیدند که ما تشکل مستقل میخواهیم و سندیکا تشکیل شد. این کارگران بازنشسته شدند و بعد سال نود و شش که دوران ما شد، ما خیلی تلاش کردیم، باز از دل اعتصابات به این نتیجه رسیدیم که شورای اسلامی که حکومت کرده تو پاچه کارگران، به هیچ عنوان آن شورایی نیست که بتواند مطالبات کارگران را نمایندگی کرده و اعتراضات و اعتصابات کارگران را همآهنگ و سازماندهی کند. ما به جریان بزرگتری از سندیکا رسیدیم. حالا نمیخواهم توضیح بدهم که چرا ما برای سندیکا رایگیری نکردیم و غیره که دلایلی داشت. ما رسیدیم به جریان مجمع کارگران هفتتپه، شورای مستقل کارگران هفتتپه که علاوه بر نمایندگی مطالبات کارگران در تمام قسمتها، بحث هماهنگی و سازماندهی را هم باید به عهده میگرفت. ما گفتیم نمایندگی کارگر فقط این نیست که بیایند بگویند کارگر چه مطالباتی دارد، نه. نمایندگان باید در زمان اعتصاب در صف اول اعتصابات بیاستند و هماهنگی کنند. میخواهم بگویم از دل دو دوره پرتنش، پرچالش و اعتصابات شکوهمند در هفتتپه، یکی در دهه هشتاد که از آن سندیکا درآمد و یکی در دهه نود، شورای مستقل کارگران هفتتپه درآمد که این نکته مهمی است. حالا شما این را بسط بدهید به کل ایران. ما هم میتوانیم از دل این اعتصابات و اعتراضات در خیابانها و شهرها پیوندها را برقرار کنیم و شوراهامان را تشکیل بدهیم و در داخل ایران مطالباتمان را پیگیری کنیم.
وقتی در جامعه کلمه مطالبه را به کار میبری به تو میگویند اصلاحطلب، در صورتی که ما وقتی میگوییم مطالبه، دقیقا با آن راجعبه اساسیترین نیازهای انسانها در طبقه فرودست داریم صحبت میکنیم. ما اینها را میخواهیم مطالبهگری کنیم تا برسد به نظام مطلوب سیاسیمان، آن هم یک مطالبه است.
سوال: طی مبارزات هفتتپه شما با کارگران کارخانههای دیگر در منطقه، بهخصوص فولاد اهواز همکاریهایی داشتهاید. در این همکاریها، چه نقاط قوت و چه موانعی وجود داشته است؟
اعتصابات ما همزمان شده بود با فولادیها. این همزمانی باعث پیوندها و ارتباطات ما و آنها شد. وقتی آنها دیدند ما شورا تشکیل دادهایم، آنها هم شورا تشکیل دادند. بعد خودبهخود صدایمان یکی شده بود. این دو نیرو به همدیگر نزدیک شد و این نیرو به یک نیروی بسیار قوی تبدیل شد و به همدیگر کمک کردیم که خیلی سریعتر به خواستهامان برسیم. کمک کردیم که طرف مقابل از کارفرمای دولتی تا خود دولت، چون دیگر دعوای ما و فولادیها با دولت بود و دولت کوتاه نمیآمد. هُلاش دادیم عقب. این پیوند باعث شده بود که ما خیلی چیزها از همدیگر یاد بگیریم، همدیگر را تکمیل کنیم. آنها شورای ما را دیدند و بعد گفتگوها... در اعتصابات همدیگر را صدا میزدیم، از همدیگر حمایت میکردیم و این همزمانی و همگامی و همراهی مردم که همگامی و همراهی ما را دیده بودند باعث میشد که هر دوتا را صدا بزنند. اینها باعث شده بود که خیلی سریعتر به خیلی از مطالبات خود برسیم و قدرتمان را افزایش داده بود.
