(روزنامه نگار كانادايى و فعال در مبارزه با نوليبراليسم)
ترجمه از سوئدى: بيتا منصورى

يادداشت:
مقالهء حاضر نكات نو و بسيار ارزنده اى را در تحليل استراتژى و عملكرد سرمايه دارى نوليبرال مطرح مىكند، چنانكه حاوى نظراتى دربارهء بازار و خشونت و ماهيت سرمايه دارى ست كه قابل بحث و نقد است.
انديشه و پيكار

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

«درمقابل چشمان پروردگار، زمين به تباهى هر چه بيشتر كشيده شد و خشونت افزونى گرفت. خداوند ناظر تباهى گشت، زيرا كه تمامى اعمال آدميان بر روى زمين جز فساد و تباهى نبود. او به نوح چنين گفت: "من تصميم گرفته ام كه تمامى انسانها را نابود كنم ، زيرا كه آنها اين كره خاكى را از اعمال خشونت آميز خويش لبريز نموده اند. من بر آنم كه هم زمين و هم آدميان ساكن بر آن را از صحنه هستى نابود سازم.» (تورات، سِفر پيدايش، باب ششم آيه ۱۱ تا ۱۳)

من جامر پرى Jamr Perry را سپتامبر ۲۰۰۶ در اردوگاه بزرگ صليب سرخ كه در باتون روژ Baton Rouge، مركز ايالت لوئيزيانا، بر پا گرديده بود ملاقات كردم. امدادگران (scientolog) جوان جمعيتهاى خيريه مذهبى به تقسيم غذا مشغول بودند و جمار در صف غذا منتظر بود تا جيره غذايى اش را در بشقابش بريزند. من هم چون كارت خبرنگارى نداشتم به خاطر صحبت كردن با پناهجويان سيل زده سرزنش شده بودم. وحالا من، يك سفيد پوست كانادايى، بايد تلاش مى كردم تا خود را در بين جمعيت سياهپوستان آمريكايى (آفرو امريكان هاى) ساكن ايالتهاى جنوبى مخفى كنم. من در صف پشت سر جامر ايستادم و از او خواستم تا مثل دو دوست كه از قديم همديگر مى شناسند با من صحبت كند و او هم دوستانه پذيرفت.
پرى كه متولد و اهل نيو اورلئان است، از يك هفته پيش اين شهر سيل زده را ترك كرده بود. او بنظر ۱۷ ساله ميرسيد اما گفت كه ۲۳ سال دارد. او و خانواده اش مدت زيادى منتظر اتوبوس هاى ويژه تخليه سيل زدگان مانده بودند اما وقتى كه اتوبوسها نيامدند آنها خود در گرماى سوزان براه افتادند. سرانجام توانسته بودند خود را به اردوگاه صليب سرخ برسانند، يك سالن بزرگ اجتماعات كه معمولا در آن نمايشگاههاى دارويى برگزار مى كنند يا مسابقات ورزشى ترتيب مى دهند و حالا پر شده بود از ۲۰۰۰ تختخواب، و جمعيت انبوهى از مردمان خسته و پرخاشگر و سربازان گشتى گارد ملى كه تازه از عراق برگشته بودند و به آسانى از كوره در ميرفتند.
خبرى كه امروز در اين محل پخش شد اين بود كه ريچارد بيكر Richard Baker، نماينده شناخته شده جمهوريخواه كنگره از همين شهر، به يك گروه از دلالان خبرى گفته بود: "سرانجام توانستيم از شر خانه هاى اجاره اى در نيو اورلئان خلاص شويم. كارى كه ما خود نتوانستيم انجام دهيم خدا براى مان انجام داد".
جوزف كانيزارو Joseph Canizaro، ثروتمند و بساز وبفروش معروف شهر، نيز چندى پيش سخنانى مشابه گفته بود: «موقعيت ايجاد شده در شهر بعد از سيل براى ما به مثابه برگ نانوشته اى است و ما ميتوانيم از نو شروع كنيم، فرصت جديدى است براى قاپيدن».
تمام هفته گذشته كميته قانونگذارى لوئيزيانا در باتون روژ از دلالان ساختمانى سابق كمك گرفته است تا تسهيلات زير را ممكن سازد: ماليات كمتر، قوانين كنترل كننده سهلتر، نيروى كار ارزانتر و يك "شهر اندكى نا امن تر" كه در عمل يعنى با خاك يكسان كردن خانه هاى اجاره اى براى ساختن املاك قابل فروش. پرگويى مداوم در باره "نوسازى" و "برگهاى نانوشته" براى آن بود كه مردم تل خرابه هاى شنى باقيمانده از سيل، خطر نَشتِ مواد شييمائى و بقاياى اجساد انسانى را كه تنها در چند كيلومترى بزرگراه قرار داشتند به فراموشى سپارند.
جامر پرى كه نمى توانست اظهار نظر بيكر را لحظه اى فراموش كند گفت: "من اصلا نميتوانم اين حرفها را بعنوان پاكسازى شهر قبول كنم. تنها چيزى كه ميدانم اينست كه تعداد زيادى از ساكنان شهر زندگى خويش را از دست داده اند. انسانهائى كه نمى بايست بميرند."
جمار با صدائى بسيار آرام صحبت مى كرد، اما مرد مسنى كه كمى جلوتراز او در صف غذا ايستاده بود حرفهاى او را در هوا قاپيده و بطرف او برگشت و گفت : "در باتون روژ چه ميگذرد و آنها به چه كارى مشغولند؟ اين فاجعه است نه فرصت مناسب، اين تراژدى است. آيا آنها كورند يا چيزديگرى؟"
مادرى كه دو كودكش را با خود داشت وارد صحبت شد و گفت: "نه آنها كور نيستد، آنها شرورند و خوب هم مى بينند".

يكى از كسانى كه سيل نيو اورلئان را همچون يك فرصت ارزيابى كرد ميلتون فريدمن Milton Friedman تئوريسين و پيشواى نظريهء سرمايه دارى بى بند و بار و حركت افراطى آزاد سرمايه در سطح جهانى بود. وى كه طرفدارانش او را "عمو ميلتى" مى ناميدند، در هنگام فاجعه ۹۳ سال داشت و بسيار بيمار بود، اما آنقدر زنده ماند كه مقاله بحث برانگيزى بنويسد كه سه ماه بعد از شكسته شدن آبگيرهاى اطراف شهر، در روزنامه وال استريت به چاپ رسيد. در اين مقاله فريدمن چنين نوشت: "بيشتر مدارس نيو اورلئان به مخروبه تبديل شده، همين طور خانه هاى بچه مدرسه ايها. كودكان اين مدارس در سراسر كشور پراكنده گشته اند. اين غم انگيزاست. اما اين فرصتى است براى رفرم نظام آموزشى". ايدهء «راديكال» فريدمن را ميتوان چنين توضيح داد كه در عوضِ خرجِ بخشى از ميلياردها دلار بودجه در نظر گرفته شده براى باز سازى و بهسازى مدارس معمولى و دولتى در مناطق سيل زده نيو اورلئان، بايستى به خانواده هاى سيل زده "چك هايى" داده شود تا آنها بتوانند در موسسات خصوصى آموزشى خرج تحصيل فرزندان خود را بپردازند، بدين ترتيب هزينه آموزش ازصندوق دولت به صندوق موسسات آموزشى انتفاعى كه سودهاى كلانى در بيلان سالانه خود نشان ميدادند جارى شود. فريدمن در مقاله خود مى نويسد: " نكته مهم اين است كه اين تغيير همه جانبه نبايستى در حد يك راه حل موقتى باقى بماند بلكه بايستى به يك اصلاح دائمى در سيستم آموزشى تبديل شود."
شبكه اى از انديشه پردازان جناح راست افراطى پيشنهاد فريدمن را سريعا در دستور كار خويش قرارداده، به محض آنكه سطح آب در شهرسيل زده فرو نشست براى جامهء عمل پوشاندن به اين ايده، شهر را در دست خود گرفتند. دولت جرج بوش پشتيبانى خويش را با سرازير كردن ده ها ميليون دلار براى اجراى طرح تبديل مدارس نيو اورلئان به "مدارس آزاد" سخاوتمندانه ابراز نمود، يعنى در واقع همان مدارس دولتى كه مسئولان بخش خصوصى بر اساس اساسنامه هاى ويژه خويش در قلب جامعه آمريكا اداره مى كنند. تبديل مدارس دولتى به مدارس آزاد سبب حدت گرفتن اعتراضات، نه تنها در نيواورلئان، بلكه در جامعه آمريكا شده است، بسيارى از والدين آفرو – آمريكايى آنها را تهديدى عليه دست آوردهاى جنبش حقوق شهروندان ميدانند كه بر اساس آن تمام كودكان بايستى از امكانات آموزشى يكسان درسراسر جامعه آمريكا برخوردار باشند. از طرف ديگر ميلتون فريدمن بر اين عقيده بود كه نظام مدارس دولتى از راه دور بوى ايده هاى سوسياليستى مى دهد. به عقيده او وظيفه دولت: "حمايت از آزادى هاى شهروندان در مقابل دشمنان داخلى و خارجى، برقرارى نظم و قانون، ايجاد شرايط انعقاد قراردادهاى خصوصى و ملزومات رقابت در بازار آزاد است". به معناى ديگر دولت بايستى تامين كننده پليس و سرباز و نيروهاى امنيتى باشد ، و خارج از اين مقوله، مثلا آموزش رايگان، به عنوان دخالت دولت در بازار محسوب گرديده و نميتواند مجاز باشد.
