«بسم‌الله، ظلمات است». مزاحی که این روزها میان جوانان جاری شده و از مرزهای کشور نیز خارج گشت. اشاره به پیام ناشیانه‌ی یک مأمور پلیس است که با آن قصد نفوذ به پلتفرم جوانان را داشته و طبعاً بلافاصله لورفته …

مقدمه:

هوای تازه

تاریخ فرانسه با کرشمه‌ای پُر‌مِزاح در اوراق خود ثبت خواهد کرد که رئیس‌جمهور فرانسه در شب ۱۶ اکتبر ۲۰۲۶ وقتی همه، از همه طرف، مشغول تدارک تظاهراتی سراسری بودند که از هفته‌ها قبل دستگاه‌های امنیتی و پلیسی کشور، اهمیت و عظمت آن را گوشزد می‌کردند، به‌جای پرداختن به این موضوع انفجاری، یعنی هم‌گرایی عملی جنبش محصلین و دانش‌جویان و جنبش جلیقه زردها ترجیح داد با بانو بریژیت در کنار همسر برنار آرنو (میلیاردر فرانسوی، صاحب صنایع لوکس و از متمول‌ترین خرپول‌‌های جهان) در کنسرت سِلین دیون به پایکوبی و شادی بپردازد. خلق فرانسه که از حافظه تاریخی انقلاب‌ی بی‌نصیب نیست حتماً به یاد برخورد لویی شانزدهم با خانم تیتیش‌مامانی‌اش می‌افتد که در شب انقلاب کبیر، در قصر ورسای خوش می‌گذراند؛ او با خط خوش در دفتر خاطراتش به تاریخ ۱۴ ژوئیه مرقوم فرموده بود: «هیچ»! (منظور این بوده که در آن روز، چیزی شکار نکرده است).

توده‌های پاریسی و در رأس آنها زنان زحمتکش در ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ خشم خود را فریاد زدند؛ مادرانی که با فقرِ خانواده و گرسنگی بچه‌های خود دست‌به‌گریبان بودند. آنها «هیچِ» لویی را به «همه چیز»ی تبدیل کردند که طنین آن هنوز، دویست سال بعد، گوش ارتجاع جهانی را کَر می‌کند.

در اکتبر ۲۰۲۶ این خشم، خود را در هیئت دانش‌آموزانی عرضه می‌کند که سقف کلاس‌ها روی سرشان خراب می‌شود، که هفته‌ها و ماه‌ها بدون معلم می‌مانند، که شدت ازدحام در کلاس‌ها آموزش را فلج کرده است، که از سرما و گرما جان‌شان به لب می‌رسد… و این‌ها تنها نیستند؛ جلوی درِ دبیرستان، رفقای‌شان هستند که مدتی است دیگر درس‌و‌مشق را ول کرده‌اند و برای معیشتِ خود و خانواده تلاش دارند به هر کلکی شده لقمه نانی بدست آورند. این‌ها جوانان حومه‌ها و مستعمرات‌اند؛ کسانی که در حال حاضر فرداهایی را که نظام برای همه تدارک دیده زندگی می‌کنند. آنها بارها به میدان آمدند[1] اما هر بار پاسخ مسئولین به مطالبات به حق آنان وحشی‌گری و خشونت است: باتوم، گاز اشک‌آور و انواع ابزار سرکوب در دست روبوکاپ‌هایی که به جان نوجوانان و جوانان معترض می‌افتند. آنها باید بجای درس‌و‌مشق با پلیس‌هایی در‌بیفتند که مکرون برای‌شان می‌فرستد.

 زمانی بود، در سال‌های ۸۰ و حتی ۹۰ که تظاهرات‌های گسترده یا اعتصابات وسیع در سیاست‌گذاری‌های دولت فرانسه تاثیر می‌گذاشت. در سال ۸۴، ۸۶ و یا حتی ۹۵ تظاهرات وسیع مردم مانع از اجرای قوانین ضد‌مردمی گشت.

مکرون وقتی به قدرت رسید در مصاحبه‌ای با CNN صریحاً گفت: «من به دموکراسی اعتقاد دارم [اما] دموکراسی در خیابان نیست».

مجموعاً ۲۰ سالی است که در فرانسه جریان‌های راست در قدرت در فکر از میان بردن هر نوع دخالت مردم در کار سیاست هستند.

