سخنان مارکوس، رهبر زاپاتيستها

چهارشنبه ، ۱۰ اسفند ۱۳۸۴؛ ۰۱ مارس ۲۰۰۶

چاپ

و شکل گيری يک جنبش نوين در مکزيک: کارزاری ديگر

يادداشت مترجم:
کارزاری ديگر از روز اول ژانويهء ۲۰۰۶ شروع شد. نخستين گام، اعزام يک هيئت زاپاتيستی ست به سراسر مکزيک، از جمله معاون فرمانده شورشی مارکوس به عنوان «نمايندهء صفر»، تا به سخنان افراد، گروه ها، سازمان ها، و احزاب سياسی غير «انتخاباتچی» گوش فرا دهد و خواسته ها و مطالبات آن ها را به گوش جنبش های ديگر در نقاط ديگر مکزيک برساند. تا امروز، ۲۲ فوريه ۲۰۰۶، اين هيئت از هشت ايالت ديدار داشته. مطبوعات و وسائل ارتباط همگانی تنها پس از چند روز از آغاز اين حرکت، آن را در هاله ای از سانسور پنهان نمودند. فقط روزنامهء لاخورنادا فرستادهء ويژه ای دارد که در مورد پيشرفت آن گزارش تهيه می کند. توجه کنيم که قطع ناگهانی و همزمان اخبار در مورد کارزاری ديگر نشان می دهد که موضوع بر سر مخالفت اين حزب يا آن حزب با زاپاتيست ها نيست، بلکه ناشی از تصميم هيئت حاکمهء ‌مکزيک در کليت آن است. با اين حال می توان از طريق سايت ارتش زاپاتيستی آزاديبخش ملی، و برخی از سايت های خبری غير وابسته، از جمله ايندی مديای چياپاس از نشست های پی در پی زاپاتيست ها با گروه ها و سازمان های سياسی و توده ای با خبر شد.
تاکتيک ها و حرکات برق آسای زاپاتيست ها، هر نوع برنامه ريزی از سوی نيروهای دولتی را بسيار محدود می کند. برای مثال تنها از دو نمونه ياد می کنيم:
- روز اول ژانويه، در حالی که به راحتی می شد اخباری از تهديدهای جانی عليه مارکوس را شنيد، وی فاصلهء‌ چند ساعتهء روستای زاپاتيستی لاگروچا تا شهر سن کريستوبال را با موتورسيکلت طی کرد.
- در ايالت اوآخاکا نزديکی ايالت «گرررو» که يکی از پليسی ترين ايالات مکزيک است، مارکوس به همراه شرکت کنندگان در جلسات و خبرنگاران، با همان کلاه چهره پوش و قيافهء معروفش وارد دو زندان شده، با زندانيان سياسی به گفت و گو نشست. تا قبل از آن، با توجه به قوانين امنيتی حتی تصور چنين امری غير ممکن می نمود. تا به حال مارکوس به دو زندان در ايالت اوآخاکا و يک زندان در ايالت تاباسکو وارد شده است.
زاپاتيست ها همان طور که بارها اعلام کرده اند هدفشان گوش سپردن به مشکلات و مطالبات گروه های مختلف چپ است. گزارش اين گروه ها و سازمان ها به زاپاتيست ها اين امکان را می دهد تا به گسترده ترين شکلی تصويری از شرايط زندگی کارگران و زحمتکشان شهر و روستا، و مبارزات روزمره و جاری آن ها بدست بياورند. تصويری که بدون وجود کارزاری ديگر، شايد از طريق يک تحقيق گستردهء چند ساله امکان پذير باشد. در کنار آن، بحث هائی که ششمين بيانيه از جنگل لاکندونا و کارزاری ديگر دامن زده، به نوبهء خود باعث نزديکی بسياری از جريانات سياسی مبارز در مکزيک شده است.
اين امر را می توان حتی در جريانات مسلح نيز شاهد بود: نزديکی علنی ارتش زاپاتيستی آزاديبخش ملی با ارتش انقلابی خلق شورشگر که از يک سو با انتشار سخنان و نظرات زاپاتيست ها در نشريات مختلف ارتش انقلابی خلق شورشگر و نيروهای پيرامونی آن نمايان است و از سوی ديگر در دفاع همه جانبهء مارکوس از برجسته ترين زندانيان اين جريان به عنوان زندانی سياسی نمونه در مکزيک، يعنی از خاکوبو سيلوا نوگالس (فرمانده آنتونيو) و خانم گلوريا آرِناس آگيس (کلنل آئورورا).
بحث های مطرح شده در جلسات مختلف کارزاری ديگر تقريباً همگی در رابطه با مسائل مکزيک و مبارزات جاری در آن است. با اين حال برای آشنا شدن با روند اين جنبش و خط مشی و سبک کار آن رجوع به اين بحث ها آموزنده و جالب است.
سخنرانی زير پاسخ مارکوس به بحث هائی ست که در روز ۲۴ ژانويه مطرح شد، و آنرا از روی نوارپياده کرده اند. با اين حال با آن که با سبک و سياق معمول مارکوس نوشته نشده و صورت منظم و فشرده ای ندارد، به خوبی سبک کار و اهداف کارزاری ديگر را بيان می کند.

سخنان معاون فرمانده شورشی مارکوس
در «گالری ماکولخا» در شهر ويياهرموزا، ايالت تاباسکو
۲۴ ژانويه ۲۰۰۶
ترجمهء بهرام قديمی

خُب، رفقا می خواهم چند کلمه ای از آنچه ما در نقاط ديگر شنيده ايم و می شنويم با شما در ميان بگذارم. بعضی از اين نکات خطاب به رفقای جنوب ايالت بِراکروز، همين طور چند نکتهء ديگر خطاب به رفقای ايالت تاباسکو ست و نکاتی را هم به طور کلی مطرح می کنم.
ششمين بيانيه از جنگل لاکندونا [رک به همين سايت] به شيوه ای که تأمل و انديشه برانگيزد به رشتهء تحرير درآمده است و در همين شيوه حلقه ای ارتباطی وجود دارد. نقطهء آغاز حرکت اين است که ما کيستيم. اين بيانيه پيشنهاد می کند که هرکس خودش تعريف کند که کيست. نکتهء بعدی اين است که جايگاه مان کجاست. بعد نوبت آن است که از خود بپرسيم و هم پاسخ بدهيم که علت وجودی مان چيست و چه هستيم و کجا قرار داريم.
ما بنا بر شيوهء انديشه و تأمل جمعی ديديم که مشکلات ما خلق های بومی ناشی از يک سيستم است: سيستم سرمايه داری. بنا بر اين هر کسی می تواند روی دردهای خودش به تأمل بپردازد، روی تاريخش، روی تحقيری که به او روا داشته می شود، روی خشمش، و نيز آنچه ما را به انديشه و عمل فرامی خواند. باری، شايد کسانی اين مشکلات را از فلک و چرخ کجمدار بدانند يا بد شانسی، يا سرنوشت محتوم، و يا هرچيز ديگری از اين قبيل.
