ادامهء بزرگداشت پوران بازرگان از سوی نيروها و شخصيت‌های سياسی، سايت‌ها، نشريات ، راديوها و … با سپاس فراوان از همهء آنان - صفحه 3

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

شماره مطلب
ادامهء بزرگداشت پوران بازرگان از سوی نيروها و شخصيت‌های سياسی، سايت‌ها، نشريات ، راديوها و … با سپاس فراوان از همهء آنان
صفخه 2
صفحه 3
صفحه 4
صفحه 5
صفحه 6
تمام صفحات


ماهنامهء «آفريک آزی»، چاپ پاريس
آوريل ۲۰۰۷

 

 


*   *   *   *   *   *   *   * 

او را فراموش نکرده ام

تابستان سال ۴۵ اولين بار بود که پوران خانم را در تهران منزل اقای ... ديدم. با خانم ... که معلم من و همکار پوران خانم بود به آنجا آمده بودند . خانم ... که او را از قبل می شناختم، پوران خانم را به من معرفی کرد. دانستم که پوران خانم هم ليسانس و فرهنگی هستند. دراولين ديداراو را خيلی قابل احترام ديدم. نخست به خاطراينکه فکر می کردم او توانسته است خانواده اش را راضی کند که تحصيل کرده و به دانشگاه برود. ( آن زمان در خانواده های مذهبی سنتی ، مدرسه رفتن برای دختران ، بيشتر از سواد خواندن و نوشتن جايز نبود. ) احساسی که از آن ديدار دارم نهايت ادب و احترامی است که برای شخصيت او بر ذهنم نقش بسته است. او با وجود جدی بودن و ابهتی که داشت بسيار مهربان وصميمی بود. پس از اين ديدارکه من خاطره بيشتری از آن ندارم ، اين شخصيت جدی ولی مهربان برای هميشه در ذهن من باقی ماند. دو سال بعد برای دومين باراو را ديدم. اين باردفترچه ای با آرم مجتمع فرهنگی رفاه برايم آورده بود ، به اين ترتيب من با نام مدرسه رفاه آشنا شدم. اين ديدار نيز مانند ديدار قبلی در محيطی آکنده از لطف و مهربانی او و متقابلا احترام من نسبت به اين شخصيت دوست داشتنی و در عين حال با ابهت گذشت. با آشنايی که نسبت به مدرسه رفاه وشخصيت پوران خانم پيدا کردم علاقمند شدم که در اين مدرسه اسلامی که با نگاهی جديد و ابتکاری به مذهب مينگريست درس بخوانم. به دنبال حوادث سال ۵۰ من درجمعی قرار گرفتم که پوران خانم يکی از افراد پر نفوذ آن به حساب می آمد. همه جا اثری از او به چشم می خورد. اين جمع از خانواده های زندانيان سياسی تشکيل می شد که برای آزادی زندانيان و کمک به خانواده های زندانيان سياسی فعاليت می کرد. برنامه هايی هم برای ديدار از جاهای فقير نشين تهران و لمس فقر ودرد ومحروميت آنها داشتيم. ملاقات با زندانيان سياسی ، اطلاع از وضعيت آنان و انتقال مطا لب شفاهی يا نوشتاری زندانيان به خارج از زندان و تکثير و توزيع آن ، بخصوص در جريان بيدادگاه شهيد مجاهد خلق مهدی رضايی، از کارهای اصلی اين جمع بود. در تمامی اين فعاليت ها نقش پوران خانم با توجه به توانائی هايش ونيزهمسری او با شهيد بنيانگذار مجاهد خلق ، محمد حنيف نژاد ، در کنار مادر رضايی های شهيد و شهيد فاطمه امينی بسيارچشم گير بود. در اين زمان من در مدرسه رفاه درس می خواندم و پوران خانم مديريت آنرا به عهده داشت. مدرسه ای که همکاران او در هر رشته و درهر درس به دقت بر اساس توان علمی و سياسی شان انتخاب شده بودند. بچه های مدرسه رفاه که از بدو تاسيس آمده بودند ، احساس عميقا عاطفی به همه پرسنل و بخصوص او داشتند. اين اولين دبيرستان اسلامی بود که برای دختران ، رشته رياضی دائر کرده بود و عده ای از دانش آموزان علاقمند به اين رشته، از جاهای ديگر هم آمده بودند. اولين چيزی که توجه مرا در مدرسه به خود جلب کرده بود روحيه شاد و سرزندگی و حتی شيطنت آنها بود. يادم هست يکی از دانش آموزان، دو صندلی تا شو را مانند چوبدستی به دست می گرفت و با اتکا به پايه های صندلی راه می رفت ، اين نوع بازی را معمولا پسرها انجام می دادند! برف بازی نيز سرگرمی رايج در روزهائی بود که به دليل نامساعد بودن هوا امکان ورزش وجود نداشت. مسئولان مدرسه نه تنها مخالفتی نمی کردند بلکه خودشان هم همراه می شدند. بچه ها ياد گرفته بودند که کاملا صادق باشند. روزی معاون مدرسه برای دادن نمره انضباط به کلاس آمد و گفت می خواهم امروز نمره انضباط بدهم اما تعجب نکنيد که چرا در دفتر مدرسه اين کار را نکرده ام، زيرا می خواهم خودتان در اين امر مشارکت کنيد و به خودتان نمره بدهيد. به اين ترتيب حسابرسی وانتقاد از خود را به دانش آموزان می آموختند. بچه ها شروع کردند : ۱۴و۱۲و۱۷و۱۸و۱۰ و حتی بعضی ها نمره تک هم گرفتند.