در ۲۰۰۳ یک هفته قبل از یکی از بزرگترین بسیج‌های مردمی علیه رفرم بازنشستگی، نخست‌وزیر وقت رافَرَن در اخبار تلویزیون گفت: «پارلمان باید تصمیم بگیرد، خیابان نظر خود را ابراز می‌کند، اما این خیابان نیست که حکومت می‌کند.»

هفته بعد، در ۱۳ مه یک تا دو میلیون نفر علیه رفرم تظاهرات کردند، اما دولت اعتنایی نکرد و رفرم خود را پیش برد. در ۲۰۰۶ دوباره همین وضعیت پیش آمد. دیگر آشکارا دموکراسی ربطی به مردم ندارد و تکلیف آن در خیابان روشن نمی‌شود. دولت با به خشونت کشیدن اعتراضات تا جای ممکن تظاهرات را کم‌اثر می‌کند. از ابتدا تا انتهای راهپیمایی، مردم را در ردیف‌های پلیس روبوکپی محاصره می‌کنند، مورد ضرب‌و‌شتم قرار می‌دهند و روی سرشان گاز اشک‌آور می‌اندازند تا بلافاصله که حلقه کمی گشوده شد، مردم پراکنده شوند. در ۲۰۱۰ باز یک میلیون نفر علیه قانون جدید بازنشستگی به خیابان ریختند، اما دولت وقعی نگذاشت. در ۲۰۱۶ ، ۱۴ بار تجمع مردم، تظاهرات میلیونی و بلوکاژ در سطح تمام فرانسه نتوانست مانع از تصویب قانون جدید کار گردد. از اواخر سال ۲۰۱۸ شاهد جنبش معروف «جلیقه زردها » بودیم که به تناوب مدتها ادامه داشت و به شدیدترین وجهی سرکوب شد. در تداوم همین جنبش در ۲۰۲۳ بزرگترین تظاهرات و بسیج در تاریخ فرانسه علیه قوانین بازنشستگی اتفاق افتاد که باز به جایی نرسید؛ در ماه مارس همان سال، اعتراضات مربوط به حفظ محیط‌زیست در سن‌سولین یک کشته به جای گذاشت…

 کل این سیاست که بیش از بیست سال است به پیش برده می‌شود تلاش دارد قدرت رییس‌جمهور را افزایش داده و از نفوذ جنبش توده‌ای در سیاست بکاهد. در ۲۰۰۲ رفرمی در سیستم اتخاذ آراء ایجاد کردند که انتخاب نمایندگان مجلس را درست پس از انتخابات ریاست جمهوری قرار دادند بطوریکه رییس‌جمهور منتخب به نحوی تقریبا اتوماتیک اکثریت مجلس را برای پنج‌سال حاکمیت خود در اختیار داشته باشد؛ و در این فاصله مردم هیچ حقی ندارند… و آنطور که در انتخابات مجلس در ۲۰۲۴ دیدیم، حتی زمانی‌که رییس‌جمهور اکثریت پارلمانی هم ندارد باز مانع از آن نیست که نخست‌وزیر را از جناح خود انتخاب کرده و بودجه‌ها و لوایح را به ضرب ترفندهای «قانونی» به کرسی بنشاند.

 ممکن است فکر کنیم که اگر تظاهرات بی‌اثر شده، اعتصاب که باقی مانده. باید با اعتصاب‌های گسترده دولت را وادار به عقب‌نشینی کرد. اما دولت سرمایه خدمت این روش مبارزه هم رسیده است. انواع و اقسام قوانین «دفاع از حق کار»، «آزادی کار»، آزادی رفت‌و‌آمد … تضمین خدمات عمومی حداقلی … برای بی‌اثر کردن اعتصابات به تصویب رسیده است.

دولت سرکوزی در ۲۰۰۷ - ۲۰۰۸ کاری کرد که اعتصاب هم تاثیر چندانی بر اقتصاد نگذارد. این او بود که با افتخار و با خنده‌ای از تهِ دل جلوی کارفرمایان اعلام کرد که «امروز دیگر وقتی اعتصاب می‌شود اصلاً کسی متوجه آن هم نمی‌شود.»

 در نظام آموزشی از ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۲ هر سال بین ۱۲ تا ۱۶ هزار پُست حذف گشته است یعنی بیش از ۷۰ هزار آموزگار و معلم در فاصله ۵ سال‌. هر سال آنها اعتصاب می‌کنند، تظاهرات می‌کنند اما این همه راه به جایی نمی‌برد.