براى تعمير سدهاى محافظ و باز سازى شبكه هاى برق هيچ شتابى در كار نبود، اما دگرگون نمودن مدارس نيواورلئان با سرعت و دقتى نظامى صورت گرفت. نوزده ماه بعد از سيل، تعداد زيادى از اهالى فقير نيواورلئان كماكان در شهرهاى ديگر آواره بودند، اما مدارس خصوصى تقريبا بطور كامل جايگزين مدارس عمومى دولتى گشته بود. قبل از طوفان، هيئت مديره مدارس ۱۲۳ مدرسه دولتى را اداره ميكردند كه در حال حاضر تنها ۴ مدرسه بيشتر از آنها باقى نمانده است. قبل از طوفان تنها ۷ مدرسهء خصوصى در شهر وجود داشت كه تعداد آنها در حال حاضر ۳۱ عدد است. آموزگاران نيواورلئان از طرف اتحاديه اى بسيار قوى نمايندگى ميشدند، در حال حاضر تمامى قراردادها با اتحاديه آموزگاران لغو گرديده و ۴۷۰۰ نفر از آموزگاران عضو اتحاديه اخراج شده اند. تعدادى از معلم هاى جوان تر با حقوق كمتر در مدارس خصوصى استخدام گرديدند، ولى اكثريت آموزگاران بيكار شده اند.
بر اساس نوشته روزنامه نيويورك تايمز، نيواورلئان :"بزرگترين آزمايشگاه - مدارس آزاد" بود. انستيتوى آمريكن انترپرايز American Enterprise Institute كارگاه انديشه پردازى تحت نفود انديشهء فريدمن با شادمانى اعلام كرد: "آنچه طوفان كاترينا در عرض يك شب توانست محقق كند اصلاح طلبان مشتاق عليرغم سالها تلاش نتوانسته بودند به دست آورند. "از طرف ديگر معلمان مدارس دولتى، كه شاهد بودند چگونه بودجه اى كه براى قربانيان فاجعه در نظر گرفته شده بود صرف ويران كردن سيستم دولتى مدارس و بر قرار نمودن يك سيستم خصوصى بجاى آن گشته، نقشه فريدمن را سياست آموزشى بزهكارانه ناميدند.
تعرض به حوزه بخش دولتى در جاى پاى حوادث ويرانگر و يافتن امكانات جالب بازاريابى در سوانح بيانگر انديشه اى است كه من آنرا سرمايه دارى فاجعه خواهم ناميد.
مقاله بحث انگيز فريدمن درباره نيواورلئان آخرين نمونه خط مشى پيشنهادى او در مطبوعات بود. او كمتر از يكسال بعد در سن نود وچهار سالگى در ۱۶ نوامبر ۲۰۰۶ درگذشت. خصوصى كردن بخش آموزشى در يك شهر معمولى آمريكائى شايد ارزش فخرفروشى براى مردى نداشته باشد كه در نيم قرن اخير بعنوان يكى از پرنفوذترين و موثرترين اقتصاددانان ستايش شده است، كسى كه در بين شاگردان مكتبش ميتوان چندين رئيس جمهور آمريكا، تعدادى نخست وزير در انگلستان، سران اوليگارشى روس، وزيران دارائى لهستان، ديكتاتورهاى جهان سوم، دبيران حزب كمونيست چين، روساى صندوق بين المللى پول و سه نفر از آخرين رؤساى بانك مركزى آمريكا را نام برد. عزم راسخ او در بهره بردارى از شرايط بحرانى بعد از فاجعه در نيواورلئان براى ايجاد مدل بنيادگرايانه سرمايه دارى، در عين حال وداع معنى دارى بود از طرف اين پرفسور يك متر و ۵۸ سانتيمترى سخت كوش كه خودش را زمانى كه تندرست و نيرومند بود به "واعظى سنتى كه مشغول انجام مراسم مذهبى ست" شبيه ميدانست.
بيش تر از سه دهه فريدمن و هواداران قدرتمند او به صيقل دادن استراتژى خويش مشغول بودند: در وهلهء اول منتظر باشيد تا بحرانى بزرگ يا فاجعه اى طبيعى رخ دهد، آنگاه در زمانى كه مردم بحران زده و قربانيان فاجعه كماكان در شوك بسر مى برند، تمام موسسات بخش عمومى را به سرمايه داران خصوصى بفروشيد و در پايان، اين "اصلاحات" را به شكل دائمى اداره جامعه تبديل كنيد.
فريدمن در يكى از موثرترين تئورى هاى خويش، مشهورترين دستور العمل تاكتيكى سرمايه دارى كنونى را به صورت زير فرمولبندى مى كند، چيزى كه بر اساس درك من "دكترين شوك" است. فريدمن تاكيد مى كند كه "تنها وقوع يك مصيبت و بحران- طبيعى يا مصنوعى- ميتواند باعث تغييرات واقعى شود. چگونگىِ چاره جوئى ها درهنگام بحران و پس از آن، بستگى به آن دارد كه چه عقايدى در جامعه رايج است. خطيرترين وظيفه ما در اين هنگامه آنست كه گزينه هاى خويش را با كمك سياست كنونى تا بدان حد توسعه و تكامل دهيم، كه سياست غير ممكن را به سياست ناگزير تبديل نمائيم. گروهى پيش از وقوع مصيبت ها و سوانح طبيعى يا غير طبيعى دست به ذخيره و انبار كردن آب و مواد كنسرو شده مى زنند، پيروان فريدمن هم به انبار كردن ايده هاى تجارت آزاد مىپردازند. طبق نظريهء اين پرفسورِ دانشگاه شيكاگو، هنگامى كه بحران روى مى دهد ضرورى است كه با نهايت سرعت وارد عمل شد، و پيش از آنكه قربانيان در جامعهء مصيبت زده دريابند كه چه بر سرشان آمده و مبدل به "خودكامگانى" شوند كه معمولا در چنين شرايطى امكان پذير است، سريعا تغييرات برگشت ناپذيرى را به اجرا درآورد. طبق برآورد او: "دولتها ۶ تا ۹ ماه وقت دارند كه تغييرات اساسى را به اجرا در آورند؛ اگر آنها در اين فاصله زمانى مصممانه وارد عمل نشوند فرصت ايجاد شده از دست رفته، برگشت ناپذير خواهد شد." اين بيان ديگرى از درك ماكياوليستى است كه "جباريت بايستى به يكباره اعمال شود"، و چنين به نظر ميرسد كه اين تئورى نيز ميراث ماندگاراستراتژى فريدمنى خواهد گشت.
اواسط دهه ۱۹۷۰ فريدمن در سمت مشاور آگوستو پينوشه بكار مشغول بود. در اين دوران بود كه او فرصتى يافت تا از نزديك راه هاى سوء استفاده از شرايط بعد از بحران هاى عظيم را در جوامع انسانى بررسى نمايد. مردم شيلى فقط از كودتاى دولتى خونين پينوشه نبود كه در شوك و بهت فرو رفته بودند بلكه تورم بيسابقه اى اقتصاد كشورشان را نيز به لرزه در آورده بود. فريدمن به پينوشه گوشزد نمود كه هر چه سريعتر در امر اقتصاد اصلاحاتى انجام دهد: كاهش ماليات ها، برقرارى تجارت آزاد، خصوصى كردن خدمات عمومى بخش دولتى، تقليل دادن بخش خدمات عمومى و ملغى نمودن آنها. بعد از مدتى مردم شيلى شاهد آن بودند كه چگونه مدارس خصوصى با بودجه آموزش و پرورش جايگزين آموزش دولتى رايگان گرديدند. و اين پديده افراطى ترين گزينهء رجعت به اصول سرمايه دارى گشت.
از آنجائى كه بسيارى از اقتصاددانانِ دولت پينوشه تحصيلات خود را در كلاسهاى فريدمن گذرانده بودند اين پديده به انقلاب واشنگتنى شهرت يافت. فريدمن بر اين نظر شد كه سرعت، ناگهانى بودن و فراگير بودن اين تغييرات سبب بروز چنان واكنش هاى روانى در بين عامه مردم ميگردد كه "تعديل را آسانتر مى كند". او واژه "شوك درمانى" اقتصادى را براى اين متد عذاب آور ابداع نمود. بعد از اين تاريخ تمام حكومت هائى كه سريعا رفرم هائى فراگير در جهت برقرارى تجارت آزاد در كشورهاى خويش براه انداخته اند از اين متد صاعقه وار شوك درمانى يا "شوك تراپى" استفاده نموده اند.
پينوشه با متد هاى شوك درمانى كاملا خاص خويش، امرِ وادار نمودن مردم به تطبيق با اين اصلاحات را تسهيل نمود، كه در مكان هاى متعددِ سلول هاى شكنجه رژيم اعمال مى گرديد و كسانى را مورد هدف قرار ميداد كه تصور ميشد در مقابل اين استحالهء كاپيتاليستى ايستادگى خواهند كرد. خلق هاى آمريكاى لاتين ارتباط مستقيم بين شوك هاى اقتصادى را كه باعث فقر وبيچارگى ميليون ها نفر شده بود وعموميت يافتن شكنجه عليه صدها هزار نفرى كه در آرزوى جامعه اى انسانى تر بودند، بخوبى در يافته اند. يا بروايت ادواردو گاليانو نويسنده اوروگوئه اى: "اگر به كمك شكنجه و شوك برقى نباشد، چگونه ميشود يك چنين نابرابرى در قدرت باقى بماند؟"
درست ۳۰ سال پس از اينكه دستورالعمل شوك درمانى در شيلى به آزمايش گذاشته شد و آن را به كار گرفتند، اين بار براى استفاده ى مجدد در عراق به كار آمد، گيرم با روشى بسيار وحشيانه تر. در ابتدا جنگ آمد، كه بر اساس تئورى نويسندگان تز نظامى Shock and Awe، "شوك و بهت" به معناى اينست كه: "اراده و خواست، اعتقاد و توان دشمن را براى درك امور كنترل كنيد يعنى عملا قدرت كنش و واكنش نشان دادن را از او سلب كنيد." قدم بعدى [در عراق] اجراى راديكال شوك درمانىِ اقتصادى بود، كه توسط يكى از مقامات آمريكا، پل برمر، هنگامى كه كشور هنوز در آتش جنگ ميسوخت به اجرا گذاشته شد: خصوصى سازى در همه زمينه ها، برقرارى كامل تجارت آزاد، ماليات يكسان ۱۵ درصدى و برپايىِ دولتى سرسپرده. بر اساس اظهارات وزير بازرگانى عراق: "هموطنانش از اينكه موش آزمايشگاهى باشند بيزار شده اند. ما به حد كافى از سيستم حكومتى خويش شوك دريافت كرده ايم، باين دليل ما نيازى به اين شوك درمانىِ اقتصادى نداريم. " زمانى كه عراقى ها به مقاومت دست زدند، دستگير گرديده، به زندان انداخته شدند و اين بار با شوك هاى واقعى شكنجه مى شدند.
