گزارش از بذرگاه (چیاپاس)
طوفان در درون و بیرون به روایت همبودها و خلقهای زاپاتیست
سنکریستوبال، چیاپاس، مکزیک- آوریل ۲۰۲۶
روز اول، ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
برای ثبتنام به محل برنامه رفتیم؛ کمی جلوتر از در ورودی، پارچهی بزرگی نصب شده که بر آن میخوانیم: «به یاد ۱۶۸ دختربچهای که در دبستان دخترانه در میناب در ایران توسط آمریکا و اسراییل به قتل رسیدند». این تنها پیامی است ک امسال در محوطهی سیدسی- دانشگاه زمین به چشم میخورد؛ پیامی که گرچه اشک به چشمهایمان میآورد، دل پردردمان را کمی آرام میکند. حس میکنیم به فضایی امن آمدهایم، به خانه، جایی که دور از بحثهای بیهوده میتوان احساسات را به کمال حس کرد و افکار را بدون هراس به اشتراک گذاشت، با یقین به اینکه درک میشوی و نه قضاوت.
فضای جلسات سخنرانی نیز همین حس را قویتر میکند. آنها که پشت میز سخنرانی نشستهاند، زنان و مردان اکثرا جوانی هستند دردآشنا، اما مصمم به ساختن آیندهای که برایش بیوقفه تلاش میکنند. افرادی که نگاهشان تو را که زخمی هستی در آغوش میگیرد، زیرا آنها نیز از همان هیولای مخوف زخم خوردهاند: از اژدهای چندسر نظام سرمایهداری که علت تمام جنگها، ویرانیها، فقر و فلاکت و بدبختی و مرگ انسان و حیوان و گیاه و زمین-مادر است. سر میز سخنرانان معاون فرمانده شورشی مویسس و کاپیتان مارکوس نشستهاند و در میانشان دختربچهای ده دوازده ساله، با لباس بومی: ورونیکا، فرماندهی «تکاوران چسفیل» که سمبل آیندهی مبارزات این جوامع بومی است.
ابتدا کاپیتان مارکوس صحبت میکند، و تاریخچهای ارائه میدهد از گامهای مبارزات زاپاتیستی از ابتدای قیام در سال ۱۹۹۴ تا کنون. گامهایی که همواره با تهدید مرگ و نیستی همراه بودند: از جانب دولتها، جرایم سازمانیافته و حتی از جانب کلیسا که با دریغ کردن مناسک مذهبی از بومیان زاپاتیست میخواست حتی نجات روحشان در آخرت را برایشان منوط به فاصله گرفتن از زاپاتیسم کند. در این تاریخچه بهوضوح دیده میشود که زاپاتیستها چگونه در حالی که گام برمیداشتند مدام درحال پالودن نگاهشان و تیزبینتر شدن بودهاند. موضوع این سخنان نخست همین نگاههاست، نگاههایی که از دیدگاههای فردی همواره فراتر رفته و مبدل به دیدگاهی جمعی شدهاند؛ این نقطهنظر جمعی که در ابتدا تنها به بومیان و حقوق ایشان مینگریست، از سال ۲۰۱۳ با یقین به لزوم اینکه سرنوشت بومیان تنها باید در دست خود ایشان باشد، موجب تغییر فرماندهی از مارکوس به معاون فرمانده شورشی مویسس شد، در طول راه گشودهتر گشت تا به همهی انسانها نگاه کند، چراکه این فهم به وجود آمد که آنچه زندگی بومیان را به خطر انداخته همان نظامی است که تمامی انسانها را به اشکال مختلف مورد ستم قرار میدهد. اینگونه است که زاپاتیستها در سال ۲۰۲۱ برای نخستین بار با دیگرانی که در گوشهوکنار کرهی زمین مبارزه میکنند، «بیانیه برای زندگی» را صادر میکنند؛ بیانیهای که درک از دشمن مشترک که همان هیدرای مرگبار سرمایهداری است، و لزوم مبارزه مشترک برای زندگی در آن متبلور شده است. بازتر شدن افق نگاه جمعی زاپاتیستها پس از سفرشان به اروپا ایشان را واداشت در کل ساختار سازمانیافتگیشان تجدید نظر کنند زیرا دریافتند که طوفانی که سالها قبل پیشبینی کرده بودند مخربتر از آنچه تصور میکردند در حال بلعیدن تمام گونههای حیاتی است و اگر در چگونگی سازماندهی خود تغییر اساسی ایجاد نکنند قادر نخواهند بود به درستی با این طوفان مواجه شوند و برای دنیای پس از آن خود را آماده کنند.