 در نظامی که همه راه‌های «دموکراتیک» ابراز مخالفت و اعتراض بسته شده است، که رییس‌جمهور در نظرسنجی‌ها ۱۱ درصد نظر موافق دارد، که سال‌هاست بودجه‌ها و قوانین خود را با ترفندهای غیر دموکراتیک از مجلس می‌گذراند پیام صریحش به جامعه چیست؟ اینکه زبان خوش دیگر فایده ندارد. به خشونت ساختاری نظام باید با خشونت پاسخ گفت. دیگر فقط توازن قوای واقعی در صحنه مبارزه طبقات تعیین‌کننده است.

و این چیزی است که جوانان حومه در خیزش اخیر نشان‌مان دادند.

 اظهار فضل در مورد یک جنبشِ در جریانْ همیشه وسیعاً غرق در احتمالات است و خواهی‌نخواهی به نوعی خوشبینی آرمان‌گرایانه آغشته است که وجه ایدئولوژیک آن را می‌سازد؛ اما باید تلاش کرد از هر جنبشی آنچه را که از مناسبات واقعی اجتماعی در لحظه مشخص می‌گوید استخراج نمود.

در عین حال نگاه فعالین و جریانات چپ به جنبش‌هایی که عمدتاً جوانان حامل آن هستند به نوعی نگاهِ از بالا آغشته است گویی این مبارزین قدیم و در خیلی اوقات خسته و فرسوده هستند که باید راه و چاه را نشان‌شان دهند در حالی که در واقعیت آنها شاید به جز برخی تاکتیک‌های برخورد با سرکوب پلیسْ حامل رهنمودهای راهگشایی نیستند و هیچ دلیلی ندارد که تصور کنیم قُدما به جوانان بیشتر می‌آموزند تا آنچه از آنان خواهند آموخت.

 این اعلامیه از جانب رفقایی از جنوب فرانسه داده شده است.

مسلما این اعلامیه‌ی رفقای جوان‌مان خالی از ابهام و احیانا کمبود نیست، اما در میان این بادهای مسموم که سال‌هاست از همه سو می‌وزد، که انواع ایدئولوژی‌های «حفظ نظام» مروج آنها هستند، که تمام فکر‌و‌ذکرشان تدارک انتخابات رییس‌جمهور جدید است، هوای تازه‌ای است که از امکان تغییر و امید به انقلاب می‌گوید. باید آن را پاس داد!

 ح.س.- ۴ نوامبر ۲۰۲۶

  

 ۱۷ اکتبر ۲۰۲۶ … و طبقه بار دیگر سربرافراشت!

 ۱ – بحث در جریان است

 پس از یک ماه مبارزهٔ شدید در دبیرستان‌ها که در سپتامبر ۲۰۲۶ شکل گرفته بود[2]، رادیکال‌ترین جوانان پرولتر در برابر سرکوب اعمال‌شده و بی‌تفاوتی مسئولین در حال منزوی شدن بودند. در چنین فضایی، تاریخ ۱۷ اکتبر که از قبل به عنوان تاریخی برای بازگشت «جلیقه‌ زردها» در نظر گرفته شده بود - به عنوان فراخوانی برای حضور طبقه کارگر - طنین‌انداز شد و جوانان کم‌سن‌وسال‌ترِ طبقه کارگر باید از اینکه در چنین جنبشی توان ایستادگی در برابر تمام حامیان وضع موجود را می‌یابند، به خود ببالند شد: فراخوانی برای جنبشی بزرگ، قدرتمند و گسترده که مصمم بود تحت فشار سرکوب لِه‌و‌لَورده نشود. فراخوانی به طبقه کارگر تا سرش را بالا گرفته، به خیابان‌ها بیاید و قدرت خود را به نمایش بگذارد.

|طبقه کارگرِ در مبارزه| به این فراخوان پاسخ داد؛ با به چالش کشیدن حامیانِ وضعِ موجود و آغاز تهاجمی بزرگ، نظم بورژوایی را زیر سوال برد و در عملْ تعهد خود را به ماهیت رادیکال مبارزه آشکار کرد.. حامیان وضع موجود یعنی مشاورین تربیتی در دبیرستان‌ها، پلیس، کارفرمایان، واعظان از همه دست، «برادر بزرگ‌[3]»ها، معلمان، فعالان حوزه جوانان و والدین سربه‌زیر.

روز هفده اکتبر لحظه‌ای برای سازمان‌دهی این جوانان به‌عنوان یک نیروی مستقل شد. این فقط آغاز راه است؛ و چه احساس خوبی! برای طبقه‌ی در حرکت، این پیش از هر چیز موقعیتی برای ارزیابی و سنجش قدرتی بود که در اختیار دارد و همین‌طور یافتن پاسخی عملی در برابر پرسشِ جهت‌گیری‌اش در این دوره خاص مبارزه.