سوال: در این سالها، صاحبکار و ارگانهایی که از او دفاع میکردند، به اشکال مختلف علیه کارگران دست به عمل زدهاند. طی آن از جمله خود شما و عدهای دیگر از کارگران دستگیر شدهاید. حتی وکیل کارگران هفتتپه، خانم فرزانه زیلابی بارها به دادگاه احضار، تحت پیگرد قضایی قرار گرفته و حتی به اتهام واهی «تبلیغ علیه نظام» و «اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی» محکوم شده است. میتوانید درباره این برخوردها توضیحی بدهید؟ به چه بهانههایی دولت به این شکل بیحدوحصر از کارفرما دفاع کرده است؟
خیلیها میگویند جمهوری اسلامی، جمهوری سوسیال اسلامیست، اصلا اینجوری نیست، اصل ۱۴۴ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، نیولیبرالیسم بودن این نظام را واضح توضیح داده است. شکل اقتصادی این نظام را به صورت لیبرالی و سرمایهداری، کامل تبیین کرده. توجه دارید؟ یعنی خود دولت پشت این قضیه است. دولت جدا از بخش خصوصی و سرمایهداران نیست. مثلا میگویند کارگر، کارفرما و دولت، اصلا این قضیه درست نیست. این مثلث غلط است. دوتا بیشتر وجود ندارد، کارگر و کارفرما. کارفرما کیست؟ دولت کارفرمای بزرگ است. کارفرمای بزرگ حامی اصلی بخش خصوصیست، تمام شد. به هر بهانهای دولت ما را سرکوب میکند. مثلا ما فریاد میزدیم دارند اختلاس میکنند. سادهترین اتهام علیه ما، تبلیغ علیه نظام بود؛ میگفتیم اختلاس شده، میگفتند اینها میخواهند نظام را فاسد جلوه بدهند؛ به هر بهانهای وکیل ما را تحت فشار قرار میدادند. حدود سیصد پرونده قضایی فقط برای کارگران هفتتپه درست کردند. من به تنهایی نزدیک سیزده، چهارده پرونده داشتم. وقتی میگویم سیصد پرونده، چهارده عدد آن مال بنده است، آقای عباسی مثلا ده عدد، آقای بهمنی مثلا هشت، نه عدد پرونده... خب چرا این همه پرونده را علیه من درست میکردند، تجمیعاش هم نمیکردند، جدا، جدا. چرا باید منِ نمایندهی کارگر، همیشه درگیر پلههای دادگاه باشم؟ خب، چرا این کار را میکنند؟ چون دولت خودش کارفرمای بزرگ است. یعنی اولین کسی که از سرکوب مزدی ما، سرکوب تشکلات کارگری و سرکوب اعتصابات کارگری نفع میبرد، خود دولت است. اصلا بحث سرکوب کارگر، برای دولت یک بحث اقتصادی است. چرا نمیگذارند تشکلات کارگری پا بگیرد؟ چرا آمده شوراهای اسلامی را به راه انداخته و میگوید اگر شما کارگرها نمایندگی میخواهید، شورا میخواهید، شوراهایی که من میگویم را بپذیرید. چرا دولت این را به زور کرده تو پاچه ما؟ چون خودش کارفرمای بزرگ است، خودش حامی اصلی بخش خصوصی است. چون دولت خودش با زد و بند، و با یک قرارداد غیرقانونی، هفتتپه را به بخش خصوصی داده بود. باید از آن حمایت بکند و باید کارگر را سرکوب بکند. چون خودش نفع میبرد. نمیدانم منظورم را رساندم؟ یعنی دیگر از این واضحتر وجود ندارد. حتی علیه وکیل ما پرونده درست میکردند تا از ما حمایت نکند. در پرونده من حدود ده دوازده تا آدم بود که اصلا کارگر هفتتپه نبودند. آنها از هفتتپه حمایت کرده بودند. برای آنها هم پرونده درست کرده بودند. چرا قوه قضایی و کلا حاکمیت این همه برای حامیان کارگری و جریان کارگری پرونده درست میکند و آنها را سرکوب میکند؟ زیرا خودش کارفرمای اصلی و حامی اصلی بخش خصوصیست، بههمیندلیل.