نقطهء اشتراک و ‌تلاقی ما زمانی روشن می شود که همه به اين نتيجه برسيم که مسئول مشکلات مان بی عدالتی ست، و عامل خشم مان (چه جوان باشيم، چه زن، چه نوازنده، چه فرهنگی، چه کارگر، چه دهقان، و چه بومی) يک سيستم است. اين همان چيزی ست که مبارزه مان را به پيش می برد. از اين جهت ششمين بيانيه و کارزاری ديگر هدف شان اين نيست که سيستم دست نخورده بماند و فقط سياستبازان جای خود را عوض کنند. يک برداشت غلط از ششمين بيانيه اين است که دستاوردش گويا نجات سياستبازان است - بگذريم از اين که اين کار غير ممکن است- و يا اينکه گويا قصد دارد يک سياستباز را با يکی ديگر عوض کند.
وقتی ششمين بيانيه می گويد: «مسئول امر سيستم سرمايه داری ست»، هدفش را مشخص می کند. يعنی به نظر ما و خيلی های ديگر مسئول امر يک سيستم است و بايد نيروهای مان اين سيستم را هدف حملات خود قرار دهند. و بر اساس آنچه از زمان انتشار آن شاهدش هستيم، کارِ ششمين بيانيه و جنبشی که راه می اندازد اين است که تا تغيير سيستم سرمايه داری، اين جنبش ادامه می يابد. پس هر چه در قشر سياستبازان می گذرد، چه در رابطه با مسائل زنان باشد، چه معيار کارشان در رابطه با جوانان باشد و يا تعريف فرهنگ يا تعريف هنر، و يا اينکه چه چيزی خلق های بومی را مشخص می کند، يا اينکه مبارزهء کارگری چيست، سنديکا ست يا چيز ديگر، وضعيت صيادان (و به قول ما کارگران دريا)، يا وضعيت دهقانان و ...، در همهء اين موارد مسئول امر سيستمی از رابطه ها، يعنی سيستم سرمايه داری ست.
بنا بر اين ششمين بيانيه کارش را با تأمل و تفکر روی اين سيستم شروع می کند و توجه داشته باشيد که کار را از اقتصاد شروع می کند، وضع سياستبازان را نقطهء آغاز حرکت قرار نمی دهد. قضيه اين است که انگار از روی اين هرج و مرج سياستبازان می پرد. بسياری اوقات به نظر می رسد کسی که به انتخابات می انديشد، مسيرش به سوئی ست که گوئی اين بار يکی خوب از آب در خواهد آمد، اين يکی خوب می شود، و دامی که اين چپ خجالتی در آن گير افتاده اين است که کانديدای حزب انقلاب دمکراتيک کمتر بد است. اما ارتش زاپاتيستی آزاديبخش ملی در تأمل و تفکرش با اين موضوع کاری ندارد و تصورش اين است که کسانی که از آن ها دعوت کرده هم موضوع بحث شان اين نيست. ارتش زاپاتيستی به اين موضوع خواهد رسيد، ولی از پائين، از اعماق وارد می شود. و از آن چه تعيين کننده است تعريفی بدست می دهد، يعنی از اين سيستم اجتماعی، از سرمايه داری، و اين تعريف رابطه ای اقتصادی ست.
اين رابطه بر چهار محور اساسی استوار است: محصول سرقت و چپاول است، محصول استثمار است، محصول تحقير است و وهن و نژاد پرستی در برابر هر چيز و هرکس که «طور ديگری» باشد، و بالاخره محصول سرکوب. اين چهار محور تعيين کننده اند. تمام آن چيزهای ديگر بر اساس اين محورها بنا و تعريف می شوند. وقتی ششمين بيانيه نشان می دهد که يک سيستم اقتصادی، سياسی و اجتماعی که سرمايه داری خوانده می شود، مسئول اين شرايط است، فقط و فقط يک تغيير اساسی و قطعی در آن است که امکان حل ديگر مشکلات را فراهم می آورد.
ارتش ما می گويد: «مطالبات ما تنها پس از يک فرايند دراز مدت و جمعی به پاسخ خواهد رسيد». به شکلی گروهی. کسانی که در روستاهای بومی کار کرده اند می دانند که واقعيت چنين است. تکليف آينده معلوم است: قضيه بر سر تغيير کل سيستم است. و ارتش ما می گويد: «کسان ديگری هم هستند که مثل ما فکر می کنند، و يا تحليل شان اين است که مشکلات شان و مبارزات شان در رابطه با سيستم است. اگر اين طور باشد، آن ها را فرا می خوانيم تا در کنار هم مبارزه می کنيم» بی آن که مبارزه ای را بر مبارزهء ديگری ارجح بدانيم و يا دو مبارزهء ‌مختلف را با هم مخلوط کنيم، بدون آن که يکی ديگری را در خود حل کند. حرف ما اين است.
در اين جا بايد به خاطر حرف هائی که اينجا و آنجا زده می شود، يک موضوع را روشن کنيم. به آسانی می گويند: در ششمين بيانيه و کارزاری ديگر احزاب سياسی پذيرفته نمی شوند. نه، اين طور نيست، پذيرفته می شوند. ما احزابِ قانونیِ وفادار به سيسستم را نمی پذيريم، چون در کارزاری ديگر و ششمين بيانيه احزاب سياسی وجود دارند که هم پيشنهاد بدست گرفتن قدرت دارند و هم پيشنهادی مبنی بر نوع سازماندهیِ جامعه ای که محصول سقوط سرمايه داری ست. در کارزاری ديگر ما حزب کارگران سوسياليست را داريم، حزب کمونيست مارکسيست لنينيست، حزب کمونيست، جريان «در مبارزه»، حزب سوسياليست خلق. حدود ده سازمان حزبی وجود دارند که چنين طرحی دارند و ما فرض را بر اين می گذاريم، و نه تنها فرض می کنيم، بلکه تاريخ شان و اعتبار اخلاقی ای که کسب کرده اند نشان می دهد که آن ها در مبارزه شان به سيستم [سرمايه داری] اعتقاد ندارند. اين آدم ها پشت ميز نشين نيستند، بلکه کارگرند، دهقان اند، محصلند و يا معلم. سازمانی که به سيستم وفادار است، هيچ چيزی را عوض نمی کند، بلکه تنها آن را اندکی تعديل می کند. انگار خانه همان خانه است و تنها يکی آن را به يک رنگ در می آورد و ديگری به رنگ ديگر. ولی هيچ کدام از اين سازمان های وفادار به سيستم -به نظر ما- نه وجود خانه را زير سؤال می کشد، و نه اين که چه کسی در آن سکونت دارد را و نه آن که چه کسی بيرون از در مانده است.