 

۲ – مبارزه‌ای در دل مبارزه

 در ۱۷ اکتبر، مبارزه‌ای در دل مبارزه بارز شد. مبارزه‌ای بین گرایش «تظاهرات-مطالبه-اصلاحات» که عمدتاً جریانات چپ حامل آن بودند و یک گرایشی خودجوش‌تر، تهاجمی‌تر که طرفدار حمله‌ی مستقیم به نهادهای دولتی و نظم کالایی است. مبارزه‌ای بین گرایش‌هایی که خواهان جداسازی و پرهیز از خشونت و غارت بودند و آن‌هایی که جنبش را به سوی رادیکالیزه‌شدن، تهاجمی بودن و «برداشت مستقیم[4]» هدایت می‌کردند. این مبارزه خود را در بحث‌ها، مجادلات داغ و حتی گاهی درگیری‌های فیزیکی نشان داد. اما خیلی زود آشکار شد که گرایش اصلاح‌طلب به‌طور‌کامل عقب رانده شده، به ویژه در شهرهای متوسط و بزرگ.

 از منظری کلی، واضح است که حداقل در ۱۷ اکتبر، این گزینه‌ی دوم بود که از نبرد هژمونی پیروز بیرون آمد. یقیناً این یک دستاورد دائمی نیست. طرف دیگرِ این مبارزه‌ی در مبارزه، در تدارک سازماندهی برای مقابله است؛ این جناحی است که در نخ جداسازی و تفرقه‌افکنی درون جنبش است. چپ اصلاح‌طلب، که خواهان کاهشِ تَنش، مذاکره، احترام و مقبولیت، جمهوری و دموکراسی است اکنون در صف دفاع از نظم موجود قرار گرفته و برای ضد‌انقلاب تدارک می‌بیند. این جریان، امروز مُروج راه‌حل دموکراتیک و بازگشت به نظم از طریق اصلاحات نهادی و گفت‌وگوی اجتماعی است (جمهوری ششم[5]، قانون اساسی جدید، انتخابات زودهنگام و غیره). این همان راه‌حل و بازی همیشگی است که به‌ویژه از سال ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۱ در شیلی به بوته آزمایش گذاشته شد[6]. جناح چپ با راه‌انداختن فرایندی از اصلاحات دولتی و ارائه خود به عنوان جایگزینی برای فاشیسم، شورش را خواب می‌کند. اما هر جا که به قدرت رسیده است، در واقع کاری جز تداوم فاجعه نکرده، هر آنچه را که در چارچوبش نمی‌گنجد و از آن سرریز می‌شود، که در مبارزه از آن فراتر می‌رود، مورد سرکوب قرار داده و در‌عین‌حال، در پی خودْ راه را برای پیروزی قطعیِ راست افراطی هموار می‌سازد.

 اما سرنوشت شومی که برای قرن بیست‌ویکم پیش‌بینی شده اجتناب‌ناپذیر نیست، جوانان پرولتر در سراسر جهان در حال قیام‌اند تا قَلم بطلان بر آن کشند. اتونومی و خودمختاری، مبارزه‌جویی و تهاجم انقلابی و عزم برای هماهنگی مبارزات‌ به‌منظور شکل‌دادن به نیرویی توانمند در نابودی نظم موجود، همگی مواضعِی هستند که نقداً در جامعه حضور دارند. [البته] این مواضع در حال حاضر در جامعه فاقد اکثریت‌اند اما در میان جوانان پرولتر هر روز وسعت می‌یابند. و با توجه به آینده‌ی کابوس‌وار و خفقان‌آوری که بورژوازی به طبقه ما وعده می‌دهد این مواضع الزاماً بسیار گسترده‌تر هم پخش خواهند شد. بنابراین، کُلِ چالشِ پیش روی طبقه‌ی ما این است که به نیرویی شکل دهیم آ‌ن‌چنان توانمند که بتواند ضربه‌ی سهمگینی به دنیای بورژوازی بزند؛ ضربه‌ای که برایش مُهلک باشد. و در همین حرکت، در‌عین‌حال پایه‌های رابطه‌ای اجتماعی‌ را پی‌ریزیم که در آن دیگر از استثمار، پول، دولت، تسلیحات، ملت‌ها و استعمار دائمی‌شان و کل این گَند و کثافتی که زندگی‌مان را نابود می‌کند، اثری نباشد.