اما هيچ کس به خودش ۲۰ نداد. مفهومش اين بود که هيچ کس خودش را بدون ايراد نمی دانست. به هر حال اوضاع چنان شد که دفتر تصميم به تجديد نظر گرفت و نمرات را مطابق نظر خود و طبق روال معمول رد کرد. کلاس انشا کلاسی بود که بسيار فعال برگزار می شد. داستان نويسی را من در آنجا تجربه کردم. يادم هست يکی از دانش آموزان در قالب يک داستان رضاشاه را به عنوان يک آفت اجتماعی معرفی کرده بود. خواندن کتاب در زمان کوتاه نيز از مواردی بود که رائج بود و تعجب من را بر می انگيخت. فعاليت های ورزشی در همه زمينه ها کاملا جدی گرفته می شد. اردوهای تفريحی در باغهای کرج، فرا گيری شنا و تشکيل گروه های تئاتر و سرود (مثل "مرغ سحر ناله سر کن" که توسط دانشجويان رشته هنر ترتيب داده می شد) هم ازديگر فعاليت های مدرسه رفاه بود ، که با هدف رشد دادن دانش آموزان دنبال می گرديد. در يکی از همين اردوها بود که پوران خانم ، ما چند تن از دختران وابسته به خانوادهء زندانيان سياسی راصدا کرد و گفت : "اگر شما در اين راهی که مبارزان آزادی و عدالت برای آن به زندان افتاده اند نباشيد ، اصلا خودتان را بستگان آنها معرفی نکنيد " . بدينوسيله می خواست در ما انگيزه تلاش بيشتر را ايجاد کند. در عين حال از تلاش های تحصيلی هم غافل نبود. من در يک کوئيز فيزيک، نمره ۱۴ گرفتم . پس از ديدن نمرات، او که مدير مدرسه بود برای جبران اين ضعف به کمک ديگر دوستانش ترتيبی داد که يک دانشجوی فيزيک با من کارکند. می خواهم بگويم با احساس مسئوليت بی مانندی به انجام وظيفه شغلی اش می پرداخت. او عليرغم همه مسائل و مصائبی که در آن روزها به او هجوم آورده بودند، اين را مد نظر داشت و به خوبی انجام وظيفه می کرد. در اوج فعاليتهای حسينيه ارشاد و سخنرانی های دکترشريعتی، دانش آموزان می خواستند که جلسه ای برگزار شود و اين موضوع مورد بحث و بررسی قرار گيرد. او که در آن شرايط پرداختن به اينگونه بحث ها را صلاح نمی ديد ، مترصد بود که به نوعی بچه ها را راضی نگه دارد و در ضمن صراحتا هم اظهار نظر نکند. پيشنهاد يکی از دانش آموزان را مبنی بر خواندن خطبه همام از نهج البلاغه که با تفسير آن همان روزها به خوبی ياد گرفته بود، پذيرفت وجالب اينکه زنگ خورد و راجع به آن مسئله گفتگوئی به ميان نيامد. در زنگ تفريح چند تا از بچه ها که قانع نشده بودند ، ضمن تقدير ازآن دوست دانش آموز، اظهار می کردند که جواب سؤالات خود را نيافته اند، اما همه به صداقت او ايمان داشته و به تصميمش احترام می گذاشتند. اواسط سال تحصيلی ۵۲-۵۱ مدير پرتلاش وفداکار مدرسه رفاه که پيوسته تحت تعقيب ساواک رژيم پهلوی بود، ناگزير شد به زندگی مخفی روی آورد. در نتيجه مدرسه رفاه و دانش آموزان آن از مربی دلسوز و ساعی محروم شدند. گرچه مدرسه با مديريت جديد تا پايان سال تحصيلی به فعاليت ادامه داد ولی هيچگاه جای خالی پوران خانم در مدرسه پر نگرديد و اين کاملا برای همه دانش آموزان محسوس بود. مدرسه رفاه نيز در پايان سال تحصيلی بالاجبار تعطيل گرديد. گرچه مدرسه رفاه بسته شد ولی ثمره کار و تلاش دست اندرکاران مدرسه و به طور خاص پوران خانم که صدها دانش آموز آگاه وفعال تعليم ديده بود، تاثير خود را در سرنوشت مردم ايران بر جا گذاشت . از اين مدرسه دهها زن مبارز به صفوف مبارزه حرفه ای در کنار مردان پيوستند و خون خود را برای عدالت و آزادی نثار کردند. با سرنگونی رژيم پهلوی، گرچه اميدها و آرمان های پيشتازان مبارزه عدالت خواهی و آزادی طلبی مردم ايران به دلايلی که دراين نوشته مجال بحثش نيست، ثمره مطلوب خود را حاصل نکرد، ولی اين جنبش با وجود نشيب و فرازها وعليرغم مشکلات فراوانی که در مسير تحقق اهداف خود داشته است، از رشد و تکامل باز نايستاده و در مدارهای بس بالاتری از تکامل در حال گسترش می باشد. اينک گرچه مدير پرتلاش ما ديگر در بين ما نيست، ولی آرمان هايی چون انساندوستی، عدالت خواهی و رفع تبعيض های نژادی ، جنسيتی ، قومی ومذهبی که او به خاطرش مبارزه می کرد، درمقابل ماست. اميد آنکه بتوانيم صادقانه و پرتلاش برای تحقق اين آرمانها بکوشيم. خاطره اش گرامی و يادش به خيرباد.