اين سازمان های سياسی که بعضی شان اين جا با ما هستند، با کارزاری ديگر همراه اند، و مانند شما به موقع خود حرفشان را خواهند زد. آن ها خواهند گفت: «خُب، نه تنها وضع کنونی بد است بلکه خانه ای که به جای آن بايد ساخت، چنين مشخصاتی خواهد داشت». ما می گوئيم اين خانه بايد محلی باشد که افرادی از اعماق و از چپ و از همهء محرومين در آن جای داشته باشند. آن ها پيشنهاد برنامه ای دارند. آن ها و ما همراه با تعداد زيادی سازمانهای ديگر در اين مورد هم عقيده ايم که برای رفع کمبودها، بايد کار را از اعماق جامعه آغاز کرد، نه از بالا و نه از درون سيستم، بلکه از پائين بايد اين سيستم را داغان کرد، آری، سيستمی که مسئول است، سيستمی که جوانان آن را به درستی ناعادلانه می دانند، سيستمی که در آن حقوق زنان مورد تجاوز قرار گيرد و غيره.
موضوع بر سر اين است که زنان جايگاه خويش را در کارزاری ديگر بيابند، خودشان بايد آن را بيافرينند. اين جا خيلی از آفرينش سخن رفت. کارزاری ديگر مکانی ست برای آفرينش، زيرا در آن هيچ چيزی غير از امور اساسی مشخص نشده. هدف داغان کردن سيستم سرمايه داری ست. از آن به بعد: چه پيش خواهد آمد؟ پاسخ اينست که راه حل های گوناگونی وجود دارد، پيشنهادات مختلفی که به نظر ما بايد رويش بحث کرد، به آن ها گوش سپرد، آن ها را تجزيه و تحليل کرد، مورد انتقاد قرار داد و نمی شود به خاطر آن که [رد تغيير ريشه ای] مد شده است، به کنارش نهاد. می دانيم به خاطر آنچه طی چند سال قبل در تاريخ جهانی رخ داد [سقوط اردوگاه شرق]، رد کردن طرح و پيشنهاد تغيير ريشه ای مد روز است، چه اين تغيير سوسياليسم باشد، چه کمونيسم و يا هر نام ديگری که بخواهيد رويش بگذاريد، بدون آن که محتوايش مشخص باشد.
کارزاری ديگر بايد مکانی باشد برای بحث سياسی، تئوريک، برای جدل، بايد جای آژيتاسيون واقعی باشد. اين کارزار در عمل آژيتاسيون می کند، اما بحث و جدل تئوريک نيز بخشی از اين آژيتاسيون است. رفقائی که روی نظراتی کار می کنند بايد اين فضا را بگشايند و حفظ کنند. نبايد کارزاری ديگر به يک جنبش ضد روشنفکری تبديل شود. يک جنبش ضد روشنفکری، ضد تأمل و تفکر تئوريک به جنبشی خود بخودی بدل خواهد شد. اين جنبش می تواند بسيار بزرگ باشد، بسيار راديکال ولی شکست پشت شکست درو خواهد کرد.
در حال حاضر مزيت کارزاری ديگر، آنگونه که ما در چهار ايالتی که پشت سر گذاشته ايم (يعنی چياپاس، يوکاتان، کينتانارو، کامپچه - و ايالتی که داريم شروع می کنيم، يعنی تاباسکو) ديده ايم اين است که اين کارزار دستاوردهايی دارد که عناصر کلاسيک يا مد روز برای تعريف تئوريک آن ناکافی ست. اگر ظهور زاپاتيسم تئوريسين ها را به استفاده از ابزار جديدی واداشت، اين شيوهء نوين تأمل و تفکر محصول کارزاری ديگر نيز نياز به نيروئی مشابه دارد. بنا بر اين ما می گوئيم که بايد اين فضای آژيتاسيون، بحث سياسی و تئوريک را آفريد و در سراسر کارزاری ديگر اين فضای بحث سياسی و تئوريک را بايد بوجود آورد. يعنی، تشکلی نمی خواهيم که بگويد: «بيا اين جا و اساسنامه را بگير، بخوان، اگر موافقی اين جا را امضا کن و خبرت خواهيم کرد که وقت ثبت نام چه زمانی ست و يا اين که اساس بر سهميه است»، بلکه بايد مداوماً اين بحث و جدل تئوريک در آن جريان داشته باشد - و نه فقط در پايتخت، بلکه در همهء ايالات. کارزاری ديگر بايد مرجعی باشد برای جوانان و نيز بزرگتر ها و هر علاقه مند ديگری، همچنين برای رفقای دهقان، خلق های بومی، و کارگران تا بدانند آن جا بر سر چه موضوعاتی بحث می شود. رفقا، اين موضوع به نفع کارزاری ديگر است، به نفع کشور و هر نوع مبارزه ای.
بحث را نبايد کنار گذاشت، اما نبايد از ياد برد که آن چه اين جا رويش پافشاری می شود، کار است. زيرا دست آخر در عمل است که خود را تعريف می کنيم. اين موضوع هم دليل دارد. افرادی به اين جا خواهند آمد که خوب و قشنگ حرف می زنند و به نظر می رسد که بسيار راديکال اند، ولی معلوم می شود که نه - مانند مثالی که آن رفيق آورد. آن ها بسيار راديکال اند ولی وقتی با همسرشان طرف می شوند، حرامزاده هائی بيش نيستند، ارتجاعی تر از اعضای حزب اقدام ملی و يا بدتر از آن ها عمل می کنند.
بنا بر اين بايد اين فضای جديد را آفريد و تغذيه نمود. ولی موافقيم که مسئول همه چيز سيستم سرمايه داری ست و بايد آن را تغيير داد. نمی توان فراموش کرد که سيستم سرمايه داری باعث مبارزات مختلفی می شود. اين جا می گويند: «همه برابريم و برای برابری مبارزه می کنيم». اصلاً از اين خبرها نيست! نه، برای ما خلق های بومی نه! چون ما هميشه در مبارزات شرکت کرديم و سر بزنگاه باز هم عقب مانديم. مثل هميشه. ما با شما هستيم، و به عنوان ارتش زاپاتيستی آزاديبخش ملی قرار می گذاريم و به آن عمل می کنيم و در درون کارزاری ديگر نيز کارمان دفاع از خلق های بومی ست. و چون پيروزی از آن همهء کسانی ست که در کارزاری ديگر هستند، پيروز خواهيم شد، و نمی خواهيم که تاريخ انقلاب مکزيک و جنگ استقلال و جنگ های مختلف عليه اشغال خارجيان تکرار شود و باز هم بوميان دست خالی بمانند. موضوع اين نيست که ما بوميان در مبارزه شرکت داشته باشيم و همچنان در کلبه های چوبی زندگی کنيم، روشنائی مان از چراغ نفتی باشد و پدر آفتاب يا مادر ماه زينت بخش مان باشند. مطالبهء ما اين است که خوب زندگی کنيم. با شأن و منزلتی در خور انسان و اين که به شيوهء بومی زندگی مان احترام بگذارند. ما فرهنگ خودمان را داريم، زبان مان را، شيوهء لباس پوشيدن مان را. برای خواستهامان مبارزه می کنيم. مبارزه کرده ايم. قدرتمند ترين مرد کشور در سال ۱۹۹۴ را به مبارزه طلبيديم - امروزه او هيچ ارزشی ندارد، حالا آرزو دارد دوباره پر و بال بگيرد، اما آن زمان در اوج بود- او را به مبارزه طلبيديم و سقوط کرد. اين بخش از سيستم حزب دولتی سقوط کرد.