 

۳ – شکل‌گیری طبقه در حرکت

 از این نظر، ۱۷ اکتبر رویدادی ویژه است. این رویداد نشانگر امر بسیار مهمی است: هدفْ برعکسِ آنچه چپ‌ها در عالم رؤیا می‌پروراندند هم‌گرایی مبارزاتی نیست، بلکه شکل‌گیری طبقه در جریان مبارزه از طریق از میان بردن تقسیماتی است که ما را در زندگی روزمره از هم جدا می‌کند.

از همین ابتدا، حواسمان باشد که [در تظاهرات اخیر] اردوگاه تهاجم و رادیکالیزاسیون بر دوشِ افرادی تکیه داشت که از سنین مختلفی بودند؛ البته جوانان زیادی در صفوف جنبش بوده و حتی نوجوانان بسیار کم‌سن‌و‌سال در میان‌شان حضور داشتند؛ به نظر می‌رسید آنها از کنترل و چارچوب حصار خانوادگی و مدرسه گریخته‌اند. مبارزه‌ای که در داخل دبیرستان‌ها جریان یافت، به آنها امکان داد تا خود را از مدرسه رها کنند؛ آنها موفق شدند خود را از اسارت خانواده‌های‌شان نیز آزاد ساخته تا بتوانند در این روز آخرِ هفته حضور داشته باشند؛ اما افراد مسن‌تری نیز، حتی از بازنشستگان، به این تهاجم پیوستند. علاوه بر این، زنان بسیاری در درگیری‌ها، تخریب‌ها و غارت‌ها مشارکت داشتند. همه ما، با هم، آنجا بودیم، بدون آنکه کسی نقش مشخصی ایفا کند.

این فروپاشیِ نقش‌‌ها و تکالیف جنسیتی، به چالش کشیده شدن نظم خانوادگی و خفگی‌ای که در جامعه بورژوایی بر کودکان اعمال می‌شود، تابع هیچ وجه ایدئولوژیکی نبود؛ برعکس: این‌ها همه متکی بر ضرورت‌های مادی برای شکل‌گیری‌مان به عنوان یک طبقه، به‌مثابه یک نیروی متحد در درون جنبش پیش آمد. هیچ طبقه‌ی در حرکتی، هیچ پرولتاریایی، بدون تخریب آنچه ما را از هم جدا می‌کند و برای‌مان نقش‌ها و تکالیفی تعیین می‌کند، وجود ندارد؛ تخصیص‌هایی که ما را در کاتگوری‌ها و تقسیم‌بندی‌های دنیای استثمار و سلطه بورژوازی محصور می‌کنند.

در نهایت، طبقه با شکستن گِتوهایی که بخش بزرگی از زندگی روزمره و مبارزاتش را احاطه کرده خودش را یافت. ما عادت کرده بودیم که مبارزه‌ی طبقاتی در محله‌های کارگری، و محدود به همانجا جریان یافته و از مبارزاتی که در مرکز شهرها، توسط چپ و خرده‌بورژوازی روشن‌فکرش رهبری می‌شد، جدا باشد. در ۱۷ اکتبر، این دیوار... فرو ریخت.

در دل مبارزه و در جریان آن است که طبقه ما شکل می‌گیرد و موفق می‌شود تعدادی از موانع اجتماعی را که ما را از هم جدا می‌کند و حتی علیه یکدیگر قرار می‌دهد، از میان بردارد. این امر تنها از طریق مبارزه ممکن است. بازگشت به «وضعیت عادی» (یعنی به نظم) چیزی مگر بازگشت به تمام تقسیمات گذشته نیست. و البته، از ۱۸ اکتبر به بعد، مقامات و اردوگاه تفکیک و جداسازی در تلاش بوده‌اند تا این تفرقه‌ها را دوباره احیا کنند. آنها در حال ایجاد تقسیمات جدیدی هستند که ما را از هم جدا کرده و متناسب با شرایط طراحی شده‌اند: «تظاهرکنندگان مهربان» و صلح‌جو اینجا هستند، «چپ‌ رادیکال [اولتراچپ]» آنجا هستند (که به دولت و پلیس حمله می‌کنند)، و «جنایتکاران وحشی» مشغول غارت هستند. این گفتمان متعلق به حوزه جامعه‌شناسی پلیسی آن‌چنان آغشته به نژادپرستی و نفرت‌انگیز است که دیگر حتی ما را شگفت‌زده هم نمی‌کند.