سخنان معاون فرمانده مویسس نیز بیش از هرچیز بر همین دیدگاهی متمرکز بود که انسانها را در رابطهای ارگانیک و در وابستگی به دیگر موجودات زنده، خصوصا به سیارهی مادر، زمین میبیند. او همچون دهقانی که خود زبان آب و خاک و گیاه و حیوانات را میداند، همچون بزرگری که دستهایش با رنج پیش از گنج خوشههای ذرت آشناست، مثالهای بسیاری از تغییرات اقلیمی، تجسم آن و تاثیرش بر جوامع بومی ارائه داد تا در نهایت از ما بپرسد: آیا زمین خانهی شما هم نیست؟ آیا برایتان مهم نیست خانهتان ویران شود؟ برای نجاتش، برای نجات دادن خودتان، برای بازایستانیدن طوفان ویرانی که معلول نظام سرمایهداری است، چگونه خود را سازماندهی میکنید؟
با طنین این سوال در قلبها و ذهنمان برای ناهار رفتیم.
جلسه بعد ازظهر در ادامهی سخنان قبل پر از موارد خاص و مثالهایی از مشکلات منتج از تغییرات اقلیمی بود. و در آخر کاپیتان داستانی تعریف کرد، قصهای با عنوان «عشق و شکست عشقی به روایت نظام پزشکی خودگردان زاپاتیستی» که ماجرایی عاشقانه است بین دو جوان بومی که برای به هم رسیدن تمارض میکنند تا به اتاق جراحی اشتراکی در دست ساختمان ببرندشان تا آنجا با هم ملاقات عاشقانه داشته باشند. قصه با زبان طنز ویژهی مارکوس علاوه بر به نمایش گذاشتن ساختار و برخی چالشهای نظام بهداشت کمون، نتیجه میگیرد که بسیاری از عشقهای بزرگ بر پایهی تفاوتهای بزرگ بین انسانها و تمایل آنها به کامل شدن همراه با هم شکل میگیرند.
روز دوم، ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
کاپیتان مارکوس نخستین سخنران بود و موضوع بحث او بحران دولت-ملت ها و جنگ. در ابتدا مانند روز قبل چند کتاب مرتبط با موضوعات بحث معرفی کرد و سپس صحبت آغاز شد.
او در آغاز جنگها را به دو دسته تقسیم کرد: جنگهای پرسروصدا و رسانهای، یعنی درگیریهای نظامی بین دولتها و جنگهای خاموش یعنی ستم سیستماتیکی که بر بومیان، مهاجران، زنان، کارگران و زحمتکشان، دگرباشان و دیگر گروههای به حاشیه رانده شده اعمال میشود.
سپس به تحلیلی پرداخت راجع به اینکه چگونه میتوان در تمییز دوست و دشمن به دام سیاستهای هویتی نیفتاد؛ تحلیلی که در شرایط کنونی دنیا بسیار جسورانه است. در این زمینه مارکوس با ارایه چندین مثال نتیجه گرفت که زن بودن، یا بومی بودن، یا دگرباش بودن به خودی خود فضیلت محسوب نمیشود، چراکه زنانی هستند که وقتی در قدرتاند به اندازه خشنترین و مردسالارترین مردان خشونت و زورگویی به خرج میدهند؛ یا بومیانی که با کلاهچهرهپوش صورتهایشان را میپوشانند تا وقتی در همکاری با پلیسهای مرزی بومیان دیگر را سرکوب میکنند، مورد تعقیب و آزار و تحقیر و شکنجه قرار میدهند، کسی متوجه نشود که پوستشان همرنگ پوست قربانیانشان است. پس آنچه اتحادها را میسازد و دوست و دشمن را از هم جدا میکند، جایگاه طبقاتی افراد، جایگاهشان در مبارزه و رویکردشان به مسائل اجتماعی و سیاسی است، نه رنگ پوست، جنسیت، ملیت و غیره.