بنا بر اين مصمم هستيم با هرچه و هر که باشد مقابله کنيم، زيرا آنچه را بدست آورده ايم از دست نخواهيم داد. با رفقای بومی حرف خواهيم زد - همان طور که با رفقای بومی مايا در شبه جزيره [يوکاتان] حرف زديم، با چونتال های اين جا و يا زوکه ها- و در تمام گوشه و کنار اين کشور با رفقای بومی سخن خواهيم گفت تا به آن ها بگوئيم: «آری، برای دستمزدمان مبارزه خواهيم کرد، برای مسکنی در خور، برای آموزش، برای احترام به زنان، و به علاوه ما به عنوان بوميان بايد برای حقوق و فرهنگ مان نيز مبارزه کنيم. دست آخر، حاصل کار ايجاد يک مکزيک عادلانه تر خواهد بود، بيشتر درخور انسان، کشوری که قانونی خواهد داشت که بر اساس آن انسان های اعماق جامعه به حساب می آيند، کشوری که توسط کارگران روستاها و شهرها هدايت خواهد شد، فضای برسميت شناخته شدن جوانان در آن موجود است، فضای برسميت شناختن کار فرهنگی، خلاقيت هنری، خلق های بومی همان گونه که هستند، انسان های دورهء سوم عمر (يا سالخوردگان)، و نيز کودکان. همهء اين چيزها بايد جدا - جدا وجود داشته باشند، اگر نه، چيز ديگری نخواهد بود مگر همين که الآن هست.
بنا بر اين مسئوليت اين که کارزاری ديگر، کارزار ديگری شود، بر عهدهء کسانی ست که آن را تشکيل می دهند. موضوع بر سر اين نيست که کسی بيايد و خواستار آن باشد که به عنوان جوان به او فضائی داده شود، يا به عنوان نوازنده، يا زن، و يا بومی؛ بلکه شخص وارد آن می شود و با يک طيف باز روبرو می شود و می گويد: «آفرين! بگذاريد اين فضا را بوجود بياوريم. فتحش می کنيم و از آن دفاع کنيم». از اين حرکت نبايد حزب سياسی در بيايد، زيرا احزابی با پيشنهادهای اين چنينی وجود دارند. ثروت و کارمايهء کارزاری ديگر اين است که يک جنبش است. جنبشی که در آن سازمان های بسياری می توانند جای بگيرند و اشکل مختلفی از مبارزه. و در همين رابطه است که اين جنبش اجازه می دهد تا بر اساس يک خط مشی عمومی، آزادی عمل وجود داشته باشد.
چه عالی ست که آن رفيق نوازندهء رِگی کار [نوعی موسيقی که از جامائيکا برخاسته و معروفترين هنرمند آن باب مارلی بود] می آيد و می گويد: «می آيم تا به کميسيون هماهنگی پيشنهاد کنم که من می توانم کنسرت بدهم». و کميسيون هماهنگی به هر دليلی به وی پاسخ منفی می دهد. در کارزاری ديگر او بدون آن که به اجازهء کسی نيازمند باشد می تواند کنسرت بدهد. زيرا او نسبت به يک خط مشی مسئوليت دارد و او به عنوان نوازنده عليه سرمايه دارد اعتراض می کند. او عليه لاقيدی و امثال آن مبارزه خواهد کرد. برای اين مبارزه او نيازی به اجازهء هيچ کس ندارد.
اگر از همين حالا ساختاری بوجود بياوريم که افراد را ناگزيز به انجام کاری کند، به تشکل بسيار خشک و سختی تبديل خواهيم شد. قضيه از اين قرار است که هرکسی که به کارزاری ديگر وارد می شود، هر جا فعال است، اين مبارزه را دربر بگيرد. رفقائی که در دانشگاه ها به عنوان استاد کار می کنند، رفقائی که در مقاومت های توده ای فعالند، با همهء آن چيزهائی که «روزندو» برايمان از مشکلاتی که نفت بوجود آورده حرف زد، آن چه رفقای توليدکنندهء صنايع دستی تعريف می کردند، يا مقاومت در شرکت برق که رفقا برايمان تعريف کردند... موضوع بر سر اين است که وقتی با مردم کار می کنيم، به آن ها توضيح بدهيم که تا وقتی سيستمی را که مسئول نابسامانی ها ست از ميان برنداريم، مشکلات پايان نمی يابد.
زمانی که کارزاری ديگر پيشرفت داشته باشد، محيطی بوجود خواهد آمد که محصول طبيعی يک محيط آژيتاسيون اجتماعی خواهد بود. يعنی چه؟ يعنی بجای آن که همه فقط در يک سازمان کار کنند، سازمان های مختلفی تشکيل خواهند شد. عملاً ما شاهديم که رفقائی می آيند که خود را جمعِ جمع ها [کلکتيوِ کلکتيوها] می نامند. جمعی که بر پايهء ششمين بيانيه ايجاد می شود. ششمين بيانيه آنان را ترغيب می کند تا گرد هم جمع شوند. در پی کار ترويجی، تبليغی شما در ايالت تاباسکو، سر و کلهء افرادی پيدا خواهد شد، به آن ها خواهيم گفت: «متشکل شو، و متشکل و يا به شکل فردی به کارزاری ديگر بپيوند.» از آن ها نخواهيم خواست که از مبارزهء خودشان دست بکشند. به آن ها بايد گفت: «سازمانت را ترک نکن! در درونش بمان، رشدش بده، تقويتش کن، و آن چه را که می جوئی بدست آور، اما با ديگران همگام شو.»
اين مشکل هم وجود دارد که بعضی رفقا می گويند که «من که با کارزاری ديگر هستم، پس چه لزومی دارد که امضا کنم و به ششمين بيانيه بپيوندم؟» رفقا اين کار لازم است. زيرا وقتی وارد آن شوی، تعهد داری. و کسانی که چنين پيشنهادی می کنند، زاپاتيست هستند و برای کلام ارزش قائلند. بنا بر اين وقتی رفيقی می گويد: «من با ششمين بيانيه هستم و کلام من همين است»، زمانی که به آن می پيونديم، عملاً به رفقای ديگر می گوئيم: «اين فرد رفيق تو ست». و در عين حال داريم تعهد می پذيريم. تنها تعهدی که در زمان پيوستن به ششمين بيانيه از شما می طلبيم، اين است که مبارزهء خود را برای ديگران شرح دهيد. و بنا بر اين، در پاسخ متعهد شويد که گوش بسپاريد. درست نيست که فقط بگوئيم «فلان چيز برايم دردآور است، و ما داريم چنين کاری می کنيم، ما تاريخ خودمان را داريم، لذا برايمان آنچه در مکان های ديگری می گذرد اهميتی ندارد».