در پس این استراتژی‌ تقسیم و تفرقه‌افکنی و سرکوب خشنی که اعمال شد، این هراس آنهاست که هویدا می‌شود. زیرا در ۱۷ اکتبر، نسلی کامل از مبارزه به جوانان پرولتری پیوست که با عزیمت از مدرسه‌شان به حرکت درآمده بودند؛ این هر دو در خیابان بهم پیوستند: آنهایی که از ۲۰۱۶ و جلیقه‌زردها شروع کرده بودند، کسانی که در ۲۰۲۳ در جریان جنبش علیه اصلاحات بازنشستگی و رویدادهای سن-سولین رادیکال‌تر شدند، و دیگرانی که برای انتقام گرفتن از مرگ نائل به میدان آمدند.

از زمان سرکوب جنبش جلیقه‌زردها، طبقه ما در جستجوی هویت خود بود بدون آنکه آن را بیابد. در ۱۷ اکتبر، خود را یافت، به‌عنوان یک نیرو تشکیل شد و به گفتگو پرداخت.

 

۴ – جنبشی پخته‌تر از سال ۲۰۱۸

 از سال ۲۰۱۸، طبقه ما از تجربیات خود درس گرفته است. کسانی که [در تظاهرات اخیر] حضور داشتند بسیار بیش از سال ۲۰۱۸ برای رویارویی با پلیس و واکنش‌اش آماده بودند. تجربه جلیقه زردها و جنبش انتقامی نائل با هم ترکیب شدند تا به یک تجربه‌‌ی پرولتاریایی غنی شکل دهند، و از همه مهم‌تر، تجربه‌ای که می‌داند در انتظار چیست. این بار دیگر خبری از شعار «پلیس در کنار ماست» نبود. نکته‌ی دیگر: در ۱۷ اکتبر جایی برای نژادپرستان و ملی‌گرایان افراطی راست‌گرا وجود نداشت؛ نه به این دلیل که گروه‌های چپ ضد فاشیست انتظامات را به عهده داشتند بلکه به این دلیل که جنبش مستقیماً آن‌چنان سطحی از تقابل و سرپیچی از ارزش‌های بورژوایی را حمل می‌کرد که راست افراطی بلافاصله خود را با اردوی حفظ نظم هم‌سو دید. همچنین و به خصوص از آن جهت که فروپاشی سدِ گتو شدن در جامعه‌ی فرانسه، راست افراطی را وحشت‌زده می‌کند. این وحشتناک‌ترین کابوس آنهاست. برای کسانی که نژادپرستی و آپارتاید، اساس برنامه‌شان برای تحکیم سلطه بورژوازی است؛ دیدیم هر جا که جنبش قوی بود، آن چند گروهک فاشیست که در خیابان‌ها پرسه می‌زدند، به سرعت متواری شدند.

و این بار، احزاب راست افراطی حتی تظاهر به حمایت از این جنبش هم نمی‌کنند.

به تمام این دلایل، فضای روز هفدهم در مقایسه با سال ۲۰۱۸ از نظر راست افراطی وضوح بیشتری داشت. متقابلاً تا جایی که به چپ مربوط می‌شد همچنان سردرگمی قابل‌توجهی وجود داشت، چراکه هنوز بخشی از حاضران چپ را آخرین پناه در برابر راست افراطی تلقی می‌کنند. این امر که بزرگترین حزب چپ‌گرای فرانسه، LFI، از زبان رهبرش (مِلانشون)، اولین حزب چپ‌گرایی بود که حساب خود را از خشونت و غارت جدا کرد، وضعیت را روشن‌تر ساخت: جناح چپ به سرعت تلاش کرد تا بار دیگر ما را از هم جدا کند و با محکوم کردن و فاصله گرفتن از غارت و خشونت، جنبش را تضعیف کند. جناح چپ، مانند جناح راست افراطی و مانند همه احزاب سیاسی، از نظم دولتی و اقتصاد دفاع می‌کند؛ و این دقیقاً همان چیزی است که هدف حمله ماست یعنی نظم اقتصادی و دولت.

در پایان، برخلاف آغاز جنبش جلیقه‌زردها، کسبه کوچک که از حوادث بسیار زیاد غارتگری وحشت کرده‌اند، از همین حالا جنبش را ترک نمودند. آنها به جناح خود بازگشتند یعنی به اردوگاه نظم، جایی که از دست فاشیست‌ها تغذیه می‌کنند. بنابراین، اولین گام به سوی شفاف‌سازی طبقاتی در ۱۷ اکتبر برداشته شد، از طریق بلوغ و تعمیق تضاد طبقاتی: ما هیچ احترامی برای دولت و گزمه‌هایش قائل نیستیم، هیچ احترامی برای نظم بورژوایی و مغازه‌هایش و هیچ جایی هم برای باندهای فاشیستی در جنبش‌ ما نیست.