در ادامه، مارکوس تحلیلی از بحران دولتهای ملی در برهه جدید سرمایهداری ارائه داد، در روزگاری که نظام سرمایهداری دارد بورژوازی ملی را میبلعد و دولت-ملتها را، که یکی از نتایج اولیه خود کاپیتالیسم بودند، از بین میبرد، چراکه دیگر نه تنها برایش کاربردی نیستند، بلکه حتی مانع تلقی میشوند. او در آغاز تاکید کرد که دنیا آنگونه که میشناختیمش دیگر وجود ندارد و دیگر نمیتوان وقایع را با همان معیارها و ابزار تحلیل نظری پیشین توضیح داد؛ و چنانچه از این امر آگاه نباشیم، به دام تحلیلهای دوقطبی میافتیم، مثلا از این دست که در جنگ میان ایران، آمریکا و اسرائیل فکر کنیم باید یا جانب ترامپ و نتانیاهو را بگیریم و یا مانند چپ سنتی از رژیم دیکتاتوری آیتاللهها طرفداری کنیم.
پس اولین قدم این است که ابزار تحلیلمان را به روز کنیم و فرای قطببندیها، شرایط بحرانی کنونی را درک کنیم. شرایطی که در آن دولت-ملتها که در خطر نابودی هستند تلاش میکنند موقعیت و ویژگیهای قبلیشان را دوباره به دست بیاورند:
۱.انحصار خشونت که توسط جرایم سازمانیافته از ایشان گرفته شده است.
۲.بازارهای ملی و پول ملی که زیر سلطه بازارهای بینالمللی و ارزهای پرقدرت به حاشیه رانده شده است.
۳.انحصار ظلم به مهاجرین و سوءاستفاده سودجویانه از آنها (قاچاق و باجگیری و غیره) که جرایم سازمانیافته در آن با دولتها رقابت میکنند.
۴.انحصار طرح برنامهیکار اجتماعی در سطح عمومی که اکنون برخی گروههای مبارز مدنی در آن مداخله کرده و موجب تغییرش میشوند.
۵.انحصار نشر اخبار دروغین، که اکنون شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی نقش اساسی را در آن ایفا میکنند.
۶.انحصار تحریف، فاسد کردن و خریدن رهبران جنبشهای اجتماعی، که اکنون احزاب سیاسی که در قدرت نیستند نیز دستاندرکار آن شدهاند و بدین ترتیب، با جذب افراد خوش نیت و مبارز به کار حزبی انتخاباتی، نیروی مبارزاتی ایشان را تضعیف و منحرف میکنند.
اینگونه است که دولت-ملتها قربانیان اصلی این مرحلهی جدید از نظام سرمایهداری هستند و غیرممکن است بتوانند خود را بازسازی کنند چراکه بنیادشان بر باد رفته است. دیگر چیزی به عنوان دولتهای ملی مستقل وجود ندارد و این سرمایهداران بزرگ و اتحادهای اقتصادی-سیاسی پرقدرت هستند که تمام تصمیمات را در سطح جهانی میگیرند.
در انتهای این بخش مارکوس این سوال را مطرح میکند که چه چیزی در وجود و خمیرمایه خلقهای مبارز فلسطین، کوبا و ونزوئلا هست که حاضرند با وجود این شرایط جهانی تا پای جان ایستادگی کنند و با اینکه در کشورهایشان حکومتهای دیکتاتوری هست، به خیابانها نمیآیند تا از ترامپ و نتانیاهو تشکر کنند؟ گویی با این سوال مارکوس در لفافه ایرانیانی را مورد انتقاد قرار میدهد که در خارج از کشور با پرچم اسرائیل و آمریکا راهپیمایی، رقص و پایکوبی و از سران این کشورها بابت جنگ تشکر کردند. اما اینکه در داخل ایران چنین چیزی رخ نداد امیدوار کننده است، امید به اینکه طرفداری کلامی بعضیها از جنگ در داخل ایران تنها از سر استیصال بوده باشد و مردم ما نیز روحیه مبارزاتیشان را از دست نداده باشند. شاید هم آنگونه که رفیق یونانیمان که اخیرا برای بردن کمکهای بشردوستانه به کوبا رفته بود، از آنجا تعریف میکرد، حتی آنها که خیال میکنند ترامپ برایشان آزادی و رفاه فراهم میکند، در شرایط تهاجم خارجی به مخالفت عملی با آن برخیزند.