رفقای نفت برايمان از مبارزاتشان گفتند.... اولين کسی را که در مبارزه از دست داديم، رفيق معاون فرمانده پدرو بود. او کارگر بود و اين جا در ايالت تاباسکو کار می کرد. او برای مان از وضع کارش تعريف می کرد. صبح تا شب در حالی که به سوراخی خيره بود شير نفت باز می کرد و می بست. رهبران سنديکا وی را به منزل می بردند تا برايشان کار کند. او می بايستی دنبال سفارشاتشان می رفت. او همه چيز رابرای ما تعريف می کرد و از نفرت خود می گفت. ما شما را می فهميم. معتقد نيستيم که کارگران نفت و يا کميسيون فدرال برق به اصطلاح آريستوکرات های محله باشند. اما لازم است ديگران نيز با آن چه شما تعريف می کنيد و يا رفقای بيمه های اجتماعی تعريف می کنند آشنا شوند. کجا می خواهيد دست به چنين کاری بزنيد؟ جايش اين جاست در همين کارزاری ديگر. و نه فقط در ايالت تاباسکو، بلکه جايش در کارزاری ديگر در سطح ملی ست. آن جاست که گوش شنوا وجود دارد. پس رفيقی که برای مثال در ايالت گرررو است، بومی ای که عليه ساختن سد در پاروتا مبارزه می کند، متعهد می شود گوش کند که مبارزهء ‌کارگران نفت مکزيک و يا مبارزهء ‌آن ها که روی سکوهای نفتی کار می کنند، چگونه است . بنا بر اين در عوض انتظار دارد که شما نيز به چگونگی تاريخ و مقاومتش گوش بسپاريد.
احتمالاً از آن چيزی بياموزيد، شايد هم نه. احتمالاً از آن مطلع باشيد. اما اين تعهد همبستگی به عنوان رفيق، فوراً بوجود می آيد. اين همان چيزی ست که داريم می گوئيم. بنا بر اين داريم می گوئيم که اگر به پاروتا ضربه بزنند، انتظار می رود که CAOS [جامعهء آنارشيست سازمان های توده ای] جلو بپرد. همان طور که CAOS منتظر است که اگر اتفاقی برايش بيفتد، ارتش زاپاتيستی حاضر و آماده باشد. وقتی ارتش ما می گويد با هم رفيقيم، يعنی با شما همراهيم. از شما برای مبارزهء مسلحانه دعوت نمی کنيم، بلکه برای مبارزه ای مسالمت آميز، مدنی، و تظاهرات دعوت می کنيم. از شما برای پست و مقام انتخاباتی هم دعوت نمی کنيم، اين موضوع بايد روشن باشد.
وضعيت موجود در اين سيستم کار را به آن جا کشاند که راه انتخاباتی کارش به بن بست کشيده - همان طور که ما و بسياری رفقای ديگر گفتيم-. ممکن است در آينده اين راه باز شود، و يا نشود. اين جا کسی ساختار تشکيلاتی حزبی را محکوم نمی کند، در اين مورد بايد مواظب بود. چون ممکن است بگويند پس هيچ حزبی نباشد. نه، به هر حال چنين رفقائی هم هستند و بايد در اين بحث و جدل های سياسی با عقايدشان برخورد کرد.
رفقا، آنچه مشخص است، دشمن است. دشمن ما اين سيستم است و نمايندگانش. در لحظه ای که ارتش زاپاتيستی در روز اول ژانويهء امسال در شهر سن کريستوبال «کارزار ديگر» را آغاز کرد گفت: «دشمنان کسانی هستند که کشور را اداره می کنند.» - نگفت احزاب سياسی- و مشخص کرد که قرارداد «چاپولته پک» همان ضد ششمين بيانيه است. [اين قرارداد با دعوت بزرگترين سرمايه دار مکزيک، کارلوس سليم و با شرکت سرمايه داران و احزاب سياسی جهت حفظ آرامش در کشور و جلوگيری از راديکاليزه شدن آن در قصر چاپولته پک به امضا رسيد] اين مسير ما است. آن ها هم ارتش خود را دارند، پليس و احزاب سياسی شان را.
پس، اين پيشنهاد ششمين بيانيه است که هرکسی روی تاريخ خود تأمل کرده و آن را مشخص کند. اين موضوع می تواند در سطح فردی باشد، يا گروهی، يا جمعی تر و متشکل تر، و يا بنا بر سطح هر کسی و مبارزه و جايگاهش. و اين که هرکسی وظيفهء خود را مشخص کرده، دشمنش را تعيين کند. اگر دشمنش سيستم سرمايه داری ست، جايش بايد اينجا باشد. اگر نه، رفقا موج را اشتباه گرفته اند، بايد به جای ديگری بروند. پس از اينکه دشمن را تعريف کرديم، نوبت به اين می رسد که می خواهيم چکار کنيم، و بر اين اساس قرار و مدار می گذاريم. ما کاری خلاف ديگران خواهيم کرد، و نوع ديگری از کار سياسی.
سياستی که می شناسيم کدام است؟ سياست بالائی ها، سياستی که در آن سران با هم قرار و مدار می گذارند و به مردم می گويند که چکار بايد بکنند. و يا سياست بعضی گروه های ديگر که می گويند: «اين مبارزه را به پيش خواهيم برد، با چنين اهدافی، با چنين ساختاری. چه کسی می خواهد به آن بپيوندد؟» اين هم شکلی از کار سياسی ست. اما ما می گوئيم: «بگذاريد جور ديگری کار سياسی کنيم. در اين کارزار، قبل از هرچيز، مردم به حساب بيايند. بايد به حرفشان گوش کرد. ولی نه اين که انگار روی مبل يا تخت روانکاوی باشند.» ــ می گويند کارزاری ديگر مثل يک تخت روانکاوی در سطح ملی ست. «فقط به آن بپيوند. تا بعد.» ــ اما قضيه فقط به شنيدن اين جمله خلاصه نمی شود. تعهدی که وجود دارد، رشد دادن آن است. بنا بر اين به حرف مردم گوش کنيم، ولی با سمتگيری. و اين سمتگيری برای تشکيل يک برنامهء سراسری مبارزاتی ست. اگر با اين سيستم مقابله کنيم - چه مشخص باشد، چه عمومی، و يا جمعی، و يا منطقه ای، چه تأثيری روی تو می گذارد، مطالباتت چيست - چون به محض آن که در مقابل اين سيستم قرار بگيريم از ما خواهند پرسيد: «پيشنهاد شما چيست؟» پاسخ خواهيم داد: خُب اين هم پيشنهاد. می پرسند چه کسی روی آن کار کرده؟ می گوييم: خود مردم. اين جاست که مردم -به قول ما- مبارزه را از آن خودشان می دانند. اين مبارزه به فرد خاصی تعلق ندارد.