چهار سال پيش من تحقيقاتم را درباره رابطهء وابستگى ايجاد اقتصاد بازار و شوك شروع نمودم، كه درست مصادف شد با اشغال نظامى عراق. بعد از گزارشى كه دربغداد تهيه كردم و در آن چگونگى شكست كوشش واشنگتن در اجراى سياست شوك درمانى اقتصادى را براى تكميل استراتژى شوك و بهت بررسى نمودم، به سرى لانكا رفتم، در آنزمان چند ماه از زلزله دريائى ويرانگر سال ۲۰۰۴ ميلادى گذشته بود، و من در آنجا شاهد به اجرا در آمدن پرده ديگرى از اين نمايش سياسى گشتم. سرمايه گذاران خارجى و ربا خواران بين المللى با يكديگر متحد شده بودند تا با استفاده از پريشانى و هرج ومرج در اين منطقه آشوب زده هر چه سريعتر اين نوار ساحلى زيبا را به مقاطعه كاران واگذار نمايند كه آنها هم سريعا مراكز تفريحى در آنها بر پا نمودند، باين ترتيب از اينكه صدها هزارماهيگير خانه هايشان را در نزديكى آب باز سازى كنند ممانعت به عمل آمد. حكومت سرىلانكا چنين به توضيح فاجعه پرداخت: "يك چرخش شوم سرنوشت براى سرىلانكا يك موقعيت منحصر به فرد آفريده است. از دل اين فاجعه بزرگ يك منطقه توريستى لوكس در سطح جهانى پديد خواهد آمد." هنگامى كه طوفان كاترينا نيواورلئان را در نورديد و صفى طولانى از سياستمداران جمهوريخواه، طراحان تئورى و زمين خواران گفتمان "اوراق نانوشته" و " موقعيت هاى جالب" سر بر آوردند، واضح گرديد كه كوشش براى ايجاد موقعيت بهتر براى شركت هاى بزرگ چنين است: با سواستفاده از شوك روحى وجسمى جمعىِ انسانها، بايستى با تردستى، تغييرات مورد نظر اجتماعى و اقتصادى را پياده نمود و پيش برد.
بسيارى از بازماندگان سوانح ويرانگر نيازمندىهاى كلا متفاوتى با سرمايه داران دارند: آنها ميخواهند آنچه را كه ميشود نجات داد، نجات داد و به بازسازى آنچه كاملا نابود نشده است پرداخت؛ آنها ميخواهند تعلق خود را به مكانى كه در آن زيسته اند و رشد كرده اند ودر ساختن هويت شان نقش داشته است، با باز سازى آن نشان دهند. كاساندرا اندروز Cassandra Andrews در حاليكه مشغول پاك سازى آوار از اطراف خانه خويش در شهر ويران شده Lower Nith Ward در نيواورلئان بود گفت : "مشاركت در امر بازسازى شهر به آن ميماند كه گوئى همزمان خودم را دوباره مى سازم" اما سرمايه دارانِ فجايع علاقه اى به باز سازى آنچه ويران شده ندارند. در عراق، سرى لانكا و نيواورلئان كارهائى كه به دروغ "بازسازى " ناميده ميشوند براى تكميل فاجعه آغاز گرديده است. آنها آنچه را كه از بخش خدمات عمومى باقى مانده بود كاملا از صحنهء جامعه پاك نموده و بجاى آن مدينه فاضله اى براى شركت هاى بزرگ بر پا نمودند. تمامى اين كارها هنگامى صورت مى گيرد كه قربانيان جنگ يا سوانح طبيعى هنوز فرصت آن را نيافته اند كه نيرويشان را جمع كنند تا بتوانند آنچه را كه نابوده شده بازسازى نمايند.
هيچ كس بهتر از مايك بتلز اين واقعيت را بيان ننموده است: "ترس و هرج ومرج به ما اميد بخشيد." او كه ۳۴ سال دارد و مامور سابق سيا بوده است شرح ميدهد كه چگونه هرج ومرج در عراق بعد از اشغال نظامى، امكان نوشتن قراردادى به ارزش ۱۰۰ ميليون دلاررا براى شركت امنيتى گمنامى مثل شركت كاستر باتلز كه واجد شرايط نيز نبود با دولت فراهم نمود. كلمات او ميتواند براحتى شعارسيستم سرمايه دارى امروز گردد: در هر قدمى كه براى پيشرفت برداشته مى شود، ترس و هرج و مرج درست مانند كاتاليزورعمل ميكند.
هنگامى كه من مطالعاتم را درباره [رابطهء] سودهاى كلان و سوانح عظيم ويرانگر آغاز نمودم تصورم اين بود كه روش كاملا جديدى براى "آزاد نمودن" بازار ابداع گرديده است . من در جنبشى جهانى كه در سياتل در سال ۱۹۹۹ اعلام موجوديت نمود، عليه قدرت رشد يابنده شركت هاى بزرگ شركت فعال داشتهام. شاهد آن بودهام كه چگونه در جريان برگزارى مذاكرات، سازمان تجارت جهانى با اعمال فشار از طريق مرتبط ساختن تمام وام ها به صندوق بين المللى پول بر اساس شرايط قراردادىِ آن، نظم نوين مشابهى به نفع شركت هاى بزرگ در دنيا ايجاد مى نمايد. آن سه شرط پايه اى، يعنى خصوصى سازى، حذف مقررات و كاهش بخش دولتى (دولت رفاه)، چندان مورد علاقهء شهروندان كشورهائى كه دولت هايشان به امضاى قراردادها تن در داده بودند نبود، اما به هرصورت وقتى قراردادها بسته شده بود بنظر مى رسيد كه شبه توافقى قبلى بين اين دولت ها و گونه اى از وحدت نزد كارشناسان وجود دارد. در حال حاضر، همان برنامه هاى ايدئولوژيكى با استفاده از ابزار مستقيم زور بدون رعايت هيچ گونه تشريفاتى، به مرحلهء عمل در مى آيد: از طريق اشغال توسط ارتش خارجى، تجاوز نظامى، يا در جاى پاى يك سانحه طبيعى عظيم. بنظر ميرسد كه بعد از ۱۱ سپتامبر راه براى واشنگتن جهتِ پياده كردن نمونه آمريكائى "تجارت آزاد و دموكراسى" به وسيله استفاده از ارتش باز شده باشد، يا به بيان دقيقتر استفاده و پياده نمودن استراتژى شوك و بهت، با ناديده گرفتن خواست و تمايل اين كشورها.
اما زمانى كه عميق تر به بررسى تاريخ پيروزى هاى بازار در سراسر جهان پرداختم، دريافتم كه تئورى استفاده از بحران ها و سوانح طبيعى هسته اصلى جنبش فريدمن از اولين روز نطفه بستن آن بوده است – چنين سرمايه دارىِ بنيادگرايانه هميشه براى بهتر ساختن موقعيت هاى خويش يعنى سود آورى هر چه بيشتر، به وقوع فاجعه اى نيازمند بوده است.
آنچه در عراق يا نيواورلئان صورت گرفت ثمرهء به وجود آمدن بينش جديدى بعد از ۱۱ سپتامبر نبوده است، اگرچه بحران ها و سوانح طبيعى كه امروزه به تسهيلِ سود آورى بيشتر مىانجامند، عظيم تر و تكاندهنده از پيش رخ ميدهند. نقطه اوج سه دهه پايدارى در حفظ و بقاى تئورى شوك، به اين آزمايش هاى گستاخانهء توسعه طلبى با استفاده از بحران ها منجر گرديد.

با در نظر گرفتن پيشينه تتورى شوك، دوره ۳۵ ساله اخير به گونه اى ديگر رخ مىنمايد. در اين دورهء ۳۵ ساله مواردى از رسواترين جرائم عليه حقوق بشر غالبا بعنوان اعمال ساديستى رژيم هاى ديكتاتور مآب تلقى گرديده اند، اما در واقع يا براى مرعوب نمودن عامه مردم يا براى گشايش راه به اجرا در آوردن راديكال "اصلاحات بازار" بوده اند.
"مفقود الاثر شدن" ۳۰۰۰۰ نفر دردهه ۱۹۷۰ در دوره دولت كودتا در آرژانتين، كه اكثريت آنها را فعالين چپ تشكيل ميدادند، ارتباط مستقيمى داشت با اقدام اين كشور در به اجرا در آوردن مدل خاص خويش با الهام ازسياست واشنگتن، همانند نقشى كه ترور مخالفان در شيلى به عهده داشت تا راهگشاى همان استحاله اقتصادى گردد. درسال ۱۹۸۹ كشتار ميدان صلح آسمانى در چين و دستگيرى ده ها هزار نفر به فاصلهء كوتاهى از اين كشتاربود كه باعث باز گذاشتن دست دولت چين شد تا اين سرزمين را به يك منطقه پهناور صادراتى تبديل كند، مجهز به يك نيروى كار كه مرعوب و مجبور به سكوت شده و جرأت درخواست حقوق خويش را نيز نداشت. درسال ۱۹۹۳ بوريس يلتسين در روسيه با به توپ بستن مجلس و دستگيرى و به زندان انداختن رهبران مخالف عقيدتى خويش راه را براى خصوصى كردن فوق العاده سريع هموار كرد كه به نوبهء خود، زمينه مناسب را براى ايجاد اوليگارشى بد نامِ روسيه آماده نمود.