مارکوس سپس کلیدی را نشان میدهد که یک زن فلسطینی به اوهدیه داده است و میگوید دولت اسرائیل نمیفهمد که فلسطین خانهی فلسطینیان است و همیشه خواهد ماند و میافزاید: آنها که در جنگها فقط علیه ترامپ و نتانیاهو حرف میزنند، دنبال یک رئیس خوب میگردند: یعنی خودشان را رعیت میدانند. اما خلقهای مبارز رئیس نمیخواهند.
سخنرانی معاون فرمانده شورشی مویسس بر این سوال متمرکز بود که چگونه آنها که در پایین هرم هستند، از طوفانی که در بالا ایجاد میشود رنج میبرند. او ابتدا درباره این صحبت میکند که چگونه مفهوم «همبود» به پوستهای توخالی مبدل شده است و علت آن مالکیت خصوصی و تکهتکه کردن زمینهاست برای فروش. مویسس تاکید میکند که برنامههای مختلف دولتی از جمله «کاشت زندگی» و «جوانان سازندهی آینده» که تمرکز آنها بر زمینهای کشاورزی است، دهقانان را به کارگران مزدی تبدیل میکند و حتی محتاج میشوند خوراک خود را که قبلا خودشان تولید میکردند، از جایی دیگر بخرند. این موارد برای ما یادآور شنیدههایمان از جنگ آمریکا علیه عراق است: پیش از جنگ، عراق به لحاظ مواد غذایی خودکفا بود اما پس از جنگ با کمکهای بهاصطلاح «بشردوستانه» بسیاری دهقانان از کشت و کار دست کشیدند و واردات مواد غذایی لازم شد.
اثبات مالکیت خصوصی زمینها برای دریافت بودجهی دولتی لازم است. چنانچه روستائیان بتوانند ثابت کنند مالک یک هکتار زمین هستند، به آنها مبلغی پول پرداخته میشود تا محصولاتی که دولت میخواهد را تولید کنند؛ محصولاتی که بسیاری اوقات وجودشان با هم در تضاد است و کنار هم رشد نمیکنند. لزوم اثبات مالکیت خصوصی به معنای ایجاد درگیری در خانوادهها بر سر تکهتکه کردن اراضی و فروش آنها بوده است. بهعلاوه، موجب به وجود آمدن مالکین خرد، متوسط و بزرگ شده است و همین امر مفهوم جمع و همبود را در جوامع روستایی از بین برده. به علاوه، از آنجاکه برخی از خریداران زمینها از شهرها و روستاهای دیگری میآیند، همبودها کمکم از افراد عضو همبود تهی و با افراد غریبه پر میشود و همین موجب از بین رفتن بافت اجتماعی و عدم امکان زیست همبودی و جمعی میگردد.
مویسس بهعلاوه به مشکلاتی از جمله اعتیاد به الکل و موارد مخدر در روستاها اشاره کرد و گفت تبدیل دهقانان به کارگر مزدی هم موجب فقر شده است و هم مردم را برای زندگی به دولت وابسته کرده است؛ و از آنجا که پول دولتی برای امرار معاش کافی نیست و خانوادهها دچار مشکل هستند، در بسیاری اوقات پول دریافتی در ازای کار کشاورزی و یا کمک هزینههای آموزشی فرزندان این خانوادهها در میخانهها صرف نوشیدنیهای الکلی و مواد مخدر میشود. اینگونه بنیاد اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی خانوادهها دچار اختلال میگردد. این مشکلات روستاهای غیر زاپاتیستی، همبودهای زاپاتیستی را نیز تحت تاثیر قرار میدهد؛ برای مثال مواردی از دزدی ابزار اشتراکی کشاورزی در زمینهای کمون اتفاق افتاده است که سارقین آن جوانان معتاد غیر زاپاتیست بودهاند. مویسس بهعلاوه خاطرنشان کرد که وابستگی به پول و برنامههای دولتی موجب میشود که روستاییان از دزدیها و فسادهای کارمندان دولت که مسئول پیاده کردن این برنامهها هستند نیز رنج ببرند. در آخر، چند موردی هم از فرستادگان نفوذی دولت ذکر کرد که به بهانهی گردشگری وارد میشوند تا سروگوشی آب دهند و وضع زمینها را بررسی و گزارش کنند.