سوال: اگر تهاجمی از سوی آمریکا به ایران بشود، به نظر شما کارگران و اهالی هفتتپه چه عکسالعملی خواهند داشت؟
من تقریبا ۶-۷ سالی است که هفتتپه نیستم ولی الان در تمام ایران بین مردم راه میروم. مردم واقعا از دست حاکمیت و جمهوری اسلامی خسته شدهاند، میگویند هیچ راهی هم نیست ولی من میگویم هست. متشکل بشویم و نیروی کار را از حکومت بگیریم. این را هنوز امتحان نکردهایم. میگویند تمام راهها را رفتیم. ولی این یکی را نرفتهایم: بدون خونریزی، بدون خشونت. توجه دارید؟
ولی خب اوضاع کشور یک جوری است که مردم اینقدر به تنگ آمدهاند، یک: از شرایط اقتصادی. دو: از ظلمهای بیدلیل جمهوری اسلامی بر این مردم سر بحث حجاب، سر مسائل عقیدتی، سر خیلی موضوعات بیربط دیگری که به این مردم دارد فشار میاورد و متاسفانه گروههایی هم هستند که خیلی به مردم رویا فروشی کردهاند. خیلی از مردم میگویند بابا بگذار آمریکا و اسرائیل بزنند، دیگر رنگی از سیاهی بالاتر نیست. به درست و غلط آن کاری ندارم. من دارم جامعه را نشان میدهم، جامعه را میگویم. مردم تردید در دلشان هست؛ اضطراب هست که اگر جنگ بشود چه پیش میآید؛ اگر جنگ نشود چه میشود. میدانید که جامعه جنگزده چه اوضایی خواهد داشت و همزمان اگر جنگ نشود، یعنی تداوام جمهوری اسلامی. یعنی مردم در یک تناقض خیلی عجیب غریب گیر کردهاند، بین جنگ یا بودن جمهوری اسلامی. من میگویم راه سومی هم هست: متشکل بشویم و این نیروی کار را بگیریم. اگر نتیجه نداد بعد هر کس خواست حمله بکند و هر کس راه دیگری را خواست امتحان بکند.
در این خیزش همه بودند. هیچ حامی داخلیای نداریم یا گروهی که بگوید مثلا دارم ساپورت میکنم و رهبری میکنم. شما این حرفها را باور نکنید. این خیزش کاملا مردمی بود. از دل مردم صورت گرفت، این خیزش از دل مردم سر کشید تا به هجدهام و نوزدهام دی رسید. بعد دیگرانی آمدن خود را قاطی کردند و خود را رهبر کردند، بعد هم زدند زیرش و گفتند ما مسئولیتی نداریم. برای خودشان فراخوان دادند، حتی فراخوان خودشان را هم گردن نگرفتند.
مردم به تنگ آمدهاند. خیلی از شعارها سلبی بود. این را هم بگویم که ممکن است یک جمعیتی بیاید تو خیابان و یک شعاری بدهد که من خوشم نمیآید، من میدانم آن شعار سلبی است من کاری به آن شعاری که از دهانشان درمیآید ندارم، من به آن رنجی که باعث شده آن جوان بیاید تو خیابان کار دارم. توجه دارید؟ این خیزش کاملا مردمی بود و اگر کسی میگوید ما رهبری کردیم، دروغ است. مردم خودجوش آمدند و بعد از این که این جریان خودجوش شکل گرفت خیلیها خودشان را اضافه کردند و اگر میگویند از جایی مردم ساپورت میشدند یا مثلا اداره میشدند، درست نیست. این مردم تنهاتر از همیشه هستند و جز خودشان هیچکس دیگری را ندارند و به خاطر همین میگویم نیرویی در همین مردم وجود دارد که اگر آن را از کارفرمای بزرگ یعنی دولت بگیرند به راحتی فلج میشود و مجبور میشود تن بدهد به خواستهای مردم.
از شما به خاطر وقتی که در اختیارمان قرار دادید بسیار سپاسگزارم!
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: مقالات

به مناسبت درگذشت یکی از رهبران برجستهی بومیان آیمارا در بولیوی:
- توضیحات
- نوشته شده توسط Administrator
- دسته: مقالات
چه کسی پابهپای جمهوری اسلامی مسئول قتلعام اخیر است؟

نظم خونین جمهوری اسلامی بار دیگر بر کشور سایه افکند و سوگ عظیمی بر دل مردم ما نشاند.
خیزشی که میرفت، بالنده، تا نظم منحوس حاکم را بر هم زند، که روز به روز قدمهای مصممتر و موثرتری برمیداشت، که راههای عملی مبارزه با سرکوبگران رژیم را هر روز بیشتر تجربه کرده و میآموخت، بازیچهی دست فرصتطلبان قدرتطلبی قرار گرفت که از حاکمیتی که با آن در میافتند هیچ درکی نداشتند. آنها کودکانه تصور میکردند با یک فراخوان به راهپیمایی و حضور مردم میتوان این موجود مخوف را که ۴۷ سال است از خون زحمتکشان ما تغذیه میکند، که در جنگها و میادین گوناگون خاورمیانه آبدیده شده است، با یک دعوت ساده به رفتن، میدان را خالی کرده و قدرت سیاسی را به سلطنت بازمیگرداند.