جنگ فالكلند در سال ۱۹۹۳ به همين طريق توسط نخست وزير وقت انگلستان، مارگارت تاچر، مورد سواستفاده قرارگرفت: هرج ومرج و سردرگمى ملى كه بدليل جنگ ايجاد شده بود موقعيت مناسبى را براى او فراهم آورد كه بدون هيچ ملاحظه اى و بيرحمانه اعتصاب كارگران معدن ذغال سنگ را درهم شكسته و اولين جنگ روانى خصوصى سازى را در يك كشور دموكراتيك غربى آغاز نمايد. حملهء ناتو عليه بلگراد در سال ۱۹۹۹ شرايط لازم را براى خصوصى سازى سريع در يوگسلاوى سابق فراهم نمود- هدفى كه اين يورش جنگى اساسا براى رسيدن به آن طراحى شده بود. انگيزهء اين جنگ ها تنها اهداف اقتصادى نبوده است، اما در تمامى آنها ازحالت شوك عمومى كه مردم بهصورت جمعى بعد از هر بحرانى دچار آن مى گردند سوء استفاده شده است تا راه را براى شوك درمانى اقتصادى هموار سازد.
آن حوادث تكان دهنده اى كه در خدمت "اهداف نرم" [غير خشن] بوده اند هميشه خشونتبار نبوده اند. در آمريكاى لاتين و آفريقا، بحران بدهى ها در دهه ۱۹۸۰ ، كشورهاى اين مناطق را مجبور كرد يا "خصوصى سازى" را انتخاب كنند يا ويرانى را، همانطور كه يكى از كارمندان سابق صندوق بين المللى پول مساله را چنين توضيح داده است. كشورها از تورم بيش از حد در حال تلاشى بوده و تا خرخره به صندوق بين المللى پول مقروض بودند و دولتهاى اين كشورها، خيلى ساده بگويم، توان «نه» گفتن به شرايطى كه از طرف اين صندوق براى وام به كشورهاى خارجى تحميل مىشود نداشتند. باين جهت، آنها "شوك درمانى" را كه گفته ميشد ميتواند آنها را از فاجعه اى بزرگتر نجات دهد پذيرا گشتند. در آسيا سالهاى بحران مالى ۱۹۹۸- ۱۹۹۷ - بحرانى همتراز با آنچه در غرب، دوران ركود اقتصادى بزرگ ناميده ميشود - همان ركودى كه اقتصاد آسيا موسوم به اقتصاد ببرها را در هم شكست، باعث گشايش بازارى شد كه نيويورك تايمز آن را "بزرگترين مناقصهء جهان" ناميد. سيستم ادارهء بسيارى از اين كشورها دموكراتيك بود، اما اصلاحات راديكال بازار از راه هاى دموكراتيك به عمل در نيامد. بلكه درست برعكس: فريدمن فهميده بود كه آن فضاى احساسى بعد از يك بحران بزرگ، درست همان عاملى است كه باعث ميشود آنها بتوانند تصميمات خود را از بالا بر خواست و اراده مردم تحميل كنند و كشور را به سلطه "فن سالاران" اقتصادى در آورند.
طبيعتا مواردى نيز وجود دارد كه سياست تجارت آزاد از راهها ى دموكراتيك به اجرا در آمده است، از اين طريق كه سياستمداران در انتخابات با تبليغات مداوم وتلاش زياد، اعتماد انتخاب كنندگان را جلب نموده و برنده انتخابات گرديده اند. پيروزى رونالد ريگان در انتخابات رياست جمهورى آمريكا بهترين نمونه است و هم چنين انتخاب نيكلا ساركوزى در انتخابات رياست جمهورى در فرانسه. در چنين موقعيت هائى طرفداران سياست بازار [آزاد] مجبور به تحمل هيچگونه فشارى از طرف افكار عمومى مخالف با اين سياست نشده اند. محدوديت يا تغييراتى در طرح هاى اقتصادى نداده و جامعه نيز بصورت تدريجى يا مرحله اى به اجراى آن طرحها تن نداده اند، بلكه برعكس، دولتها جامعه را به صورت كامل استحاله نموده اند. يا به بيان ديگر، اگرچه بعضى از عناصر مدل اقتصادى فريدمن قابل اجرا در كشورهاى دموكراتيك مى باشد، اما شرط اصلى براى اجراى تمام جزئيات آن استفاده از قدرت است . اگر بنا باشد آن شوك درمانى اقتصادى بصورت كامل به عمل در آيد – به آن شكل كه در شيلى در دهه ۱۹۷۰، در چين در پايان دهه ۱۹۸۰، در روسيه در دهه ۱۹۹۰ و در آمريكا بعد از ۱۱ سپتامبر- بايستى از شكلى از آسيب ديدگىِ جمعى افراد در آن جامعه سوء استفاده گردد، يا اينكه روند آزادى و دموكراسى در جامعه موقتا سد گردد، يا براى هميشه ملغى شود. اين جنگ صليبى عقيدتى توسط رژيم هاى خودكامه آمريكاى جنوبى آغاز گرديده است و وسيعترين مناطقى كه در سالهاى اخير، آنها موفق به پيروزى در آن شده اند – روسيه و چين - نشانگر آن است كه چنين روشى حتى امروزه نيز در كشور هائى با رهبرانى ستمگر و بى ملاحظه براحتى ريشه دوانده و به بار مى نشيند.

شوك تراپى در آمريكا
جنبش شيكاگوئى فريدمن بعد از دهه ۱۹۷۰ در سراسر دنيا در مناطقى به پيروزى رسيده بود، اما اين بينش در سرزمين زادگاهش به تحقق نرسيده بود. البته با كمك ريگان پيشرفت هائى در اين زمينه كسب شده بود، اما امريكا دولت رفاه، سيستم خدمات بيمه عمومى و مدارس عمومى دولتى خويش را كماكان حفظ كرده بود، و والدين دانش آموزان، به نقل قول از فريدمن، "شيفتگى غير عقلانى خود را براى يك سيستم سوسياليستى" از دست نداده بودند.
جمهوريخواهان در سال ۱۹۹۵ قدرت را در كنگره آمريكا بدست گرفتند. ديويد فروم كانادائى تبعهء آمريكا، كه در سالهاى بعد نويسندهء متن سخنرانيهاى جرج بوش شد و در حلقه نو محافظه كاران قرار داشت معتقد بود كه بايستى يك انقلاب اقتصادى بر اساس الگوى شوك درمانى در امريكا نيز پياده گردد: "به نظر من عملكرد ما بايستى چنين باشد. درعوضِ محدود كردن تدريجى، كمى در اينجا و كمى در آنجا، من ميخواهم كه در يك روز تابستان، يكباره سيصد برنامه دولت رفاه را كه هر كدام هزينه اى يك ميلياردى يا كمتر براى جامعه دارد، ملغى كنيم. محدود كردن و ملغى نمودن اين برنامه ها ممكن است اثرات بسيار بزرگى به همراه نداشته باشند، اما بحث بر سر اين است كه زمين زير پايمان را صاف و محكم كنيم. و بهتر از همه اين است كه ما بتوانيم اين امر را يكباره و در حال حاضر بانجام برسانيم."
اينبار شوك تراپى محلى ديويد فروم تحقق پيدا نكرد. عمده ترين دليل آن عدم وجود بحرانى محلى بود كه بتوان از اثرات آن براى پيش بردِ اين منظور سوء استفاده نمود. اما سال ۲۰۰۱ همه چيز تغيير كرد. زمانى كه حمله تروريستى ۱۱ سپتامبر صورت گرفت كاخ سفيد از شاگردان فريدمن پر شده بود كه در ميان آنها ميتوان از دوست نزديك فريدمن، دونالد رامزفلد نام برد. گروه كارى بوش بلافاصله بهت و سردرگمى عمومى را مورد سوء استفاده قراردادند – نه آنچنان كه بعضى ها ادعا ميكنند براى اينكه خودشان در خفا اين بحران را بوجود آورده بودند، بلكه بخاطر اينكه عناصر كليدى اين دولت خود كارگزاران كهنه كارسرمايه دارىِ فاجعه در آمريكاى لاتين و اروپاى شرقى بودند و از عوامل اجرائى تغييرات اجتماعى اى بودند كه براى ايجاد آن در طلب بحران و سوانح طبيعى دست به آسمان برداشته بودند، همانگونه كه دهقانان براى ريزش باران در وقت خشكسالى دعا ميكنند و مسيحيان در آخرالزمان بازگشت مسيح را آرزو دارند. زمانى كه فاجعه رخ ميدهد آنها ميدانند روز موعودى كه در انتظارش بوده اند فرارسيده است.
در طول سه دهه فريدمن و طرفدارانش بصورتى سازمان يافته از شوك عمومى مردم در كشورهاى ديگر سوء استفاده كرده بودند. يازده سپتامبر حادثه اى محلى شد در آمريكا، مشابه حوادث و سوانحى در كشورهاى خارجى – كه اولين آن كودتاى دولتى شيلى در يازده سپتامبر ۱۹۷۳ بود. آنچه در يازده سپتامبر ۲۰۰۱ اتفاق افتاد اين بود كه ملغمه بينشى اى كه در دانشگاه هاى آمريكائى به عمل آمده و در انستيتوهاى واشتگتن تثبيت شده بود موقعيت آن را يافت كه به موطن خود بازگردد.