در انتها، کاپیتان مارکوس مجددا رشته کلام را به دست گرفت و در ادامهی بحث ظهر، گفت که دشمن اصلی دولت ملتها مبارزات جمعی است، چرا که روند این مبارزات، منطق هرمی را به چالش میکشد. پس تهدید اصلی برای دولتها، ارتشهای خارجی و مداخلات نظامی نیستند بلکه مردمی هستند که روندهای مبارزاتی جمعی را ایجاد کرده و پیش میبرند.
مارکوس افزود که در دنیای کنونی، تفکر انتقادی نیز یکی از قربانیان خاموش این مرحله جدید از سرمایهداری است، چرا که جنگها جنبشهای اجتماعی را میکشند. در اینجا مارکوس ایران را مثال زد که پیش از جنگ مملو از جنبشها و مبارزات گوناگون علیه حکومت دیکتاتوری داخلیاش بود و آغاز درگیری نظامی موجب شد این مبارزات و جنبشها امکان وجود خود را از دست بدهند و تنها تبلیغات حماسی جنگ و وحدت ملی باقی بماند. او خاطرنشان کرد که دولت-ملتها در تلاش برای بازسازی خود جنگافروزی میکنند و سوال اصلی باید این باشد که این جنگها دقیقا به نفع چه گروهی از سرمایهداران است.
دولتها بهعلاوه تاریخ را دستاویز قرار میدهند: تاریخ قدرتمندان را که فردمحور و قهرمانپرور و به دنبال موزهها و آثار باستانی است و این تاریخ در مقابل تاریخ خلقها قرار دارد که تجربهی مبارزات جمعی است. فردی کردن تاریخ برای مشروعیت بخشیدن به حاکمان کنونی و از طریق آن به فراموشی سپردن قدرت جمعی است.
در آخر مارکوس صحبتهایش را با داستانی دیگر به اتمام رساند که «عشق و شکست عشقی به روایت نظام آموزشی خودگردان زاپاتیستی» نام داشت و علاوه بر توضیح چهارچوب و ساختار نظام آموزشی زاپاتیستی به مسالهای کنونی که مورد بحث است میپردازد: لزوم یا عدم لزوم لحاظ کردن آموزش مسائل جنسی در برنامه آموزشی همبودهای زاپاتیستی.
روز سوم، ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
در آغاز جلسه، کاپیتان مارکوس مجددا درباره داستانی که در آخر جلسهی دیروز تعریف کرده بود صحبت کرد و چیزهایی به آن اضافه کرد تا از دستاندرکاران محل اجرای برنامه تشکر کند و دوباره موضوع لزوم آموزش جنسی را پیش بکشد.
سپس جلسه با موضوع روز شروع شد: «میراث». مارکوس حرفهایش را با اشاره به سخنانی که معاون فرمانده شورشی مویسس خطاب به ارتش زاپاتیستی گفته بود شروع کرد، از این سوال که برای بازماندگانمان چه چیز به میراث میگذاریم؟ و پاسخ آن: «نمونهای از شورش و مقاومت، یعنی اینکه تسلیم نمیشویم، خودمان را نمیفروشیم و کوتاه نمیآییم». پس برای اینکه چنین میراثی به جا بماند، باید متشکل شویم تا شرایط لازم برای زندگی را در خلال طوفان و پس از آن فراهم کنیم.