يکی از شاگردانش.


*   *   *   *   *   *   *   * 

پيام تسليت به خانواده وبستگان پوران بازرگان


با کمال تاسف و تاثر عميق از درگذشت پوران بازرگان باخبر شديم. زن مبارزی که نزديک به پنج دهه در دفاع از حقوق کارگران و زنان ايران عليه ديکتاتوری شاه و استبداد جمهوری اسلامی مبارزه کرد و سرانجام بعد از يک عمر تلاش و جانفشانی بی‌دريغ در راه آرمان‌های انسانی، با آرزوی ايجاد ايرانی آباد، آزاد و سوسياليستی نقاب در چهره خاک کشيد و از ميان ما رفت. هيات سياسی اجرائی سازمان فدائيان خلق ايران در گذشت پوران بازرگان را به خانواده، بستگان و همه مبارزان آزاديخواه کشور وبه رفيق تراب حق‌شناس تسليت می‌گويد و خود را در اندوه فقدان آن زنده‌ياد شريک می‌داند.
هيات سياسی-اجرائی فدائيان خلق ايران - اکثريت
پنجشنبه ١۷ اسفند ٨۵

*   *   *   *   *   *   *   * 

وداع با پوران بازرگان
منيره برادران



٨ مارس هر سال پوران و تراب به من پيام تبريک می فرستادند. پيشترها تلفنی يا با پست و از چند سال پيش ايميل می کردند. امسال يک روز مانده به ٨ مارس پيامی آمد با عنوانی درشت، که نسل ما پيرچشمها بتوانيم خوب بخوانيمش: پوران بازرگان درگذشت.

پوران را از سال ٥٠ شناختم جلوی زندان قزل قلعه. نه اينکه او را ديده باشم، نه، نامش بر سر زبانها بود: همسر و همرزم محمد حنيف نژاد. نقشی از او در ذهنم شکل گرفت گيراتر از حنيف نژاد و ديگران. من در الگوهايم از شجاعان، دنبال زنان شجاع می گشتم.