بنا بر اين رفقا، پيشنهاد ما يک کار ضرب الأجل است. برنامهء زمانی دارد. موضوع بر سر انجام کارهای اداری دهقانان نيست، يا مبارزه برای به ثبت رساندن سنديکا، يا آن که برق ارزانتر شود. نه. برای اين کار سازمان هائی مثل سازمان همين رفقا وجود دارد. اينجا فضائی خواهد بود که در آن از کمک ديگران، از جمله از کمک خود ما و همچنين رفقای ديگر، بهره مند خواهيد بود. بنا بر اين به کارزاری ديگر وارد شويد و، همان طور که اين رفيق گفت، به يکديگر متقابلاً ياری خواهيم رساند. از سوی افراد بسيار به شما کمک خواهد رسيد و فرض بر اين است که شما هم به ديگران ياری خواهيد رساند. نه در مقابل پول، بلکه به اين دليل که معتقديم که اين عين مبارزه است.
پس، در همين مبارزه اختلافات روشن می شود: بايد به اين اشکال نيز احترام بگذاريم. نمی توانيم کاری کنيم که همه فکر کنند که شکل مبارزه فقط شرکت در يک جلسه بحث در مورد اصول تئوريک است. ولی برخی هم چنين نظری دارند. و می توانيم تصور کنيم که کسی فکر می کند که فقط در يک سنديکا، يا فقط در تظاهرات و يا راه بندان خيابانی می شود عليه سرمايه داری مبارزه کرد. رفقائی هستند که مطرح می کنند شکل مقابلهء آن ها با سيستم، از طريق توليد هنری شان است - همين حالا يک نفر اينجا آن را طرح کرد-. اينجا جای اين رفقاست و بايد باشد. چون وقتی همهء اين کارها به پيروزی برسد ولی خلاقيت هنری درست و صحيح نباشد، پيروزی کامل نخواهد بود. چون اين بخش جا می ماند و مايهء تأسف خواهد بود که با وجود اين همه کوشش و تقلا، اين همه از خود گذشتگی، اين همه نوری که اين جنبش توليد خواهد کرد، از يک جا کم بياوريم. خود افرادی که مأموريت آفرينش هنری را می پذيرند بايد پا پيش بگذارند و اين فضا را بوجود بياورند، آن را حفظ کنند، رشدش بدهند و از آن دفاع کنند. و در عين حال بقيه را نيز متقاعد کنند. ولی خود رفيق می گفت که اين امر يک پروسهء آموزشی، پرورشی، و جمعی ست - در رابطه با آموزگاران -. يعنی يک جامعه دارد آموزش می دهد و همان جامعه دارد آموزش می بيند. بنا بر اين، دست آخر اين توليد هنری شما بايد روی ما که هنرمند نيستيم تأثير بگذارد. برای مثال روی ما که ممکن است فکر کنيم اين کار اهميتی ندارد، يا اهميت چندانی ندارد. هنرمندان هم می توانند فکر کنند: ‌کثافت کاری چسباندن اطلاعيه و يا فرياد زدنِ «مرگ بر دولت!» به درد نمی خورد. اين هم فضای ديگری ست که بايد برای متقاعد کردن ديگران مبارزه کند. همان طور که می گوئيم نبايد ضد روشنفکری باشد، همان طور هم نبايد روشنفکر مآبی و تئوری گرائی محض باشد.
حاصل اين که در اين «کارزار ديگر» نيروی زياد متمرکز شده است و هر کس آن را به سوئی می کشد. و بُردار می کشند که هر آن چه به يک سو می رود، مسير جديدی می يابد. رفقا، ما حرف مان اصلاً اين طور نيست. می دانيم به کجا می رود. و بر همين اساس پيشنهاد می دهيم. هيچ کسی را اغفال نمی کنيم. اين جا هدفمان نه فقط اين است که بر به رسميت شناخته شدن حقوق و فرهنگ بوميان تأکيد کنيم و نه فقط برای آن که فرصت های بيشتری به وجود آوريم، نه فقط برای احترام گذاشتن به زنان. هدف مان همهء‌ اين خواسته ها با هم و برای همه است؛ بنا بر اين هر کس بايد برای يک قسمت مبارزه کند. رفقا، در اين مورد بايد با شما و همهء کسانی که با آن ها بوده ايم، رو راست باشيم. اين مثل کاری که در گذشته می کرديم نيست، که بخواهيم مبارزه ای را به پيش ببريم و به ديگران بگوئيم کمکم کن. يک مبارزه را دسته جمعی به پيش خواهيم برد. مبارزه ای که متعلق به ماست، متعلق به همهء ‌گروه هائی که در آن شرکت دارند، و نه فقط يک گروه که بقيه به آن کمک کنند.
بنا بر اين فقط به دليل تعلق خاطر به ارتش زاپاتيستی نمی توان با مشکلات کارزاری ديگر مبارزه کرد. زيرا اين جا مسئله بر سر هواداری از يک سازمان نيست، و نه حتی هواداری از يک قضيه و هدف. بلکه موضوع اين است که آن را از آن خود کنيم. پس دليلی که ما شما را به کارزاری ديگر و ششمين بيانيه دعوت می کنيم اين است که اين قضايائی که برای ما تعريف می کنيد، رويش تأمل کنيد، تاريخش را تعيين کنيد و اگر در انتهای محاسبه نتيجه ای که گرفتيد «سرنگون باد سرمايه داری» بود - شرط می بنديم که خواهد بود - آفرين، آن وقت پا پيش می گذاريم. بنا بر اين، اينجا احزاب خواهند بود، کنسرت، جنبش، گروه های فرهنگی، نقاشان، راه بندان جاده ها، اشغال زمين [های بزرگ مالکان] و هر آنچه انقلاب می زايد، يا به يک مبارزهء عمومی، پربار و جديد منتهی می شود.
از طرف ديگر آن چه طرح می شود اين است که: «خانه را به هيچ وجه تعمير نخواهيم کرد، چون دارد فرو ميريزد.» نه تعمير سقف آن، يا کمی گشاد تر کردن درش به منظور آن که کمی گنجايش آن بيشتر شود - بعضی احزاب سياسی چنين پيشنهادی می کنند -. ما شاهديم که از پائين دارد فرو می ريزد، و شايد زير بنايش ديگر دارد از هم می پاشد و ما داخل آن هستيم و له و لورده خواهيم شد. تعمير خانه کافی نيست، بلکه بايد خرابش کرد و خانهء ‌ديگری ساخت. خانه ای که دلباز باشد، تحمل ديگران را داشته باشد، ولی مهمتر، اينکه رويش بحث شود، پيشنهادات اين رفقا و رفقای ديگر شنيده شود و هميشه - به همان شکل که کارزاری ديگر زاده می شود - نسبت به کسانی که به آن شکل می دهند احترام وجود داشته باشد.