مارکوس تاکید کرد که آنها که برای زندگی مبارزه میکنند، دیر یا زود باید با موانع نظام سرمایهداری مواجه شوند و این موانع شکلهای متفاوتی میتواند داشته باشد. نظام سرمایهداری، با داستانهای خودش راجع به خطر شکست در مبارزه، راجعبه آنها که تسلیم و ناامید شدهاند و دست از کار کشیدهاند، و راجع به همه مشکلات و موانعی که در راه وجود دارد، سعی خواهد کرد باعث شود ناامید، خسته و تسلیم شویم و نیز ممکن است سعی کند با قصهی لزوم اتحاد و کار همهباهمی فریبمان دهد و بگوید تنها اگر همگی متحد شویم به هدف خواهیم رسید؛ اما دعوت به اتحاد بیقید و شرط، در واقع تلاشی است برای جذب کردن افراد و حل کردنشان در مجموعهای که رهبران خودش و اهداف خودش را دارد و تا چشم بر هم بزنی میفهمی داری تحت فرمان کس یا کسانی و برای اهداف آنها کار میکنی و از آنچه مورد نظر مبارزه خودت بود فرسنگها دور افتادهای. پس برای نیفتادن در دام فریب، ترس و ناامیدی هرکدام از ما باید در گروههای کوچک خودمان سازماندهی و مبارزه کنیم و نگران تعداد کم افراد و اعضامان نباشیم؛ مهم این است که راجع به باورها و آرمانهایمان مطمئن باشیم و از آنها منحرف نشویم؛ و چنانچه افراد و گروههای دیگری یافتیم که با ما اهداف مشترکی دارند، دوشادوش آنها مبارزه کنیم؛ اما هرکس در جای خودش و به شیوهی خودش. شاید اینگونه بتوانیم «وطن» را که از اصلیترین ناپدیدشدگان قهری تاریخ است و جایی در میان ظلم و فساد گم شده، دوباره بیابیم. در آخر، مارکوس با توصیف دنیایی آرمانی و نام بردن خلقهای مبارز جغرافیاهای مختلف، از جمله ایران، به همه آنها که با وجود همه سختیها و در شرایط جنگ و بحران تسلیم نشدهاند، برای ادامه راه امید میدهد: مقاومت خواهیم کرد و دنیایی دیگر خواهیم ساخت، دنیایی آزاد، چندصدایی و پر از احترام به همه صداها، که حتما دنیای کامل و بیعیب و نقصی نخواهد بود، اما در آن بذر آزادی در قلبها خواهد رویید و هرکس بدون اینکه بترسد، خودش خواهد بود.
سپس معاون فرمانده شورشی مویسس صحبت کرد و در ادامهی موضوع میراث گفت که زاپاتیستها تلاش میکنند میراثی که از خود به جا میگذارند نه فقط برای نسلهای آینده همبودهای خودشان بلکه برای تمام مردم دنیا باشد، و در تجربه مبارزاتی خود مدام به دیدگاهها و تجربیات دیگرانی که در حال مبارزه هستند نیز نگاه میکنند. وی با تاکید بر لزوم به اشتراک گذاردن تجارب و دانستهها، نه برای رقابت یا قانع کردن دیگری، بلکه برای آموختن از یکدیگر، تکرار کرد که مفهوم «کمون» تنها کار جمعی روی زمینهای کشاورزی نیست، بلکه به اشتراک گذاشتن زندگی، مبارزه، دانش و هنر است؛ یعنی از میان برداشتن کامل مالکیت خصوصی بر همه چیز.
در ادامه، مویسس به ذکر دوبارهی ساختار جدید دولت خودمختار زاپاتیستی پرداخت و به چندی از مشکلات ساختار هرمی پیشین اشارهای مجدد نمود. در این راستا تاکید کرد که حکومت کردن به شیوه اشتراکی با به اشتراک گذاردن جنبههای مختلف زندگی (آموزش، بهداشت و درمان و غیره) متفاوت است و اینکه زاپاتیستها هنوز دارند تلاش میکنند شکلی از حکومت کمون را پیش ببرند که کاملا افقی باشد و به دام ساختار هرمی نیفتد، یعنی در آن کسی در بالا و کسی در پایین نباشد، و این کار بسیار دشواری است. او علاوه بر ذکر عناصر ساختار کنونی (GAL، دولت خودمختار محلی، در سطح همبودهای روستایی؛ CGAZ، جمع دولتهای خودمختار زاپاتیستی، در سطح ناحیهای؛ و ACGAZ، مجمع عمومی جمع دولتهای خودمختار زاپاتیستی در سطح منطقهای) با جزئیات بیشتری راجع به «مجمع عالی دولت کمون» صحبت کرد که متشکل از نمایندگان منتخب تمامی GALهاست و در آن موضوعات مربوط به کل جوامع زاپاتیستی مورد بررسی، مشورت و تصمیم گیری قرار میگیرد. او بهعلاوه توضیح داد که «کومیسیون دائم کمون» نیز بهعنوان هیات یاریرسان به هریک از سطوح دولت کمون وجود دارد و کار آن نظارت و پیگیری به انجام رسیدن تصمیمات مجمع عالی، اطلاعرسانی و دادن فراخوان است و نیز فضایی است برای طرح ایدههای جدیدی که سپس در مجمع عالی به بحث گذاشته خواهند شد.