آری، این سلطنتطلبان و همدستان خارجیاش بودند که بیتدبیر و خوشخیالانه از استیصال بخشی از مردم سود برده و زودهنگام و ناپخته مسیر خیزش را به سلاخی مزدوران رژیم رهنمون گشتند.
آنان با فریبِ "پشتتان هستیم" و اینکه "دهها هزار پاسدار و بسیجی هماکنون در پلتفرم شاهزاده ثبتنام کرده و آمادهاند به انقلاب بپیوندند"، اینکه "نگران نباشید، ترامپ هوایتان را دارد"، از هزاران کیلومتری ایران، از دل آمریکا و انگلستان فراخوان "لِنگش کن" سر داده و مردم را به وعدهگاهی خونین فرستادند.
آنان نه تنها با درخواست رسمی پشتیبانی از آمریکا به رژیم اجازه دادند بر احساسات ملی گرایانه مردم تکیه کرده و همه معترضین را "جاسوس" و "تروریست" بنامد، بلکه با فراخوان حضور در روزی معین و ساعتی معین، تمام ابتکار جنبش را از او گرفته و به قاتلان رژیم اجازه دادند از قبل به تدارک این مصاف نابرابر نشسته و مسلسلها و توشکاهای خود را برای کشتار فجیع مستقر سازند.
آری، این کشتار به دست رژیم سرمایهداری جمهوری اسلامی و نیروهای رنگارنگ سرکوب او انجام گرفت و این لکهی جنایت ننگین تا ابد بر پیشانی رژیم باقی میماند اما مسئولیتش بهخصوص برعهده رضا پهلوی است که فدا شدن جان دهها هزار نفر و زخمی و زندانی شدن صدها هزار دیگر را نردبان قدرتطلبی خود کرد.
جنبش انقلابی کشور ما با فراخوان ایشان زاده نشده است. این مبارزهای طبقاتی است که از بدو به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی آغاز گشته و لحظههای اوج خود را داشته است؛ با قهرمانانی که هر بار به خاک میافتادند، آنان که اعدام شدند و دیگرانی که زندانهای رژیم را پُر میکردند. در هر مرحله، جنبش درسهای تازهای در برخورد با ضدانقلاب میآموخت و در نقطهی اوج بعدی آنها را به کار میگرفت. آنچه در ایران تحسینبرانگیز است، دقیقاً تداوم این مبارزه است که هر بار با فواصلی کوتاهتر اوج میگرفت. در این مصاف دائمی است که تودهها امر مبارزه را سینه به سینه میآموزند، بزرگترها به کوچکترها راه و چاه را نشان میدهند، اصول سازماندهی انقلابی را تجربه میکنند…
خارجنشینان سلطنتطلب نمیفهمند فقط کسانی که مناسبات خاص جمهوری اسلامی را و مبارزات متناظر با آن را ۴۷ سال است تجربه کردهاند، مفصلبندیها و وساطتهای این مناسبات را در زندگی روزمره خود، در تولید و بازتولید آن میشناسند که با آنها درافتادهاند، در شرایطی قرار دارند که محتوای طبقاتی آن را درک کرده و در نتیجه روالهای دقیق درگیر شدن با عوامل و کارگزاران آن را دریابند و در هر عرصه، تاکتیکهای مناسب را به کار برند. این امر در ابعاد وسیع خود، عنصری مادی و پراتیک است و نه نظری که بشود با احکام کلی و از بیرون برایشان حکم صادر کرد.
زحمتکشان ما مدتهاست که سرکوب و قساوت جمهوری اسلامی را با گوشت و پوست خود تجربه کردهاند. از جنبش ۱۳۹۶ (۲۰۱۶) و پس از آن، بهخصوص کشتار آبانماه ۱۳۹۸ (۲۰۱۸) که چشمهای از مسلسلهای سنگین پاسداران را چشیده بودند و سپس جنبش مهسا، باز به ما قدرت سرکوب رژیم را یادآوری کرده بود.