به همين دليل در اولين دور خروج از چياپاس، ارتش زاپاتيستی در مد نظر ندارد که با همه گفتگو کند. مثل سال ۲۰۰۱، يعنی اين روش را برنمی گزيند که برود بالای سن، هزاران نفر بيايند، سخنرانی کند و بس.... برای اين که موضوع بر سر چيز ديگری ست. به همين دليل برای کلام، و در درجهء اول کلام رفقا، رجحان قائل می شود. اين موضوعی اساسی ست. اگر يکديگر را نشناسيم، ديگر شناختن ديگران به چه دردمان می خورد؟ بنا بر اين، اينطور نيست که سکتاريست باشيم و هيچ کس با خبر نشود، کاری که داريم می کنيم شروع کردن از ابتدای امر است. اول بايد با هم آشنا شويم. من حالا در تباسکو رفقا را می شناسم، قبلاً آن ها را نمی شناختم. می دانستيم که در تاباسکو کارزاری ديگر وجود دارد، که بسيار کوچک است، بسيار کوچکتر از آنچه واقعاً هست. اما حالا ديگر با هم آشنا شده ايم.
اگر اين طور است، پس کو پيشنهاد برای کار؟ زيرا اگر شما داريد وارد کارزاری ديگر می شويد، و داريد حرفتان را می زنيد تا رشد کند، - همان طور که يک رفيق مايا اهل کينتانارو گفت: «بايد به کلام هوا رساند تا پرواز کند.» - بنا بر اين، اولين تعهد شما به عنوان کارزاری ديگر در تاباسکو بوجود آوردن ساز و کاری ست که با آن حرف ديگران را بشنويد. پس، موضوع بر سر اين نيست که تشکلی برای هماهنگی، رهبری کردن و ايجاد سلسله مراتب در کارزاری ديگر در تاباسکو بوجود بيايد. بلکه تشکلی ست که بايد با آن رابطهء مستقيم داشته باشيم، برايش اطلاعات بفرستيم و اين رفقا مسئوليت پخش آن را به عهده بگيرند. رفقا آنچه ما از شما تقاضا می کنيم، صبر است. تا به حال چهار ايالت را پشت سر گذاشتيم، اين يکی پنجمی ست. ۲۶ ايالت ديگر مانده، به علاوهء ايالت فدرال. بگذاريد به ماه ژوئن برسيم.
زيرا خواهيم ديد که دولت به ما اجازه می دهد، ولی شما نمی گذاريد کار را به پايان برسانيم و گوش نمی کنيد که در سطح کشور چه خبر است. آنچه من از اين چهار ماه برايتان به ارمغان می آورم، خوشايند نخواهد بود و آن اينکه همه چيز از اعماق به غرش در خواهد آمد. همين حالا هم با بخش هائی روبرو هستيم که بسيار راديکاليزه شده اند. که ديگر حتی به فکرشان هم خطور نمی کند که بحث خواهيم کرد. فقط می خواهند عمل کنند. من از مبارزهء مسلحانه حرف نمی زنم، از بسيج عمومی جهت تغيير می گويم. و اين تازه چيزی ست که از ايالات به ظاهر کمتر سياسی با خود می آوريم، به غير از جنوب شرقی - يعنی چياپاس. فرض بر اين است که کامپه چه، يوکاتان، و کينتانارو آرام هستند، طرفداری از حزب انقلاب اداری شده PRI و يا حزب اقدام ملی PAN بسيار قوی ست، و امکانات زياد است. اگر آن جا داريم جوش و خروش بر می انگيزيم، تصور کنيد که برويم تاباسکو، براکروز، اوآخاکا، و گرررو که همه خوب می دانند که به شکل گسترده ای دارای مبارزات اجتماعی هستند. تصور کنيد جائی که کسی نمی شناسد چنين جوش و خروشی براه افتاده. من می گويم که بايد پاشنه ها را ورکشيد. کارتان فقط به بحث و گفت و گو در بارهء ششمين بيانيه و يا چيزی شبيه به آن خلاصه نشود.
بنا بر اين کاری که بايد کرد اين است که اين اطلاعاتی که شما رفقا توليد می کنيد، مثل همين اطلاعاتی که در بارهء ‌مبارزاتتان داديد، و ما آن را به نقاط ديگری برای آشنا شدنشان منتقل می کنيم، در عوض شما هم بايد مبارزات ديگران را بشناسيد. اولين گام بوجود آوردن يک کميسيون ارتباطات و جلو بردن آن است. منطقی اين است که هر کس متعهد شود که دارد وارد مبارزه ای می شود، آن را به ديگران توضيح داده، رشدش بدهد. اين جا مشکل اين نيست که آيا کسی را پيدا می کنی که از تو بپرسد که: آيا کاغذ ماغذ هايم را تو مرتب می کنی؟ يا آيا به من يک ساندويچ می دهی؟ بايد رک و راست باشيم و بگوئيم: «نه، کار ما اين نيست». خب! به ما نمی پيوندد. باشد، همين است که هست!
همان طور که يکی از رفقا گفت، موضوع بر سر اين نيست که تعداد زيادی عضو داشته باشيم. مهم اين است که کسی که وارد می شود بداند چکار می کند. بايد به رفقائی که سازمان خودشان را دارند بگوئيم که آن را حفظ کنند و تقويتش کنند. اگر کوچک است، رشدش بدهند. اگر در مبارزه ای سهيم اند، راديکالش کنند. و کسی که در سازمانش وظيفهء رديف کردن کاری با دولت را دارد، کارش را انجام بدهد، ولی کلک نزند. يا فکر کند که راه حل در آن جاست (اگر درست کار باشد، حتما می داند که راه حل در آن نيست). شايد بتواند به لوله کشی فاضل آب يا چيزی شبيه به آن دست بيابد. ديديم که يکی از رفقای اينجا تعريف می کرد، که اوضاع خراب است: شالودهء شهری [لوله کشی و فاضل آب] وجود دارد، چاه آب هست اما آب ندارد، فاضل آب داريم اما بسته است و کار نمی کند....