آن زمان من ١٦ ساله بودم و داشتم می فهميدم که زندگيم جور ديگری خواهد بود. چه جوری؟ نمی دانستم. هنوز هم نمی دانم. اما می توانم از توصيف مهرانگيز کار کمک بگيرم در توصيف پروين اردلان گفته، زندگی ی که «پر از چال و چوله» خواهد بود. اينها هم، شيفتگی داشت و هم هراس برانگيز بود. برای روبرو شدن با ترسهايم من نياز به نمونه های زنان بی باک داشتم. پوران بازرگان اولين نمونه از اين نوع بود برای من.

چند ماه بعد از انقلاب ٥٧، او را برای اولين بار ديدم. ظهر يک جمعه بهاری بود. ميزبانان، دوستان برادرم بودند. تازه عروس و دامادی بودند که به تازگی از زندان آزاد شده بودند. برادرم، مهدی، هنوز دو سال و چند ماهی وقت داشت تا اعدامش کنند. همه شاد بودند. «بهار آزادی» بود و هنوز وقت داشتيم. پوران رها بود و بی تکلف. دامنی چين دار با رنگهای شاد به تن داشت. بعدها در زندان، از يک دوست همبندی پيکاری سراغش را گرفتم. گفت دستگير نشده و زنده است. پوران را می شناخت گويا مدتی با هم در يک بخش کار کرده بودند. گفت «پوران با همه مهربان بود مثل مادرها بود.» و باز تکرار کرد «مثل مادر بود». دوست همبندی ام مادرش را در ١١سالگی از دست داده بود.

پوران را در پاريس هم ديدم. دوستان پاريسی او را مادام می ناميدند. بار اول فکر کردم صحبت از يک زن فرانسوی است. ديگر دامن چين دار نمی پوشيد. بار اول در يک سيزده بدر او را ديدم با کت و دامنی تيره رنگ و يک شال پر از رنگ به گردن. يک روز آفتابی بود و دوستان بيرون زده بودند. مادر شايگان هم بود بازو در بازوی پوران

من چشمهای سرخ و پف کرده پوران را هم ديده ام. در مراسم خاکسپاری محبوبه نوشکفته ابدی بود. لباس سياه ش را هيچ دستمال رنگينی تزئين نکرده بود. در مراسم وداع پدر فضيلت کلام هم پوران را ديدم سياه پوش.

نمی دانم چرا اين خاطره ها اينجا سرازير شدند. هر کسی لباسی می پوشد به مدل دلخواه خودش و متفاوت با ديگری. در اين امر همه ويژه هستند. اما من می خواستم چيز ديگری بنويسم: از نقش تاريخی پوران بازرگان در جنبش زنان. فردا ٨ مارس است. زنان در ايران به خيابان خواهند آمد. در جلوی مجلس جمع خواهند شد. خوشحال و هيجان زده هستيم خيلی هامان. در ٢٨ سال گذشته حرکت زنان چنين ابعادی نداشته است. نگران هم هستيم. از چند روز پيش ٣٤ نفر از اين زنان فعال را دستگير کرده و به اوين برده اند. ٨ نفر را آزاد کرده اند و بقيه اعتصاب غذا کرده اند.

نمی دانم پوران با اين حرکتها خود را همراه می ديد يا نه. شايد هم اصلا در ماههای گذشته بيماری برايش توانی نگذاشته بود که اين اخبار را دنبال کند. اما پوران چه بخواهد چه نخواهد رد پای خود را در جنبش زنان ايران گذاشته است. اگر مبدا حرکت زنان را در ايران از قره العين فرض کنيم، از حدود ١٣٠ سال پيش، زنان بسياری ردی از خود بر اين سير تاريخ گذاشته اند. پوران در جايگاهی مساوی با مردان در عرصه مبارزه سياسی ظاهر شد. در اين جايگاه پوران البته پيشکسوت نبود. اما تعداد آنها آنقدر اندک بود که هنوز نتوانسته بودند تلنگری باشند بر اين درک، که مبارزه سياسی تنها حوزه مردها است. زنی که تابوئی را در هر حوزه ای می شکند، غير از تاثير عمل خود، فضاهائی هم برای زنان ديگر ايجاد می کند. در سنتها را پشت سر خود می بندد و در ديگری را می گشايد. به قول ويدا حاجبی در مقاله جديدش، آنها «ميراثی تاريخی از خود بجای گذاشتند». البته پوران و آن ديگران می دانستند که اين جايگاه برابر به معنی خطر برابر هم هست و بهائی سنگين می طلبد چه بسا سنگين تر از مردها.

و پوران حداقل ٣٥ سال از زندگی خود را در مخفی گاهها، دربدريها و تبعيدها گذراند.

*   *   *   *   *   *   *   *