دستگاه حكومتى بوش از ترسى كه در نتيجهء حمله در بين مردم بوجود آمده بود سود برد. فقط "جنگ عليه تروريسم" نبود كه شروع شد، بلكه تبديل اين جنگ به عمليات كاملا سود آور، يك شاخه نوين از صنعتى شكوفا، كه دوباره در اقتصاد نيمه جان آمريكا جان تازه اى دميد. درك پيدايش اين صنعت جديد شايد بهتر از هر چيز با كلمه "مجموعه سرمايه دارى فاجعه " قابل فهم باشد، كه دامنهء عملياتش بسيار گسترده تر از مجموعه هاى صنعتى – نظامى است كه دولت آيزنهاور در باره خطر هاى آن در پايان دوره رياست جمهوريش هشدار داده بود و آن اينكه يك جنگ جهانى، كه فاقد هرگونه محدوديت زمانى ست، توسط شركت هاى خصوصى در همه ى سطوح ممكن براه افتاده است، جنگى كه با بودجهء بخش دولتى پرداخت ميشود و وظيفه اش اين است كه مام ميهن، يعنى آمريكا را محافظت نمايد و همزمان تمامى "نيروهاى شر" را در كشورهاى ديگر ريشه كن كند. بازارِ اين شاخه صنعتى جديد درعرض يكى دو سال به شدت رشد نموده است. ديگر فقط بحث بر سر مبارزه با تروريسم نيست بلكه به همان اندازه درباره مأموريت "نيروهاى حافظ صلح" بين المللى، نيروهاى ناظر و كمك رسانى در ارتباط با سوانح طبيعى ست، كمك هائى كه مرتبا نياز به آن ها افزون ميشود. هدف نهائى اين مجموعه تثبيت هميشگى اين "دولت سود آور" است، كه در مواقع بحرانى و فاجعه آميز ميتوان آن را تاسيس كرد به منظور آنكه حتى در شرايط اضطرارى هم بتواند روزمرگى خويش، يا به عبارت ديگر روزمرگىِ دولت هاى خصوصى شده دست نشاندهء سرمايه داران را حفظ نمايد.
دستگاه حكومتى بوش براى سرعت بخشيدن به مخلوط درهم ريختهء سرمايه دارى فاجعه، خصوصى سازى را بدون هيچ گونه بحث عمومى، در بارهء بنياد هاى دولتى كه عملكردى مركزى و حساس دارند (از بيمه خدمات جنگى گرفته تا بازجوئى از زندانيان براى اعتراف گرفتن ازآنها و جمع آورى اطلاعات در باره همه ما)، به مرحله اجرا در آورد. عملكرد دولت در يك جنگ بى پايان، اداره كردن شبكه اى از سازمان هاى تحت تكفل دولت نيست، بلكه حفظ سرمايهء در خطر (كاپيتال ريسك) متعلق به سرمايه دارى است كه در پول غلت ميزند: در مرحلهء اول، سرمايه اوليه اين نوع سرمايه دارى، كه من آن را سرمايه دارى فاجعه مينامم، از بودجه دولتى تامين ميشود و سپس دولت بزرگترين مشترى اين سرمايه دارى فاجعه ميگردد و انواع خدمات جديد بوجود آمده در ارتباط با بحران و فاجعه را خريدار مىشود. سه قلم آمارى ميتواند گوشه اى از وسعت اين دگرگونى را گواهى دهد: در سال ۲۰۰۳ دولت آمريكا ۳۵۱۲ قرارداد با شركت هاى امنيتى امضا كرد؛ بعد ازيك دوره ۲۲ ماهه يعنى در پايان سال ۲۰۰۶ ميلادى مجلس براى تامين امنيت داخلى آمريكا بيش از ۱۱۵۰۰۰ قرارداد مشابه با شركت هاى امنيتى بسته است. "صنعت تامين امنيت داخلى" در سطح جهانى كه بخش اقتصادى كم اهميتى قبل از سال ۲۰۰۱ بود، مبدل به شاخه اى از بخش اقتصادى گشته كه سرمايه در گردش آن بالغ بر ۲۰۰ ميليارد دلار مى باشد. سرمايه گذارى دولت آمريكا در امر تامين امنيت داخلى در سال ۲۰۰۶ بالغ بر ۵۴۵ دلار براى هر خانواده بود.
و اين تنها نشان دهنده جنگ عليه تروريسم در جبهه داخلى مى باشد: سودهاى كلان واقعى در جنگى به دست مى آيد كه در خارج از آمريكا در جريان است. بجز فروشندگان اسلحه، كه سود آوريشان بخاطر جنگ عراق سر به فلك كشيده است، شعبه بخش خدماتى براى نظاميان آمريكائى تبديل به يكى از رو به رشد ترين بخش اقتصادى خدمات در سراسر دنيا گشته است. در دسامبر سال ۱۹۹۶ توماس فريدمن ستوننگار روزنامه نيويورك تايمز با حروف درشت چنين نوشت: "هيچ كدام از كشورهائى كه صاحب يك رستوران مك دونالد بوده باشند تا بحال به جنگ با يكديگر نپرداخته اند." در مدتى كمتر از دو سال نه تنها عكس اين فرضيه بر او ثابت گرديد، بلكه بخاطر سود آورى اين جنگ ها، ارتش آمريكا با يك رستوران برگر كينگ و پيتزا هات در پشت جبهه اش به تسخير جهان مى پردازد. اين شركت ها در پايگاه هاى نظامى آمريكائى در عراق و "شهرك" خليج گوانتانامو، با بخشودگى مالياتى به كار مشغول گرديده اند.
مقام بعدى سود آورى را در عراق، سازمان هاى كمك رسانى، شركت هايى كه در طرح هاى بازسازى سرمايه گذارى مى كنند، به دست آوردند و در حال حاضر به يكى از سرمشق هاى جهانى سرمايه گذارى تبديل شده اند، صرفنظر از اينكه ويرانى و انهدام نتيجه يك جنگ پيشگيرانه باشد، مانند تجاوز اسرائيل به لبنان در سال ۲۰۰۶ يا يك طوفان. كمبود تجهيزات براى پيشگيرى از سوانح طبيعى و تغييرات آب وهوائى، رخ دادن سوانح طبيعى زيادى را تضمين نموده است. كمك رسانى در هنگام رويداد فاجعه آنچنان بازار پرسود و رونقى گشته است كه ديگر نميتوانند اجازه دهند كه سازمانهاى داوطلب به اين كار بپردازند- چرا بازسازى مدارس در مناطق آسيب ديده را سازمان بين المللى يونيسف UNICEF به عهده گيرد وقتى كه مقاطعه كارى آمريكائى بچتل Bechtel ، يكى از بزرگترين شركت هاى ساختمانى در آمريكا، ميتواند آن را انجام دهد؟ چرا يايد مردمى كه خانه هاى خود را از دست داده اند در ميسى سيپى در آپارتمانهاى خالى با كمك مالى دولتى اسكان داد وقتى كه ميشود آنها را در كشتى تفريحى كارنى والس Carnivals مستقر نمود؟ چرا سازمان ملل نيروهاى پاسدار صلح به دارفور بفرستد وقتى شركت خصوصى بلك واتر به دنبال مشترى مى گردد؟ قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ ، جنگ و فاجعه هاى طبيعى راه را براى بخش هاى كوچك اقتصادى باز مى كرد مانند توليد كنندگان هواپيماهاى جنگى يا شركت هاى ساختمانى كه پل هاى بمباران شده را باز سازى مى كردند. وظيفهء عمدهء اقتصادى آنها اين بود كه بعد از جنگ به ركود بازار پايان دهند و اقتصاد راكد را سرو سامان بخشند. امروز وقتى كه جنگ و عمليات امداد كاملا خصوصى شده اند و خود، بازار را هدايت مى كنند، پيام واضح است؛ ديگر هيچ دليلى وجود ندارد كه براى رونق اقتصادى منتظر پايان جنگ بود.
مزيت آشكار اين شيوهء مداخلهء پست مدرنيستى اين است كه اگر از ديدگاه بازار به آن نگاه كنيم نبايد شكست بخورد. يا چنان كه يك تحليل گرِ بازارِ انرژى در مورد بيلان سه ماهه شركت هارليبرتون گفته بود: "در عراق، نتيجه بهتر از آن است كه پيش بينى ميشد." اين سخنان را او در اكتبر ۲۰۰۶ بيان كرده است، كه يكى از خشونتبارترين ماه هاى جنگ در عراق بوده و آمار كشته شدگان غيرنظامى آن بالغ بر ۳۷۰۹ نفر بوده است. تنها تعداد كمى از سهامداران بودند كه تحت تاثير جنگى كه توانسته است فقط در يك قلم ۲۰ ميليارد دلار هزينه شركت هارليبرتون را تامين نمايد، قرار نگرفتند و آن را تحسين نكردند.
سياست شوك درمانى كه دستگاه دولتى بوش بعد از ۱۱ سپتامبر به پيش برده علاوه بر رونق بخشيدن به تجارت اسلحه، ايجاد ارتش هاى خصوصى، شعبات مخصوص باز سازى مناطق و صنعت سودآور تامين امنيت داخلى آمريكا، عامل به وجود آمدن نوع جديدى از اداره اقتصادى دنيا شده است. اين نوع جديد اقتصاد در دورهء زمامدارى بوش شكل گرفت، ولى در حال حاضر خود را از دولت مستقل كرده و سخت جانى خواهد كرد تا زمانى كه ما آن را شناسائى و منزوى كنيم و به شالوده هاى فكرى آن اعلان جنگ دهيم. اين نوع جديد اقتصاد اگر چه تحت سلطه شركت هاى آمريكائى است اما جهانى است. شركت هاى انگليسى با دانش خويش در باره دوربين هاى مخفى، شركت هاى اسرائيلى با تكنيك پيشرفتهء خويش در ساختن ديوارها و حصارها، و صنايع چوب كانادائى با فروش خانه هاى چوبى از پيش ساخته كه چندين برابر از خانه هاى در محل ساخته شده گرانتر مى باشند، به بقاى اين نوع اقتصاد جديد يارى ميرسانند. كن بيكر مدير يك شركت چوب آمريكا چنين مى گويد: "من تصور نمى كنم كه در گذشته ما امر باز سازى بعد از وقوع حوادث فاجعه بار را به عنوان بازار شناسائى كرده باشيم. اين استراتژى اى است كه ميتوان هر چه بيشتر آن را در آينده توسعه داد."