جنبشی که ۱۰ روز بود بنابر منطق خود، زمانبندی خود، ویژگیهای محلی و صنفی خود، از شورش گرسنگی آغاز کرده و مسیر خود را بهمرور پیدا کرده و بالا میگرفت، مسیری که بنابر شواهد میدیدیم چطور بالنده و اوجگیرنده است و حتی در برخی از نقاط کشور به اعمال خشونت انقلابی کشیده شده بود، با موجسواری سلطنتطلبان بهنحوی شتابزده و فکرنشده از مسیر سیاسی مبارزه طبقاتی که در حال طی شدن بود فاصله گرفت و به میدان جنگی زودرس، ناپخته و نهایی کشیده شد که مسلخگاه تودهها گشت.
شاهپرستان که مملکت را ارث پدری خود میدانند و صبح تا شب در شعارها و رسانههای خود از "پسگرفتن" دم میزنند، از هفتهی دومِ برآمد جنبش تلاش کردند مثل همیشه به موجسواری بر امواج آن پرداخته و از آن برای خود و متحدینشان سهمی بگیرند و به قول معروف روغن ریخته را خرج امامزاده کنند. جایی که تودهها بیش از یک هفته بود در اعتصاب بهسر برده و در خیابانها سرازیر بودند، ایشان هم فراخوان به سرازیر شدن دادند! رسانههای جیرهخوار هم این آلترناتیو "آزادی" را تا جایی که میتوانستند باد کردند. فقط این بار شرایط خاص و غیرقابلتصور سرکوب و خفقان در ایران که رهبران مدنی، ملی، صنفی… را یا به قتل رسانده یا در زندانهای امنیتی خود قفل کرده، مانع از تکوین آزاد مباحث سیاسی مبارزه طبقات گشته و نوعی استیصال در بخشی از مردم ایجاد کرد و این خلأء باعث شد تا به این امامزاده دروغین دخیل ببندند.
متأسفانه بسیاری از رهبران میدانی جنبش، جنبشی که حداقل ۸ سال است از همه جناحهای رژیم گذر کرده و ما لحظهی دیگری از آن را تجربه میکردیم، در زندانهای رژیم به سر میبرند و آزادی آنها میتوانست موجبات ایفای نقش لازم آنها را، چه مثبت و چه منفی، در شرایط کنونی فراهم آورد. این خود به شرطی برای انکشاف مبارزهی طبقاتی تبدیل گشته بود.
اما آنچه شاهپرستان بهخصوص میخواستند، ربطی به پیشرفت انقلاب نداشت، آنها صرفاً حضور انبوه مردم در خیابان و ثبت تصویری آن را طلب میکردند و تا جایی که زورشان میرسید تلاش داشتند هیچگونه خشونتی علیه نظام انجام نشود تا به قول خودشان وارد یک "گذار سامانمند" شویم؛ آنها خوب میدانستند که به سادگی ممکن بود این خشونت انقلابی تودهها جهت خود را بعد از ج.ا به سوی آنها و نیروهای خارجی حامیشان بچرخاند. برای آنها اهداف مادی و واقعی جنبش چندان مطرح نبوده و نیست که مثلاً در همین هفتهی اول چند مسجد، حوزهی علمیه، دفترامام جمعه، مرکز مالیاتی، مرکز رادیو تلویزیونی و پخش اخبار رژیم، بانک، مرکز امنیتی و انتظامی نظام، پایگاه بسیج، پادگان ارتش، فرمانداری و پاسگاه، نفربر انتظامی، فروشگاه زنجیرهای سپاه حتی مرکز آتشنشانی... به آتش کشیده شده و احیاناً به تسخیر درآمده است بلکه این بود (و این را مصراً کادرهای رسانهای و تاکتیسینهای "تیم" او تکرار میکردند) که "کاربران" هزاران عکس و ویدئوی تبلیغی حاوی باندرول و چهره بچهی شاه برای رسانههای جیرهخوار او و البته آمریکا و اسرائیل و... بفرستند تا آنها با کمی انگولک دیجیتال آن را به خورد ترامپ داده و او را قانع سازند که این شازدهی لوس و عاجز، تنها رهبر ملی بوده و باید او را بهرسمیت بشناسد و بدین ترتیب "رهبری انقلاب ثبت شود".