 این یک شروع است. البته، این پرسش مطرح است : پس از این چه خواهد شد.

آیا جنبشی بر این اساس گسترش خواهد یافت؟ در هر صورت، طبقه‌ای در ۱۷ اکتبر به هویت خود دست یافت و این پیامدهایی خواهد داشت. اگر جنبشی در کار باشد، شاید آنگاه ما در آستانه یک جهش به سوی ناشناخته‌ها باشیم، زیرا نسل جدیدی وارد مبارزه طبقاتی شده است: نسلی گرسنه. اگر قرن بیستم و مبارزاتش با مُهر «پیشرفت و ترقی» معنی می‌یافت، قرن بیست‌و‌یکم قرن فوریت خواهد بود. مبارزه طبقاتی این قرن، فاقد تجملِ انتظار کشیدن است، آنهم به امید پیشرفتی پُر از توهم. این مبارزه باید فوراً برای آزاد کردن آینده‌ای قابل‌زیست دست به انقلاب زند. مبارزه طبقاتی این قرن بر همین زمینه‌ی احساسی پیش می‌رود. و نسلی برای پیشبرد این نبرد آماده است.

 

۵ – سرکوب

 اینکه ماکرون (و بسیاری دیگر) گفتند که «هیچ چیز نمی‌تواند [آنچه رخ داده را] توضیح دهد»، صرفاً نشانه‌‌ی نابینایی بورژوازی نسبت به طبقه‌ی در حال مبارزه و دلایل آن (تاریخ، منطق، پویایی‌ و عقلانیت آن) نیست. این در‌عین‌حال نشان می‌دهد که برای آنها، طبقه‌ی در مبارزه‌ی ما واقعیتی خارج از معناست، اینکه برای‌شان غیرقابل‌توضیح است - به عبارت دیگر، یک امر واقعی آسیب‌زا است. آنها با خارج کردن ما از قلمرو قابل‌توضیح بودن، خود را آماده‌ی دست‌زدن به غیرقابل‌توضیح می‌کنند. با ادعای اینکه هیچ چیز نمی‌تواند آنچه رخ داده را توضیح دهد، سعی دارند خود را متقاعد کنند که ما خارج از هرگونه عقلانیت به‌سر‌می‌بریم: مُشتی وحشی، مادون‌ِانسان‌، موجودات سرگشته‌ای که با عطشی نیهیلیستی به دنبال نابودی امرِ عمومی هستند. این تعبیر، راه را برای امکان متوسل شدن به یک واکنش ضد‌کموناردی به سبک وِرسای، که اخیراً به‌طور تأسف‌باری در ایران بازنمایی شد، هموار می‌کند: دست‌زدن به کشتار. بی دلیل نبود که ماکرون در سخنرانی خود در ۱۸ اکتبر خطاب به ما از واژه «آشوبگر» استفاده کرد.

 و این همه، در جهانی در جنگ روی می‌دهد؛ جهانی که به تدریج شاهد شکل‌گیری و قیام طبقه کارگر خود است. طبقه کارگری که دولت‌ها همیشه می‌توانند از آن به‌عنوان نیرویی در خدمت دشمن نام برده و به این بهانه کشتار آن‌ها را توجیه کرده تا نظم خود را تقویت کرده باشد. تنها چشم‌اندازی که می‌تواند ما را از اسارت این جهنم سرمایه‌داری رها کند، از این جایی که جنگ‌ میان ملت‌ها همه‌ی ما را له‌و‌لورده کرده و همه‌ی کشتارها را توجیه می‌کند، گسترش قدرت ضربتی‌ و جنبش‌مان فراتر از مرزهای ملی است. سال‌های ۲۰۲۵–۲۰۲۶ از این نظر کاملاً قابل‌توجه هستند، زیرا جوانان پرولتر در چندین کشور در شورشی هماهنگ در حال قیام هستند. عطر انقلاب‌ مرزها را درمی‌نوردد و به دیگر کشورها سرایت می‌کند؛ نیاز به یک جنبش انقلابی بزرگ جهانی، به‌طور فزاینده‌ای در فضا موج می‌زند. و این را باید به فال نیک گرفت.