اين نوع جديد سرمايه دارى فاجعه همانند "بازار رشد" دهه ۱۹۹۰ و شكوفائى فن آورى اطلاعاتى فراگير مى باشد. كارشناسان اقتصادى ميگويند كه معاملات امروزه حتى از دوره شكوفائى فن آورى اطلاعاتى پر رونق تر و سود آورتر مى باشد، با اين تفاوت كه "حباب امنيتى" در مقايسه با حباب هاى ديگر هنوز نتركيده است.
سودهاى فزاينده اقتصاد فاجعه، شركت هاى بيمه (كه فقط در آمريكا تخمين زده ميشود كه در سال ۲۰۰۶ به ۶۰ ميليارد دلار بالغ خواهد شد) و سودهاى نجومى در صنعت نفت (كه با هر بحران جديدى افزايش مى يابد) بود كه بازار جهانى را از ركودى نجات داد كه قبل از رويدادهاى يازده سپتامبر آن را تهديد مى كرد.
هنگاميكه ميخواهيم تاريخ اين جهاد ايدئولوژيك را كه تماما با جنگ ، فاجعه و خصوصى سازى به اوج رسيده است ، توضيح دهيم به يك مانع بر مى خوريم: ايدئولوژى، مدام چهره، نام و هويت خود را عوض مى كند. فريدمن خودش را "ليبرال" مى ناميد، اما هواداران آمريكائى اش، كه اين نام را با هيپى بودن و پرداخت ماليات هاى كلان مرتبط مى دانند خودرا "محافظه كار"، " اقتصاد دانان نئو كلاسيك"، " دوستان اقتصاد بازار" و اين اواخر "ريگانيسم" يا "اقتصاد آزاد" خطاب مى كنند. در بخش اعظم دنيا آئين عقيدتى آنها "نئوليبراليسم" ناميده ميشود، همچنين "تجارت آزاد" و صاف و پوست كنده نام بردن از "جهانى شدن" نيز متداول است. دهه ۱۹۹۰ بود كه اين جنبش روشنفكرى، كه از جانب مخازن انديشه دست راستى – بنياد هريتيج، انستيتوى كاتو Cato Inistitute و انستيتوى آمريكن انترپرايز – كه فريدمن سالها با آنها در ارتباط بود خود را "نومحافظه كار" مى ناميدند. از آن پس تمام ماشين نظامى دولتى آمريكا كاملا در خدمت ارتقاى موقعيت شركت هاى بزرگ خصوصى در آمد. اين جنبش در سه اصل عمدهء سياسى تجسم پيدا مى كند؛ نابودى كامل بخش عمومى [دولتى]، آزادى بى قيد و شرط سرمايه و به حداقل رساندن مخارج بخش خدمات، اما هيچ كدام از اين نام ها مناسب اين ايدئولوژى نيست. فريدمن تلاش جنبش خود را آزاد كردن بازار از قيد دولت مى دانست، اما در حقيقت، ديدگاه خالص او وقتى تحقق يافت كه چيز ديگرى از كار در آمد. در تمام كشوهايى كه در سه دههء اخير سياست مكتب شيكاگو را دنبال نموده اند اتحاد قدرتمندى از تعداد اندكى شركت بزرگ و طبقه اى از سياستمداران در مجموع ثروتمند سر بر آورده است، هر چند كه مرز بين اين دو گروه كمرنگ شده و ثابت نمانده است. در روسيه عاملان ثروت هاى خصوصى "اليگارشى" ناميده مى شوند، در چين "شاهزادگان"، در شيلى"pirayoar" [نوعى كوسه ماهى] و در آمريكا در كارزار بوش و چنى "پيشاهنگان" [سربازان بيل و كلنگ زن]. اين نخبگان صحنهء سياست و تجارت تا حد زيادى بازار را از چنگ دولت به در آورده اند. در حقيقت آنها در يكديگر ادغام شده اند تا با تعويض وظايف با يكديگر بتوانند از منابع ارزشمندى كه به بخش عمومى تعلق داشت در جهت منافع خود بهره مندگردند: از ميدان هاى نفتى روسيه تا زمين هاى اشتراكى در چين و قراردادهاى باز سازى در عراق بدون مناقصه.
سيستمى كه مرز بين دولت بزرگ و سرمايه كلان را ازبين مى برد نبايستى ليبرال، محافظه كار و سرمايه دارانه ناميده شود، بلكه كورپراتيو [باندى، صنفى] نام بهترى براى آن است.
خصوصيات بارز اين نظام، انتقال وسايل عمومى به بخش خصوصى است كه نتيجهء آن رشد انفجارى بدهى هاى دولت، شكاف روز افزون بين ثروتمندان متكبر و مردم فقير و سر برآوردن يك ناسيوناليسم تجاوزگر است كه سرمايه گذارى بيشتر در امور امنيتى را شكل قانونى مى بخشد. براى كسانى كه با ثروت هاى افسانه اى خويش در درون حباب هاى ناشى از سلسله مراتب به سر مى برند سامان دهى جامعه مقرون به صرفه نيست. اما اكثريت مردم كه در بيرون اين حباب ها هستند مورد هجوم بى عدالتى ها كه آن روى سكه اين سيستم است قرار مى گيرند. علامت مشخصه اين دولت كورپراتيو مراقبت بيشتر (همچنان كه در بالا گفته شد از طريق تعويض خدمات و بستن قرارداد بين خودشان)، دستگيرى هاى دستجمعى، كاهش دادن حقوق شهروندى و اغلب، اگر چه نه هميشه، اعمال شكنجه است.

شكنجه همانند استعاره
در كشورهايى مثل شيلى، چين و عراق شكنجه پىآمدِ صامتِ "انقلاب جهانىِ بازار" بوده است. اما شكنجه تنها وسيله اى براى تسليم كردن مردم معترض نيست، بلكه استعاره اى است از شالوده فكرى دكترين شوك.
شكنجه، يا به قول سازمان سيا "بازجوئى اجبارى" مجموعه اى تكنيكى است كه زندانيان را در وضعيتى از گيجى كامل و شوك قرارميدهد، تا آنها را بر خلاف ميل شان وادار به اعتراف كنند. جزئيات اجراى چنين روشى در دو نمونه از دستور العمل هاى سازمان سيا كه در اواخر دهه ۱۹۹۰ علنى شد توضيح داده شده است. دراين دستور العمل ها آمده است كه براى در هم شكستن " منابع اطلاعاتى سرسخت و ستيزه جو" بايستى توان ذهنى زندانيان را چنان در هم كوبيد كه ديگر نتوانند رابطه اى عينى با دنياى پيرامون خود برقرار سازند. در وهلهء اول بايستى ارتباط زندانى را از طريق انواع حواس پنجگانه اش با دنياى پيرامون كاملا قطع كرد (با استفاده كردن از كلاه هاى مخصوص، چپاندن پنبه در گوش، دستبند زدن، خلاصهء كلام محدود ساختن كامل شخص از ارتباط با پيرامونش، بعد از آن بمباران زندانى با انواع و اقسام آزار هاى روحى و جسمى (نورافكن هاى چرخان، صداى موزيك گوشخراش، شكنجه و آزار، شوك الكتريكى).
هدف چنين "فاز انعطافى" اين است كه بنوعى گردبادى در مغز زندانى ايجاد گردد: كه شخص آنچنان به قهقرا باز پس رانده شود يا ترسى او را فراگيرد كه گوئى ديگر قادر به تفكر منطقى نبوده يا اينكه احساس كند توان بكار گيرى حواس خود را در جهت خواستهاى خويش ندارد. وقتى زندانى دچار چنين شوكى ميشود بازجو ميتواند اغلب اورا وادار به اقرار به هر چيزى بنمايد: دادن اطلاعات، اقرار يا انكار آنچه كه تا كنون بدان معتقد بوده است. در يكى از دفترچه هاى دستور العمل سيا اين متد به شكل خلاصه چنين توضيح داده مى شود: "در يك لحظه خاص- كه مدت زمان كوتاهى ادامه دارد- حالتى شبيه به مرگ به انسان دست ميدهد، يك نوع شوك روانى يا فلج شدن. اين وضعيت خاص از ضربه اى تكان دهنده ناشى مى شود كه به شخص وارد ميشود و باعث ميگردد درك جهان واقعى در مغز زندانى واژگونه گردد هم چنان كه درك شخص از خودش در اين جهان. يك بازجوى با تجربه ايجاد چنين لحظه اى را باز شناخته و ميداند كه زندانى آمادهء پذيرش هرگونه پيشنهادى ست و امكان تسليم شدن زندانى بسيار بيشتر از زمان قبل از اين شوك مى باشد."
دكترين شوك همين روش را به كار مى برد تا به اهداف مشابه شكنجه در اتاق بازجوئى نائل شود، اگر چه در مقياسى بسيار بزرگتر. واضح ترين مثال شوك در اين مورد حوادث يازده سپتامبر است، كه باعث واژگونه گرديدن "درك جهان واقعى" و آغاز دوره اى سردرگمى عميق وسقوط به قهقرا براى ميليونها انسان گرديد، كه دستگاه ادارى بوش ماهرانه از آن بهره بردارى نمود. به ناگهان گوئى عقربهء زمان را به سال صفر عقب كشيده اند. تمام آنچه ما در مورد جهان ميدانستيم و تا تاريخ قبل از ۱۱ سپتامبر معتبر بود، اكنون ديگر مردود شناخته ميشد.
تاريخ كشورهاى آمريكاى شمالى، كه دانش اندكى راجع به آن وجود داشت، يكباره به "يك ورق نانوشته" تبديل گرديد كه ميشد - همانطور كه مائو تسه تنگ خطاب به خلق چين گفته بود - بر آن "شاداب ترين و زيباترين حروف" را حك نمود. بلافاصله ارتشى از كارشناسان ظاهر گرديد كه حك كردن شاداب ترين و زيباترين حروف بر ناخودآگاه آماده پذيرش ما پس از اين ضربه تكان دهنده مشغول شدند، آنها چنين نوشتند: "جنگ تمدن ها"، "محور شرارت" ، "فاشيسم اسلامى" ، "امنيت داخلى". در حالى كه همه مشغول جنگ فرهنگى اى بودند كه راه افتاده بود، دستگاه ادارى بوش توانست به سرعت وارد عمل شده و آنچه را كه قبل از يازده سپتامبر بخواب هم نمى ديد جامهء عمل بپوشاند: در خارج از آمريكا جنگهاى خصوصى شده براه بياندازد و در داخل، يك كورپراتيو امنيتى ايجاد كند.