فکر و ذکر این حضرات بیش از آنکه مبارزه با جمهوری اسلامی باشد، یک گذار مسالمتآمیز و حفظ دمودستگاه سرکوب و اداری کشور است تا با یک جابجایی ساده در رأس قدرت، کَلَک ماجرا را بکَنند. باید دید که چطور استراتژهای شازده میگویند مبادا پادگانی به دست مردم بیفتد "برای اینکه جمع کردن چندین هزار تفنگ از دست مردمْ کار سادهای نیست!". بماند که ظاهراً در همین ده روزه در بابل، کلانتری ۱۲ و ۱۳ بهدست مردم افتاده و ۵۰۰ تفنگ مصادره شده بود.
اینها قبل از آنکه مصاف بالا بگیرد، در نخ متوقف کردن آن و کنار آمدن با دستگاه سرکوب ج ا. بودند، کما اینکه "رهبر تثبیتشده انقلاب" چپ و راست برای نیروهای مسلح، پاسداران، بسیج و ارتش پیامهای "فدایت شَوم" میفرستاد.
نتیجه این نوع فعالیتهای حضرات صرفاً این شد که این "ثبت رهبری انقلاب" با رهنمودِ حضور در دو تاریخ معین، سر ساعت معین، در همه شهرها، مردم را به مسلخگاه فرستاد و هنوز با نتیجه وحشتناک آن فرسنگها فاصله داریم. این نیمدریچهای که گشوده شد و اجساد فراوانِ جوانانمان از آن هویدا گشت، صرفاً بخشی از واقعیت فجیعی است که مسئولیتش به کارنامه درخشان خاندان پهلوی اضافه میشود.
از طرف دیگر سایه نحس او بر امواج انقلابْ در دیگران تردید و تعلل ایجاد کرد. چه چیز طبیعیتر از آنکه مردمی که مدام در مبارزات صنفی و معیشتی خود با رژیم و نهادهای آن درگیر بودند، در زمان جنگ ۱۲ روزه، متین و آرام نخواستند فریاد اعتراضشان با زوزههای فانتومها و غوغای بمبهای اسرائیلی درهمآمیزد و به فراخوانهای آنها پاسخ ندادند.
این رهنمود بچهی شاه مهلکترین ضربهای بود که ممکن بود بتوان در این مرحله حساس بالندگی جنبش به آن وارد کرد. دستگاه رسانهای رژیم هم شعارهای آنان را برجسته کرد تا هم صدای بقیه را بپوشاند و هم اثبات کرده باشد که "ببینید مخالفین ما همین اجنبیها و جاسوسها هستند" و به این ترتیب کل جنبش اعتراضی را "تروریست" نامیده، بیاعتبار ساخته و شرایط نابودیاش را فراهم سازد.
امروز هم آنها وقیحانه، انگارنهانگار که دهها هزار کشته و صدها هزار زخمی و زندانی به جای مانده، تقصیر را به گردن ترامپ میاندازند که "به قول خود وفا نکرد"؛ اما مردمِ جانبرکف باید آماده باشند "تا زمانی که وقتش رسید" - بخوان در حمله آتی آمریکا و اسرائیل – "دوباره خیابانها را تسخیر کنند و نهادهای قدرت را به دست گیرند". البته استراتژ اعظم که خیلی از آنچه پیش آمده ناراحت است، تازه یادش افتاده که این نوع فعالیتها الزامات تاکتیکی و تدارکاتی هم دارد! او این بار فراموش نمیکند اضافه کند "این بار مردم در خیابانها باریکاد بسازند!"[1]
این حضرات آنقدر از مبارزه انقلابی دورند و در هپروت بهسر میبرند که حتی از دادن فراخوان اعتصاب به کارگران نفت ابایی نداشتند بدون آنکه کوچکترین اطلاعی از الزامات ابتدایی تدارک یک اعتصاب داشته باشند. اینها خوشخیالان قصرنشینی هستند که میخواهند ایران را دوباره از طریق یک دخالت خارجی به سلطنت استبدادی برگردانده و به دست کمپانیهای بزرگ نفتی غرب بدهند تا سهم حقیرانهی خود را بهعنوان حکومت آتی از آنها گدایی کنند.
حبیب ساعی
۲۰ ژانویه ۲۰۲۶
[1] نگاه کنید به رهنمودهای آقای علیحسین قاضیزاده که به قول خودشان مسئول رسانهای تیم شازده هستند و رهنمودهای انقلابی میدهند.