مویسس در ادامه برخی تجربیات و چالشهای کمون را با شنوندگان به اشتراک گذاشت. از بیمارستان و اتاق جراحی که در دست ساخت است صحبت کرد و از اینکه همه تصمیمات مربوط به آن در مشورت با ساکنین زاپاتیست و غیرزاپاتیست روستاها گرفته میشود که کاری بسیار دشوار است؛ راجع به مشکلاتی از قبیل اینکه در کار مشترک بر زمینها بعضی بهتر و برخی بدتر کار میکنند و از آنجا که محصول یکسان تقسیم میشود، برای اینکه عادلانه باشد، تصمیم گرفته شده که هرکس در زمین کمون قطعهی خودش را داشته باشد و نتیجه دسترنج خودش را برداشت کند. او بهعلاوه از درگیریهایی صحبت کرد که با آنها که ادعای مالکیت زمینهای کمون را دارند به وجود آمده؛ کسانی که زاپاتیستها را به «کاستریست» بودن و «کمونیست» بودن متهم میکنند بیآنکه مفهوم این اتهامات را بدانند و در حقیقت ترسشان از این شایعه بیاساس است که کمون به معنای اشتراکی بودن زنان نیز هست. مویسس در ادامه صحبتهایش در جلسه عصر، خاطرنشان کرد که زاپاتیستها مدام در حال پالودن کمون از ایدههای به درد نخور و بررسی هرروزهی مشکلات و طرح راه حل هستند. سپس توضیح داد که اگر در ساختار قبلی، جوانان تنها میتوانستند شورشی، میلیشیا یا پایه مردمی باشند، اکنون گزینههای بسیاری پیش رو دارند چراکه میتوانند در بخش آموزش و بهداشت و درمان حرفههای مختلف را بیاموزند و اینگونه به رشد ساختار خودمختاری کمک کنند؛ انتخاب گزینههای موجود، اکنون اختیاری است و پس از اطلاع رسانی راجع به وظایف، مدت آموزش و چالشهای حرفه تصمیم گرفته میشود تا جوانان با تعهد بیشتر کار کنند. معاون فرمانده مویسس در ادامه گفت که هم در داخل همبودهای زاپاتیستی و هم با روستائیان غیر زاپاتیست مدام گفتگو در جریان است: درباره ماهیت و سازوکارهای کمون، درباره مشکلاتی که الکل و مواد مخدر ایجاد میکند، درباره خطرات جرایم سازمانیافته، درباره تهدید کلیساها که میخواهند زاپاتیستها را قانع کنند تا دست از باورهایشان بردارند و اینگونه زمینهایشان را که در آن منابع آبی یا فلزات ارزشمند، از جمله اورانیوم وجود دارد، و یا برای پروژههای سدسازی و غیره در نظر گرفته شدهاند، از آنها بگیرند؛ و البته درباره تاریخ مبارزاتی بومیان و دستاوردهایشان، تا جوانان ببینند که با وجود سختیها مبارزه ثمرات بسیاری داشته و امیدوار شوند.
در پایان آخرین جلسه، کاپیتان مارکوس به جمع بندی پرداخت و گفت که کاپیتالیسم یک نظام قابل اصلاح نیست و نواقص و مشکلات آن بخشی از استراتژی جنگ و تخریب است. در مواجهه با آن یا میشود در کابوس غرق شد، یعنی تسلیم و نامید شد، و یا رویا پرورانید: رویای دنیایی دیگر را که با سازمانیابی و مبارزه همراه با دیگران ساخته میشود.
او سپس داستانی قرائت کرد با عنوان «نیشگون مورچهها»؛ داستان مادربزرگی به نام گرابیلا که از شکست خود در عشق سخن میگوید و از اینکه چگونه توانست پس از دلشکستگی دوباره سرپا بلند شود. در آخر قصه، راوی نتیجه میگیرد: «اگر عاشق شدی و شکست خوردی، اگر از درون شکستی، ناامید نشو؛ سرت را بالا بگیر و به روبهرو نگاه کن، همواره رفقا و دوستانی هستند که دستت را بگیرند تا دوباره بلند شوی؛ و بیگمان عشقهای دیگری در راه است».
و این است آخرین پیام این جلسات: تشکل، ادامه دادن مبارزه و تسلیم نشدن، با وجود همه سختیها!