دكترين شوك به اين ترتيب است كه عمل ميكند: آن فاجعه اوليه يعنى كودتاى دولتى، حمله تروريستى، سقوط ارزش سهام، جنگ، زلزله دريائى و طوفان مردم را در يك حالت شوك دستجمعى فرو مى برد. پرتاب بمب، حملات تروريستى، شلاق طوفان ها تمامى افراد جامعه را به همان طريقى در هم مى شكند و نرم مى سازد كه موسيقى گوشخراش و آزار جسمى در اتاق هاى شكنجه براى درهم شكستن و نرم ساختن زندانيان عمل مى نمايد. همانند زندانىِ وحشتزده كه نام رفقاى خويش را فاش مى نمايد و تمامى اعتقادات خويش را انكار ميكند، يك جامعه شوك زده نيز به راحتى دستآوردهائى را كه در حالت عادى براى حفظ آن با چنگ و دندان به جنگ بر مى خاست از دست ميدهد. از جامر پرى و دوستانش كه در اردوگاه سيل زدگان در باتون روژ اسكان داده شده بودند انتظار مى رفت كه توقع باز سازى خانه ها و مدارس دولتى شان را نداشته باشند. بعد از زلزلهء دريائى در سرى لانكا از ماهيگيران فقير انتظار مى رفت كه سواحل مسكونى پر قيمت خويش را رها كنند تا هتل داران بزرگ مالك آن شوند. مردم عراق مى بايستى، اگر همه چيز بر اساس طرح جنگى خوب پيش رفته بود، آنچنان شوك زده شده باشند كه كنترل منابع نفتى، سازمان هاى دولتى، و تمامى ذخائر خويش را به نفع پايگاه هاى نظامى آمريكا و مناطق آزاد شده رها نمايند.

دروغ بزرگ
در مقاله هاى يادبود وتسليت بيشمارى كه به مناسبت مرگ فريدمن در مطبوعات چاپ گرديد به ندرت به اهميتى كه تئورى بحران و شوك در جهان بينى او داشت اشاره اى گرديده است. در عوض، درگذشت اقتصاددان فرصتى بود كه داستان هميشگىِ احياى چنين سرمايه دارىِ افراطى، كه به آيين مقدس انقلابهاى دولتها در تمام گوشه و كنار جهان تبديل شده است، دوباره تكرار شود. اين افسانه پردازى تاريخى، كه در آن سخنى از خشونت و جبرى كه در اين جنگ صليبى نوين بكار گرفته شده بميان نمى آيد، بهوضوح موفقيت آميزترين كودتاى تبليغاتى سه دهه اخير مى باشد. لحن افسانه گويان تاريخى دقيقا چنين است كه در سطور بعدى مى خوانيد:
فريدمن تمام زندگى اش را وقف مبارزه صلح جويانه اى با طرفداران عقيده نظارت و دخالت دولت در تنظيم بازار نمود. به نظر او تاريخ "در مسير اشتباهى به جريان افتاده" وقتى كه سياستمداران شروع كردند تا به سخنان كينز John Maynard Keynes، مغز متفكر قرارداد نوين [نيو ديل] ، دولت رفاه بخشنده و مدرن، گوش فرا دهند. بعد از سقوط ارزش اوراق بهادار در سال ۱۹۲۹ همه در مورد شكست سرمايه دارى نوع laissez faire (اقتصاد آزاد) و ضرورت دخالت دولت براى تقسيم مجدد منابع و تنظيم فعاليت شركت هاى خصوصى متفق القول بودند. در طول سالهاى سياه سرمايه دارى از نوع laissez faire، در هنگامى كه كمونيست ها در كشورهاى شرق اروپا به پيروزى ميرسيدند، درغرب اروپا سياستمداران با وعده دولت رفاه به جذب آراى مردم در مقابله با كمونيسم ميپرداختند، اقتصاد ملى در مستعمرات سابق جنوب ريشه ميدواند، فريدمن و پيشواى فكريش فريدريش هايك، با صبر و تحمل، خود را براى دفاع پايدارانه از عقيده برقرارى يك سيستم كاملا خالص سرمايه دارانه، مبرا از تاثيرات نظريهء كينزيانى براى تقسيم مجدد ثروت عمومى و برقرارى جامعه اى عادلانه تر، مجهز مى نمودند.
فريدمن در نامه اى به پينوشه در سال ۱۹۷۵ چنين نوشت: "توهم بزرگى است اگر فكر كنيم كه با پول ديگران ميتوان كارهاى نيكى انجام داد." بسيارى از دولتمداران وقت به اين پند وقعى ننهادند زيرا معتقد بودند حكومت هايشان ميتوانند و بايستى كارهاى نيك انجام دهند. نيويورك تايمز با ناميدن فريدمن به عنوان "يك دلقك، يك آفت" تئورى او را مردود شناخته و تنها حلقهء محدودى از طرفدارانش فريدمن را چون پيامبرى ستايش مىكردند.
سرانجام، بعد از چندين دهه منزوى گشتن از جانب روشنفكران، دهه ۱۹۸۰ فرارسيد و همراه با آن مارگارت تاچر (كه فريدمن را "يك روشنفكر آزاديخواه مبارز" مىناميد) و رونالد ريگان (كه گفته مى شود هميشه كتاب سرمايه دارى و آزادى، مانيفست فريدمن، را در طول مبارزه انتخاباتى اش با خود حمل مى نمود) سرانجام، رهبران سياسى اى كه شجاعت رهاكردن بازار را بدون هيچ گونه كنترلى داشتند پديدار گشتند. بر اساس تاريخ نويسى رسمى، بعد از اينكه تاچر و ريگان بازار را از هر انقيادى رها نمودند، جاذبهء چنان آزادى و سعادتى در تمام زمينه ها پديد آمد كه هنگامى كه ديكتاتورهاى مانيل و برلين بزير كشيده مى شدند انبوه مردم نه تنها درخواست همبرگرهاى بيگ مك را داشتند بلكه اقتصاد نوع ريگانى را سرلوحه خواست هاى خويش قرار داده بودند.
بعد از سقوط اتحاد جماهير شوروى مردم در اين "امپراطورى شر" بمانند مردم چين كه حكومت كمونيستى شان به سرمايه دارى استحاله يافته بود، مشتاق بودند تا به انقلابات نوع فريدمنى بپيوندند. بدين طريق، ديگر هيچ مانعى در راه تجارت آزاد، در سطح جهانى وجود نداشت. شركت هاى بزرگ نه تنها دركشورهاى خودشان از قيد كنترل دولتى آزاد شده بودند بلكه بدون هيچ مشكلى ميتوانستند جهان را درنوردند و در تمام گوشه هاى آن ثروت اندوزى نمايند. حالا ديگر همه درمورد سازمان دادن جامعه و اينكه رهبران سياسى بايد منتخب مردم باشند ولى قوانين اقتصادى بر اساس پرنسيب هاى فريدمن به مرحله اجرا در آيد متفق القول بودند. درست همانند گفته فرانسيس فوكوياما "پايان تاريخ" – " نقطهء پايان تكامل عقيدتى انسان" فرا رسيده است. زمانى كه فريدمن درگذشت مجله ثروت و دارائى Fortune چنين نوشت: "سير تاريخ با نظرات فريدمن همخوانى داشت". قطعنامه اى در كنگره آمريكا تصويب شد كه از او "به نام بزرگترين مبارز راه آزادى در دنيا نه فقط در زمينه اقتصادى بلكه در تمام زمينه ها كه در ذهن آدمى مى گنجد" تجليل نمود. فرماندار ايالتى كاليفرنيا، آرنولد شوارتزنگر اعلام كرد كه بايستى روز ۲۹ ژانويه سال ۲۰۰۷ را براى بزرگداشت روز فريدمن جشن گرفت و بسيارى از شهرها هم از اين كار شوارتزنگر پيروى نمودند. وال استريت ژورنال حكايت اين جشن و آئين را در تيتر "قهرمان آزادى" خلاصه كرد.
كتاب دكترين (نظريه) شوك به صورت عمده، به بررسى تز اصلى تاريخ نويسى رسمى مى پردازد كه اعتقاد دارد مارش پيروزى سرمايه دارىِ تنظيم زدايى شده همان رژهء پيروزمندانه آزادى است و بازار آزاد مترادف با دمكراسى است. درمقابل، من در كتابم نشان ميدهم كه شكل بنيادين سرمايه دارى هميشه وابسته بوده است به وحشيانه ترين اشكال خشونت غير قابل تصور، كه هم بدنهء جمعى جامعه و هم فرد را قربانى كرده است. تاريخ امروز – كه بهتر است با تعبير برآمد سرمايه دارى كورپراتيو بيان شود، تاريخ شوك است.