حالا وضع از اين هم بدتر است. قول چيزی را می دهند ولی در واقع، چيزی درکار نيست. حد و حدود کارهائی که دولت مکزيک انجام می دهد، دائماً کمتر می شود. از همان اندکی هم که مانده، کسر می کنند تا در «صندوق کوچک!» [اين صندوقی ست که برای پرداخت های بی حساب و کتاب، از جمله رشوه دادن درست می کنند و هيچ کنترلی روی آن نيست] انتخابات بريزند. ولی نبايد بی حوصله شد. خيلی افراد به آن سو خواهند رفت. آن ها دشمنان ما نيستند. اما دوستان مان نيز نيستند. هنوز نيستند. بايد با آنچه ما در ايالت های مختلف درست می کنيم، حرف اين افراد را بشنويم، و برنامهء ملی مبارزه را تهيه کنيم. همان طور که اينجا گفته شد، «نمايندهء شماره صفر» يک نفر شماره يک کم دارد، يک شمارهء دو، يک شمارهء سه و بيشتر از آن، که اين سو و آن سو خواهند رفت تا با اين رفقا حرف بزنند. نه فقط در همين دورانی که مسئلهء انتخابات است، برعکس هر جا که افراد خود را وقف می کنند و با استواری، بر پايهء همان سرخوردگی و بی صبری مردمی که انتخابات را به جای تغيير گرفته بودند، جنبش را بنا می کنند.
بسياری از سازمان ها - و يا به قول بعضی ها کوشش هائی برای سازماندهی - که در حال حاضر وجود دارد، همان طور که می گويند، افق شان دوم ژوئيه است. ببخشيد که اين طور تند به آنان برخورد می کنيم، ولی اين فوروم، اين جلسهء گفتگو در روز دوم ژوئيه به انتها می رسد. حالا هندوانه زير بغل تان می گذارند چون هرناندو خوارِز [دبير اول سنديکای شرکت تلفن] و بِگا گيين [دبير اول سنديکای بيمه های اجتماعی] از شما می خواهند که تسليم شويد. اما برای آن که جای دوری نرويم، به اين اطلاعيه ای که به دست من دادند اشاره کنم: اسمش را جبههء سنديکائی بومی اجتماعی و خلقی گذاشته اند، اما حتی يک مطالبهء بومی ندارد. نمی دانم چطور شرمشان نمی شود که خود را بومی بخوانند. حتی يک مطالبه برای بوميان ندارند. در هيچ کجا کلمه ای در مورد فرهنگ و حقوق بوميان وجود ندارد.
سقف خواستها و افق موجود اين است. ما وارد آن نمی شويم. رفقائی هستند که فکر می کنند بايد وارد آن شد چون آنجا می شود با کارگران ديگری ارتباط برقرار کرد، بفرمائيد، واردش شويد. به نظر ما درون کارزاری ديگر تا زمانی که از خط مشی اصلی، يعنی اين که سيستم را نشانه بگيريم و در انتخابات شرکت نکنيم دور نشوند، به آن ها انتقاد نمی کنيم. روی قراردادهايتان و اهداف استراتژيکی و سياست ائتلافی بحثی نيست. اين را مطرح می کنم چون يک نفر اينجا می گفت ما کسی را که سوسياليست نباشد راه نمی دهيم. ششمين بيانيه مطرح نمی کند که بايد سوسياليست بود. هر کسی که ضد سرمايه داری ست می تواند به آن بپيوندد. پس از سرمايه داری چه خواهد بود؟ پيشنهاد هست. خيلی هم هست. اما بايد به آن ها گوش سپرد، مگر می خواهيم فئوداليسم را پيوند بزنيم؟ هرگز!
ما می گوئيم که کارمان مانند پل است، يا مکانی برای وصل کردن افراد بسياری با يکديگر. ولی کارزاری ديگر مال شماست، رفقا. من به تاباسکو آمدم تا کارزاری ديگر را به شما واگذار کنم. شما ببينيد با آن چه می کنيد. کار به همين جا ختم نخواهد شد. اگر مشخص شود که ششمين بيانيه چيست و کارزاری ديگر چيست، افراد بيشتری به آن خواهند پيوست. بزودی معلوم خواهد شد که [شرکت در انتخابات] گناه نيست، مانعی نيست که کسی بد سليقه باشد و نسبت به يکی از کانديداها ديد خوب داشته باشد. آنچه ممکن نيست، ورود کسی ست که فعال و رهبر يک حزب رسمی وفادار به سيستم باشد. اين يکی ممکن نيست. اين تصميمی ست که گرفته شده. به يک دليل اساسی، و آن اينکه کارزاری ديگر، چيز ديگری ست و نمی توان آن را به يک کارزار انتخاباتی بدل کرد.
اگر رفقائی که کار فرهنگی می کنند و يا نوازنده هستند، با ديگران حرف بزنند، تعداد بيشتری وارد کار خواهند شد. بنا بر اين، نياز داريم که کارزاری ديگر در تاباسکو يک جلسه بگذارد. تقاضا داريم که به صورتی جمعی، دمکراتيک، انتقادی، و با انتقاد از خود، و هر جور ديگر که ميلتان باشد، اين اولين ديدار را ارزيابی کنيد. ديداری که امروز شروع نشده، بلکه از زمانی آغاز شد که شروع کرديد دور هم جمع شويد، با هم درگير شديد، زمانی که ديديد يکی برای ديگری اهميت قائل نمی شد، تمام ماجرا را ارزيابی کنيد، چه آنچه اين جا سخنش به ميان آمد يا نيامد و يا اينکه چرا معاون [معاون فرمانده مارکوس] فلان موضوع را مطرح کرد.
اگر در جنبشی با چنين مشخصاتی هستيم، از اول فرض را بر اين گذاشته ايم که اگرچه در مورد مسائل اساسی وحدت نظر داريم، اما اختلافات زيادی هم هست، اختلافاتی که می توان روی آنها بحث کرد، و در مورد آنها هم عقيده نبود. توجه کنيد! اين مسئلهء شش تا نکته، دام است: کارتان به رأی گيری نکشد، چون آنوقت برنده و بازنده در کار خواهد بود. آن شش نکته برای باز کردن بحث مطرح شد تا حرکت غنی شود، رشد کند و آنگاه، به صورتی عمومی تر معلوم شود که سمت و سو چيست. نه برای آن که ببينيم در تاباسکو چه کسی برنده می شود، و يا برای آن که بگويد: «کسانی که حالتی افقی دارند برنده نشدند و يا کسانی که حالتی عمودی دارند نباختند». و يا بر عکس.... قضيه از اين قرار است که مقدماتی را در اختيار همهء سازمان ها، گروه ها، و افراد قرار دهيم که بر اساس آن مشخص کنند در کارزاری ديگر چه چيزی خواهند داشت و همين طور تک تک افراد. چون چنين ضمانتی داديم، به عنوان زاپاتيست مبارزه خواهيم کرد تا کارزاری ديگر فضای هر فردی را برسميت بشناسد. مهم اين نيست که بسيار بزرگ است يا کوچک، مهم اين است که هر کسی با آشنا شدن با افراد ديگر، به ايدهء جديدی دست يابد.
ـــــــــــــــــــــــــ
توضيح: کروشه ها از مترجم است.
Palabras del Subcomandante Insurgente Marcos, Galería Mukul–Já, Villahermosa, Tabasco, 24 de enero, en el idioma Farsi (Persa) por Bahram Ghadimi