 

فعلاً اینجای کار هستیم.

 مبارزه طبقاتی در فرانسه در جهشی پُرتنش شتاب گرفته و با وضوح‌ بیشتری خود را آشکار می‌کند. مسلماً هنوز از سنجش پیامدهای آن بدوریم؛ به هر حال، تلاقی‌ای که در روز هفدهم بین جناح‌های مختلف طبقه‌ی در مبارزه رخ داد و نیروی پرولتاریایی که این امر بارز ساخت، بسیار با ارزش است.

خواهیم دید که آیا دولت موفق به بازپس‌گیری زمام امور خواهد شد و چگونه. به‌هرحال نیرویی تشکیل شد و اثر خود را بر یک نسل خواهد گذاشت. اما این نیروی شکل‌گرفته آینده‌ای جدی نخواهد داشت، مگر آنکه بتواند با دیگر جناح‌های طبقه‌ی در حرکت (که توسط ملت‌ها از ما جدا شده‌اند) علیه تقسیمات اجتماعی و ملی متحد شود. جنبش ما ضدّ ملی خواهد بود، وگرنه محکوم به شکست است. سرنوشت طبقه ما نه به فرانسه مربوط است و نه به هیچ ملت دیگری؛ آینده آن منوط به هم‌گامی جهانی و تقویت متقابل قیام‌ها است.

 ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶

revolutiontimes.world

 

[1] نگاه کنید به: «بار دیگر خشم حومه‌ها»

https://www.peykarandeesh.org/index.php?id=1496:2023-07-04-18-11-14&catid=2:uncategorised

 [2] جنبش دانشجویی فعلی از ۳۱ اوت امسال و از مستعمرات فرانسه (مایوت، آنتیی، مارتینیک) آغاز گشت و پس از چند هفته به حومه‌ی پاریس و محلات فقیرنشین رسید؛ سپس شهرهای بزرگ از آن متأثر گشتند. با ورود مدارس پاریس و دیگر شهرها جنبش وسعت گرفت و بالاخره دانشگاه‌ها هم به آن پیوستند. (حواشی از م)

[3] در جریان شورش‌های حومه‌ در فرانسه که از سال‌های ۱۹۹۰ به پدیده‌ای رایج تبدیل گشت، جوانان کمی مسن‌تر نقش مصالحه و آرام کردن جوان‌ترها را به عهده گرفته بودند. جوان‌ها تا مدتی از آنها حساب می‌بردند و به آنها احترام می‌گذاشتند. از سال‌های ۲۰۰۰ به بعد، زیر دولت «سوسیالیستی» این گروه تا حد زیادی توسط دستگاه بلعیده و نهادینه گشت؛ در واقع آنها در مُشتی مشاغل رسمی (مشاوران و میانجی‌های اجتماعی، مربی‌های متخصص …) در ارتباط با شهرداری‌ها جذب شدند و حتی مدرکی تحصیلی برای این کارکرد ویژه در نظر گرفته شد. به همین نسبت هم، ارتباط طبیعی آنان با جوانان از دست رفت.

[4] Prise sur le tas

تحت‌اللفظی به معنای «برگرفته از انبوه [محصولات]». منظور برداشتن مستقیم و رایگان کالاست. این مفهوم در ادبیات چپ به‌خصوص توسط تئوریسین آنارشیست پییِرکروپوتکین در اثرش «فتح نان» بکار گرفته شد. «برداشتن از انبوه [محصولاتی] که فراوان است و جیره‌بندی آنچه نادر است».

[5] یکی از خواسته‌های اساسی جریان ملانشون LFI (فرانسه تسلیم‌ناپذیر) در کنار شعار جمهوری ششم.

[6] در سانتیاگوی شیلی در اکتبر ۲۰۱۹ افزایش قیمت بلیط مترو موجب یک شورش گسترده در بین محصلین گشت و به شاخه‌های دیگر اجتماع سرایت کرد، از جمله در زمینه‌ی هزینه زندگی، بی‌ثباتی بازنشستگان، بهداشت، تربیت و مجموعاً تمام قوانینی که بقایای قانون اساسی دست‌پخت پینوشه تلقی می‌شود. این جنبش با افت‌و‌خیز‌هایی دو سال به طول انجامید و بعد از آنکه ۲۳ نفر کشته و ۲۰۰۰ زخمی به جای گذاشت، طبقه حاکم را وادار کرد که رفراندومی جهت تغییر قانون اساسی برگزار کند.