دستاوردهاى بسيارى در معرض خطر قرار دارند. ائتلاف كورپراتيو در صدد است تا آخرين قلعه ها را تصرف كند: از اقتصادهاى بستهء نفتى در دنياى عرب گرفته تا بخش هائى از خدمات اجتماعى در كشورهاى غربى كه تا كنون از ادارهء آنها در جهت سودآورى جلوگيرى شده است – براى مثال كمك به مناطق آسيب ديده و فاجعه زده و سربازگيرى. از آنجائيكه هيچ گونه كوششى براى جلب آراى عمومى چه در خارج و چه در داخل كشور در هنگام خصوصى كردنِ چنين حوزه هاى اقتصادى صورت نمى گيرد، اعمال خشونت هر چه بيشتر و وقوع بلاياى هر چه عظيمتر مورد نياز ميشود تا بتوان به پيشرفت هائى نائل آمد. اما از آنجائيكه تاريخ نويسان رسمى در باره جنگ صليبى سرمايهداران صنف گرا بطوركلى، توضيح بحران ها و شوك ها را از قلم مى اندازند و از سطور خويش حذف مى نمايند انسان اغلب براحتى ميتواند روش هاى تند و افراطى در جنگ عراق و يا خصوصى سازى مدارس دولتى نيواورلئان را عدم لياقت كارگزاران يا فساد دستگاه ادارى بوش به حساب آورد. گزافه گويى هاى بوش در واقع اوج خشونت اعمال شدهء پنجاه سال تلاش شركت هاى بزرگ براى آزادى كامل مى باشد. هر كوششى براى اينكه مسئوليت كارهاى طرفداران تئورى فريدمن را ناشى از مخالفت ايدئولوژى هاى ديگر دانست كار بسيار پرمخاطره اى است. ادعاى هواداران و مجريان اقتصاد آزاد در مورد اينكه آنهائى كه مثل ما نمى انديشند، نه تنها اشتباه مى كنند بلكه ستمگر، فاشيست و قاتل مردم اند ساده انديشى محض آنان مى باشد. هر چند ايدئولوژى هائى هستند كه براى جامعه خطرناك اند. منظورم سيستم هاى بسته بنيادگرايانه اى است كه تحمل همزيستى با نظام هاى انديشگى غير از خود را ندارند و پيروان آنها با هرگونه پلوراليسم به مخالفت مى پردازند و براى تحقق نظام كمالگراى خود به هر اقدامى دست مى زنند. آنها براى برقرارى دنياى خود كه از قيد گناهان آزاد است بايد دنيايى را كه ما مى شناسيم نابود كنند؛ منطقى كه ريشه اش در داستان جارى شدن رودهاى پاك كننده گناهان و سوختن دنيا در آتش گناهانِ روايات انجيل است، منطقى كه دقيقا به خشونت مى انجامد. چنين ايدئولوژى هائى هستند كه حسرت اوراق نانوشته را دارند، موقعيت و امكانى كه تنها به كمك وقوع بلايا و بحرانهاى خطرناك، ميتوان بدان نائل شد.
اغلب، اين سيستم هاى فكرى مذهبى يا نژادپرستانه اند كه آرزوى نابود ساختن گروه هاى مختلف مردمى بصورت كامل را دارند تا جهان را به تكامل برسانند. بعد از فروپاشى سيستم اتحاد جماهير شوروى نيروى بسيار زيادى صرف به ثبت رساندن تمام جنايت هائى كه تحت نام كمونيسم اتفاق افتاده گرديده است. آرشيو سازمان امنيتى اتحاد جماهير شوروى در اختيار محققان قرار گرفته است كه به كمك اين آرشيو تعداد كسانى كه از گرسنگى در اردوگاه هاى كار در گذشته اند و اعدام گشته اند محاسبه شده است. اين تحقيقات پايه بحث هاى بسيار داغى در سراسر دنيا گشته است كه آيا ايدئولوژى كمونيستى باعث اين كشتارها بوده يا انحراف استالين، چائوشسكو، مائو و پل پت از اين ايدئولوژى.
يكى از نويسندگان كتاب سياه كمونيسم، استفان كورتوا Stéphan Courtois چنين مى نويسد كه اين همان كمونيسم واقعى است "كه ظلم و ستمى ساختارى را در دستگاه حكومتى به اجرا در آورده و در موقعيت هاى خاص حتى ترور را به ابزارحكومتى تبديل نموده است." "آيا ميشود گفت كه چنين ايدئولوژى اى بى تقصير است؟" طبيعتا خير. بدنبال چنين استدلالى صحبتى ازاين به ميان نمى آيد كه تمام اشكال كمونيسم بر خلاف ادعاى عده اى، به كشتار مردم ختم نگرديده اند، كاملا واضح است كه برداشت جزمى، مستبدانه و يك جانبه از اين ايدئولوژى منتهى به بگير و ببندهاى استالينى و انقلاب فرهنگى مائو گرديد و بحق چنين كمونيسم ديكتاتور منشى براى هميشه در آزمايشگاه هائى كه باجرا در آمده بود به زباله دان تاريخ سپرده شده است.
اما در مورد جنگ صليبى حاضر كه براى آزاد سازى بازار به راه افتاده اوضاع چگونه است؟ تمامى كودتاهاى دولتى، جنگ و كشتار دستجمعى مردم به منظور پشتيبانى يا به سركار آوردن رژيم هاى طرفدار بازار آزاد هرگز بعنوان جنايات سرمايه دارى در نظر گرفته نشده اند، بلكه به اعمال جنونآميز ديكتاتورها، جبهه هاى نوين جنگ سرد و در حال حاضر به عنوان ملزومات جنگ عليه تروريسم به توجيه آنها پرداخته شده است. زمانى كه مخالفان جدى عليه جانشينى سرمايه دارى صنف گرا در آرژانتين دهه ۱۹۷۰ يا عراق امروز قلع وقمع ميشوند، اين قتل عام به جنگ كثيف عليه تروريسم يا كمونيسم تقليل داده ميشود، و تقريبا هرگز صحبتى از اينكه اين جنگ جنگى است براى پياده كردن سرمايه دارى خلص به ميان نمى آيد.
منظورم اين نيست كه تمام شكل هاى سيستم بازار ذاتا خشونت آميز است. ميشود اقتصاد مبتنى بر بازارى را نيز تصور نمود كه كار برد چنان خشونت هاى وحشيانه اى يا يك ايدئولوژى سرمايه دارى خالص را در دستوركار خويش قرار نمى دهد. يك بازار آزاد براى كالاهاى مصرفى ميتواند با بهداشت عمومى مجانى، مدارس عمومى و دارائى هائى عمومى مثل صنعت ملى نفت در مالكيت دولت، همزيستى داشته باشد. هم چنان كه ميتوان از صاحبان شركت ها خواست كه حقوق هاى قابل قبولى به كاركنان خويش بپردازند، به حق كارگران در ايجاد تشكل هاى اتحاديه اى خويش احترام بگذارند و دولت حق تعيين ماليات بر در آمد را داشته باشد تا بتواند شكاف عظيم طبقاتى را كه از مشخصه هاى سرمايه دارى صنف گرا مى باشد تعديل نمايد. بازار ضروتأ بنيادگرا نيست.
بعد از بحران بزرگ اقتصادى، كينز پيشنهاد مدل چنين اقتصاد مختلط تنظيم شده اى را داد. مدل پيشنهادى او به معناى يك انقلاب سياسى بود، كه به ايجاد نوع نوينى از دولت در تمام دنيا منتهى گرديد. درست چنين سيستمى از توافقات و تقسيم قدرت بود كه هدف ضد انقلاب فريدمن براى از بين بردن ساختارى آن در كشورها يكى بعداز ديگرى گرديد. تا به اينجا فرم بنيادگرايانهء سيستم سرمايه دارى مكتب شيكاگو داراى زمينه هاى مشتركى با تمام ايدئولوژى هاى خطرناك مى باشد: ويژگى آرزوى خلوصى دست نيافتنى، خط بطلان كشيدن بر گذشته و از نو شروع كردن براى برپايى جامعهاى ايده آل.
آرزوى داشتن قدرت آفرينش خداگونه ضعف طرفداران مرام بازار را در ايجاد بحران ها و مصائب و بلايا روشن مى سازد. جاه طلبى هاى آنها با واقعيت دنياى بدون آخرالزمان همخوانى ندارد. در عرض ۳۵ سال، ضد انقلاب فريدمن از يكنوع احساس آزادى الهام گرفته است؛ احساس اينكه هر چيزى ممكن است، به شرطى كه در لحظه اى حادث شود كه در آن، بتوان مردمى را كه به عادت هاى غير قابل تغييرى دچار گشته اند و از خواست هايشان لجوجانه دفاع مى كنند از سر راه برداشت، لحظه اى كه در آن حضور دموكراسى عملا غيرممكن مى نمايد.
طرفداران نظريهء شوك بر اين اعتقادند كه فقط و فقط وقوع يك بحران - سيل، جنگ، يك حمله تروريستى- براى آنها صفحه نانوشته اى به وجود خواهد آورد تا آنها بتوانند كار خويش را آغاز كنند. در چنين لحظاتى، كه ما (قربانيان بحران) هنوزسردرگم وپريشان هستيم و در حالت شوك بسر مى بريم و مجبور به ترك خانه هايمان شده ايم، اين هنرمندانِ واقعيت ها شاهكار شان را پيش برده و كارشان را با شكل دادن مجدد دنيا آغاز مى نمايند.





- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
* منبع: هنريك گوندنس Henrik Gundenäs مترجم سوئدى مقاله در مجله ماهانه Ord Front (جبههء سخن). براى اطلاع بيشتر رك، به:
http://www.naomiklein.org/shock-doctrine/the-book
** خانم نائومى كلاين Naomi Klein متولد ۱۹۷۰ در مونترآل (كانادا) ابتدا خبرنگار تورنتو استار و سپس همكار روزنامهء ايندپندنت (انگليس). وى نويسندهء كتاب No Logo (استبداد مارك هاى تجارى) است كه در سال ۲۰۰۰ چاپ شد و در مبارزه با جهانى شدن ليبرالى و جانبدارى از برپايى جهانى ديگر (آلترموندياليسم) شهرتى جهانى يافت.
نويسنده با همكارى آوى لويس فيلمى دربارهء اشغال كارخانه ها در آرژانتين به دست كارگران اخراج شده ساخته است به نام The Take (اشغال).
نائومى از مخالفان سرسخت تجاوز آمريكا به عراق بوده و بخشى از گزارش او را از سفرش به عراق كمى بعد از آغاز جنگ در اينجا
http://www.peykarandeesh.org/safAzad/LeMondDiplomatique.html
و نيز نوشته اى را از او در آدرس زير مىيابيد.
http://www.peykarandeesh.org/safAzad/Noami-Klein-Halghe.html
ضمناً تأكيدها از ترجمهء فارسى ست.